Depart and Eternity Theme
Eleni Karaindrou
05 - Depart and Eternity Theme
Album: Eternity and a Day
by: Eleni Karaindrou
Album: Eternity and a Day
by: Eleni Karaindrou
به نام خدا
*وقتی باد وزیدن گرفت*
مدتی است که نمیتوانم متن یا یادداشتی بنویسم که در مورد موضوعی مشخص بوده و به لحاظ ساختار و محتوا قابلقبول باشد. به نظرم میتوان این نکته را نمایانگر وضعیت درونیام دانست. به عنوان مثال قصد داشتم به مناسبت پایان سال، توصیفی از شرایط یکسال اخیر بنویسم و تحلیلی مشخص در مورد جوانب مختلف آن ارائه کنم. بهطور خاص دو جنبه از این شرایط برایم بیشتر جالب توجه است: یکی نحوه برخورد طبقههای مختلف اجتماع و فرهنگهای مختلف با محدودیتهای ناشی از کرونا؛ و دیگری تأثیر این وضعیت بر شیوه تفکر و رفتار انسانها و بهطور خاص بر خودم. بااینحال اگرچه نگارش این توصیف و تحلیلْ ضروری به نظر میرسد، هیچگاه به یک متن تبدیل نشد. به عنوان نمونهای دیگر، قصد داشتم تحلیلی ارائه دهم از وضعیت فردی که اولاً میداند که مستقیماً در معرض ابتلاء به کرونا بوده است؛ ثانیاً بهنحوی مطلع است که اگر مبتلاء شود، جان خود را از دست خواهد داد. این فرد بین دو تا پنج هفته فرصت زندگی خواهد داشت. پرسش اینجاست که چه مواردی این فرد را زنده نگاه میدارد و برای او انگیزه زندگی خواهد بود؟ اولویتها و ارزشهای او در گذران این زمان کدامند؟ همین الان برخی از ما (منظور از «ما» بنده و مخاطبان احتمالی متن است) در وضعیتی مشابه قرار داریم؛ با این تفاوت که نمیدانیم یا دستکم مطمئن نیستیم که در معرض کرونا بودهایم و در صورت ابتلاء چه وضعیتی خواهیم داشت. در حالت کلی نیز میتوان ادعا کرد که زندگی اساساً بودنِ در چنین وضعیتی است. تا چه اندازه افکار و نحوه عمل ما با این وضعیت متناسب است؟ این نیز متنی است که هیچگاه نوشته نشد. ظاهراً مشکل بیباری درخت گلابی ریشهای است. متن حاضر را نیز تنها به انگیزه سال جدید نوشتهام. توجه کنید که این متن مثال نقضی برای ادعای ابتدایی خودش نیست زیرا نه موضوعی مشخص دارد و نه ساختاری و محتوایی قابل قبول؛ بلکه تنها گزارشی است از برخی جوانب وضعیتم در این روزها و چند عبارت ناتمام پایانی.
همیشه (درواقع در هفتههای پایانی هر سال) گمان میکردم بهانه شروع سال جدید میتواند شرایط را تغییر دهد. اما ظاهراً سال نو همیشه پیش از فرارسیدن آن به پایان میرسد. سال شروع که میشود، میشود مانند همهی زمانهای گذشته. درواقع هیچ سالی شاید به معنایی که انتظارش را داریم نو نیست. مسلماً هیچ لحظهای از زمان (به فرض وجود) با لحظات دیگر یکی نیست؛ بااینحال هر سال دورهای است تکراری از زمان که هر یک از ما از تولد تا مرگ ناظر آن هستیم. به این معنا، ما حتی شبیه طبیعت نیستیم و تنها به استعاره میتوانیم اینچنین باشیم. اما شاید بتوانیم با نظاره طبیعت، درونمان را تا اندازهای شبیه طبیعت کنیم. اینچنین طبیعیشدن البته نیازمند گذشت یکسال نیست و به این معنا علیالاصول هر لحظه میتوان طبیعی شد: یعنی جوانه زد و زنده شد.
*وقتی باد وزیدن گرفت*
مدتی است که نمیتوانم متن یا یادداشتی بنویسم که در مورد موضوعی مشخص بوده و به لحاظ ساختار و محتوا قابلقبول باشد. به نظرم میتوان این نکته را نمایانگر وضعیت درونیام دانست. به عنوان مثال قصد داشتم به مناسبت پایان سال، توصیفی از شرایط یکسال اخیر بنویسم و تحلیلی مشخص در مورد جوانب مختلف آن ارائه کنم. بهطور خاص دو جنبه از این شرایط برایم بیشتر جالب توجه است: یکی نحوه برخورد طبقههای مختلف اجتماع و فرهنگهای مختلف با محدودیتهای ناشی از کرونا؛ و دیگری تأثیر این وضعیت بر شیوه تفکر و رفتار انسانها و بهطور خاص بر خودم. بااینحال اگرچه نگارش این توصیف و تحلیلْ ضروری به نظر میرسد، هیچگاه به یک متن تبدیل نشد. به عنوان نمونهای دیگر، قصد داشتم تحلیلی ارائه دهم از وضعیت فردی که اولاً میداند که مستقیماً در معرض ابتلاء به کرونا بوده است؛ ثانیاً بهنحوی مطلع است که اگر مبتلاء شود، جان خود را از دست خواهد داد. این فرد بین دو تا پنج هفته فرصت زندگی خواهد داشت. پرسش اینجاست که چه مواردی این فرد را زنده نگاه میدارد و برای او انگیزه زندگی خواهد بود؟ اولویتها و ارزشهای او در گذران این زمان کدامند؟ همین الان برخی از ما (منظور از «ما» بنده و مخاطبان احتمالی متن است) در وضعیتی مشابه قرار داریم؛ با این تفاوت که نمیدانیم یا دستکم مطمئن نیستیم که در معرض کرونا بودهایم و در صورت ابتلاء چه وضعیتی خواهیم داشت. در حالت کلی نیز میتوان ادعا کرد که زندگی اساساً بودنِ در چنین وضعیتی است. تا چه اندازه افکار و نحوه عمل ما با این وضعیت متناسب است؟ این نیز متنی است که هیچگاه نوشته نشد. ظاهراً مشکل بیباری درخت گلابی ریشهای است. متن حاضر را نیز تنها به انگیزه سال جدید نوشتهام. توجه کنید که این متن مثال نقضی برای ادعای ابتدایی خودش نیست زیرا نه موضوعی مشخص دارد و نه ساختاری و محتوایی قابل قبول؛ بلکه تنها گزارشی است از برخی جوانب وضعیتم در این روزها و چند عبارت ناتمام پایانی.
همیشه (درواقع در هفتههای پایانی هر سال) گمان میکردم بهانه شروع سال جدید میتواند شرایط را تغییر دهد. اما ظاهراً سال نو همیشه پیش از فرارسیدن آن به پایان میرسد. سال شروع که میشود، میشود مانند همهی زمانهای گذشته. درواقع هیچ سالی شاید به معنایی که انتظارش را داریم نو نیست. مسلماً هیچ لحظهای از زمان (به فرض وجود) با لحظات دیگر یکی نیست؛ بااینحال هر سال دورهای است تکراری از زمان که هر یک از ما از تولد تا مرگ ناظر آن هستیم. به این معنا، ما حتی شبیه طبیعت نیستیم و تنها به استعاره میتوانیم اینچنین باشیم. اما شاید بتوانیم با نظاره طبیعت، درونمان را تا اندازهای شبیه طبیعت کنیم. اینچنین طبیعیشدن البته نیازمند گذشت یکسال نیست و به این معنا علیالاصول هر لحظه میتوان طبیعی شد: یعنی جوانه زد و زنده شد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیا تا در آغوش باد
طنین پاییز را زمزمه کنیم
شاید اشکهای فروخورده در گلو
عقربههای زمان را
به سیلاب جاری نگاهی خیره سازد
بیا تا تهی واژگان را
به ساز نتهای اکنون بیآویزیم
و بر امواج تنفس آهنگ خاطرات دور
حیران و رها
شناور شویم ...
طنین پاییز را زمزمه کنیم
شاید اشکهای فروخورده در گلو
عقربههای زمان را
به سیلاب جاری نگاهی خیره سازد
بیا تا تهی واژگان را
به ساز نتهای اکنون بیآویزیم
و بر امواج تنفس آهنگ خاطرات دور
حیران و رها
شناور شویم ...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در جهان خاکستری تنهایی انسان
درختان گلابی
هیچگاه به بار نخواهند نشست
و تلألؤ تصویر سفید ماه
سوار بر امواج بیهوده حوضچه فاصلهها
در سایهی لحظهها
محو خواهد شد
شاید تا از دریچهی عشق
مجال اکنون را
در شادمانی ترانهی طعم رنگها
سهیم سازیم ...
درختان گلابی
هیچگاه به بار نخواهند نشست
و تلألؤ تصویر سفید ماه
سوار بر امواج بیهوده حوضچه فاصلهها
در سایهی لحظهها
محو خواهد شد
شاید تا از دریچهی عشق
مجال اکنون را
در شادمانی ترانهی طعم رنگها
سهیم سازیم ...
ذهن برونی من
Krzysztof Kieslowski - Talking Heads
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Who Are You?
What Do You Want?
...
What Do You Want?
...
Forwarded from ذهن برونی من
«به مناسب تیرماه»
خواستم چیزی بنویسم
افسوس،
واژهها
مبهوتِ سالنامههای تاریخگذشته
در حنجره اکنون
زندانی شدند
و در شلوغی روزمرگیهای پوچ
سکوت کردند.
حاصل، شاید چیزی است شبیه به زندگی
آرام آرام
میگذرد
و زمان را
با شمارش لحظههایی که شاید و ایکاش...
به فرداهای اکنون
پیوند میزند
و ناگهان
به پایان میرسد
خواستم چیزی بنویسم
افسوس،
واژهها
مبهوتِ سالنامههای تاریخگذشته
در حنجره اکنون
زندانی شدند
و در شلوغی روزمرگیهای پوچ
سکوت کردند.
حاصل، شاید چیزی است شبیه به زندگی
آرام آرام
میگذرد
و زمان را
با شمارش لحظههایی که شاید و ایکاش...
به فرداهای اکنون
پیوند میزند
و ناگهان
به پایان میرسد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Music expresses that which cannot be put into words and that which cannot remain silent ...
ذهن برونی من
https://engage.shatel.com/b/isf-nr1-rje-p5v
با سلام و احترام
فایلهای مربوط به این جلسه را در ادامه ملاحظه میفرمایید. بسیار خوشحال خواهم شد اگر نکاتتان را در این رابطه بدانم.
سپاس
فایلهای مربوط به این جلسه را در ادامه ملاحظه میفرمایید. بسیار خوشحال خواهم شد اگر نکاتتان را در این رابطه بدانم.
سپاس
📖 قسمتی از دیباچه کتاب The Norton Introduction to Philosophy; 2nd edition؛ بهزودی در متنی مستقل این کتاب را بهطور کامل معرفی خواهم کرد.
* فلسفه موضوعی قدیمی و مهم است. فلاسفه بزرگ- افلاطون، ارسطو، دکارت و دیگران- به نحوهی اندیشیدن مردم در مورد جهان شکل دادهاند. فلسفه همچنین موضوعی خاص است. فلاسفه بر روی پرسشهایی مبنایی تمرکز میکنند: آیا ما اصلاً چیزی میدانیم؟ آیا جهان مادی وجود دارد؟ آیا اعمال واقعاً درست یا نادرست هستند؟ در زندگی روزمره، و در دیگر رشتههای دانشگاهی، پاسخهایِ "دمِدستیِ" این پرسشها را مسلم فرض میگیریم. در فلسفه، روی این پاسخها مکث کرده و آنها را تحت بررسی دقیق قرار میدهیم.
چنین تدقیقی میتواند ناخوشایند باشد و باعث شود آنچه زمانی آشنا بوده گیجکننده به نظر برسد. بهایندلیل که فهمی یقینی جای خود را به سرگشتگی میدهد، یک پاسخ وسوسهانگیز رویبرگرداندن از پرسشی است که موجب این وضعیت شده است. در فلسفه، هدف ما مواجهه با همین سرگشتگی، و پرسش از امکان و چگونگی دفاع از مفروضات پایهایمان در مورد معرفت، وجود و اخلاقیات است.
بهاین دلیل که فلسفه به پرسشهایی مبنایی از این نوع تمرکز میکند، ممکن است به نظر برسد که در فاصلهای بسیار زیاد از دلمشغولیهای عملی زندگی قرار دارد. آریستوفانیس، نمایشنامهنویس بزرگ آتن، در کتاب ابرها سقراط معاصر با خود را بهعنوان یک بابلی حقهباز معرفی میکند که هجویاتی آشکارا بیفایده وراجی میکند (و میفروشد). چنین تمسخری میتواند شبیه پاسخی درخور به افرادی بهنظر برسد که زمانشان را صرف سرگشتگی در مورد مفروضات پایهای میکنند؛ در شرایطی که زندگی دائماً ما را با پرسشهایی حیاتی مواجه میکند که نیازمند پاسخی فوری هستند.
ما نیز، مخصوصاً در آن لحظات ناامیدکنندهای که در جهت پرداختن به سختترین پرسشهای فلسفی تقلا میکنیم، قدرت این موضع تحقیرآمیز را احساس میکنیم. اما در برابر آن مقاومت میکنیم. میتوان بهگونهای زندگی کرد که هم متعهدانه باشد و هم خردورزانه؛ بهطور همزمان هم به دلمشغولیهای عملی تمرکز کنیم و هم به مفروضات پایهای که اندیشهها و انتخابهای ما را شکل میدهند. مشهور است که سقراط گفت "زندگیِ ناآزموده ارزش زیستن ندارد". این حرف یکی از بزرگترین گزافهگوییها در تاریخ فلسفه است، اما حقیقتی در آن وجود دارد. خردورزی فلسفی میتواند در ارزش زندگی موثر باشد و آن را افزایش دهد. فلسفه در اشتیاق عمیق – و عمیقاً عملیِ- انسان به زندگیِ خردورزانه ریشه دارد. در این کتاب، هدف ما وفاداری به این اشتیاق و ارائهی موادی به خوانندگان است که به آنها در دنبالکردن این اشتیاق برای خودشان یاری میرساند.
* فلسفه موضوعی قدیمی و مهم است. فلاسفه بزرگ- افلاطون، ارسطو، دکارت و دیگران- به نحوهی اندیشیدن مردم در مورد جهان شکل دادهاند. فلسفه همچنین موضوعی خاص است. فلاسفه بر روی پرسشهایی مبنایی تمرکز میکنند: آیا ما اصلاً چیزی میدانیم؟ آیا جهان مادی وجود دارد؟ آیا اعمال واقعاً درست یا نادرست هستند؟ در زندگی روزمره، و در دیگر رشتههای دانشگاهی، پاسخهایِ "دمِدستیِ" این پرسشها را مسلم فرض میگیریم. در فلسفه، روی این پاسخها مکث کرده و آنها را تحت بررسی دقیق قرار میدهیم.
چنین تدقیقی میتواند ناخوشایند باشد و باعث شود آنچه زمانی آشنا بوده گیجکننده به نظر برسد. بهایندلیل که فهمی یقینی جای خود را به سرگشتگی میدهد، یک پاسخ وسوسهانگیز رویبرگرداندن از پرسشی است که موجب این وضعیت شده است. در فلسفه، هدف ما مواجهه با همین سرگشتگی، و پرسش از امکان و چگونگی دفاع از مفروضات پایهایمان در مورد معرفت، وجود و اخلاقیات است.
بهاین دلیل که فلسفه به پرسشهایی مبنایی از این نوع تمرکز میکند، ممکن است به نظر برسد که در فاصلهای بسیار زیاد از دلمشغولیهای عملی زندگی قرار دارد. آریستوفانیس، نمایشنامهنویس بزرگ آتن، در کتاب ابرها سقراط معاصر با خود را بهعنوان یک بابلی حقهباز معرفی میکند که هجویاتی آشکارا بیفایده وراجی میکند (و میفروشد). چنین تمسخری میتواند شبیه پاسخی درخور به افرادی بهنظر برسد که زمانشان را صرف سرگشتگی در مورد مفروضات پایهای میکنند؛ در شرایطی که زندگی دائماً ما را با پرسشهایی حیاتی مواجه میکند که نیازمند پاسخی فوری هستند.
ما نیز، مخصوصاً در آن لحظات ناامیدکنندهای که در جهت پرداختن به سختترین پرسشهای فلسفی تقلا میکنیم، قدرت این موضع تحقیرآمیز را احساس میکنیم. اما در برابر آن مقاومت میکنیم. میتوان بهگونهای زندگی کرد که هم متعهدانه باشد و هم خردورزانه؛ بهطور همزمان هم به دلمشغولیهای عملی تمرکز کنیم و هم به مفروضات پایهای که اندیشهها و انتخابهای ما را شکل میدهند. مشهور است که سقراط گفت "زندگیِ ناآزموده ارزش زیستن ندارد". این حرف یکی از بزرگترین گزافهگوییها در تاریخ فلسفه است، اما حقیقتی در آن وجود دارد. خردورزی فلسفی میتواند در ارزش زندگی موثر باشد و آن را افزایش دهد. فلسفه در اشتیاق عمیق – و عمیقاً عملیِ- انسان به زندگیِ خردورزانه ریشه دارد. در این کتاب، هدف ما وفاداری به این اشتیاق و ارائهی موادی به خوانندگان است که به آنها در دنبالکردن این اشتیاق برای خودشان یاری میرساند.