تو شبیه صبحی هستی که بعد از یک شب طولانی از راه میرسد؛ آرام، روشن و امیدوار. حضورت قرار نیست دنیا را زیرورو کند، همین که کمی از سنگینیِ دل آدم کم کند، کافیست.
❤3🔥2
Forwarded from اوقات شرقی (𝒎𝒂𝒆𝒅𝒆𝒉)
❤3
بعضی روزها
نه غمگینی، نه خوشحال؛
فقط یک جایی میانِ این دو ایستادهای
و منتظری چیزی بیاید
که دوباره تو را به خودت برگرداند
نه غمگینی، نه خوشحال؛
فقط یک جایی میانِ این دو ایستادهای
و منتظری چیزی بیاید
که دوباره تو را به خودت برگرداند
❤3🍓2🔥1💘1
خب عزیزای دلم چلنج تمام شد🙏مرسی از کسایی که شرکت کردن و باعث شدن کلی چنل زیبا پیدا کنم:).اگر عزیزدلی جا مونده یا چنلش رو نذاشتم توی بات پیام بده پاسخگو هستم🩵.امیدوارم باز هم حضور گرمتون رو ببینم
❤🔥7💋5
گاهی فکر میکنم اگر خاطرهها جان داشتند، باید جایی باشد برای نگهداریشان؛ موزهای دور از هیاهوی شهر، با راهروهایی بلند و اتاقهایی که هرکدام بوی یک روزِ دور را میدهند.
در موزهی خاطرات، پشت هر شیشه چیزی مانده؛ یک خندهی نصفه، یک نامهی ناتمام، عطر کسی که سالهاست نیست، صدای قدمهایی که دیگر در هیچ خانهای شنیده نمیشوند. بعضی ویترینها پر از آدماند و بعضی، فقط جای خالیِ یک نفر را به نمایش گذاشتهاند.
آنجا میتوانی کنار تابلوی «تابستانِ فلان سال» بایستی و خودت را ببینی؛ همان آدمی که هنوز بلد نبود بعضی رفتنها برگشتنی نیستند. میتوانی دستت را روی شیشه بگذاری و به روزهایی نگاه کنی که آنقدر ساده از کنارت گذشتند که نفهمیدی بعدها دلت برایشان تنگ خواهد شد.
عجیبترین بخش موزه اما اتاقیست که هیچ تابلویی ندارد. اتاقِ آدمهایی که دیگر در زندگیمان نیستند. نه مردهاند، نه لزوماً دشمن شدهاند؛ فقط یک روز، آرامآرام از قاب زندگی بیرون رفتهاند و ما ماندهایم و چند خاطره که هنوز نمیدانیم با آنها چه کنیم.
گاهی هم خودت را آنجا پیدا میکنی؛ در گوشهای از یک عکس قدیمی، میان آدمهایی که دیگر نمیشناسیشان. میایستی و با تعجب به خودت نگاه میکنی و میفهمی چقدر از آن آدم فاصله گرفتهای.
شاید موزهی خاطرات همین ذهن ماست؛ جایی که هیچکس بلیت نمیفروشد و با این حال، هر شب بیاجازه واردش میشویم.
و من فکر میکنم غمانگیزترین اثرِ این موزه، آن خاطرهای نیست که تمام شده؛ خاطرهایست که هنوز زنده است، هنوز بوی کسی را میدهد، هنوز صدایی در آن میخندد، اما دیگر هیچ راهی برای برگشتن به آن وجود ندارد.
فقط میتوانی روبهرویش بایستی، لبخند کوچکی بزنی و زیر لب بگویی:
«چه روزهای قشنگی بودند...
کاش میدانستم آخرین بار است.»
در موزهی خاطرات، پشت هر شیشه چیزی مانده؛ یک خندهی نصفه، یک نامهی ناتمام، عطر کسی که سالهاست نیست، صدای قدمهایی که دیگر در هیچ خانهای شنیده نمیشوند. بعضی ویترینها پر از آدماند و بعضی، فقط جای خالیِ یک نفر را به نمایش گذاشتهاند.
آنجا میتوانی کنار تابلوی «تابستانِ فلان سال» بایستی و خودت را ببینی؛ همان آدمی که هنوز بلد نبود بعضی رفتنها برگشتنی نیستند. میتوانی دستت را روی شیشه بگذاری و به روزهایی نگاه کنی که آنقدر ساده از کنارت گذشتند که نفهمیدی بعدها دلت برایشان تنگ خواهد شد.
عجیبترین بخش موزه اما اتاقیست که هیچ تابلویی ندارد. اتاقِ آدمهایی که دیگر در زندگیمان نیستند. نه مردهاند، نه لزوماً دشمن شدهاند؛ فقط یک روز، آرامآرام از قاب زندگی بیرون رفتهاند و ما ماندهایم و چند خاطره که هنوز نمیدانیم با آنها چه کنیم.
گاهی هم خودت را آنجا پیدا میکنی؛ در گوشهای از یک عکس قدیمی، میان آدمهایی که دیگر نمیشناسیشان. میایستی و با تعجب به خودت نگاه میکنی و میفهمی چقدر از آن آدم فاصله گرفتهای.
شاید موزهی خاطرات همین ذهن ماست؛ جایی که هیچکس بلیت نمیفروشد و با این حال، هر شب بیاجازه واردش میشویم.
و من فکر میکنم غمانگیزترین اثرِ این موزه، آن خاطرهای نیست که تمام شده؛ خاطرهایست که هنوز زنده است، هنوز بوی کسی را میدهد، هنوز صدایی در آن میخندد، اما دیگر هیچ راهی برای برگشتن به آن وجود ندارد.
فقط میتوانی روبهرویش بایستی، لبخند کوچکی بزنی و زیر لب بگویی:
«چه روزهای قشنگی بودند...
کاش میدانستم آخرین بار است.»
ز.ش
💘3❤2
آدم دلش برای بعضیها تنگ میشود؛
برای همانهایی که بیرحمانه رفتند،
در را پشت سرشان بستند و حتی یکبار هم برنگشتند ببینند چیزی از ما بعدِ رفتنشان باقی مانده یا نه.
غمانگیز است، نه؟
اینکه دلت برای کسی بلرزد که دلش برای ماندنت نلرزید.
اینکه هنوز بعضی شبها، میان شلوغیِ هزار فکر، ناگهان یادت بیفتد به خندهاش، به صدایش، به روزهایی که خیال میکردی «ما» قرار است تا همیشه ادامه داشته باشد؛
و بعد یادت بیاید که او خیلی وقت است از قصهات بیرون رفته.
آرزو کردن برای عشق، احمقانه است؟
شاید.
اگر عشق را چیزی بدانیم که باید حتماً به آدم برسد، شاید آرزو کردنش کمی احمقانه باشد.
اما من فکر میکنم آدم برای عشق آرزو نمیکند که کسی بیاید و نجاتش بدهد؛
برای آن لحظههای کوچکی آرزو میکند که در آنها احساس کند دیده شده، فهمیده شده، و دوستداشتنش برای کسی زیادی نیست.
من هنوز برای عشق آرزو میکنم.
نه از روی سادهلوحی؛
از روی این امید کوچک و سمج که شاید یک روز، کسی بیاید که رفتنش را بلد نباشد.
کسی که وقتی غمگینم، نپرسد «چرا اینقدر حساسی؟»
کسی که بلد باشد بماند، حتی وقتی ماندن دیگر آسان نیست.
شاید بعد از تمام آدمهایی که رفتند،
آرزو کردن برای عشق کمی شبیه دوباره دست دراز کردن به سمت آتش باشد.
اما چه میشود کرد؟
آدم اگر یکبار هم از آتش سوخته باشد،
باز هم دلش برای گرما تنگ میشود.
و شاید تمام حماقتِ زیبای ما همین باشد؛
اینکه با وجود تمام کسانی که شکستندمان،
هنوز تهِ دلمان باور داریم
یک نفر هست که قرار نیست بشکند.
یک نفر که میماند.
و من نمیدانم این امید چقدر احمقانه است؛
فقط میدانم هنوز،
با تمام زخمهایم،
دلم میخواهد دوست داشته باشم
و دوست داشته شوم.
برای همانهایی که بیرحمانه رفتند،
در را پشت سرشان بستند و حتی یکبار هم برنگشتند ببینند چیزی از ما بعدِ رفتنشان باقی مانده یا نه.
غمانگیز است، نه؟
اینکه دلت برای کسی بلرزد که دلش برای ماندنت نلرزید.
اینکه هنوز بعضی شبها، میان شلوغیِ هزار فکر، ناگهان یادت بیفتد به خندهاش، به صدایش، به روزهایی که خیال میکردی «ما» قرار است تا همیشه ادامه داشته باشد؛
و بعد یادت بیاید که او خیلی وقت است از قصهات بیرون رفته.
آرزو کردن برای عشق، احمقانه است؟
شاید.
اگر عشق را چیزی بدانیم که باید حتماً به آدم برسد، شاید آرزو کردنش کمی احمقانه باشد.
اما من فکر میکنم آدم برای عشق آرزو نمیکند که کسی بیاید و نجاتش بدهد؛
برای آن لحظههای کوچکی آرزو میکند که در آنها احساس کند دیده شده، فهمیده شده، و دوستداشتنش برای کسی زیادی نیست.
من هنوز برای عشق آرزو میکنم.
نه از روی سادهلوحی؛
از روی این امید کوچک و سمج که شاید یک روز، کسی بیاید که رفتنش را بلد نباشد.
کسی که وقتی غمگینم، نپرسد «چرا اینقدر حساسی؟»
کسی که بلد باشد بماند، حتی وقتی ماندن دیگر آسان نیست.
شاید بعد از تمام آدمهایی که رفتند،
آرزو کردن برای عشق کمی شبیه دوباره دست دراز کردن به سمت آتش باشد.
اما چه میشود کرد؟
آدم اگر یکبار هم از آتش سوخته باشد،
باز هم دلش برای گرما تنگ میشود.
و شاید تمام حماقتِ زیبای ما همین باشد؛
اینکه با وجود تمام کسانی که شکستندمان،
هنوز تهِ دلمان باور داریم
یک نفر هست که قرار نیست بشکند.
یک نفر که میماند.
و من نمیدانم این امید چقدر احمقانه است؛
فقط میدانم هنوز،
با تمام زخمهایم،
دلم میخواهد دوست داشته باشم
و دوست داشته شوم.
ز.ش
😭4❤2
از انسان ها خسته ام،ای کاش یه کفشدوزک بودم.
🌚4❤1🥰1
Forwarded from اینجادیوانهایمینویسد! (.صاد.)
+واسه کی مینویسی؟
_واسه خودم.
+مگه میشه یه نفر انقدر عمیق برای خودش بنویسه؟
_آره، همونطور که یه نفر میتونه با خیال یه فردِ رفته زندگی کنه.
https://t.me/my_unknown_notes
_واسه خودم.
+مگه میشه یه نفر انقدر عمیق برای خودش بنویسه؟
_آره، همونطور که یه نفر میتونه با خیال یه فردِ رفته زندگی کنه.
https://t.me/my_unknown_notes
🐳3
Forwarded from اینجادیوانهایمینویسد! (.صاد.)
ادمین چنلای: پوست، دختری از جنس نقاشی، بانوی قرن ۱۹ ام، Afrat، اقیانوس چشمهایش، یادداشت های بی مخاطب، دلباختهی کتاب و قهوه، مردآب، opia، moriaty، سایهای میان مرزها، خلا و کسایی که بخوان رو برمیدارم، میزنیم تو دل جاده.
بعضی وقتا واقعاً باید نشست، یه نفس عمیق کشید و گفت: گور بابای همه. گور بابای توقعاشون، قضاوتاشون، حرفاشون و هر چیزی که باعث میشه آدم خودش رو فراموش کنه تا بقیه راضی باشن. یه جایی باید یاد بگیری برای خودت زندگی کنی، حتی اگه به مذاق هیچکس خوش نیاد؛ چون آخرش این تویی که باید با خودت کنار بیای، نه همهی اونایی که فقط بلد بودن نظر بدن.
زش
👍3
دلتنگتم، خیلی هم دلتنگتم؛ ولی خب چیکار کنم وقتی خودت نخهایی رو که بینمون بود یکییکی بریدی؟ من هنوز گاهی دستم میره سمت همون نخهای پاره، انگار میخوام دوباره گرهشون بزنم و همهچیز رو برگردونم سر جاش، ولی مگه میشه چیزی رو به زور نگه داشت؟ تو خواستی بری و من موندم با یه عالمه حرف نگفته و خاطرهای که هنوز بلد نیستن بفهمن تو دیگه قرار نیست برگردی. دلتنگی هست، انکارش نمیکنم؛ بعضی شبها حتی زیادی هست. ولی بین دلتنگ بودن برای تو و دویدن دنبالت، یه مرز بزرگی کشیدی و اسمش رو گذاشتی «تمام شدن». منم هرچقدر سخت، دارم یاد میگیرم از این طرفِ مرز فقط نگاهت کنم و دیگه دست دراز نکنم برای چیزی که خودت رهاش کردی.
زش
🐳3😭1
Forwarded from اینجادیوانهایمینویسد! (.صاد.)
این پیامو فور کنید، ۵ تا چیزی که دلتون میخواست تو این دنیا نباشه رو بگید. جهان ایدهآلتون رو شرح بدم.
جوین باشی خوشحالم میکنی.💚
ظرفیت: تا وقتی خط بزنم
جوین باشی خوشحالم میکنی.💚
اینجادیوانهایمینویسد!
این پیامو فور کنید، ۵ تا چیزی که دلتون میخواست تو این دنیا نباشه رو بگید. جهان ایدهآلتون رو شرح بدم. ظرفیت: تا وقتی خط بزنم جوین باشی خوشحالم میکنی.💚
خیانت،احساس ناکافی بودن،دروغ،غرور بی جا،جنگ.
Forwarded from «سپیز» (هَز)
این قسمت جدید Silo خیلی عجیب و غیرمنتظره بود :( آخرش :(((
«سپیز»
این قسمت جدید Silo خیلی عجیب و غیرمنتظره بود :( آخرش :(((
هر قسمت از این سریال من رو به شوک میبره!فقط تایم هاش متفاوته!.
👍2
Forwarded from چامههای ناگهان.
این پیام رو فور کنین بیام تو چنلتون بگردم و پست خوشگلتون رو فور کنم اینجا کلی ویو بخوره.🤏🏼
از بین شما پونزده تا چنل هنری موردعلاقهم رو انتخاب میکنم و توی یک پارت جدا میذارم بیشتر بمونن ویو بخورن.✨
چامههای ناگهان.
یه کتابی خوندم که توش یه خانواده یه کتابفروشی داشتن،این کتابفروشی یه بخشی داشت به اسم لترر لایبرری که توش آدم ها میرفتن توی اون بخش و لای کتاب های مورد علاقشون توی اون بخش نامه میگذاشتن یا توی کتاب برای یه آدم خاص یا کسایی که این کتاب رو خونده بودن یادداشت مینوشتن،به امید اینکه اون فرد یه روزی بیاد و بخونتش...خیلی قشنگ بود و از صمیم قلب آرزو کردم در آینده یه کتابفروشی اینطوری باشه،شاید هم خودم صاحبش باشم،نه؟
🕊3❤1
راستش یه جایی آدم دیگه خسته میشه از اینکه هی تلاش کنه، هی خودش رو جمعوجور کنه، هی بگه «این دفعه دیگه درست میشه» و آخرش باز برسه به همون جایی که نمیخواست.
من ناامیدم، نه چون تلاش نکردم؛ اتفاقاً خیلی تلاش کردم. انقدر که دیگه نمیدونم کجای راه رو باید بیشتر میرفتم، کجاش رو باید بهتر میرفتم. سخته وقتی با تمام توانت میدوی و آخرش نتیجهای که میبینی، اصلاً شبیه چیزی نیست که برایش جنگیدی. آدم میمونه با یه عالمه «کاش» و یه سؤال مسخره که هی توی سرش تکرار میشه: «پس این همه تلاش برای چی بود؟»
من ناامیدم، نه چون تلاش نکردم؛ اتفاقاً خیلی تلاش کردم. انقدر که دیگه نمیدونم کجای راه رو باید بیشتر میرفتم، کجاش رو باید بهتر میرفتم. سخته وقتی با تمام توانت میدوی و آخرش نتیجهای که میبینی، اصلاً شبیه چیزی نیست که برایش جنگیدی. آدم میمونه با یه عالمه «کاش» و یه سؤال مسخره که هی توی سرش تکرار میشه: «پس این همه تلاش برای چی بود؟»
😭4👍2💔1
طوری بخاطر نهایی ها اشک میریزم که"تا ابد دل من گریه میخواد"
🤝5🌚1
اینکه واقعا این چنل رو دنبال میکنید و توی بات برام پیغام میزارید باعث میشه بگم الهی دور همتون بگردم:)✨
❤3💘3