This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Saint-Saëns: The Swan (Cello and Organ)
* مرگ و تبعید و همهی چیزهایی را که سهمگین جلوه میکنند، هر روزه در برابر دیدگانت مجسمدار، و مخصوصاً مرگ را، تا اندیشهات به چیزهای حقیر نگراید و گرد محال نگردد.
* زیادهروی در ورزش و خوردن و آشامیدن و هرکار دیگر که غایتش همه پرورش تن باشد، نشانهی کوتهفکری است. اینگونه کارها هنگاهی نکوست که به اندازهی حاجت باشد. اصل مطلوب آدمی، خرد است.
* هیچگاه خود را حکیم مخوان و در میانهی جمع از حکمت خود داد سخن مده. اگر تو را حکمتی است آنرا به کار گیر. منجمله در ضیافتها مگو که چِسان باید خورد، بلکه خودْ چنان خور که میباید. بهخاطر داشته باش که سقراط چنان خود را از بند تظاهر آزاد ساخته بود که چون مردم او را به شناساندن حکمای زمان میخواندند، حکیمان را پیش میآورد تا خودْ خویشتن را بشناسانند. و چون در میانهی جمعی مباحثه در گیرد، تو بیپروا سخن مگوی، زیرا بیم آنست که سخنت بر گروهی نامفهوم باشد و غوغا برانگیزد. و چون کسی گفت که «تو نادانی» و تو همچنان آرام ماندی، آنگاه دانسته باش که راه درست را شناختهای، زیرا گوسفند علف به نزد شبان نمیبرد که من اینها را خوردهام، بلکه آنچه را که خورده است هضم میکند و سپس به صورت پشم و شیر عرضه میدارد. تو نیز چنین باش و بهجای آنکه دم از حکمت خویش زنی، بگذار دیگران ببینند که تو با بهکار بستن حکمت خود به کجا رسیدهای.
(قطعاتی از رساله اپیکتتوس؛ فلسفه اجتماعی، 1362، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی)
* زیادهروی در ورزش و خوردن و آشامیدن و هرکار دیگر که غایتش همه پرورش تن باشد، نشانهی کوتهفکری است. اینگونه کارها هنگاهی نکوست که به اندازهی حاجت باشد. اصل مطلوب آدمی، خرد است.
* هیچگاه خود را حکیم مخوان و در میانهی جمع از حکمت خود داد سخن مده. اگر تو را حکمتی است آنرا به کار گیر. منجمله در ضیافتها مگو که چِسان باید خورد، بلکه خودْ چنان خور که میباید. بهخاطر داشته باش که سقراط چنان خود را از بند تظاهر آزاد ساخته بود که چون مردم او را به شناساندن حکمای زمان میخواندند، حکیمان را پیش میآورد تا خودْ خویشتن را بشناسانند. و چون در میانهی جمعی مباحثه در گیرد، تو بیپروا سخن مگوی، زیرا بیم آنست که سخنت بر گروهی نامفهوم باشد و غوغا برانگیزد. و چون کسی گفت که «تو نادانی» و تو همچنان آرام ماندی، آنگاه دانسته باش که راه درست را شناختهای، زیرا گوسفند علف به نزد شبان نمیبرد که من اینها را خوردهام، بلکه آنچه را که خورده است هضم میکند و سپس به صورت پشم و شیر عرضه میدارد. تو نیز چنین باش و بهجای آنکه دم از حکمت خویش زنی، بگذار دیگران ببینند که تو با بهکار بستن حکمت خود به کجا رسیدهای.
(قطعاتی از رساله اپیکتتوس؛ فلسفه اجتماعی، 1362، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Jordan B Pederson
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Edgar Moreau, Pierre-Yves Hodique: Ernest Bloch, Prière
در اشاره به هر دو جهان و ذكر مراتب مردم در اين جهان و در آن جهان
خداى تعالى را به حكم آنكه اول و آخر است او را دو عالم است: يكى عالم خلق و ديگرى عالم امر، يكى عالم ملك و ديگر عالم ملكوت، يكى عالم غيب و ديگر عالم شهادت، كه اين محسوس است و آن معقول. و به حكم آنكه ظاهر و باطن است دو عالم است: يكى دنيا و يكى آخرت. يكى اين جهان، يكى [آن] جهان كه اين مبدأ است و آن معاد.
و خلق را چون گذر بر اين عالمها است از دنيا به آخرت، از اين جهان به آن جهان، از خلق به امر، و از ملك به ملكوت، و از شهادت به غيب رفتن ضرور است و انبياء را عليهم السلام باين سبب فرستادهاند تا ايشان را از عالمى به عالمى خوانند، چنانكه كتب منزله جمله بر آن مقرر است. پس دعوت نبى به انباء است و نباء آن عالم است كه خلق به آنجا ميروند، عَمَّ يَتَساءَلُونَ، عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ، الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ. خلق در دنيا در برزخاند و برزخ سدي است ظلمانى ميان مبدأ و معاد، وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ. و مردم آنجا بعضى خفتهاند و بعضى مرده. خفتگان بحكم، الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا، الدنيا حلم و مردگان بحكم أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ، وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ و هر كه از اين زندگانى بمرد از خواب برخاست و قيامت برخاستن بود، فاذا ماتوا انتبهوا، من مات فقد قامت قيامته.
و ليكن مرگ دو مرگ است: يكى مرگ ارادى، موتوا قبل ان تموتو، و ديگرى مرگ طبيعى كه، أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ. هر كه به مرگ ارادى بمرد به زندگانى جاويد زنده شود، مت بالارادة تحيى بالطبيعة و هر كه به مرگ طبيعى بمرد به هلاك جاودانى افتد، ويل لمن انتبه بعد الموت.
... خلق سالكاناند و تا اثرى از مقصد به سالك نرسد سلوكش دست ندهد، و هيچ سالك تا از مقصد آگاه نشود بدان راغب نگردد و در حركت نيايد و آگاهى از مقصد معرفت است و رغبت به آن محبت. پس تا با عارف محبت نباشد او را سلوك دست ندهد. و محبت و معرفت اثر وصول است و كمالش عين وصول و آن را حشر خوانند كه، المرء يحشر مع من احب. و در آگاهى مراتب است چون: ظن و علم و ابصار. ظن به وجهى اين جهانى است و علم آن جهانى، چه اينجا، أَلا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ است و آنجا، ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ. و علم به وجهى اين جهانى است و مشاهده و رؤيت آن جهانى، كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ، لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ، ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ. اثر اول كه از وصول سالك را باشد ايمان است، و اثر دوم ايقان به تحقيق آن ايمان و تصديق باشد، وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا. ايقان است، إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ. ايمان به سبب آنچه در عالم غيب از آن محجوباند، يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ و ايقان بحسب آنچه در عالم شهادت آن را مشاهدند. پس ايمان نصيب اين دنياست، يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ؛ و ايقان نصيب اهل آخرت وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ. اينجا «من اقبل ما اوتيتم اليقين» ميگويد كه دعوت به ايمان است، آمِنُوا بِرَبِّكُمْ؛ و كمال ايمان به ايقان است، وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ.
... و ايمان را نيز شرائط است: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً، اول انقياد فرمان، بعد از [آن] رضا به قضا، بعد از آن تسليم. و ايقان را نيز مراتب است: كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ، ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ، كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ، لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ، ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ، ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ.
... اهل گمان پندارند كه قيامت هم به زمان دور است، وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً؛ و هم به مكان، وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ. و اهل يقين دانند كه هم به زمان نزديك است، اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ و هم به مكان، وَ أُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ؛ إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً، وَ نَرئهُ قَرِيباً ... .
فصل سوم از «آغاز و انجام»
خواجه نصیرالدین طوسی
خداى تعالى را به حكم آنكه اول و آخر است او را دو عالم است: يكى عالم خلق و ديگرى عالم امر، يكى عالم ملك و ديگر عالم ملكوت، يكى عالم غيب و ديگر عالم شهادت، كه اين محسوس است و آن معقول. و به حكم آنكه ظاهر و باطن است دو عالم است: يكى دنيا و يكى آخرت. يكى اين جهان، يكى [آن] جهان كه اين مبدأ است و آن معاد.
و خلق را چون گذر بر اين عالمها است از دنيا به آخرت، از اين جهان به آن جهان، از خلق به امر، و از ملك به ملكوت، و از شهادت به غيب رفتن ضرور است و انبياء را عليهم السلام باين سبب فرستادهاند تا ايشان را از عالمى به عالمى خوانند، چنانكه كتب منزله جمله بر آن مقرر است. پس دعوت نبى به انباء است و نباء آن عالم است كه خلق به آنجا ميروند، عَمَّ يَتَساءَلُونَ، عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ، الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ. خلق در دنيا در برزخاند و برزخ سدي است ظلمانى ميان مبدأ و معاد، وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ. و مردم آنجا بعضى خفتهاند و بعضى مرده. خفتگان بحكم، الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا، الدنيا حلم و مردگان بحكم أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ، وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ و هر كه از اين زندگانى بمرد از خواب برخاست و قيامت برخاستن بود، فاذا ماتوا انتبهوا، من مات فقد قامت قيامته.
و ليكن مرگ دو مرگ است: يكى مرگ ارادى، موتوا قبل ان تموتو، و ديگرى مرگ طبيعى كه، أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ. هر كه به مرگ ارادى بمرد به زندگانى جاويد زنده شود، مت بالارادة تحيى بالطبيعة و هر كه به مرگ طبيعى بمرد به هلاك جاودانى افتد، ويل لمن انتبه بعد الموت.
... خلق سالكاناند و تا اثرى از مقصد به سالك نرسد سلوكش دست ندهد، و هيچ سالك تا از مقصد آگاه نشود بدان راغب نگردد و در حركت نيايد و آگاهى از مقصد معرفت است و رغبت به آن محبت. پس تا با عارف محبت نباشد او را سلوك دست ندهد. و محبت و معرفت اثر وصول است و كمالش عين وصول و آن را حشر خوانند كه، المرء يحشر مع من احب. و در آگاهى مراتب است چون: ظن و علم و ابصار. ظن به وجهى اين جهانى است و علم آن جهانى، چه اينجا، أَلا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ است و آنجا، ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ. و علم به وجهى اين جهانى است و مشاهده و رؤيت آن جهانى، كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ، لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ، ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ. اثر اول كه از وصول سالك را باشد ايمان است، و اثر دوم ايقان به تحقيق آن ايمان و تصديق باشد، وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا. ايقان است، إِنَّ هذا لَهُوَ حَقُّ الْيَقِينِ. ايمان به سبب آنچه در عالم غيب از آن محجوباند، يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ و ايقان بحسب آنچه در عالم شهادت آن را مشاهدند. پس ايمان نصيب اين دنياست، يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ؛ و ايقان نصيب اهل آخرت وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ. اينجا «من اقبل ما اوتيتم اليقين» ميگويد كه دعوت به ايمان است، آمِنُوا بِرَبِّكُمْ؛ و كمال ايمان به ايقان است، وَ اعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ.
... و ايمان را نيز شرائط است: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً، اول انقياد فرمان، بعد از [آن] رضا به قضا، بعد از آن تسليم. و ايقان را نيز مراتب است: كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ، ثُمَّ كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ، كَلَّا لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقِينِ، لَتَرَوُنَّ الْجَحِيمَ، ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَيْنَ الْيَقِينِ، ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ.
... اهل گمان پندارند كه قيامت هم به زمان دور است، وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً؛ و هم به مكان، وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ. و اهل يقين دانند كه هم به زمان نزديك است، اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ و هم به مكان، وَ أُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ؛ إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً، وَ نَرئهُ قَرِيباً ... .
فصل سوم از «آغاز و انجام»
خواجه نصیرالدین طوسی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Wagner- Tristan und Isolde Act I Prelude (Vorspiel)
موسیقی فیلم Melancholia (2011)
موسیقی فیلم Melancholia (2011)