Forwarded from ㅤㅤ1998
و حالا حتی روزهایم رنگ شب گرفته و ذهنم به آرامش ابدی خود رسیده، آرامشی از جنس سکوت مرگ.
صدای خاطرات کم کم در اعماق وجود قلبم دفن میشود. دیگر وقتی کسی اسمم را صدا میزند به سمتش برنمیگردم، همچو آدمی ناشنوا، بی صدا میگذرم؛ چون اسمم تنها از بین لبای باریک تو دلنشین بود و حال مدتی میشود که همه چی به کام روح آسیب دیدهام تلخ شده، حتی اسمی که با آن زاده شدم. و این شروع داستانی بود که پایانش را از قبل با چشم دیده بودم..
صدای خاطرات کم کم در اعماق وجود قلبم دفن میشود. دیگر وقتی کسی اسمم را صدا میزند به سمتش برنمیگردم، همچو آدمی ناشنوا، بی صدا میگذرم؛ چون اسمم تنها از بین لبای باریک تو دلنشین بود و حال مدتی میشود که همه چی به کام روح آسیب دیدهام تلخ شده، حتی اسمی که با آن زاده شدم. و این شروع داستانی بود که پایانش را از قبل با چشم دیده بودم..
- صفحه 30 از هزار و یک دلیل برای تنهایی.
جایی میان دوستی و چیزی زیبا، پیوندی وجود دارد که کلمات بهسختی میتوانند توصیفش کنند. دو روح متفاوت، با خندههای بیپایان، درک متقابل و لحظههای کوچک بیشمار. آنها مانند دو ستاره در یک آسماناند؛ هرکدام با نور خودش، اما در کنار هم زیبایی شب را بیشتر میکنند. بعضی پیوندها نیازی به توضیح ندارند؛ آنها با کوچکترین رفتارها، گرمترین لبخندها و خاطراتی که با هم میسازند، حرف میزنند.
🆒18
اگه خوشتون اومد...
شنوای نظرات زیباتون هستم
ممنون میشم برای اینکه ویو بخوره فور کنید چنلاتون
خوشگلایی که چنل دارین میشه لطفا تو چنلتون نظر بدین
👀3