تو را بیکس یافتیم
همهی یاران رفتند به سوی مطلوبانِ خود
و تنهات رها کردند
من یار بییارانم.
#شمس
https://t.me/narrowminded
💜
همهی یاران رفتند به سوی مطلوبانِ خود
و تنهات رها کردند
من یار بییارانم.
#شمس
https://t.me/narrowminded
💜
Telegram
📌🔎آگاهي و خرد
https://t.me/narrowminded
❤🔥4
در اگر برتو ببندد مرو وصبر کن آنجا
ز پس
#صبر
تو را او به سر صدر نشاند...
#مولانا
https://t.me/narrowminded
💜
ز پس
#صبر
تو را او به سر صدر نشاند...
#مولانا
https://t.me/narrowminded
💜
❤3
تا زمانی كه احساس کنی بينِ
آنچه كه بايد باشد و آنچه كه هست
تضادی وجود دارد
، در پذیرش نیستی و این عدم پذیرش اتلاف انرژی ست .
@narrowminded
💜
آنچه كه بايد باشد و آنچه كه هست
تضادی وجود دارد
، در پذیرش نیستی و این عدم پذیرش اتلاف انرژی ست .
@narrowminded
💜
Telegram
attach 📎
🕊2
حق تعالی با بایزید گفت که یا بایزید چه خواهی؟ گفت: خواهم که نخواهم
اُرِیْدُ اَنْ لَا اُرِیْدَ
#فیه_ما_فیه
https://t.me/narrowminded
💜
اُرِیْدُ اَنْ لَا اُرِیْدَ
#فیه_ما_فیه
https://t.me/narrowminded
💜
Telegram
📌🔎آگاهي و خرد
https://t.me/narrowminded
❤4🙏2
Telegram
attach 📎
❤3😭1
وقتی که دریچه ی ادراک شما پاک گردد، قادر به دیدن نادیده های جهان خواهید شد؛
نادیده های جهان یعنی دنیای کیمیاگر...
#دیپاک_چوپرا
#اکسیر
https://t.me/narrowminded
💜
نادیده های جهان یعنی دنیای کیمیاگر...
#دیپاک_چوپرا
#اکسیر
https://t.me/narrowminded
💜
🕊2
Telegram
attach 📎
❤🔥3
قافلهای بزرگ، بجایی میرفتند. آبادانی نمییافتند و آبی نی. ناگاه، چاهی یافتند، بی دلو. سطلی بدست آوردند، و ریسمانها۰ و این سطل را بهزیر چاه فرستادند. کشیدند. سطل بریده شد. دیگری را فرستادند، هم بریده شد. بعد از آن، اهل قافله را به ریسمانی میبستند و در چاه فرو میکردند، بر نمیآمدند. عاقلی بود؛ او گفت: من بروم!
او را فرو کردند. نزدیک آن بود که به قعر چاه رسد. سیاهی، با هیبتی ظاهر شد. این عاقل گفت: من نخواهم رهیدن! باری تا عقل را بخودم آرم، و بیخود نشوم۰ تا ببینم که برمن، چه خواهد رفتن!؟
این سیاه گفت: قصه دراز مگو، تو اسیر منی. نرهی الا به جواب صواب. به چیزی دیگر نرهی!
عاقل گفت: فرما!
سیاه گفت: از جایها، کجا بهتر؟
عاقل با خود گفت: «من اسیر و بیچارهی توام. اگر بگویم بغداد، یا غیره، چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم»، پس گفت: «جایگاه، آن بهتر که آدمی را آنجا مونسی باشد. اگر در قعر زمین باشد، بهتر آن باشد، و اگر در سوراخ موشی باشد، بهتر آن باشد!»
سیاه گفت: احسنت، احسنت، رهیدی! آدمی در عالم تویی! اکنون من ترا، رها کردم. و دیگران را به برکت تو آزاد کردم. بعداز این، خونی نکنم. همه مردان عالم را، به محبت تو، بتو بخشیدم. بعد از آن، اهل قافله را از آب سیراب کرد!
مولوی
فیه_مافیه
https://t.me/narrowminded
💜كسي كه از طريق شناخت سايه هاي خود به نور مي رسد، ارمغاني از نور و روشنايي براي ديگران دارد….
قافلهای بزرگ، بجایی میرفتند. آبادانی نمییافتند و آبی نی. ناگاه، چاهی یافتند، بی دلو. سطلی بدست آوردند، و ریسمانها۰ و این سطل را بهزیر چاه فرستادند. کشیدند. سطل بریده شد. دیگری را فرستادند، هم بریده شد. بعد از آن، اهل قافله را به ریسمانی میبستند و در چاه فرو میکردند، بر نمیآمدند. عاقلی بود؛ او گفت: من بروم!
او را فرو کردند. نزدیک آن بود که به قعر چاه رسد. سیاهی، با هیبتی ظاهر شد. این عاقل گفت: من نخواهم رهیدن! باری تا عقل را بخودم آرم، و بیخود نشوم۰ تا ببینم که برمن، چه خواهد رفتن!؟
این سیاه گفت: قصه دراز مگو، تو اسیر منی. نرهی الا به جواب صواب. به چیزی دیگر نرهی!
عاقل گفت: فرما!
سیاه گفت: از جایها، کجا بهتر؟
عاقل با خود گفت: «من اسیر و بیچارهی توام. اگر بگویم بغداد، یا غیره، چنان باشد که جای وی را طعنه زده باشم»، پس گفت: «جایگاه، آن بهتر که آدمی را آنجا مونسی باشد. اگر در قعر زمین باشد، بهتر آن باشد، و اگر در سوراخ موشی باشد، بهتر آن باشد!»
سیاه گفت: احسنت، احسنت، رهیدی! آدمی در عالم تویی! اکنون من ترا، رها کردم. و دیگران را به برکت تو آزاد کردم. بعداز این، خونی نکنم. همه مردان عالم را، به محبت تو، بتو بخشیدم. بعد از آن، اهل قافله را از آب سیراب کرد!
مولوی
فیه_مافیه
https://t.me/narrowminded
💜كسي كه از طريق شناخت سايه هاي خود به نور مي رسد، ارمغاني از نور و روشنايي براي ديگران دارد….
Telegram
📌🔎آگاهي و خرد
https://t.me/narrowminded
❤1👍1