مداد سبز
8 subscribers
25 photos
1 video
38 links
دست نوشته های من
Download Telegram
رقص پاسخ غم های عمیق است وقتی گریه دیگر پاسخگو نیست.رقص پاسخ شادی های عمیق است وقتی که خنده دیگر پاسخگو نیست.هنگامیکه اندام انسان به کمک او می آید برای ریزش احساساتش.رقص کلمه است زبان اندام است.گاهی لحن اش شعر گونه است گاهی فریاد است گاهی غرش می کند.گاهی می نشیند کنارت و با تو عشق بازی می کند.یا با تو حرف میزند از جهان پیشه رو.گاهی می آید تا تو را بدست بیاورد.و گاهی با تمنایی شکننده دنبال دلبری می گردد.رقص نهایت است.نهایت امید یا نهایت پوچی .
◾️
.ذهن توام با رنج انسان در خط زمان نیاز به فراموشی دارد و زمانیکه هیجانات عمیق انسانی دچار ریزش می شوند از بعد زمان خارج می شود و زمانی دایره ای وار می سازد.در حالت سرخوشی قرار میگیرد و کلماتش را تکرار می کند.



#ميترا_عزيزي
15 Feb- 2015

https://t.me/natamameman21
#ذات_هستی ١ "آغاز رنج"


بشر متمدن، اسامي چون صلح، انسانيت، عدالت... آفريد. او در جهاني قرار گرفت كه جوهر آن پليدي و شرارت و رنج بود.
و همواره در تعامل اش با جهان هستي در ستيز بوده،و بعد از نبردي تن به تن، مغلوب، چون جنگجويي بي سلاح و زخمي به خويشتن بازگشته است.
مفاهيم انساني در برابر ذات قدرتمند جهان هيچ گاه دوام نداشته است.
اندوه بي پايان انسان دقيقا اينجا آغاز شد، او خود را در برابر جهان تنها يافت.



#ميترا_عزيزي
https://t.me/natamameman21
🍁🍂🍁
Forwarded from Mithra ♠️
2017 September 20
#ميترا_عزيزي



آنچه لذت هاي آدمي را در پي دارد امور مبتني بر مقصود است نه امر مقصود يافته.
به عبارتي، رسيدن به مقصود موردنظر مرگ آن را دارد،در واقع پايان آن مقصود همان تحقق يافتن آن است.
با اين حال اگر ما شوق و يا انگيزه و دليل يك امر مشخص را داشته باشيم به محض تحقق، آن شوق مي ميرد و تبديل به امري مقصود يافته يا اثرات(Effects) آن مي شود- كه اين هم پس از ظاهر شدن (به شكل حماسي خود) از بين ميرود.
پس اگر نهاد آدمي رشته اي از افكار داراي اشتياق و انگيزه و مقصود هايش، باشد، مي پذيريم تحقق هر مقصود مرگ انگيزه و اشتياق ايجاد آن است،
"و فكر(كه مرگ يافته شده) چيزي است كه نهاد از آن تهي شده است."
.
""در نتيجه اگر اين رشته افكار تحقق يابد و مقصودهايي جايگزين آن نشود ما با انساني تهي مواجهه مي شويم.انساني اندوهگين.""



#مقصود #جهان_بيني #لذت #انسان_اندوهگين #اندوه
https://t.me/natamameman21
8 October 2017


"تهوع" دومين اثر كه از سارتر خوانده ام
اولي "دست هاي آلوده" نمايشنامه اي فلسفي در قالب داستاني كه در حزب كمونيستي جريان مي يابد.تهوع متفاوت با آن رماني كاملا فلسفي.
تهوع كنش هاي انسان مدرن، خدايي تنها كه در تقابل با جهان دچار هستي زدگي و ياس شده است.


بخش ١ "تهوع و وجود اشكال"
.....
روايت گر انسان هايي كه در مواجهه با بديهيات (obvious) دچار تهوع مي شوند و شروع مي كنند به پنجه كشيدن بر صورت آن و ناتوان از بر ميان برداشتن آن ها دچار ياسي عميق مي شوند: نمود بيشتر آن در شخصيت اصلي"رو كانتن" و كمرنگ تر آن در "آني(معشوقه روكانتن)" و "خودآموخته" مشاهده مي شود.
.
او (روكانتن) در مركز دايره اي از هستي قرار دارد و اشيا و پديده ها در شعاع هايي بر آن به او نزديك مي شوند و برخورد مي كنند و در نهايت چون رقصندگاني دور او مي چرخند.او دچار تهوع مي شود و مي بيند كه آن ها با چه آرامشي بر جاي خود ساكن اند.
اما آن چيست كه تحميل مي شود؟!
.
روكانتن در مواجهه با اشيا آن ها را غير ضروري مي داند و همانقدر محاسبه ناپذير و زيادي.
جايي كه روكانتن در ميان انبوه درختان از وجود آن همه درخت بي دليل دچار تهوع مي شود.
هستي را مملوء از اشكالي مي بيند كه اطراف او قرار گرفته اند، دقيقا همانطور كه هستند، نه چيزي فراتر از آن.
...
سارتر در اينجا وجود داشتن را به چالش مي كشد.
"وجود داشتن يعني آنجا بودن"
.
اشكال همه وجود دارند و اين همه وجود داشتن او را دچار تهوع مي كند. او مي گويد من هم هستم، من وجود دارم و خود را چون شكلي غيرضروري و زيادي مي يابد و از اين هم دچار تهوع مي شود.
....
در روايت تصويري داستان هستي زدگي را در شخصيت ديگر داستان "آني" هم مشاهده مي كنيم: وقتي كه روكانتن بعد چند سال وارد خانه آني مي شود خانه او را از اشيا و لباس هايي كه درگذشته جز لاينفك اتاق و ديوارهايش بودند، خالي مي يابد.
.......
#ميترا_عزيزي

................
#existentialism #phenomenology
#اگزيستانسياليسم #پديدارشناسي #تهوع #ژان_پل_سارتر
https://t.me/natamameman21
زمانی فرا می رسد چون بازمانده ای میان اجسادِ اشیا قدم مي زنیم. باد و باران سقف روزگارمان را با روزنه های کوچك و بزرگ به سوی نیستي پیش رانده است. هم پیاله هایمان گويي هیچگاه نبوده اند. زماني فرا خواهد رسید و ماییم و فرسودگي اشیا و دست ها




3 November 2017
#ميترا_عزيزي
https://t.me/natamameman21
11 November 2017
اگر کارسازیِ غرایز در اعماقِ وجودمان را , ناشی از عقل طبیعت بدانیم ؟ بلاشک این عقل را چیره و برتر از فرهنگ های انسانی خویش خواهیم یافت . . ما همواره در سردابه های درونی خود , چشمه های لذت پنهان را جسته ایم و سپس با وقاحتی مندرس و به غبار الوده , خویش را سالک و مجذوبِ سرزمین هایِ دور دست ِاخلاق و سِتر و عفاف نمایانده ایم !!
و این با روح ناپوشیدگی و معرا و تنزیه که ضرورتی انسانی است در تقابل می افتد .
ما به هزار عذر اخلاقی از تحقق امیالی که می دانیم کمترین نقشی را در پدیداری انها نداشته ایم اجتناب نموده ! ولی بالاخره پیروزی از ان امیال و غرایز ماست و باقی همه یاس و دلمردگی و تن سپردن به معتقداتی که نمی دانیم چرا باید بدانها معتقد بوده و در سرگشتگی هایش غوطه ور شویم ؟ بر این نمط دور نباشد از ما این حکمِ ' پاراسلسوس ' که میگفت : " هر انکس که می اندیشد همه ی میوه ها در همان زمانی می رسند که توت فرنگی ها , از انگورها چیز زیادی نمی داند .
ما لذت ها را امری متجزای از شادمانی ها در نگر می اوریم ! حال انکه لذت چیزی جز شادمانیِ بدون خنده نیست . ما نمی دانیم که مهر ورزیدنِ بی حد , بخشی از برنامه ی ژنتیکی ما است که برای داشتنِ احساسی خوب ناگریز از تن دادن بدان هستیم ؟ ..

بسیار دیده ام نابکارانی که با دیگران اهن دلی می کنند ولیکن با گشودن روزنه ای کوچک ولی عمیق در وجودشان , تمامی ان مهرِ ناورزیده به دیگران را از مسیر همان روزنه ی خردینه ولی ژرف , به موجودی که برایشان بس عزیز است حواله نموده و بدین وسیله اسبابِ انبساط خاطر خویش را فراهم می اورند !! و این امری است که عادت کردن بدان, با احساس زنده بودن و شادمانیمان در تلازمی ابدی است .. دیده ام پدرانی را که با مردمان بد می کنند تا مگر افزار دلخندی دخترشان را مهیا کنند و این چه اوار سهمگینی است که بر تن ابناء بشر همچون رعد فرو می اید ؟ ... باری , ملاحظاتی از این سنخ اندک اندک مرا بدین باور نزدیک ساخته که امکان سنجشگری رویکردهای انسانی همچون خشم و حسرت و خیانت و اندوه و شادمانی نیز بمنزله ی اشیاء ریاضی , نه تنها وجود دارد ؟ که دیر پرداختن بدانها در فرهنگهای حومه ی سیاره , همچون دست شستن از موفقیتی نادر خواهد بود . درود .



#behzadbabayee
#بهزاد_بابايي
https://t.me/natamameman21
مداد سبز
11 November 2017 اگر کارسازیِ غرایز در اعماقِ وجودمان را , ناشی از عقل طبیعت بدانیم ؟ بلاشک این عقل را چیره و برتر از فرهنگ های انسانی خویش خواهیم یافت . . ما همواره در سردابه های درونی خود , چشمه های لذت پنهان را جسته ایم و سپس با وقاحتی مندرس و به…
11 November 2017
يأس اندوهناك همين تقابل بين دو خداست: انسان و طبيعت.
آيا جز اين است كه انسان با حس قدرت شادمان است؟! ميل خداگونه انسان او را به نبردي بي پايان همچنان كشانده است.
همانطور كه انسان پيشين، خالق ايزدان: او همواره سعي كرد سهم خود را از خداي خورشيد، خداي ابر، خداي بادها و آب ها بگيرد.او بود كه آن ها را به نبرد فرستاد و او بود كه در نهايت پيروزي را از آنِ خداي نيكي ها كرد، اما خداي پليدي ها را چون فرزند ديگرش از ديدگان ش دور نكرد.

او همواره سعي كرده غالب باشد نه مغلوب،فاتح باشد نه مفتوح.
ميل به قدرت انسان را هنرمند كرد. او انساني خلق كرد وراي طبيعت اش.او تمدن را ساخت و هيچگاه نخواسته مغلوب طبيعت خويش شود.
انساني كه بيشتر گرايش دارد دوست داشته باشد به مراتب خداگونه تر و قدرت طلب تر از انساني است كه بيشتر گرايش دارد دوست داشته شود.
اما چه چيز واقعيت به نظر مي رسد؟!
مسلما همانطور كه معتقدي هرآنچه كه وجود دارد...
آيا خويش سرزمين هاي دور همانقدر واقعيت ندارد كه طبيعت! طبيعتي كه چون آبي آرام و سركش به كوچكترين روزنه ها نفوذ مي كند تا فرا بگيرد؟!



#ميترا_عزيزي
https://t.me/natamameman21
2017 December 29
....
""انديشه هاي جديد بيرون از تعاريف موجود خلق مي شوند""


نمي توان خارج از مرزهاي زبان انديشيد (ناممكن) و نمي توان خارج از تعاريف انديشيد و رفتار كرد مگر با خلق تعاريف جديدتر و بيرون يافتن از آن.


ما در گفتگو هاي روزمره مخصوصا زماني كه افكار و عقايدمان بر موضوعي خاص را شرح مي دهيم، آن ها بر حسب تعاريف، گفت هاي ما را شناسايي مي كنند. كه اگر تعاريف دو طرف گفتگو تفاوت داشته باشد، منتقل كردن گفت ها غيرممكن مي شود.


آن چيزي كه در انديشه هاي فردي، نوآوري ها، جهت انديشه افراد درون يك ملت ، شكل دهي تاريخ يك ملت و سرنوشت آن ها نقش دارد تعاريف حاكم بر آن هاست.
چيزي كه بايد بر آن واقف باشيم تعاريف مطلق نيستند. تعاريف متفاوت فرهنگ هاي متفاوت را ايجاد كرده اند.

چيزي كه در وضعيت كنوني و دهه هاي اخير شاهد آن هستيم، انتخاب هاي ما در نوع رفتار سياسي ما -محدوده تعاريف ما از زندگي گروهي و سياسي ما و افق هايي كه از آن داريم- ايجاد شده است. كه سبب تقلاهاي بي نتيجه و گرفتن نتايج مشابه از انتخاب هاي متفاوت (به زعم خود) مي شود. كه اين يكسان بودن نتايج مي تواند به علت يكسان بودن تعاريف ما باشد.
و اين تعريف ها بر بستر "زبان فرهنگي" ما شكل گرفته است. كه افراد شاخص تر در طول تاريخ نقش پررنگ تري و در ايجاد آن ايفا كرده اند.
شايد درست ترين كار، پي گرفتن رشته وضعيت كنوني در تعريف ها و تعبير هاي معطوف به تعاريف، باشد.
بعنوان نمونه: تعريف ما از همزيستي اجتماعي و سياسي و حقوق مربوط به آن چيست؟
و مسلما تغيير و اصلاح تعاريف و جايگزيني تعاريف جديدتر پس از يافتن پاسخ، نتيجه بخش تر از اصلاح و يا تغيير ساختار حاكم (در قدم اول) مي باشد.



#ميترا_عزيزي
https://t.me/natamameman21
بعد از چند سال كه او را ديدم برايم بيگانه بود.
سعي كردم ظاهرش را تحليل كنم و تطبيق-اش بدهم با خاطراتم، از او خواستم تا در پاركي كه قدم به قدم آن خاطرات مشترك مان بود، ديداري ديگر كنيم، اما باز هم او را بيگانه يافتم؛ و همه چيز را.

من به واقعيتي كه به آن آگاهي داشتم اكنون روبرو شدم. به عبارتي با آن مواجه شدم.
واقعيت چون باد سردي بر صورتم مي خورد و من بهت زده در وازدگى از هستي- اى كه در برابرم چشم به من دوخته بود...

آن چيزى كه مرا رنج مي داد نه دوست داشتن، كه دوست نداشتن كسى كه او را ديوانه وار دوست مي داشتم. كسي كه روزگاري بخش مهمي از زندگي من بود برايم بي اهميت جلوه كرد.
اكنون او برايم بيگانه بود...
خودم را ميان اين ناشناختگى تنها يافتم. من رنج كشيدم و سرافكندگى انسان را ديدم، باز هم هستى با قدرت، چون باد سردى بر صورتم ميخورد...

-تصور مى كنم آن دوست داشتن گذشته را ندارى..
در پاسخ به او گفتم: "نه اين طور نيست" همه چيز مثل گذشته ست.

وانمود كردم هيچ چيز تغييرى نكرده،مى خواستم اين چهره جذامى هستي، واقعيت مناسبات ميان انسانى، را بپوشانم
در واقع نميخواستم اين ابتذال را دو دستى تحويل واقعيت بدهم. مفاهيمى چون صلح، انسانيت و دوست داشتن ابدى، گرچه ساخته دست انسان بودند، اما ابتذال آن ها ابتذال انسان بود.
احتياج داشتم آن شور و علاقه مفرط را ثابت نگاه دارم. يك جور مقابله با بي ثباتى و بيهودگى ناشى از آن.
من حتى مي دانستم اين مفهوم (دوست داشتن ماندگار) واقعيتى در هستى ندارد، اما اين مفهوم چنان زيبا و دلنشين بود كه خواستم آن را نگاه دارم. كه خواستم وجود داشته باشد...


#ميترا_عزيزي
https://t.me/natamameman21
عكس: از ورودي اتاق حراست امور مهندسين #شهرداري ١ #مشهد...
https://t.me/natamameman21
مداد سبز
عكس: از ورودي اتاق حراست امور مهندسين #شهرداري ١ #مشهد... https://t.me/natamameman21
.
سلطه حاكمان بي سواد تا زماني مي تواند بر ملتي دوام داشته باشد كه آن ملت داراي درصد بيشتري از افرادي باشد، كه از كم سوادي جمعي، برخوردارند..
افكار پوسيده هيچ گاه نخواهند توانست بر جامعه اي با سطح آگاهي و سواد بالايي در "دانش انساني" حكومت كنند.
بالا رفتن سطح آگاهي و سواد ارتباط مستقيمي با نوع ارزش هاي غالب بر آن جامعه دارد.
.....
.
2018 January 31
#ميترا_عزيزي
عكس: از ورودي اتاق حراست امور مهندسين #شهرداري ١ #مشهد...

https://t.me/natamameman21
2018 February 13

""نگاه كن كه موم شب به راه ما چگونه قطره قطره آب مي شود""
آن چيزي كه فروغ را نسبت به ديگر شاعران زن متمايز كرده، انديشه فلسفي است و درگيري هاي وجودي او.
رنج در اشعار او به اوج خود مي رسد هنگاميكه اميد و روشنايي ناكام مي شود.
فروغ دركي از هستي را ارائه مي دهد، نه به زبان فلسفه كه به زبان شاعرانه. او زندگي را پيش روي ما قرار مي دهد كه چگونه تصويري معمول از آن با وجوهي كه به تنهايي مثبت و يا خنثي هستند، دردآور جلوه مي كند...
""زندگي شايد يه خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد../زندگي شايد افروختن سيگاري باشد، در فاصله رخوتناك دو هماغوشي"" اندوه همانطور كه به سوي اوج خود پيش مي رود از شادماني دور مي شود و اشعار فروغ نشان مي دهد كه چگونه انسان از محو لذت و امور دلپذير اندوهگين مي شود.
روشنايي و اميد در اشعار فروغ بيهودگي را در تاريكي نمايان مي كند.
چون نسيمي داغ در گرماي سوزان كه با وزش آتشين خود بر ما سيلي ميزند يا همچون آفتابي كمرنگ در روز سرد زمستاني..
""يأس ساده و غمناك آسمان /و ناتواني اين دست هاي سيماني""...و ""آن وهم سبز رنگ كه بر دريچه گذر داشت/با دلم مي گفت:/نگاه كن/تو هيچ گاه پيش نرفتي/تو فرو رفتي"" اون نشان مي دهد كه چگونه وجهي مطبوع براي فردي، ميتواند مصيبتي براي ديگري باشد...
""من در پناه پنجره ام، با آفتاب رابطه دارم""
و در جايي ديگر ""و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است""

آيا نمي توان فروغ را در آن دوره از اجتماع، تولدي ديگر از زن دانست؟! زني كه مي انديشد. كسي كه از اندوه زنانه و زنانگي به اندوه وجودي و انساني مي رسد؟!
فروغ به زعم بنده حتي تولدي ديگ از زنان شاعر است، چراكه او زني شاعر با تفكر فلسفي است.
او در اسارت ديوار ها عصيان مي كند و بعد از تولدي ديگر ايمان مي آورد به آغاز فصل سرد.
آغاز فصل سرد، آغاز آگاهي انسان است به بيهودگي و رنج جهان... ""خورشيد مرده بود و هيچ كس نمي دانست/نام آن كبوتر غمگين كه از قلب ها گريخته ايمان است""
فروغ در يك قاب كلي از رمانتيسم به اگزيستانسياليسم رسيد
""نجات دهنده در گور خفته است""



#ميترا_عزيزي
#فروغ_فرخزاد
https://t.me/natamameman21
آنقدر خاطره دارم گويي سال هاي بسياري بر زندگاني من گذشته است...
روزي كه وجود نداشته باشم، آن ها هم همراه من وجود نخواهند داشت...


#٢٧سالگي
#ميترا_عزيزي
2018 February 14
https://t.me/natamameman21