"یادداشت هایِ بی‌مخاطب"
197 subscribers
23 photos
13 links
برای چیزهایی که هیچ‌وقت مخاطبی نداشتند.
Download Telegram
گاهی خیلی بی‌هوا، وسط یک روز معمولی، وسط شلوغی و حرف زدن و خندیدن، یهو یاد بعضی آدم‌ها می‌افتی. نه اتفاق خاصی افتاده، نه کسی اسمشان را آورده، نه حتی آهنگی پخش شده که تو را پرت کند به گذشته؛ فقط یک لحظه، یک تصویر، یک جمله، یک بو یا حتی یک سکوت کافی‌ست تا یادت بیاید یک زمانی کسی بوده که حالا دیگر نیست.

بعضی‌هایشان از زندگی‌ات رفته‌اند. نه اینکه مرده باشند، نه؛ فقط دیگر سهمی از روزهایت ندارند. دیگر نمی‌توانی بی‌مقدمه برایشان چیزی بفرستی، نمی‌توانی یک اتفاق کوچک را تعریف کنی و منتظر واکنششان بمانی، نمی‌توانی نصفه‌شب سراغشان بروی و بگویی «بیداری؟». زندگی ادامه پیدا کرده، آدم‌ها عوض شده‌اند، مسیرها جدا شده‌اند و شاید حتی مدت‌هاست به خودت قبولانده‌ای که نبودنشان طبیعی شده. اما یک‌دفعه جایی، چیزی، تو را به یادشان می‌اندازد و می‌فهمی نه... هنوز هم یک جای کوچکی از زندگی‌ات به اسم آنهاست.

بعضی‌های دیگر اما واقعاً رفته‌اند. از آن رفتن‌هایی که هیچ راه برگشتی ندارد. آدم‌هایی که یک روز صدایشان بود، خنده‌شان بود، حضورشان بود و حالا فقط خاطره‌ای از آنها مانده که باید مواظب باشی زیادی به آن دست نزنی، چون ممکن است تمام دلت را به هم بریزد. عجیب است؛ آدم وقتی کسی را از دست می‌دهد، اول به نبودنش فکر می‌کند، اما بعدتر تازه می‌فهمد چه چیزهایی همراه او رفته‌اند. یک مدل خندیدن، یک نوع نگاه کردن، یک جمله که فقط او می‌گفت، یک «مواظب خودت باش» که هیچ‌کس دیگر شبیهش را نمی‌گوید.

و شاید دردناک‌ترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه یک روز متوجه می‌شوی نبودن یک نفر فقط نبودن خودش نیست. انگار بخشی از زندگی‌ات هم همراهش جمع شده و رفته. بعضی آدم‌ها که می‌روند، یک صندلی خالی نمی‌گذارند؛ یک اتاق کامل را خالی می‌کنند.

گاهی دلت برای خود آدم تنگ نمی‌شود، برای نسخه‌ای از خودت که کنار او بود دلتنگ می‌شوی. برای خودت وقتی با او می‌خندیدی، وقتی خیالت راحت بود، وقتی هنوز بعضی چیزها را باور داشتی. دلت برای روزهایی تنگ می‌شود که نمی‌دانستی قرار است یک روز این‌قدر دور شوند.

بعد می‌نشینی و با خودت فکر می‌کنی چطور ممکن است یک آدم این‌همه در زندگی‌ات جا داشته باشد و بعد از رفتنش، دنیا همچنان سر جایش بماند؟ صبح بشود، شب بشود، مردم خرید کنند، اتوبوس‌ها رد شوند، گوشی‌ها زنگ بخورند، آدم‌ها عاشق شوند و بخندند؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. در حالی که برای تو، یک جای مهم از جهان دیگر همان جهان قبلی نیست.

بعضی شب‌ها حتی دلت می‌خواهد فقط برای چند دقیقه برگردند. نه برای ماندن، نه برای درست کردن همه‌چیز؛ فقط برای اینکه دوباره ببینی‌شان. دوباره صدایشان را بشنوی. دوباره یک بار همان حس آشنای «خوب است که هستی» را تجربه کنی. بعد دوباره بروند و تو بمانی با همان جای خالی.

آدم‌ها عجیب‌اند. تا وقتی هستند، حضورشان آن‌قدر عادی می‌شود که گاهی فراموش می‌کنیم چقدر مهم‌اند. فکر می‌کنیم فردا هم هست، هفته بعد هم هست، ماه بعد هم می‌شود حرف زد. فکر می‌کنیم فرصت همیشه هست. بعد یک روز می‌فهمیم بعضی «بعداً»ها هیچ‌وقت نرسیدند.

و تو می‌مانی و خاطره‌هایی که حالا ارزششان چند برابر شده.

شاید بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه کم‌کم یاد بگیری با جای خالی آدم‌ها زندگی کنی. نه اینکه فراموششان کنی، نه اینکه دیگر دلت نگیرد؛ فقط یاد بگیری وقتی ناگهان یادتان افتاد، فرو نریزی. یاد بگیری با دیدن یک عکس، شنیدن یک آهنگ یا رد شدن از یک جای قدیمی، چند دقیقه مکث کنی، لبخند کوچکی بزنی و زیر لب بگویی: «چه روزهایی بود...»

اما حقیقت این است که بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت واقعاً از زندگی ما نمی‌روند. حتی اگر دیگر کنارمان نباشند. می‌روند، اما جایی درون ما می‌مانند؛ در عادت‌هایمان، در حرف‌هایمان، در سلیقه‌هایمان، در خاطراتمان و حتی در شکل دلتنگ شدنمان.

گاهی فقط لازم است یک‌دفعه یادشان بیفتی تا بفهمی چقدر جای بزرگی در زندگی‌ات خالی شده.

و شاید همین دلتنگی، آخرین شکل دوست داشتن آدم‌هایی باشد که دیگر نمی‌توانیم دوست داشتنمان را به خودشان نشان بدهیم.
ز.ش
3
قلب انسان خیلی شبیه دریاست، طوفان داره، جریان داره و در اعماقش مروارید هم پیدا میشه.

- ونگوگ
3
وقتی یکی از قلمم تعریف میکنه واقعا پروانه ها در قلبم به گردش در میان.
🕊5❤‍🔥1
اگه چنلت یه آدم بود، یه آدمِ ناشناس و درون‌گرا می‌شد؛
از اونایی که یه دفترچه همیشه همراهشونه و هر چیزی که نمی‌تونن به کسی بگن، یه گوشه‌ش می‌نویسن.
ظاهرش آروم و بی‌حاشیه‌ست، ولی ذهنش پر از سؤال، خاطره و حرف‌های نصفه‌نیمه‌ست.
خیلی راحت اجازه نمی‌ده کسی وارد دنیای شخصیش بشه و بیشتر دوست داره شنونده باشه تا گوینده.
شب‌ها می‌شینه، چراغ اتاق رو خاموش می‌کنه و چیزهایی رو می‌نویسه که حتی خودش هم شاید جرئت خوندنشون رو دوباره نداشته باشه.
از اون آدمایی که اسمشون رو همه نمی‌دونن، ولی نوشته‌هاشون یه جایی توی ذهن آدم می‌مونن.

https://t.me/my_unknown_notes
لطفاً این یکی را برگردان.

نه آدم‌هایی که رفتند،
نه روزهایی که تمام شدند،
نه خانه‌هایی که دیگر بوی گذشته را نمی‌دهند.

من فقط خودِ قدیمی‌ام را می‌خواهم.

همان دختری که هنوز از چیزهای کوچک خوشحال می‌شد؛
با یک آهنگ،
یک غروب،
بوی باران،
یک پیام ساده،
یا دیدن ساعت ۱۱:۱۱
و ساختن یک آرزوی بی‌منطق.

همان که هنوز نمی‌دانست بعضی «آخرین بار»ها،
آخرین بارند.

نمی‌دانست آدم‌ها ممکن است یک روز
از کنارمان بروند و
بخشی از ما را هم با خودشان ببرند.

حالا من مانده‌ام
و یک مشت خاطره،
چند جای خالی،
چند «کاش»،
و قلبی که یاد گرفته قبل از دوست داشتن بترسد.

من نمی‌خواهم گذشته را پاک کنی.
تمام آن آدم‌ها، تمام آن دردها، تمام آن شب‌ها
بخشی از من شده‌اند.

فقط کمکم کن دوباره زندگی کنم
بدون اینکه مدام منتظر اتفاق بد بعدی باشم.

کمکم کن وقتی چیزی خوب وارد زندگی‌ام شد،
از ترسِ از دست دادنش
از همان اول رهایش نکنم.

کمکم کن دوباره بخندم
بدون اینکه بعدش فکر کنم
«حتماً قرار است اتفاقی بیفتد.»

و اگر نمی‌توانی آن دختر قدیمی را برگردانی،
حداقل مرا به خودم برگردان.

به همان تکه‌ای از وجودم که هنوز آرزو می‌کند،
هنوز از آسمان خوشش می‌آید،
هنوز با یک شعر دلش می‌لرزد
و هنوز، با وجود تمام چیزهایی که از دست داده،
جرقه‌ی کوچکی از امید را نگه داشته.

شاید قرار نیست منِ قدیمی برگردد.

شاید قرار است
یک منِ تازه متولد شود؛
کسی که هنوز زخم دارد،
اما دوباره دوست می‌دارد.

هنوز می‌ترسد،
اما ادامه می‌دهد.

هنوز دلتنگ می‌شود،
اما زندگی را متوقف نمی‌کند.

پس لطفا...

دیگر آدم‌های رفته را برنگردان.

فقط مرا به خودم برگردان.
بقیه اش را خودم درست میکنم.
ز.ش
3🌚3🍓1
Forwarded from «یـادگـاری‌هـای‌زنـدگـی» (- خــآطــره)
چای سرد شده.
اشکالی نداره.
تو همیشه چای رو داغ دوست داشتی.
آدم بعضی سلیقه‌هاشو همراه با بعضی روزها از دست می‌ده.
https://t.me/my_unknown_notes
3
بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛
فقط آرام‌آرام
از «هر روز»
تبدیل می‌شوند به «یادم هست»
و همین،
شاید غمگین‌ترین شکلِ رفتن باشد
🕊52🔥2
بعضی شب‌ها
آن‌قدر حرف برای گفتن داری
که آخرش هیچ نمی‌گویی؛
سرت را روی بالش می‌گذاری
و می‌گذاری سکوت
به جای تو گریه کند.
🍾32
تو از آن آدم‌هایی هستی که دنیا را فقط نمی‌بینند؛ خلقش می‌کنند.
از یک رنگ، یک تصویر می‌سازی؛ از یک کلمه، احساس؛ و از چیزهای ساده، چیزی درمی‌آوری که دیگر ساده نیست.
خاص بودنت هم از آن جنس نیست که بخواهد فریاد بزند «من متفاوتم»؛
تفاوتت آرام است، اما وقتی دیده شود، دیگر نمی‌شود فراموشت کرد.
5
من هنوز
به معجزه‌های کوچک ایمان دارم؛
به یک پیامِ ناگهانی،
یک آهنگِ درست در یک شبِ بد،
و دستی که درست وقتی کم آورده‌ای
روی شانه‌ات می‌نشیند.
💘32
گلبرگ‌هایت از عشق می‌گویند،
خارهایت از زخم‌هایی که کسی ندیده؛
و شاید همین تضاد است که تو را این‌قدر زیبا میکند.
5
رز آبی نمادِ آرزوهای دور و دست‌نیافتنی‌ست؛
و تو شبیه همان آرزویی هستی که آدم می‌داند شاید رسیدن به آن سخت باشد، اما باز هم دلش نمی‌آید از خواستنش دست بکشد.
5
بهارنارنج برای من شبیه امیدی‌ست که ناگهان از راه می‌رسد؛
درست وقتی فکر می‌کنی فصلِ شکوفه دادن گذشته، عطرش می‌پیچد و یادت می‌اندازد که هنوز می‌شود دوباره شروع کرد.
😭32
تو شبیه صبحی هستی که بعد از یک شب طولانی از راه می‌رسد؛ آرام، روشن و امیدوار. حضورت قرار نیست دنیا را زیرورو کند، همین که کمی از سنگینیِ دل آدم کم کند، کافی‌ست.
3🔥2
Forwarded from اوقات شرقی (𝒎𝒂𝒆𝒅𝒆𝒉)
#چالش 👀

این پیامو فور کنید ، طبق وایب چنلتون یه جمله و عکس تقدیمتون کنم


جوین باشی قشنگتره🤍👀
3
بعضی روزها
نه غمگینی، نه خوشحال؛
فقط یک جایی میانِ این دو ایستاده‌ای
و منتظری چیزی بیاید
که دوباره تو را به خودت برگرداند
3🍓2🔥1💘1
خب عزیزای دلم چلنج تمام شد🙏مرسی از کسایی که شرکت کردن و باعث شدن کلی چنل زیبا پیدا کنم:).اگر عزیزدلی جا مونده یا چنلش رو نذاشتم توی بات پیام بده پاسخگو هستم🩵.امیدوارم باز هم حضور گرمتون رو ببینم
❤‍🔥7💋5
گاهی فکر می‌کنم اگر خاطره‌ها جان داشتند، باید جایی باشد برای نگهداری‌شان؛ موزه‌ای دور از هیاهوی شهر، با راهروهایی بلند و اتاق‌هایی که هرکدام بوی یک روزِ دور را می‌دهند.

در موزه‌ی خاطرات، پشت هر شیشه چیزی مانده؛ یک خنده‌ی نصفه، یک نامه‌ی ناتمام، عطر کسی که سال‌هاست نیست، صدای قدم‌هایی که دیگر در هیچ خانه‌ای شنیده نمی‌شوند. بعضی ویترین‌ها پر از آدم‌اند و بعضی، فقط جای خالیِ یک نفر را به نمایش گذاشته‌اند.

آنجا می‌توانی کنار تابلوی «تابستانِ فلان سال» بایستی و خودت را ببینی؛ همان آدمی که هنوز بلد نبود بعضی رفتن‌ها برگشتنی نیستند. می‌توانی دستت را روی شیشه بگذاری و به روزهایی نگاه کنی که آن‌قدر ساده از کنارت گذشتند که نفهمیدی بعدها دلت برایشان تنگ خواهد شد.

عجیب‌ترین بخش موزه اما اتاقی‌ست که هیچ تابلویی ندارد. اتاقِ آدم‌هایی که دیگر در زندگی‌مان نیستند. نه مرده‌اند، نه لزوماً دشمن شده‌اند؛ فقط یک روز، آرام‌آرام از قاب زندگی بیرون رفته‌اند و ما مانده‌ایم و چند خاطره که هنوز نمی‌دانیم با آن‌ها چه کنیم.

گاهی هم خودت را آنجا پیدا می‌کنی؛ در گوشه‌ای از یک عکس قدیمی، میان آدم‌هایی که دیگر نمی‌شناسی‌شان. می‌ایستی و با تعجب به خودت نگاه می‌کنی و می‌فهمی چقدر از آن آدم فاصله گرفته‌ای.

شاید موزه‌ی خاطرات همین ذهن ماست؛ جایی که هیچ‌کس بلیت نمی‌فروشد و با این حال، هر شب بی‌اجازه واردش می‌شویم.

و من فکر می‌کنم غم‌انگیزترین اثرِ این موزه، آن خاطره‌ای نیست که تمام شده؛ خاطره‌ای‌ست که هنوز زنده است، هنوز بوی کسی را می‌دهد، هنوز صدایی در آن می‌خندد، اما دیگر هیچ راهی برای برگشتن به آن وجود ندارد.

فقط می‌توانی روبه‌رویش بایستی، لبخند کوچکی بزنی و زیر لب بگویی:

«چه روزهای قشنگی بودند...
کاش می‌دانستم آخرین بار است.»
ز.ش
💘32
آدم دلش برای بعضی‌ها تنگ می‌شود؛
برای همان‌هایی که بی‌رحمانه رفتند،
در را پشت سرشان بستند و حتی یک‌بار هم برنگشتند ببینند چیزی از ما بعدِ رفتنشان باقی مانده یا نه.

غم‌انگیز است، نه؟
این‌که دلت برای کسی بلرزد که دلش برای ماندنت نلرزید.
این‌که هنوز بعضی شب‌ها، میان شلوغیِ هزار فکر، ناگهان یادت بیفتد به خنده‌اش، به صدایش، به روزهایی که خیال می‌کردی «ما» قرار است تا همیشه ادامه داشته باشد؛
و بعد یادت بیاید که او خیلی وقت است از قصه‌ات بیرون رفته.

آرزو کردن برای عشق، احمقانه است؟

شاید.
اگر عشق را چیزی بدانیم که باید حتماً به آدم برسد، شاید آرزو کردنش کمی احمقانه باشد.
اما من فکر می‌کنم آدم برای عشق آرزو نمی‌کند که کسی بیاید و نجاتش بدهد؛
برای آن لحظه‌های کوچکی آرزو می‌کند که در آن‌ها احساس کند دیده شده، فهمیده شده، و دوست‌داشتنش برای کسی زیادی نیست.

من هنوز برای عشق آرزو می‌کنم.
نه از روی ساده‌لوحی؛
از روی این امید کوچک و سمج که شاید یک روز، کسی بیاید که رفتنش را بلد نباشد.
کسی که وقتی غمگینم، نپرسد «چرا این‌قدر حساسی؟»
کسی که بلد باشد بماند، حتی وقتی ماندن دیگر آسان نیست.

شاید بعد از تمام آدم‌هایی که رفتند،
آرزو کردن برای عشق کمی شبیه دوباره دست دراز کردن به سمت آتش باشد.

اما چه می‌شود کرد؟

آدم اگر یک‌بار هم از آتش سوخته باشد،
باز هم دلش برای گرما تنگ می‌شود.
و شاید تمام حماقتِ زیبای ما همین باشد؛
این‌که با وجود تمام کسانی که شکستندمان،
هنوز تهِ دلمان باور داریم
یک نفر هست که قرار نیست بشکند.

یک نفر که می‌ماند.

و من نمی‌دانم این امید چقدر احمقانه است؛
فقط می‌دانم هنوز،
با تمام زخم‌هایم،
دلم می‌خواهد دوست داشته باشم
و دوست داشته شوم.
ز.ش
😭42
از انسان ها خسته ام،ای کاش یه کفشدوزک بودم.
🌚41🥰1
+واسه کی می‌نویسی؟
_واسه خودم.
+مگه می‌شه یه نفر انقدر عمیق برای خودش بنویسه؟
_آره، همون‌طور که یه نفر می‌تونه با خیال یه فردِ رفته زندگی کنه.

https://t.me/my_unknown_notes
🐳3