Neige(آدن)
537 subscribers
2.7K photos
33 videos
6 files
900 links
تو فرانسه به برف میگن Neige

https://t.me/HarfinoBot?start=1f00274eb26c968

اگه دلت خواست فیلم ببینی @hushMovie
Download Telegram
Forwarded from رابین شرباتسکی ()
لباسمم انتخاب کردم
رابین شرباتسکی
Photo
دامن تکی با بلوز اون یکی
از صبح که پاشدم یه ریز نشستم پای کد نوشتن و فقط تونستم هدر سایت اون هم فقط در حد قالب رو تموم کنم ولی به زمین و زمان فحش نمیدم
چون واقعا دارم لذت می برم
زمان دانشگاه از برنامه نویسی متنفر بودم
الان واقعا فهمیدم دلیلش این بود که چیزای خیلی تئوری و مسخره ای به خوردمون میدادن
و برای بار هزارم باید بگم خاک بر سر استاد ترم اولمون
جنگل زیبام رو ریختن تو کیسه گذاشتن اون بالا
صبح رفته بود تو کمد یه بسته از این خوشمزه ها دزدیده بود
نصفش رو برده بود مدرسه
نصفش رو ریخته بود تو کیسه برای من قایم کرده بود
الان بدو بدو از پله ها اومده بالا میگه این سهم توئه یواشکی بخور
دارم به سال های دور فک میکنم که شب و روز خودزنی میکردم که من خواهر میخوام
خیلی برای خواهر دار شدن عر زدم
در این حد که صبح ها با گریه میرفتم مامانُ بیدار میکردم که من خواهر میخوام
بعد از ۹ سال تلاش بی وقفه به آرزوی همیشگیم رسیدم و امروز واقعا از تلاشی که کردم خوشحالم
من قربونت برم اخه مهربون 😍
+ خوردن هر نوع مواد قندی و خامه ای و مصنوعی و مضرجات تو خونه ی ما به شدت ممنوعه
یه مدتیه خوابای خیلی عجیبی میبینم
دیشب خواب دیدم با دوست صمیمی ابتداییم رومینا هم دانشگاهی ایم و توی یه مرکزی مثلا ترکیب بیمارستان/دانشگاه داریم درس میخونیم که شبانه روزی بود
رئیسشم یه خانومی تو مایه های نامادری سیندرلا و شاید یکم جیغ جیغو تر بود
سر ناهار و شام باید وامیستادیم شماره صندلیامون رو بخونن میرفتیم جای خودمون غذا میخوردیم
من و رومینا حواسمون پرت شد شماره هامون رو نفهمیدیم
اونایی که شماره شون رو نمیخوندن به عنوان ذخیره اسم گذاری میشدن
یه همچین خوابی میبینم که فکر همه جاشُ کرده باشم :)))
ما هم رفتیم به نامادری سیندرلا با ترس و لرز گفتیم ما ذخیره ایم
که یهو با چنگالش با زاویه ۹۰ درجه بهمون حمله کرد که اسم شمارو مطمئنم خوندن
ما هم با پاهای چرخان میگ میگی دویدیم رفتیم تو آسانسور
آسانسوره خیلی پایین رفت
وقتی باز شد تو زیرزمین طوری بودیم که کلی اتاق با تختای خالی از سکنه داشت
من به شخصه پشمام ریخت
هی دنبال نقطه خروج میگشتم
رومینا هم دلش فضولی میخواست
آخرش بدبختمون کرد رفتیم تو یه اتاقی که کلی آدم لخت کرده بودن داشتن نوبتی حمامشون میکردن
و قیافه شون یه جوری بود که آدم رو میگرخوندن
تو شک بودیم که یه زنگی مثل زنگ تفریح خود از در و دیوار آدم ریخت بیرون
یکم هاج و واج موندیم و خیلی الهام بخش طور فهمیدیم که اینا دیوونه های خیلی خطرناکین که اینجا نگهداری میشن و اگه بهت سوزن بزنن ایدز میگیریم
با تمام قوا شروع کردیم به دویدن این طرف و اون طرف که خودمون رو نجات بدیم
دیوونه ها کاری باهامون نداشتن ولی خیلی وحشتناک بهمون نگاه میکردن
یهو دیدم طبقه یکیم یادم افتاد وقتی از آسانسور پیاده شدیم طبقه منفی ۱ بودیم
به رومینا گفتم بدو منفی ۱
دو طرف راپله داشت من از یه طرف دویدم رومینا از اون طرف
پله ها هم برقی بود و دورش خیلی تند بود
وقتی رسیدم دم در خروج یه دیوونه به سمتم حمله کرد با تمام توانم دویدم سمت در و پریدم بیرون البته چند تا پشمم اونور جا موند
درشون اینجوری بود که آدمای عادی فقط میتونستن رد شن دیوونه ها نمیتونستن این قسمت از خوابم برگرفته از world War zed بود مطمئنم
خلاصه وقتی یکم حالم سر جاش اومد یاد رومینا افتادم از نگهبان پرسیدم گفت که پله های اون سمتی میره بالا نمیاد پایین میره
گااااااااد رومینا اشتباهی رفته بود تو قعر دیوونه ها
یکم بعد بیرون اومد و با گریه گفت ایدز گرفتم
خیلی ناراحت شدم قلبم نصف شد واقعا
یهو پرت شدیم به چند سال بعد
رومینا برام یه شال سفید بافت
هر عکسم رو که نگاه میکردم اون شال دور گردنم بود و نمیدونم ینی چی
اینجوری خفن پایان باز خوابم تموم شد
Forwarded from آگوا
مهم این بود که آدم چیزهایی داشته باشه که بتونه در انتظارشون بشینه ‌.
ولی جای خالی مُژ رو خیلی میشه حس کرد ...
خانواده اصرار دارن که بیخیال کار بشم بشینم پای درسم
درسته که درس خوندن رو دوس دارم ولی نه تو هر دانشگاهی
درسته دانشگاه کارشناسیم درجه ۲ بود ولی خب بنظرم تموم سخت گیریای لازم رو کردن و انصافا اکثرمون هم سطحمون خوب بود
ولی ارشد قضیه ش فرق میکنه
نمی ارزه کلی انرژی و وقت صرف کنی توی یه دانشگاه درجه دو درس بخونی
واقعا اگه تهران قبول نشم ترجیح میدم یه سال دیگه بشینم بازم بخونم
الان فقط به مدرک گرفتن فکر نمیکنم به این فک میکنم اگه چند سال بعد موقعیتی پیش اومد که بخوام اپلای کنم افسوس گذشته رو نخورم
در حال حاضر دلم میخواد اگه بشه امسال رو کار کنم کنارش درسم رو بخونم قطعا خیلی سخت میشه ولی از همین الان سختیش رو قبول کردم
دلم میخواد هر کاری که میکنم رو با عشق انجام بدم
قدم اول که خوب بوده برنامه نویسی رو با عشق شروع کردم
لباس خونه ای که دقیقا دو تا از خودت توش جا نشه لباس خونه نیست !
حالا من این داستان کوثر رو قبلا هم شنیدم و واقعا همه چیزش یادم بود ولی خیلی با دقت و موشکافانه یه دور دیگه گوش دادم انقد صداش جذابه این خانوم