Forwarded from marzieHvafameHr 🕊
@marzieHvafameHr
نامه اي براي آيندگان كه در سال نامه اعتماد نوروز ١٣٩٤ چاپ شد.
"گوشه گیران"
نمی شود، نشده است، شاید نشده باشد قلمی به طور کامل بگوید در روزگارش چه گذشت. همیشه بسیاری از قصه ها دور از چشم می ماند. آن هم در سرزمینی که عادت به دیدن و مداقه و سخن گفتن و نوشتن از تجربه ها، امرِ گزافیست مختصِ گوشه گیران و سحرخیزان که نه سرشک شان را در می یابند و نه دمی نشستن با آنان را برمی تابند، چرا که آموختنِ برخاستن امری خارق عادت است و نهال شوق کاشتن گناهی کبیر.
نه هیچ زبانی ، نه قلمی ، نه پرده های عریض و طویل هیچ سینمایی، نه صحن کوچک و مقدس نمایشی و نه زخمه ی هیچ ساز و فریاد هیچ نی شاید نتواند، نمی تواند که معنی را تمام کند. همیشه بسیاری قصه ها باقی می ماند از آدمهایی یکایک کهکشانی از درک شده ها و نادرک شده ها که در چاه ها و سیاه چاله هایی معلق در کوچه بن بست های راه شیری گم شده اند، شاید گم شده باشند، گم می شوند.
هیچ نمی دانم شما روزگارتان را چگونه سپری می کنید. اتومبیل هایتان، شهرتان، روستایی اگر هنوز باشدتان، گربه هایتان، اسب تان، سگ های آزاد شهرتان اگر باشد هنوز چگونه خواهند بود.
اما نوروزی که در آن می نویسم و یکهزار و سیصد و نود و چهار خورشیدیست روزگاریست که در آن آدمهایی کم شمار، خیلی خیلی کم شمار، نایاب و دست نیافتنی، مثل سایه ای پهن شده بر سرزمینی خشک، با فاصله ای بی نهایت از منبع، هنوز متمرکزند بر نور تا شعله را به شما در فرداها برسانند. آدمهایی کم شمار که هنوز قلبشان برای شما می تپد و دل نگران فرداها هستند.
گوشه گیرانی که کار می کنند و ذکرشان روشناییست. سحرخیزانی که جان می دهند شاید که جانی ببخشند و شاید که روزی پژواک صدایشان، راهشان، کارشان و حضورشان به شما روشنی بخشد.
آیا شما روشنایی را لمس کرده اید؟
دلم مرگ می خواهد اگر پاسخ تان باشد، نه.
اگر آری پس شوق دارم که هنوز هم سایه ی سایه ی سایه ی آن سایه های بی رنگ شده ای باشم که به فرداها می اندیشند.
مرضیه وفامهر
سالنامه اعتماد، نوروز ۱۳۹۴
نامه اي براي آيندگان كه در سال نامه اعتماد نوروز ١٣٩٤ چاپ شد.
"گوشه گیران"
نمی شود، نشده است، شاید نشده باشد قلمی به طور کامل بگوید در روزگارش چه گذشت. همیشه بسیاری از قصه ها دور از چشم می ماند. آن هم در سرزمینی که عادت به دیدن و مداقه و سخن گفتن و نوشتن از تجربه ها، امرِ گزافیست مختصِ گوشه گیران و سحرخیزان که نه سرشک شان را در می یابند و نه دمی نشستن با آنان را برمی تابند، چرا که آموختنِ برخاستن امری خارق عادت است و نهال شوق کاشتن گناهی کبیر.
نه هیچ زبانی ، نه قلمی ، نه پرده های عریض و طویل هیچ سینمایی، نه صحن کوچک و مقدس نمایشی و نه زخمه ی هیچ ساز و فریاد هیچ نی شاید نتواند، نمی تواند که معنی را تمام کند. همیشه بسیاری قصه ها باقی می ماند از آدمهایی یکایک کهکشانی از درک شده ها و نادرک شده ها که در چاه ها و سیاه چاله هایی معلق در کوچه بن بست های راه شیری گم شده اند، شاید گم شده باشند، گم می شوند.
هیچ نمی دانم شما روزگارتان را چگونه سپری می کنید. اتومبیل هایتان، شهرتان، روستایی اگر هنوز باشدتان، گربه هایتان، اسب تان، سگ های آزاد شهرتان اگر باشد هنوز چگونه خواهند بود.
اما نوروزی که در آن می نویسم و یکهزار و سیصد و نود و چهار خورشیدیست روزگاریست که در آن آدمهایی کم شمار، خیلی خیلی کم شمار، نایاب و دست نیافتنی، مثل سایه ای پهن شده بر سرزمینی خشک، با فاصله ای بی نهایت از منبع، هنوز متمرکزند بر نور تا شعله را به شما در فرداها برسانند. آدمهایی کم شمار که هنوز قلبشان برای شما می تپد و دل نگران فرداها هستند.
گوشه گیرانی که کار می کنند و ذکرشان روشناییست. سحرخیزانی که جان می دهند شاید که جانی ببخشند و شاید که روزی پژواک صدایشان، راهشان، کارشان و حضورشان به شما روشنی بخشد.
آیا شما روشنایی را لمس کرده اید؟
دلم مرگ می خواهد اگر پاسخ تان باشد، نه.
اگر آری پس شوق دارم که هنوز هم سایه ی سایه ی سایه ی آن سایه های بی رنگ شده ای باشم که به فرداها می اندیشند.
مرضیه وفامهر
سالنامه اعتماد، نوروز ۱۳۹۴
محمد رحمانیان:برای عذرخواهی از ناصر تقوایی دیر شده است
دیباچه: محمد رحمانیان گفت:«سالها پیش باید فیلمهای ناصر تقوایی نمایش داده میشد. نمایش فیلمهای ناصر تقوایی از این جهت میتواند خوب باشد: نسل جوانتر که امکان دیدن فیلمهای ناصر تقوایی را نداشتهاند، با آثار این فیلساز آشنا شوند. مخصوصا فیلمهایی که برای کانون پرورش فکری ساخته بود مثل: «رهایی» و فیلمهایی که برای تلویزیون ساخته بود مثل: «سلمانی» آقای تقوایی کارهای زیادی انجام داده است: فیلمهای مستندی در قالب وقایعنگاری که تهران دهه ۴۰ و دهه ۵۰ خورشیدی را به تصویر کشیده است. شما برای دیدن تهران واقعی و حقیقی آن دوران میتوانید به آن فیلمها رجوع کنید».
محمد رحمانیان:برای عذرخواهی از ناصر تقوایی دیر شده است
محمد رحمانیان (کارگردان تیاتر و سینمای کشورمان)، گوشهای از ساختمان خانه هنرمندان روی پلهها نشسته و مشغول مطالعه است. کنارش مینشینم و در مورد هفته فیلم ناصر تقوایی و چرایی نمایش مجموعه فیلمهای کارگردانی که بیش از ۱۶ سال از آخرین فیلم سینماییاش میگذرد، میپرسم. با خوشرویی به تمام سوالاتم پاسخ میدهد و کنار گذاشته شدن فیلمساز بزرگی مثل تقوایی را جریانی قدیمی و پیچیده در سینمای ایران به نام استراتژی حذف مینامد. گفتوگوی انتقادی محمد رحمانیان با خبرنگار سینمایی دیباچه [1] را در ادامه میخوانید.
چرا وقتی تاریخ سینمای ایران در چند دهه اخیر را مرور میکنیم، متوجه سرنوشت مشابهای میشویم که کارگردانهای درجه یک دچارش شدهاند: حذف از سینما و محروم از فیلمسازی آن هم زمانی که بهترین آثار خود را ساختهاند؟
جریان بسیار پیچیدهای در سینمای ایران وجود دارد که بزرگان خودش را از بین میبرد. این استراتژی چندوجهی مربوط به سالهای اخیر نیست و پیش از انقلاب هم در سینمای ایران وجود داشته و فقط مربوط به مدیران و مسئولان نیست و سینماگران، سینماداران و تمام آدمهای بدنه اصلی سینما در این جریان دخیلاند. این جریان هیچگاه دل خوشی از کارگردانهای بزرگی مثل ناصر تقوایی و بهرام بیضایی نداشته است. برای مثال: امیر نادری پس از ساخت فیلم «تنگسیر» از جریان اصلی فاصله میگیرد و «مرثیه» را میسازد و وارد لیستِ سیاهِ حذف میشود. امروز پس از سالها بعضی از فیلمهاشان در جایی مثل هنر و تجربه نمایش داده میشود.
گروه هنر و تجربه به تازگی فیلم «ایران سرای من استِ» کیمیاوی را اکران کرده است که البته با اعتراض این کارگردان همراه بود.
به هر حال حق هر کارگردانیست که روی فیلمش نظارت تام داشته باشد؛ حداقل تا مرحله میکس. آقای کیمیاوی به مونتاژ ایراد گرفتهاند که مرحله پیش از میکس است. بنابراین حق با آقای کیمیاوی است.
به هر حال این فیلم اکران شد…
اتفاقهای زیادی میافتند اما به این معنی نیست که درست هستند!
به نظر میرسد جریانی احساسی بعد از مرگ عباس کیارستمی برای تقدیر از سینماگران پیر راه افتاده است؛ موافقید؟
حتی اگر بپذریم که این اتفاق برای عذرخواهی از ناصر تقوایی باشد؛ باز هم اینچنین مراسمی نمیتواند پاسخی برای سالها فیلم نساختن آقای تقوایی باشد. نمیتوان قبول کرد در کشوری که میلیاردها تومان برای ساخت فیلمهای ضعیفِ کمفروش هزینه میشود؛ هیچ تهیهکنندهای حاضر به سرمایهگذاری روی فیلم ناصر تقوایی نشده باشد.
حتی نهادهای دولتی هم حاضر به این کار نشدند.
در ابتدای صحبتهایم اشاره کردم که استراتژی حذف بسیار پیچیده است و به راحتی یک کارگردان را حذف میکند. اینها یک بچه حرفگوش کن و ترسو میخواستند که سریع پا پس بکشد که ناصر تقوایی نه در جوانی و نه امروز چنین آدمی نبوده و نیست.
انگار برای نمایش آثار و تجلیل از ناصر تقوایی و کارگردانهای هم نسل ایشان کمی دیر شده است…
این اتفاق باید رخ میداد اما نه الان. سالها پیش باید فیلمهای ناصر تقوایی نمایش داده میشد. نمایش فیلمهای ناصر تقوایی از این جهت میتواند خوب باشد: نسل جوانتر که امکان دیدن فیلمهای ناصر تقوایی را نداشتهاند، با آثار این فیلساز آشنا شوند. مخصوصا فیلمهایی که برای کانون پرورش فکری ساخته بود مثل: «رهایی» و فیلمهایی که برای تلویزیون ساخته بود مثل: «سلمانی» آقای تقوایی کارهای زیادی انجام داده است: فیلمهای مستندی در قالب وقایعنگاری که تهران دهه ۴۰ و دهه ۵۰ خورشیدی را به تصویر کشیده است. شما برای دیدن تهران واقعی و حقیقی آن دوران میتوانید به آن فیلمها رجوع کنید.
بسیاری وسواس زیاد ناصر تقوایی را دلیل بیمیلی تهیهکنندهها برای سرمایهگذاری روی فیلمهای ایشان میدانند.
دیباچه: محمد رحمانیان گفت:«سالها پیش باید فیلمهای ناصر تقوایی نمایش داده میشد. نمایش فیلمهای ناصر تقوایی از این جهت میتواند خوب باشد: نسل جوانتر که امکان دیدن فیلمهای ناصر تقوایی را نداشتهاند، با آثار این فیلساز آشنا شوند. مخصوصا فیلمهایی که برای کانون پرورش فکری ساخته بود مثل: «رهایی» و فیلمهایی که برای تلویزیون ساخته بود مثل: «سلمانی» آقای تقوایی کارهای زیادی انجام داده است: فیلمهای مستندی در قالب وقایعنگاری که تهران دهه ۴۰ و دهه ۵۰ خورشیدی را به تصویر کشیده است. شما برای دیدن تهران واقعی و حقیقی آن دوران میتوانید به آن فیلمها رجوع کنید».
محمد رحمانیان:برای عذرخواهی از ناصر تقوایی دیر شده است
محمد رحمانیان (کارگردان تیاتر و سینمای کشورمان)، گوشهای از ساختمان خانه هنرمندان روی پلهها نشسته و مشغول مطالعه است. کنارش مینشینم و در مورد هفته فیلم ناصر تقوایی و چرایی نمایش مجموعه فیلمهای کارگردانی که بیش از ۱۶ سال از آخرین فیلم سینماییاش میگذرد، میپرسم. با خوشرویی به تمام سوالاتم پاسخ میدهد و کنار گذاشته شدن فیلمساز بزرگی مثل تقوایی را جریانی قدیمی و پیچیده در سینمای ایران به نام استراتژی حذف مینامد. گفتوگوی انتقادی محمد رحمانیان با خبرنگار سینمایی دیباچه [1] را در ادامه میخوانید.
چرا وقتی تاریخ سینمای ایران در چند دهه اخیر را مرور میکنیم، متوجه سرنوشت مشابهای میشویم که کارگردانهای درجه یک دچارش شدهاند: حذف از سینما و محروم از فیلمسازی آن هم زمانی که بهترین آثار خود را ساختهاند؟
جریان بسیار پیچیدهای در سینمای ایران وجود دارد که بزرگان خودش را از بین میبرد. این استراتژی چندوجهی مربوط به سالهای اخیر نیست و پیش از انقلاب هم در سینمای ایران وجود داشته و فقط مربوط به مدیران و مسئولان نیست و سینماگران، سینماداران و تمام آدمهای بدنه اصلی سینما در این جریان دخیلاند. این جریان هیچگاه دل خوشی از کارگردانهای بزرگی مثل ناصر تقوایی و بهرام بیضایی نداشته است. برای مثال: امیر نادری پس از ساخت فیلم «تنگسیر» از جریان اصلی فاصله میگیرد و «مرثیه» را میسازد و وارد لیستِ سیاهِ حذف میشود. امروز پس از سالها بعضی از فیلمهاشان در جایی مثل هنر و تجربه نمایش داده میشود.
گروه هنر و تجربه به تازگی فیلم «ایران سرای من استِ» کیمیاوی را اکران کرده است که البته با اعتراض این کارگردان همراه بود.
به هر حال حق هر کارگردانیست که روی فیلمش نظارت تام داشته باشد؛ حداقل تا مرحله میکس. آقای کیمیاوی به مونتاژ ایراد گرفتهاند که مرحله پیش از میکس است. بنابراین حق با آقای کیمیاوی است.
به هر حال این فیلم اکران شد…
اتفاقهای زیادی میافتند اما به این معنی نیست که درست هستند!
به نظر میرسد جریانی احساسی بعد از مرگ عباس کیارستمی برای تقدیر از سینماگران پیر راه افتاده است؛ موافقید؟
حتی اگر بپذریم که این اتفاق برای عذرخواهی از ناصر تقوایی باشد؛ باز هم اینچنین مراسمی نمیتواند پاسخی برای سالها فیلم نساختن آقای تقوایی باشد. نمیتوان قبول کرد در کشوری که میلیاردها تومان برای ساخت فیلمهای ضعیفِ کمفروش هزینه میشود؛ هیچ تهیهکنندهای حاضر به سرمایهگذاری روی فیلم ناصر تقوایی نشده باشد.
حتی نهادهای دولتی هم حاضر به این کار نشدند.
در ابتدای صحبتهایم اشاره کردم که استراتژی حذف بسیار پیچیده است و به راحتی یک کارگردان را حذف میکند. اینها یک بچه حرفگوش کن و ترسو میخواستند که سریع پا پس بکشد که ناصر تقوایی نه در جوانی و نه امروز چنین آدمی نبوده و نیست.
انگار برای نمایش آثار و تجلیل از ناصر تقوایی و کارگردانهای هم نسل ایشان کمی دیر شده است…
این اتفاق باید رخ میداد اما نه الان. سالها پیش باید فیلمهای ناصر تقوایی نمایش داده میشد. نمایش فیلمهای ناصر تقوایی از این جهت میتواند خوب باشد: نسل جوانتر که امکان دیدن فیلمهای ناصر تقوایی را نداشتهاند، با آثار این فیلساز آشنا شوند. مخصوصا فیلمهایی که برای کانون پرورش فکری ساخته بود مثل: «رهایی» و فیلمهایی که برای تلویزیون ساخته بود مثل: «سلمانی» آقای تقوایی کارهای زیادی انجام داده است: فیلمهای مستندی در قالب وقایعنگاری که تهران دهه ۴۰ و دهه ۵۰ خورشیدی را به تصویر کشیده است. شما برای دیدن تهران واقعی و حقیقی آن دوران میتوانید به آن فیلمها رجوع کنید.
بسیاری وسواس زیاد ناصر تقوایی را دلیل بیمیلی تهیهکنندهها برای سرمایهگذاری روی فیلمهای ایشان میدانند.
شرايط فرق داشته و موردی استثنایی بوده است. فیلمبرداری با سرمای وحشتناک ماسوله و بارش برف همزمان میشود و ایشان به اجبار کار را تعطیل میکند و وقفهای چند ماهه به وجود میآید. گزارشهای این اتفاق همان سال چاپ شد و همه در جریان این اتفاق بودند. از یک جایی به بعد، منتقدها و دوستان مطبوعاتی و دیگران بنا را بر این گذاشتند که ناصر تقوایی وسواس زیادی دارد و همین موضوع باعث شد تا بسیاری از تهیهکنندهها پا پیش نگذارند. اینها دروغ محض بود و برمیگردد به همان استراتژی حذف که مربوط به دولت خاصی هم نبود و هر دولت و هر گروهی که در سینما مشغول به کار شدند، تمام تلاششان را کردند تا تقوایی کار نکند. چه در تلویزیون که نگذاشتند مجموعه «کوچک جنگلی» ساخته شود و چه در سینما که نگذاشتند فیلم «زنگی و رومی» و «چای تلخ» ساخته شود.
عدهای معقدند: تقوایی به قدرتی رسیده بود که برای ساخت پروژههایش درخواست هزینههای بسیار زیادی داشت…
تمام این صحبتها دروغ محض است. مطمئن باشید دستمزدی که تقوایی برای ساخت فیلمهایش طلب کرده از هزینههای فیلمی مثل «استرداد»* بیشتر نبوده که نه فیلم خوبیست و نه تحقیق تاریخی درستی داشته است.
عدهای معقدند: تقوایی به قدرتی رسیده بود که برای ساخت پروژههایش درخواست هزینههای بسیار زیادی داشت…
تمام این صحبتها دروغ محض است. مطمئن باشید دستمزدی که تقوایی برای ساخت فیلمهایش طلب کرده از هزینههای فیلمی مثل «استرداد»* بیشتر نبوده که نه فیلم خوبیست و نه تحقیق تاریخی درستی داشته است.
Forwarded from marzieHvafameHr 🕊
براي #ناصر_تقوايي
دهانت را بوييدند
و دانستند تو عاشق سينمايي
و عاشق آدمها، درخت ها، پرندگان
و آسمان پر ستاره
و دانستند تو عاشق قلب هاي فراخ و انديشه هاي روشن
و عاشق زبان هاي تيز و گامهاي استواري.
پس سينماها تعطيل شد و آدمها رو به زوال،
پس درخت ها تبرتبر و پرندگان پرپر،
پس آسمان پر غبار و انديشه ها و قلبها و زبانها سياه،
پس قدمها شكست و دهان ها بسته.
دهانت را مي بوسم.
#مرضيه_وفامهر
با ياد #احمد_شاملو
@marzieHvafameHr
@nassertaghvai
دهانت را بوييدند
و دانستند تو عاشق سينمايي
و عاشق آدمها، درخت ها، پرندگان
و آسمان پر ستاره
و دانستند تو عاشق قلب هاي فراخ و انديشه هاي روشن
و عاشق زبان هاي تيز و گامهاي استواري.
پس سينماها تعطيل شد و آدمها رو به زوال،
پس درخت ها تبرتبر و پرندگان پرپر،
پس آسمان پر غبار و انديشه ها و قلبها و زبانها سياه،
پس قدمها شكست و دهان ها بسته.
دهانت را مي بوسم.
#مرضيه_وفامهر
با ياد #احمد_شاملو
@marzieHvafameHr
@nassertaghvai
Forwarded from خیریه حیوانات
🎊یک ماه از افتتاح خیریه حیوانات گذشت؛
از سود در آمدهای حاصله هم اینک ، شما دارید کمک میکنید به
- #صبری هاپوی یک دست شده
- #جری پیشی آسیب دیده
تنهامون نذارید؛
@animalcharity
www.animalcharity.ir
از سود در آمدهای حاصله هم اینک ، شما دارید کمک میکنید به
- #صبری هاپوی یک دست شده
- #جری پیشی آسیب دیده
تنهامون نذارید؛
@animalcharity
www.animalcharity.ir
Forwarded from marzieHvafameHr 🕊
روح_ناآرام_یک_روشنفکر،_شرح_یک_زندگی_فکری.pdf
3.8 MB
@nassertaghvai شفافيت ناصر تقوايي در اين عكس موجب شده خط رشته كوه هاي سبز رامسر از پشت سرش به چشم بياد😉
Forwarded from CinemaDaily | سینمادیلی
«بهترین فیلم کلاسیک تاریخ سینمای ایران»/ یادداشت پویان عسگری به بهانه 30 سالگی «ناخدا خورشید» ناصر تقوایی: https://goo.gl/EPPu36
Forwarded from marzieHvafameHr 🕊
@marzieHvafameHr
@nassertaghvai
#ناصرتقوايي #مرضيه_وفامهر
بعد از ده سال من هم دیدگاهم را درباره ی پروژه ی توقیف شده ی چای تلخ نوشتم و این نسخه کاملتر از متن چاپ شده در روزنامه ی شرق است:
"!تلخی از کوته اندیشی بود نه از چای"
مرضیه وفامهر
۱
- بخوان.
- خواندم.
- شمرده تر!
- خواندم، شمرده تر!
دیوان راپس گرفت. پلک بست و بازش کرد، خواند، شمرده!
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم!
شیرجه زد توی فکر!
شلوار جین ساب رفته ی همیشگی ام ، تی شرت نه صد بار، بیست بار شسته ی همیشگی و چهره ی بی رنگ همیشگی ، سرم تراشیده ، با یک جفت کیکرس ولگردی ها و جفتک پراکنی های شبانه روزی ! به اندازه ی کافی آنارشیست برای فروریختن دیوارها و در کشمکش با شرمی مادرزاد!
ناصر تقوایی گفت: عین دختر توی فیلمنامه ام هستی. چند سالست می خواهم بسازم.
سال ۱۳۷۴ بود ، شهریور ماه .
با شرم پرسیدم: مگر چطوریست؟
گفت: خودش را توی چشم نمی کند اما حرف که میزند به مرور هی جذابتر میشود.
چشمانش قصه ی چای تلخ را به آنی دوره کرد، صدایش « به مرور » را کشید و سرش مثل صدایش تاب خورد و منحنی زمان را در فضای خانه ی میزبان کمانی صدرنگ کرد.
دیدار اول به شنیدن دردهای دلی گذشت همدل. اگرچه جوانکی بیش نبودم و لبخند همیشگی ام را به وظیفه سرباز صورت گماشته بودم تا رنجهای گزنده ام به جان دیگری نریزد، اما دنیا نیامده دردهای بی درمان تاریخی توی جانم حک شده بود. ژن ها این را می گفتند.
سال ۱۳۷۶ خورشیدی انگار تلاش بی وقفه جواب داد و قرار شد چای تلخ به یاری حوزه هنری تولید شود.
نشد! در اواخر ساخت دکورها کار متوقف شد و از آن تاریخ هر روز حلال ناخن دستهای نجیب تقوایی خرده خرده خورد میشود و بمباران شیمیایی و آلودگی آن در خاک جنوبمان را يادآوری می کند! بسکه با دستهایش خشت و خاک برداشته بود چراکه همیشه می گوید سر صحنه ی فیلم من یک کارگرم!
پرسیدم: آقا چرا هر شنبه میروی حوزه و فیلمنامه های دیگران را در جلسه های فیلمنامه خوانی بی چشمداشتی مشاوره می دهی؟ آنهم برای اینها که بعد از ده سال خانه نشیی نگذاشتند فیلمت را بسازی؟!
پرسید: بد است فیلم های دیگران با کیفیت تر ساخته شود؟! این برای رشد سینما خوبست.
سال ۱۳۸۲خورشیدی صدایی روی ماشین ضبط صوت تله فن خانه ی مشترک ما خودش را معرفی کرد و گفت: آقای تقوایی من تهیه کننده ام و می خواهم با شما کار کنم!
ناصر که آمد خبر دادم. گفت با آقای علیقلی زاده و درویش در دفترشان ملاقات داشته، آنها بچه های سالم و حرفه ای هستند و چای تلخ را دو ماه دیگر ، بعد از پساتولید فیلم دوئل ، تهیه و تولید خواهند کرد.
گفتم : آقایی هم از جایی به اسم سبحان فیلم زنگ زده، ببین کیست و چه می خواهد؟
برای از دست نرفتن فصل دو ماه صبر و تاخیر در تولید، صحیح نبود . این شد که تقوایی به آن صدای روی ضبط صوت دستگاه تله فن اعتماد کرد!
زمان گذشت و روزی ناصر تقوایی به خانه آمد و گفت فردا برای تست بازیگری بیا سبحان فیلم. چند روزی بود که بازیگر می دید و برای نقش دختر هم چند نفری دیده بود.
۲
آقای تهیه کننده گفت : شما انتخاب مناسبی هستید اما اسمتان مناسب نیست. بایستی عوض کنیم.
پرسیدم: مناسب برای چه؟
گفت: سوپراستاری!
گفتم: برای سوپراستاری نیامده ام به این حرفه.
یاد میرزا، جد بزرگم افتادم! با خط بی نظیر و آواز خوش و بیداریهای شبانه و نوشتن اشعار و تذهیب و صحافی بی بدیل اوراق و هوشمندی مفرط و دستانی که زیبایی و ظرافت و نجابت دستان ناصر تقوایی را داشت . دستانی که نشان موجودی منحصر به فرد بودند. جدّی که اسم وفا و مهر را بر نتیجه هایش نهاده بود.
گفتم: اسم من قابل تغییر نیست.
چند روز بعد تهیه کننده با من تماس گرفت و ابراز دلخوری کرد که چرا پیشتر نگفته ام زوج ناصر تقوایی هستم و او این را از حسین یاری شنیده!
گفتم: برای آنکه عکس العمل واقعی و آزادانه ی شما را ببینم و شما معذوریتی نداشته باشید!
۳
به آبادان که رسیدم رفتم به اتاق آقای تقوایی ، پرسیدم: همخانه باشیم یا نه؟
گفت: نه ، تنها راحت تر کار میکنم.
میدانستم به حجم عظیم تنهاییش همیشه نیازمند ست و من هم که عالم تنهایی ، معشوق اول و آخرم بود او را تنها گذاشتم و با خانم آدینه همخانه شدم. اتاقی من و اتاقی او . در سکوت و هریک مشغول جهان ذهنی خویش.
نشسته پتویم را روی سرم می کشیدم که گرما و تاریکی و تنهایی کافی برای تخیل جهان چای تلخ داشته باشم. در آن غروب های سنگین و وهمناک حومه ی آبادان قهقهه ی گله ی شغالان در زمینه ی تخیل من آنی آرام نمی گرفت.
به گزارش آژانس های سازمان ملل بیش از شش هزار زن در جنگهای داخلی سیرالئون ۲۰۰۲-۱۹۹۱ ، بیش از چهار هزار زن در لیبریا ۲۰۰۳-۱۹۸۹، بیش از شش هزار زن در یوگسلاوی ۱۹۹۵-۱۹۹۲، دو هزار زن در جمهوری دموکراتیک کنگو، دهها هزار تا دو میلیون زن و برخی مکرر بین شصت تا هفتاد مرتبه در آ
@nassertaghvai
#ناصرتقوايي #مرضيه_وفامهر
بعد از ده سال من هم دیدگاهم را درباره ی پروژه ی توقیف شده ی چای تلخ نوشتم و این نسخه کاملتر از متن چاپ شده در روزنامه ی شرق است:
"!تلخی از کوته اندیشی بود نه از چای"
مرضیه وفامهر
۱
- بخوان.
- خواندم.
- شمرده تر!
- خواندم، شمرده تر!
دیوان راپس گرفت. پلک بست و بازش کرد، خواند، شمرده!
نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم!
شیرجه زد توی فکر!
شلوار جین ساب رفته ی همیشگی ام ، تی شرت نه صد بار، بیست بار شسته ی همیشگی و چهره ی بی رنگ همیشگی ، سرم تراشیده ، با یک جفت کیکرس ولگردی ها و جفتک پراکنی های شبانه روزی ! به اندازه ی کافی آنارشیست برای فروریختن دیوارها و در کشمکش با شرمی مادرزاد!
ناصر تقوایی گفت: عین دختر توی فیلمنامه ام هستی. چند سالست می خواهم بسازم.
سال ۱۳۷۴ بود ، شهریور ماه .
با شرم پرسیدم: مگر چطوریست؟
گفت: خودش را توی چشم نمی کند اما حرف که میزند به مرور هی جذابتر میشود.
چشمانش قصه ی چای تلخ را به آنی دوره کرد، صدایش « به مرور » را کشید و سرش مثل صدایش تاب خورد و منحنی زمان را در فضای خانه ی میزبان کمانی صدرنگ کرد.
دیدار اول به شنیدن دردهای دلی گذشت همدل. اگرچه جوانکی بیش نبودم و لبخند همیشگی ام را به وظیفه سرباز صورت گماشته بودم تا رنجهای گزنده ام به جان دیگری نریزد، اما دنیا نیامده دردهای بی درمان تاریخی توی جانم حک شده بود. ژن ها این را می گفتند.
سال ۱۳۷۶ خورشیدی انگار تلاش بی وقفه جواب داد و قرار شد چای تلخ به یاری حوزه هنری تولید شود.
نشد! در اواخر ساخت دکورها کار متوقف شد و از آن تاریخ هر روز حلال ناخن دستهای نجیب تقوایی خرده خرده خورد میشود و بمباران شیمیایی و آلودگی آن در خاک جنوبمان را يادآوری می کند! بسکه با دستهایش خشت و خاک برداشته بود چراکه همیشه می گوید سر صحنه ی فیلم من یک کارگرم!
پرسیدم: آقا چرا هر شنبه میروی حوزه و فیلمنامه های دیگران را در جلسه های فیلمنامه خوانی بی چشمداشتی مشاوره می دهی؟ آنهم برای اینها که بعد از ده سال خانه نشیی نگذاشتند فیلمت را بسازی؟!
پرسید: بد است فیلم های دیگران با کیفیت تر ساخته شود؟! این برای رشد سینما خوبست.
سال ۱۳۸۲خورشیدی صدایی روی ماشین ضبط صوت تله فن خانه ی مشترک ما خودش را معرفی کرد و گفت: آقای تقوایی من تهیه کننده ام و می خواهم با شما کار کنم!
ناصر که آمد خبر دادم. گفت با آقای علیقلی زاده و درویش در دفترشان ملاقات داشته، آنها بچه های سالم و حرفه ای هستند و چای تلخ را دو ماه دیگر ، بعد از پساتولید فیلم دوئل ، تهیه و تولید خواهند کرد.
گفتم : آقایی هم از جایی به اسم سبحان فیلم زنگ زده، ببین کیست و چه می خواهد؟
برای از دست نرفتن فصل دو ماه صبر و تاخیر در تولید، صحیح نبود . این شد که تقوایی به آن صدای روی ضبط صوت دستگاه تله فن اعتماد کرد!
زمان گذشت و روزی ناصر تقوایی به خانه آمد و گفت فردا برای تست بازیگری بیا سبحان فیلم. چند روزی بود که بازیگر می دید و برای نقش دختر هم چند نفری دیده بود.
۲
آقای تهیه کننده گفت : شما انتخاب مناسبی هستید اما اسمتان مناسب نیست. بایستی عوض کنیم.
پرسیدم: مناسب برای چه؟
گفت: سوپراستاری!
گفتم: برای سوپراستاری نیامده ام به این حرفه.
یاد میرزا، جد بزرگم افتادم! با خط بی نظیر و آواز خوش و بیداریهای شبانه و نوشتن اشعار و تذهیب و صحافی بی بدیل اوراق و هوشمندی مفرط و دستانی که زیبایی و ظرافت و نجابت دستان ناصر تقوایی را داشت . دستانی که نشان موجودی منحصر به فرد بودند. جدّی که اسم وفا و مهر را بر نتیجه هایش نهاده بود.
گفتم: اسم من قابل تغییر نیست.
چند روز بعد تهیه کننده با من تماس گرفت و ابراز دلخوری کرد که چرا پیشتر نگفته ام زوج ناصر تقوایی هستم و او این را از حسین یاری شنیده!
گفتم: برای آنکه عکس العمل واقعی و آزادانه ی شما را ببینم و شما معذوریتی نداشته باشید!
۳
به آبادان که رسیدم رفتم به اتاق آقای تقوایی ، پرسیدم: همخانه باشیم یا نه؟
گفت: نه ، تنها راحت تر کار میکنم.
میدانستم به حجم عظیم تنهاییش همیشه نیازمند ست و من هم که عالم تنهایی ، معشوق اول و آخرم بود او را تنها گذاشتم و با خانم آدینه همخانه شدم. اتاقی من و اتاقی او . در سکوت و هریک مشغول جهان ذهنی خویش.
نشسته پتویم را روی سرم می کشیدم که گرما و تاریکی و تنهایی کافی برای تخیل جهان چای تلخ داشته باشم. در آن غروب های سنگین و وهمناک حومه ی آبادان قهقهه ی گله ی شغالان در زمینه ی تخیل من آنی آرام نمی گرفت.
به گزارش آژانس های سازمان ملل بیش از شش هزار زن در جنگهای داخلی سیرالئون ۲۰۰۲-۱۹۹۱ ، بیش از چهار هزار زن در لیبریا ۲۰۰۳-۱۹۸۹، بیش از شش هزار زن در یوگسلاوی ۱۹۹۵-۱۹۹۲، دو هزار زن در جمهوری دموکراتیک کنگو، دهها هزار تا دو میلیون زن و برخی مکرر بین شصت تا هفتاد مرتبه در آ
Forwarded from marzieHvafameHr 🕊
لمان توسط شوروی ها مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند و حداقل صد هزار زن در برلین باور داشته اند که مورد تجاوز قرار گرفته اند که آمار بیمارستانی و سقط جنین ها آنرا تایید می کند و البته در چنین شرایطی احتمال تجاوز به پسربچه ها و مردان بی دفاع هم ممکن و گزارش شده است.
آماری در زمینه ی سربازان آمریکایی در عراق و عراقی ها در ایران پیدا نکردم اما به یقین آنها مستثنی نیستند و با این فکر بار زنان بی پناه خوزستان به دوشم چنان سنگینی می کرد که خوابیدن، عملی قبیح می نمود!
بعد به یاد می آوردم جوانان ایرانی که روی مین های پلاستیکی غیر قابل ردیابی ایتالیایی هزار تکه شدند و آنهایی که مثل برگ خزان با اسلحه های شیمیایی آلمانی فروافتادند، تسلیحات شیمیایی که ابتدا سلسله ی اعصاب را از کار می انداخت تا جوانان ما فرصت ماسک زدن نداشته باشند و سپس عمری ریه هاشان نه تنها تاب هوای کثیف این شهر، حتی آن روستای دور را نداشته باشد. صدای قلبم چنان شدت می گرفت که شغالان صبحگاهی خاموش می شدند.
با تنی که لانه ی کرور کرور ارواح به خون نشسته بود ، با گلویی که حنجره ی زنان صبور و تابناک خوزستان بود ، با اندیشه ای که جد کرده بود این همه را به دریچه ی دوربین برساند سر صحنه میرفتم و فکر کنید چه حالی میشدم وقتی کارگردان می گفت سیب زمینی درشت بیاورید و سیب زمینی ها گردووار بود و تدارکات طلبکارانه میگفت که سیب زمینی سیب زمینی ست، درشت و ریز ندارد، من اما میدانستم ریتم مورد نظر تقوایی در بازی صحنه ی بعد ربط دارد به اندازه ی سیب زمینی ای که پوست کنده خواهد شد. تاب وراجی ها و شوخی های دور و بریها را که به تفریح آمده بودند نداشتم و چنان حس توی تنم دست و پا میزد که انگار پوست من هم غلفتی کنده میشد.
رمقم گرفته می شد وقتی نیمه شب سر صحنه بودم تا در نمایی چراغی را به کبریت آتش کنم و تمام کبریت ها نم کشیده بود. سینماچی هایی که از صبح تا شب سابقه شان را شماره میکردند و میرساندند به دو سه جین فیلم سینمایی و مفتخر بودند به افزودن زباله های ضد هنر، اما نمی دانستند جعبه ی کبریت در محیط شرجی بایستی در کیسه ی پلاستیکی نگهداری شود.
غروبی که من بازی نداشتم و گوشه ای سر صحنه می چرخیدم، شنیدم که فیلمبرداری آنشب تعطیل است چراکه طراح صحنه و کارگردان دوتا پتوی سیاه رنگ سربازی ، دو عدد ملافه ی سفید و دو تا تشک پنبه ای قطور و دو تا متکا می خواسته اند و تدارکات دوتا متکا با دو عدد تشک نازک ابری و دو تا پتو با نقش پلنگ آورده و می گوید ما بیست تا پتو آوردیم ، کارگردان وسواس است و قبول نکرده. به مدیر تولید گفتم تعطیل نکنید، اجازه بدهید من میاورم. پابرهنه راه افتادم توی نخلستانهای بی سر و سوخته، کپر به کپر، پرسان پرسان رسیدم به زنی که پنج فرزند داشت و سه پتوی سیاه سربازی و فرش خانه اش حصیرهای مندرس جنگ دیده بود. دو پتو از لابلای رختخوابهای مختصرشان بیرون کشید و با لهجه عربی گفت: ببر.
زمستان استخوان سوز آبادان و چنین سخاوتی؟
پرسیدم: چطور تو این سرما می خوابید؟
گفت : یعنی یک شبه می میریم؟
گفتم: مدتهاست دنبال یک دله ی قدیمی و چند فنجان کوچک عربی هستم . برای فیلمبرداری قرض میدهی؟
نظر بلندش را چرخاند تا جعبه کهنه ای در گوشه ی کپر. با همه ی قلب گشاده اش قدم کشید تا گنجینه ی موروثی اش را نمایش بدهد.
گفت: اینها مال عزای حسین است. یعنی قابل ندارد اما برگردان.
در تمرینِ یگانه شدنِ پای برهنه ام با خاکِ خون آلودِ نخلستانِ منزوی، گامهایم می لرزید و با خودم فکر می کردم اینها بودند که دست خالی جنوب جانم را، جنوب مادرم، وطنم ، ایرانم را حرمت دار بوده اند و پاسدار. این مردم گشاده و صبور! این مردم تهیدست مانده و پر مهر و پایدار!
رسیدم سر صحنه، با دو پتوی سیاه در بغل، چهره ای یخزده و صدایی بی اختیار لرزان. از مدیر تولید خواهش کردم همآنشب پتوهای پلنگی را به آن کپر برساند. هر آدمی عمیقن متاثر شده باشد، همان میزان تاثر ایجاد میکند! آنشب به دستور مدیر تولید پتوهای پلنگ نشان به کپر رسید و شاید زن با شنیدن بوی نویی و دیدن جولان پلنگها در خانه، پرنده ی امیدش دوباره جان گرفت.
دقایقی بعد دوست آبادانیم خانم سلطانی به درخواست من دوتا تشک پنبه ای فرستاد سر صحنه و من رفتم که ملافه های شخصی و سفیدِ آغشته به تغزل شبانه ام را برای شروع فیلمبرداری بیاورم. آنشب مرتضی احمدی و گلاب آدینه کابوسِ پیرانِ فرتوتِ از جنگ و نامردمی را تصویر می کردند.
یکی از آن روزها به تهران فراخوانده شدیم. تهیه کننده به سرعت برنامه ریز و دستیار کارگردان ( محسن تقوایی و پیام مداح) را اخراج کرد و با من جلسه ای گذاشت.
درباره ی اشکالات سناریوی مصوب سخن گفت: چرا تقوایی چنین و چنان نوشته؟
گفتم: اصالت و وطن دوستی تقوایی بعد از نیم قرن کار فکری روشن است و شما اعتماد کنید.او که مستقیمن خودش و خانواده اش آسیب جنگ دیده اند به حد کافی دقیق و ح
آماری در زمینه ی سربازان آمریکایی در عراق و عراقی ها در ایران پیدا نکردم اما به یقین آنها مستثنی نیستند و با این فکر بار زنان بی پناه خوزستان به دوشم چنان سنگینی می کرد که خوابیدن، عملی قبیح می نمود!
بعد به یاد می آوردم جوانان ایرانی که روی مین های پلاستیکی غیر قابل ردیابی ایتالیایی هزار تکه شدند و آنهایی که مثل برگ خزان با اسلحه های شیمیایی آلمانی فروافتادند، تسلیحات شیمیایی که ابتدا سلسله ی اعصاب را از کار می انداخت تا جوانان ما فرصت ماسک زدن نداشته باشند و سپس عمری ریه هاشان نه تنها تاب هوای کثیف این شهر، حتی آن روستای دور را نداشته باشد. صدای قلبم چنان شدت می گرفت که شغالان صبحگاهی خاموش می شدند.
با تنی که لانه ی کرور کرور ارواح به خون نشسته بود ، با گلویی که حنجره ی زنان صبور و تابناک خوزستان بود ، با اندیشه ای که جد کرده بود این همه را به دریچه ی دوربین برساند سر صحنه میرفتم و فکر کنید چه حالی میشدم وقتی کارگردان می گفت سیب زمینی درشت بیاورید و سیب زمینی ها گردووار بود و تدارکات طلبکارانه میگفت که سیب زمینی سیب زمینی ست، درشت و ریز ندارد، من اما میدانستم ریتم مورد نظر تقوایی در بازی صحنه ی بعد ربط دارد به اندازه ی سیب زمینی ای که پوست کنده خواهد شد. تاب وراجی ها و شوخی های دور و بریها را که به تفریح آمده بودند نداشتم و چنان حس توی تنم دست و پا میزد که انگار پوست من هم غلفتی کنده میشد.
رمقم گرفته می شد وقتی نیمه شب سر صحنه بودم تا در نمایی چراغی را به کبریت آتش کنم و تمام کبریت ها نم کشیده بود. سینماچی هایی که از صبح تا شب سابقه شان را شماره میکردند و میرساندند به دو سه جین فیلم سینمایی و مفتخر بودند به افزودن زباله های ضد هنر، اما نمی دانستند جعبه ی کبریت در محیط شرجی بایستی در کیسه ی پلاستیکی نگهداری شود.
غروبی که من بازی نداشتم و گوشه ای سر صحنه می چرخیدم، شنیدم که فیلمبرداری آنشب تعطیل است چراکه طراح صحنه و کارگردان دوتا پتوی سیاه رنگ سربازی ، دو عدد ملافه ی سفید و دو تا تشک پنبه ای قطور و دو تا متکا می خواسته اند و تدارکات دوتا متکا با دو عدد تشک نازک ابری و دو تا پتو با نقش پلنگ آورده و می گوید ما بیست تا پتو آوردیم ، کارگردان وسواس است و قبول نکرده. به مدیر تولید گفتم تعطیل نکنید، اجازه بدهید من میاورم. پابرهنه راه افتادم توی نخلستانهای بی سر و سوخته، کپر به کپر، پرسان پرسان رسیدم به زنی که پنج فرزند داشت و سه پتوی سیاه سربازی و فرش خانه اش حصیرهای مندرس جنگ دیده بود. دو پتو از لابلای رختخوابهای مختصرشان بیرون کشید و با لهجه عربی گفت: ببر.
زمستان استخوان سوز آبادان و چنین سخاوتی؟
پرسیدم: چطور تو این سرما می خوابید؟
گفت : یعنی یک شبه می میریم؟
گفتم: مدتهاست دنبال یک دله ی قدیمی و چند فنجان کوچک عربی هستم . برای فیلمبرداری قرض میدهی؟
نظر بلندش را چرخاند تا جعبه کهنه ای در گوشه ی کپر. با همه ی قلب گشاده اش قدم کشید تا گنجینه ی موروثی اش را نمایش بدهد.
گفت: اینها مال عزای حسین است. یعنی قابل ندارد اما برگردان.
در تمرینِ یگانه شدنِ پای برهنه ام با خاکِ خون آلودِ نخلستانِ منزوی، گامهایم می لرزید و با خودم فکر می کردم اینها بودند که دست خالی جنوب جانم را، جنوب مادرم، وطنم ، ایرانم را حرمت دار بوده اند و پاسدار. این مردم گشاده و صبور! این مردم تهیدست مانده و پر مهر و پایدار!
رسیدم سر صحنه، با دو پتوی سیاه در بغل، چهره ای یخزده و صدایی بی اختیار لرزان. از مدیر تولید خواهش کردم همآنشب پتوهای پلنگی را به آن کپر برساند. هر آدمی عمیقن متاثر شده باشد، همان میزان تاثر ایجاد میکند! آنشب به دستور مدیر تولید پتوهای پلنگ نشان به کپر رسید و شاید زن با شنیدن بوی نویی و دیدن جولان پلنگها در خانه، پرنده ی امیدش دوباره جان گرفت.
دقایقی بعد دوست آبادانیم خانم سلطانی به درخواست من دوتا تشک پنبه ای فرستاد سر صحنه و من رفتم که ملافه های شخصی و سفیدِ آغشته به تغزل شبانه ام را برای شروع فیلمبرداری بیاورم. آنشب مرتضی احمدی و گلاب آدینه کابوسِ پیرانِ فرتوتِ از جنگ و نامردمی را تصویر می کردند.
یکی از آن روزها به تهران فراخوانده شدیم. تهیه کننده به سرعت برنامه ریز و دستیار کارگردان ( محسن تقوایی و پیام مداح) را اخراج کرد و با من جلسه ای گذاشت.
درباره ی اشکالات سناریوی مصوب سخن گفت: چرا تقوایی چنین و چنان نوشته؟
گفتم: اصالت و وطن دوستی تقوایی بعد از نیم قرن کار فکری روشن است و شما اعتماد کنید.او که مستقیمن خودش و خانواده اش آسیب جنگ دیده اند به حد کافی دقیق و ح
Forwarded from marzieHvafameHr 🕊
ساس است، در ضمن روستای سعدونی ، محل فیلمبرداری ، زادگاه اوست که بر حس مسئولیتش می افزاید.
در بازگشت به دستور تهیه کننده گروهی به عنوان گروه کارگردانی به ما ملحق شدند که برای کارگردان و بازیگران ناآشنا و جدید بودند.
۴
به سعدونی بازگشتیم . هر روز جناب تهیه کننده به من تله فن هایی میزد و می خواست به ناصر تقوایی پیغامش را برسانم که سناریو چنین شود و فلان صحنه چنان شود.
یک روز آقایی از این گروه به اصطلاح کارگردانی جدید آمد سراغم. حضرت آقای محرم زینال زاده، لباس افغانی پوشیده ، با موهایی پریشان، انگار از توی فیلم رفیق عزیزش محسن جان پریده باشد وسط ماجرا!
گفتم: سلام، در خدمتم.
گفت: به آقای تقوایی بگویید سر صحنه نیاید، شما باید هر روز دکوپاژ را از آقای تقوایی بگیرید و بدهید من!
گفتم: که چه؟
گفت: من خودم عین دکوپاژ ایشان می گیرم.
گفتم: گفتم میدانید اسم شما چیست؟ اگر بلد بودید کار ایشان را انجام بدهید که اسمتان می شد ناصر تقوایی. من در فیلمی بازی می کنم که سناریوش را خوانده ام و کارگردانش ناصر تقوایی ست. همان چیزی که در قرارداد آمده و من امضا کرده ام. برای نقش گرفتن و ستاره شدن نیامده ام که به فرهنگ خیانت کنم. در ضمن او گشنه ی زن نیست تا با من بی ثبات شود و قصه را عوض کند!
ساعتی بعد تهیه کننده زنگ زد. گفت: زینال زاده رفیق نزدیک من است، باید هر کاری می گوید انجام دهید ، در ضمن تغییرات سناریو را گوشزد کردند!
۵
جلسه ی بعدِ فیلمبرداری، لوکیشن همجوار خوابگاه در محله ی قصبه بود. یکی از معدود نخلستانهای هنوز سبز! قرار بود با مشربه ی مسی بر پلی روی نهر بایستم، بارها و بارها مشربه را پر آب کنم، بکشم بالا و خالی کنم و تکرار، پر، بال، خالی، پر، بالا، خالی و باز پر بالا، خالی. بقصد از پا درآوردن محصول تجاوز در شکمم. گریم زنی که شش ماه است غذایش آب و ذغالست تمام شد، گریمور شکم شش ماهگی را بست به کمرم و لباس پوشیدم و رفتیم سر صحنه. محلی ها جمع شده بودند به تماشا، با شرم چادر عربی را روی شکم کشیدم و سرم را پایین گرفتم و سریع از مقابل چشهایی گذشتم که پس از سالها فقدان تفریح و سرگرمی برای تماشا گردآمده بودند. گوشه ای ایستادم که جلوی چشم نباشم تا وقتی همه چیز آماده بود بروم جلوی دوربین. در نمای باز راهی میان نخلستان دیده میشد که دختر از میان آن میگذشت تا به پل برسد. راه پر بود از زباله های شهری، پلاستیک و قوطی فلزی!
تقوایی تک و تنها داشت با دست آنها را جمع میکرد. گروه کارگردانی جدیدالورود هم دست توی جیب منتظر بودند صحنه حاضر شود و گوشزد میکردند که هر آن نور میرود و غروب میشود.
یک آن شرم از تماشاگران را از یاد بردم، دویدم یک جاروی محلی از کناری برداشتم . به سرعت راه را جارو میزدم تا برای نمای باز آماده شود. گریمور از پس من میدوید که شکمت شل شده، دارد میافتد. بی اعتنا به همه شکم را سفت میکرد، جارو میکشیدم ، خاک توی چشمم، خاک توی دماغم، خاک روی سرم، خاک توی قلبم نفوذ میکرد. خاک خونآلود خوزستان داشت جگرم را میسوزاند. من جارو به دست سر باریکه راه رسیدم و تقوایی با بغلی پر از زباله به ته راه. با صدایی که در تمرینات تاتر پرورش یافته بود و برای تمام صحنه هایی که قرار بود فریاد اعتراض و درخواست آزادی باشد فریاد کشیدم: خوبه؟ و تقوایی با علامت سر گفت خوبه. جارو را پرتاب کردم کناری و مشربه را بغل گرفتم ، مثل زنی که تمنای حمایت از ضریحی داشته باشد. گریمور گفت واستا ببینم، باز شکمت شل شده!
یک برداشت گرفتیم، نور رفت و گروهِ دست در جیب آه کشیدند که ای بابا کاسب نشدیم. تقوایی گفت منورها را امتحان کنید تا نمای نخلستان در شب را تاریکتر شد بگیریم و اندوهگین رفت بطرف اتاقش. من و میترای گریمور هم به طرف اتاق رفتیم تا گلوی پر از خاک را بشوییم و مرتب تر برگردیم.
لختی بعد که به طرف نخلستان باز میگشتیم دیدم یک عروس مظلوم جنوبی دامنش آتش گرفته و در آسمان بال بال میزند و میسوزد و به سرعت نیست میشود و دامنش به عروسی دیگر میگیرد و دیگری نیز میسوزد و تمام میشود و بعد آتش به دامن عروس سوم و چهارم و … دوان دوان بازگشتم به طرف خوابگاه . به هر اتاقی میرسیدم فریاد میکشیدم آتش گرفته، نخلستان آتش گرفته تا رسیدم به اتاق تقوایی: نخلستان آتش گرفته، پیش ها، همان برگهای سبز آغوش گشوده ی نخل ها خاکستر میشوند و میبارند. آمد پشت پنچره و آسمان ِروشن را دید اما چه خوب که پنجره زاویه داشت و جان دادن نخل ها را ندید. این بود که بوی سوختن نخلستان و جان باختن اندیشه در ذهن مان ابدی شد.
۶
روز بعد بیدار که شدیم خبری از کار نبود. گروهی از تهران آمده بودند برای فهرست کردن وسایل ، یکی اعلام میکرد، دیگری توی جدولی وارد میکرد: دمپایی، دو جفت، کتری ، سه عدد، لیوان، بیست عدد، ….
مدیر تولید بلیط به دست آمد که امروز جمع و جور کنید فردا به تهران میرویم. صدابردار حالت تهوع و سرگیجه گرف
در بازگشت به دستور تهیه کننده گروهی به عنوان گروه کارگردانی به ما ملحق شدند که برای کارگردان و بازیگران ناآشنا و جدید بودند.
۴
به سعدونی بازگشتیم . هر روز جناب تهیه کننده به من تله فن هایی میزد و می خواست به ناصر تقوایی پیغامش را برسانم که سناریو چنین شود و فلان صحنه چنان شود.
یک روز آقایی از این گروه به اصطلاح کارگردانی جدید آمد سراغم. حضرت آقای محرم زینال زاده، لباس افغانی پوشیده ، با موهایی پریشان، انگار از توی فیلم رفیق عزیزش محسن جان پریده باشد وسط ماجرا!
گفتم: سلام، در خدمتم.
گفت: به آقای تقوایی بگویید سر صحنه نیاید، شما باید هر روز دکوپاژ را از آقای تقوایی بگیرید و بدهید من!
گفتم: که چه؟
گفت: من خودم عین دکوپاژ ایشان می گیرم.
گفتم: گفتم میدانید اسم شما چیست؟ اگر بلد بودید کار ایشان را انجام بدهید که اسمتان می شد ناصر تقوایی. من در فیلمی بازی می کنم که سناریوش را خوانده ام و کارگردانش ناصر تقوایی ست. همان چیزی که در قرارداد آمده و من امضا کرده ام. برای نقش گرفتن و ستاره شدن نیامده ام که به فرهنگ خیانت کنم. در ضمن او گشنه ی زن نیست تا با من بی ثبات شود و قصه را عوض کند!
ساعتی بعد تهیه کننده زنگ زد. گفت: زینال زاده رفیق نزدیک من است، باید هر کاری می گوید انجام دهید ، در ضمن تغییرات سناریو را گوشزد کردند!
۵
جلسه ی بعدِ فیلمبرداری، لوکیشن همجوار خوابگاه در محله ی قصبه بود. یکی از معدود نخلستانهای هنوز سبز! قرار بود با مشربه ی مسی بر پلی روی نهر بایستم، بارها و بارها مشربه را پر آب کنم، بکشم بالا و خالی کنم و تکرار، پر، بال، خالی، پر، بالا، خالی و باز پر بالا، خالی. بقصد از پا درآوردن محصول تجاوز در شکمم. گریم زنی که شش ماه است غذایش آب و ذغالست تمام شد، گریمور شکم شش ماهگی را بست به کمرم و لباس پوشیدم و رفتیم سر صحنه. محلی ها جمع شده بودند به تماشا، با شرم چادر عربی را روی شکم کشیدم و سرم را پایین گرفتم و سریع از مقابل چشهایی گذشتم که پس از سالها فقدان تفریح و سرگرمی برای تماشا گردآمده بودند. گوشه ای ایستادم که جلوی چشم نباشم تا وقتی همه چیز آماده بود بروم جلوی دوربین. در نمای باز راهی میان نخلستان دیده میشد که دختر از میان آن میگذشت تا به پل برسد. راه پر بود از زباله های شهری، پلاستیک و قوطی فلزی!
تقوایی تک و تنها داشت با دست آنها را جمع میکرد. گروه کارگردانی جدیدالورود هم دست توی جیب منتظر بودند صحنه حاضر شود و گوشزد میکردند که هر آن نور میرود و غروب میشود.
یک آن شرم از تماشاگران را از یاد بردم، دویدم یک جاروی محلی از کناری برداشتم . به سرعت راه را جارو میزدم تا برای نمای باز آماده شود. گریمور از پس من میدوید که شکمت شل شده، دارد میافتد. بی اعتنا به همه شکم را سفت میکرد، جارو میکشیدم ، خاک توی چشمم، خاک توی دماغم، خاک روی سرم، خاک توی قلبم نفوذ میکرد. خاک خونآلود خوزستان داشت جگرم را میسوزاند. من جارو به دست سر باریکه راه رسیدم و تقوایی با بغلی پر از زباله به ته راه. با صدایی که در تمرینات تاتر پرورش یافته بود و برای تمام صحنه هایی که قرار بود فریاد اعتراض و درخواست آزادی باشد فریاد کشیدم: خوبه؟ و تقوایی با علامت سر گفت خوبه. جارو را پرتاب کردم کناری و مشربه را بغل گرفتم ، مثل زنی که تمنای حمایت از ضریحی داشته باشد. گریمور گفت واستا ببینم، باز شکمت شل شده!
یک برداشت گرفتیم، نور رفت و گروهِ دست در جیب آه کشیدند که ای بابا کاسب نشدیم. تقوایی گفت منورها را امتحان کنید تا نمای نخلستان در شب را تاریکتر شد بگیریم و اندوهگین رفت بطرف اتاقش. من و میترای گریمور هم به طرف اتاق رفتیم تا گلوی پر از خاک را بشوییم و مرتب تر برگردیم.
لختی بعد که به طرف نخلستان باز میگشتیم دیدم یک عروس مظلوم جنوبی دامنش آتش گرفته و در آسمان بال بال میزند و میسوزد و به سرعت نیست میشود و دامنش به عروسی دیگر میگیرد و دیگری نیز میسوزد و تمام میشود و بعد آتش به دامن عروس سوم و چهارم و … دوان دوان بازگشتم به طرف خوابگاه . به هر اتاقی میرسیدم فریاد میکشیدم آتش گرفته، نخلستان آتش گرفته تا رسیدم به اتاق تقوایی: نخلستان آتش گرفته، پیش ها، همان برگهای سبز آغوش گشوده ی نخل ها خاکستر میشوند و میبارند. آمد پشت پنچره و آسمان ِروشن را دید اما چه خوب که پنجره زاویه داشت و جان دادن نخل ها را ندید. این بود که بوی سوختن نخلستان و جان باختن اندیشه در ذهن مان ابدی شد.
۶
روز بعد بیدار که شدیم خبری از کار نبود. گروهی از تهران آمده بودند برای فهرست کردن وسایل ، یکی اعلام میکرد، دیگری توی جدولی وارد میکرد: دمپایی، دو جفت، کتری ، سه عدد، لیوان، بیست عدد، ….
مدیر تولید بلیط به دست آمد که امروز جمع و جور کنید فردا به تهران میرویم. صدابردار حالت تهوع و سرگیجه گرف