Forwarded from ڪلبهی جنگلیِ آقا گرگه
من همونیم که زیاد پیام نمیدم ولی هر وقت لازمم داشته باشید کنارتون هستم.
Forwarded from my life
انقدر بدم میاد که میگن اشکال نداره درست میشه، درست که نمیشه هیچ تازه بدتر هم میشه.
Forwarded from دو در یک
شماهم کتاب امن دارید؟! یه کتابی که دهها بار خوندینش، همه صفحه ها و تکتک جملاتشو حفظید اما به تعداد هر بار خوندنش باهاش خاطره دارید، هر برگیرو که ورق میزنید افکاری که دفعات قبل موقع خوندنش داشتید میآد توی ذهنتون. یه کتابی که وقتی مغزتون کشش هیچ چیزیرو نداره بتونید بخونیدش.
: اصغر بنّا
: اصغر بنّا
Forwarded from 𝖧𝖨𝖣𝖣𝖤𝖭 𝖲𝖨𝖣𝖤 (Я без памяти влюблён в Артемиду)
چرا تایم؟خودم فداش🙏🏻
Forwarded from ڪلبهی جنگلیِ آقا گرگه
اوایل فکر میکردم شاید مشکل از منه و بعد فهمیدم نه، قطعاً مشکل از منه.
مشکل از منه که هنوز بعضی جملهها را از برم. نه چون مهم بودند. چون از دهان آدمهای مهمی بیرون آمدند.
«تو دختری و هیچ چیز اینو عوض نمیکنه.»
«من تورو دختر میبینم و به عنوان دخترم دوستت دارم.»
«من همیشه دختر میخواستم.» دردناکترین بخشش این بود که میدانستم این جملهها از روی نفرت گفته نشده بودند. از روی عشق بودند؛ عشقی که من را میخواست، اما نه آنطور که واقعاً هستم.
نمیدانم چرا آن قسمت آخر از همه بیشتر درد داشت. شاید چون برای چند لحظه احساس کردم آدم نیستم. احساس کردم فقط نسخهای خراب از آرزوی کسی هستم.
بعد نوبت به این جمله رسید:
«تو هیچوقت یک پسر واقعی مثل من نمیشی.»
بعضی آدمها فکر میکنند زخم همیشه با مشت و لگد ایجاد میشود. اما بعضی زخمها همانند صدای ناقوساند... با همان لحن، همان صدا و همان چند کلمه در سرت تکرار میشوند. آنقدر تکرار میشوند که گاهی آرزو میکنی کاش یکبار برای همیشه از یادت میرفت که اصلاً شنیدهایشان.
و بعد نوبت به آخرین جمله رسید.
«حداقل ما ترنس نیستیم.»
جملهای که برای گویندهاش فقط یک شوخی بود...
راستش از جنگیدن خسته نشدهام. اگر خسته شده بودم تا الان کنار کشیده بودم. از توضیح دادن خسته شدهام. از این که هر بار باید ثابت کنم من کی هستم.
از این که هر بار موقع معرفی خودم چند ثانیه مکث کنم و حساب کنم کدام نسخه از خودم امنتر است.
از این که قبل از هر آشنایی جدید، ترس کوچکی گوشهی ذهنم بپرسد:
«اگر بفهمد چی؟»
چند وقت پیش هم به خاطر ترنس بودنم درگیر شدم و گذشت. چند مشت و لگدی که از غریبهها خوردم در مقابل این جملاتی که از عزیزانم شنیدم واقعاً چیزی نبود.
آن زخمها خوب شدند، کبودیها کمرنگ شدند و دردشان هم همراه رنگشان محو شد و گذشت؛ مثل خیلی چیزهای دیگر. اما بعضی چیزها نمیگذرند.
بعضی چیزها شبها برمیگردند. بعضی صداها برمیگردند. بعضی جملهها برمیگردند و بعضی آدمها هنوز همان عزیزانی هستند که دوستشان داری، حتی وقتی حرفهایشان تو را پارهپاره کرده است.
شاید همین بخشش از همه سختتر باشد.
که فردا دوباره کنارشان زندگی کنی و دوباره دوستشان داشته باشی.
در حالی که آنها حتی ندانند چند تکه از تو زیر همان جملههای ساده جا مانده است.
اوایل فکر میکردم شاید مشکل از منه. الان فقط فکر میکنم خستهکننده است که تمام عمرت را صرف توضیح دادن چیزی کنی که هر روز با آن از خواب بیدار میشوی. خستهکننده است که برای خودت بودن مدرک بخواهند.
خستهکننده است که امنترین آدمهای زندگیات گاهی ناامنترین خاطراتت را بسازند و دردناکترین بخشش این است که فردا صبح دوباره بیدار میشوم، دوباره لبخند میزنم، دوباره خودم را معرفی میکنم و دوباره پناه آدمهایی میشوم که زخم زدهاند... دوباره پناه عزیزانم میشوم، بجایشان زخم میخورم تا خم به ابرویشان نیاید.
با این حال زندگی ادامه پیدا میکند. انگار نه انگار که بعضی از آن جملهها هنوز جایی درون من زندگی میکنند. انگار نه انگار که بعضی از آن روزها هیچوقت واقعاً تمام نشدهاند.
انگار نه انگار که هیچکدام از اینها اتفاق افتاده است.