"یادداشت هایِ بی‌مخاطب"
223 subscribers
25 photos
13 links
برای چیزهایی که هیچ‌وقت مخاطبی نداشتند.
Download Telegram
تمام راه ز خویش آبشار می‌پرسید
چه شد که رود به تصمیم پرتگاه رسید

چه شد که مرگ به چشم درخت زیبا شد
چه شد که برگ دل از شاخسار خویش برید

برای هم‌نفسی با تو در قفس ماندم
ز من مرنج ولی این به آن نمی‌ارزید

درخت سوخته‌ای کز درون تهی شده بود
به سعی بی ثمر نوبهار می‌خندید

نظر به هق‌هق فواره کن که می‌گوید
نمی‌شود ز «امید محال» دست کشید

ز پیله بافتنم خسته‌ام ولی چه کنم!؟
امیدوارم و زندان آدمی‌ست امید
یه انگیزه‌ای یه جایی توی وجودم بود…
همون که باعث می‌شد با وجود خستگی باز بلند شم، دوباره شروع کنم، دوباره امیدوار شم.
ولی نمی‌دونم کِی و کجا، یهو گمش کردم.
الان نه اینکه نخوام ادامه بدم، انگار دیگه اون چیزی که قبلاً هُلم می‌داد نیست.
یه جایی وسط این همه خستگی، خاموش شد…
و من موندم و کارایی که هنوز باید انجامشون بدم، با دلی که دیگه مثل قبل واسه‌شون ذوق نمی‌کنه.
‏خیلی جالبه!
‏شما معمولاً حس ناکافی بودن رو از کسی میگیرید که از سرش هم زیادید.
تو رفته‌ای،
اما
درها
هنوز
شبیه تو باز می‌شوند.

در کوچه
باد
صدایت می‌کند.

در کافه
یک فنجان
بی‌دلیل
کنار دستم می‌لرزد.

در آینه
گاهی
زنی را می‌بینم
که شبیه من نیست؛
شبیه
کسی‌ست
که تو
دوستش داشتی.

تو رفته‌ای،
اما من
هر روز
از کنار تو رد می‌شوم.

از کنار
پیراهنت
که روی تن یک غریبه است.

از کنار
خنده‌ات
که در دهان کسی دیگر
جا خوش کرده.

حتی شب‌ها
وقتی چراغ‌ها
خاموش‌اند،
تاریکی
بوی تو را می‌دهد.

چه رفتن عجیبی‌ست...

تو نیستی
و من
هر جا که می‌روم
به تو
می‌رسم.
ز.ش
1
من شیفته‌ ی آدم هایی هستم که
مراقب تاثیر کلامشان
بر قلب دیگران هستند.
🥰1
- تو همان چای تلخ بمان.
هرکس چای دوست داشته باشد با خود قند می آورد.
Forwarded from ㅤ‍‎⁠ ⁣‌ (ㅤ‍‎⁠ ⁣‌)
🍒فولدری
این پیامو فوروارد کنید چنلتون اینجا و اسپانسر اول و اسپانسر دومم جوین شین تا من فولدر بزنم و بهتون +100 جذب بدم و چنلاتون بره بالا
🍒: 110
🍒حتما حتما شات جوین بودنتونو به همراه لینکتون اینجا بدین
و دقت کنید که فولدری از روی شاتای این گپ زده میشه
قوانین و نمونه جذبا💋

حتما بخونید
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
بعضی وقتا آدم می‌رسه به یه جایی که دیگه واقعاً کاری از دستش برنمیاد. نه می‌تونه چیزی رو جلو بندازه، نه می‌تونه چیزی رو عوض کنه، نه حتی می‌تونه یه تصمیم درست و حسابی بگیره. فقط باید بشینه و صبر کنه. صبر کنه ببینه چی میشه، کی برمی‌گرده، چی جواب می‌ده، کدوم اتفاق بالاخره می‌افته و کدوم یکی همون‌طور نصفه‌نیمه توی دلش می‌مونه.

و بدترین قسمت ماجرا اینه که انتظار کشیدن اصلاً شبیه کاری نکردنه؛ اتفاقاً خیلی خسته‌کننده‌ست. چون مغزت هزار بار همه‌چیز رو مرور می‌کنه. هی سناریو می‌سازه، هی احتمال می‌ده، هی می‌گه «شاید الان»، «شاید فردا»، «شاید اصلاً قرار نیست بشه». بعد تو می‌مونی و یه عالمه فکر که هیچ‌کدوم دست خودت نیست.

تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که خودمو مشغول کنم. یه چیزی بخونم، آهنگ بذارم، بنویسم، فیلم ببینم، با آدم‌ها حرف بزنم، اتاقمو مرتب کنم، الکی توی گوشی بچرخم، حتی گاهی خودمو به یه کاری مجبور کنم که فقط چند ساعت حواسم پرت بشه. نه اینکه واقعاً فراموش کرده باشم؛ نه. فقط نمی‌خوام تمام روز رو بشینم و به چیزی فکر کنم که هیچ کنترلی روش ندارم.

بعضی وقتا حتی دلم نمی‌خواد کاری کنم، ولی بازم خودمو هل می‌دم سمت یه کاری. چون می‌دونم اگه بیکار بمونم، ذهنم دوباره برمی‌گرده سر همون نقطه. همون آدم، همون اتفاق، همون سؤال‌های بی‌جواب. و من واقعاً دیگه حوصله ندارم برای هزارمین بار توی سرم با چیزایی که هنوز اتفاق نیفتادن زندگی کنم.

پس فعلاً منتظرم.

نه از اون انتظارای قشنگی که آدم با امید می‌شینه و لبخند می‌زنه. از اون انتظارایی که هر چند دقیقه یه بار ناخودآگاه ساعتو نگاه می‌کنی، گوشیتو چک می‌کنی و بعد وانمود می‌کنی اصلاً برات مهم نبوده.

فعلاً باید خودمو مشغول کنم و بذارم زمان کار خودش رو بکنه.

شاید یه روز بالاخره خبری بشه. شاید هم نشه.

ولی تا اون موقع، تنها کاری که بلدم اینه که ادامه بدم؛ حتی اگه ادامه دادن فقط به این معنی باشه که یه آهنگ بذارم، یه لیوان چای بریزم، یه صفحه بنویسم و چند ساعت دیگه رو یه طوری از سر بگذرونم.

چون بعضی وقتا واقعاً هیچ کاری از آدم برنمیاد جز اینکه منتظر بمونه و خودش رو سرگرم نگه داره؛ تا ببینه آخر این همه صبر، قراره چی نصیبش بشه.
ز.ش
3
از اینکه مجبورم شدم ناراحتت کنم تا بفهمی ناراحتم ناراحتم.
3
Forwarded from پژاره.
- نمی‌دانم دارم روز‌هایم را می‌کشم، یا روزهایم دارند مرا ‌می‌کشند. ‏در هر صورت جنایتی در حال وقوع است.
- فئودور داستایفسکی
2
گاهی خیلی بی‌هوا، وسط یک روز معمولی، وسط شلوغی و حرف زدن و خندیدن، یهو یاد بعضی آدم‌ها می‌افتی. نه اتفاق خاصی افتاده، نه کسی اسمشان را آورده، نه حتی آهنگی پخش شده که تو را پرت کند به گذشته؛ فقط یک لحظه، یک تصویر، یک جمله، یک بو یا حتی یک سکوت کافی‌ست تا یادت بیاید یک زمانی کسی بوده که حالا دیگر نیست.

بعضی‌هایشان از زندگی‌ات رفته‌اند. نه اینکه مرده باشند، نه؛ فقط دیگر سهمی از روزهایت ندارند. دیگر نمی‌توانی بی‌مقدمه برایشان چیزی بفرستی، نمی‌توانی یک اتفاق کوچک را تعریف کنی و منتظر واکنششان بمانی، نمی‌توانی نصفه‌شب سراغشان بروی و بگویی «بیداری؟». زندگی ادامه پیدا کرده، آدم‌ها عوض شده‌اند، مسیرها جدا شده‌اند و شاید حتی مدت‌هاست به خودت قبولانده‌ای که نبودنشان طبیعی شده. اما یک‌دفعه جایی، چیزی، تو را به یادشان می‌اندازد و می‌فهمی نه... هنوز هم یک جای کوچکی از زندگی‌ات به اسم آنهاست.

بعضی‌های دیگر اما واقعاً رفته‌اند. از آن رفتن‌هایی که هیچ راه برگشتی ندارد. آدم‌هایی که یک روز صدایشان بود، خنده‌شان بود، حضورشان بود و حالا فقط خاطره‌ای از آنها مانده که باید مواظب باشی زیادی به آن دست نزنی، چون ممکن است تمام دلت را به هم بریزد. عجیب است؛ آدم وقتی کسی را از دست می‌دهد، اول به نبودنش فکر می‌کند، اما بعدتر تازه می‌فهمد چه چیزهایی همراه او رفته‌اند. یک مدل خندیدن، یک نوع نگاه کردن، یک جمله که فقط او می‌گفت، یک «مواظب خودت باش» که هیچ‌کس دیگر شبیهش را نمی‌گوید.

و شاید دردناک‌ترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه یک روز متوجه می‌شوی نبودن یک نفر فقط نبودن خودش نیست. انگار بخشی از زندگی‌ات هم همراهش جمع شده و رفته. بعضی آدم‌ها که می‌روند، یک صندلی خالی نمی‌گذارند؛ یک اتاق کامل را خالی می‌کنند.

گاهی دلت برای خود آدم تنگ نمی‌شود، برای نسخه‌ای از خودت که کنار او بود دلتنگ می‌شوی. برای خودت وقتی با او می‌خندیدی، وقتی خیالت راحت بود، وقتی هنوز بعضی چیزها را باور داشتی. دلت برای روزهایی تنگ می‌شود که نمی‌دانستی قرار است یک روز این‌قدر دور شوند.

بعد می‌نشینی و با خودت فکر می‌کنی چطور ممکن است یک آدم این‌همه در زندگی‌ات جا داشته باشد و بعد از رفتنش، دنیا همچنان سر جایش بماند؟ صبح بشود، شب بشود، مردم خرید کنند، اتوبوس‌ها رد شوند، گوشی‌ها زنگ بخورند، آدم‌ها عاشق شوند و بخندند؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. در حالی که برای تو، یک جای مهم از جهان دیگر همان جهان قبلی نیست.

بعضی شب‌ها حتی دلت می‌خواهد فقط برای چند دقیقه برگردند. نه برای ماندن، نه برای درست کردن همه‌چیز؛ فقط برای اینکه دوباره ببینی‌شان. دوباره صدایشان را بشنوی. دوباره یک بار همان حس آشنای «خوب است که هستی» را تجربه کنی. بعد دوباره بروند و تو بمانی با همان جای خالی.

آدم‌ها عجیب‌اند. تا وقتی هستند، حضورشان آن‌قدر عادی می‌شود که گاهی فراموش می‌کنیم چقدر مهم‌اند. فکر می‌کنیم فردا هم هست، هفته بعد هم هست، ماه بعد هم می‌شود حرف زد. فکر می‌کنیم فرصت همیشه هست. بعد یک روز می‌فهمیم بعضی «بعداً»ها هیچ‌وقت نرسیدند.

و تو می‌مانی و خاطره‌هایی که حالا ارزششان چند برابر شده.

شاید بزرگ شدن همین باشد؛ اینکه کم‌کم یاد بگیری با جای خالی آدم‌ها زندگی کنی. نه اینکه فراموششان کنی، نه اینکه دیگر دلت نگیرد؛ فقط یاد بگیری وقتی ناگهان یادتان افتاد، فرو نریزی. یاد بگیری با دیدن یک عکس، شنیدن یک آهنگ یا رد شدن از یک جای قدیمی، چند دقیقه مکث کنی، لبخند کوچکی بزنی و زیر لب بگویی: «چه روزهایی بود...»

اما حقیقت این است که بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت واقعاً از زندگی ما نمی‌روند. حتی اگر دیگر کنارمان نباشند. می‌روند، اما جایی درون ما می‌مانند؛ در عادت‌هایمان، در حرف‌هایمان، در سلیقه‌هایمان، در خاطراتمان و حتی در شکل دلتنگ شدنمان.

گاهی فقط لازم است یک‌دفعه یادشان بیفتی تا بفهمی چقدر جای بزرگی در زندگی‌ات خالی شده.

و شاید همین دلتنگی، آخرین شکل دوست داشتن آدم‌هایی باشد که دیگر نمی‌توانیم دوست داشتنمان را به خودشان نشان بدهیم.
ز.ش
3
قلب انسان خیلی شبیه دریاست، طوفان داره، جریان داره و در اعماقش مروارید هم پیدا میشه.

- ونگوگ
3
وقتی یکی از قلمم تعریف میکنه واقعا پروانه ها در قلبم به گردش در میان.
🕊5❤‍🔥1
اگه چنلت یه آدم بود، یه آدمِ ناشناس و درون‌گرا می‌شد؛
از اونایی که یه دفترچه همیشه همراهشونه و هر چیزی که نمی‌تونن به کسی بگن، یه گوشه‌ش می‌نویسن.
ظاهرش آروم و بی‌حاشیه‌ست، ولی ذهنش پر از سؤال، خاطره و حرف‌های نصفه‌نیمه‌ست.
خیلی راحت اجازه نمی‌ده کسی وارد دنیای شخصیش بشه و بیشتر دوست داره شنونده باشه تا گوینده.
شب‌ها می‌شینه، چراغ اتاق رو خاموش می‌کنه و چیزهایی رو می‌نویسه که حتی خودش هم شاید جرئت خوندنشون رو دوباره نداشته باشه.
از اون آدمایی که اسمشون رو همه نمی‌دونن، ولی نوشته‌هاشون یه جایی توی ذهن آدم می‌مونن.

https://t.me/my_unknown_notes
لطفاً این یکی را برگردان.

نه آدم‌هایی که رفتند،
نه روزهایی که تمام شدند،
نه خانه‌هایی که دیگر بوی گذشته را نمی‌دهند.

من فقط خودِ قدیمی‌ام را می‌خواهم.

همان دختری که هنوز از چیزهای کوچک خوشحال می‌شد؛
با یک آهنگ،
یک غروب،
بوی باران،
یک پیام ساده،
یا دیدن ساعت ۱۱:۱۱
و ساختن یک آرزوی بی‌منطق.

همان که هنوز نمی‌دانست بعضی «آخرین بار»ها،
آخرین بارند.

نمی‌دانست آدم‌ها ممکن است یک روز
از کنارمان بروند و
بخشی از ما را هم با خودشان ببرند.

حالا من مانده‌ام
و یک مشت خاطره،
چند جای خالی،
چند «کاش»،
و قلبی که یاد گرفته قبل از دوست داشتن بترسد.

من نمی‌خواهم گذشته را پاک کنی.
تمام آن آدم‌ها، تمام آن دردها، تمام آن شب‌ها
بخشی از من شده‌اند.

فقط کمکم کن دوباره زندگی کنم
بدون اینکه مدام منتظر اتفاق بد بعدی باشم.

کمکم کن وقتی چیزی خوب وارد زندگی‌ام شد،
از ترسِ از دست دادنش
از همان اول رهایش نکنم.

کمکم کن دوباره بخندم
بدون اینکه بعدش فکر کنم
«حتماً قرار است اتفاقی بیفتد.»

و اگر نمی‌توانی آن دختر قدیمی را برگردانی،
حداقل مرا به خودم برگردان.

به همان تکه‌ای از وجودم که هنوز آرزو می‌کند،
هنوز از آسمان خوشش می‌آید،
هنوز با یک شعر دلش می‌لرزد
و هنوز، با وجود تمام چیزهایی که از دست داده،
جرقه‌ی کوچکی از امید را نگه داشته.

شاید قرار نیست منِ قدیمی برگردد.

شاید قرار است
یک منِ تازه متولد شود؛
کسی که هنوز زخم دارد،
اما دوباره دوست می‌دارد.

هنوز می‌ترسد،
اما ادامه می‌دهد.

هنوز دلتنگ می‌شود،
اما زندگی را متوقف نمی‌کند.

پس لطفا...

دیگر آدم‌های رفته را برنگردان.

فقط مرا به خودم برگردان.
بقیه اش را خودم درست میکنم.
ز.ش
3🌚3🍓1
Forwarded from «یـادگـاری‌هـای‌زنـدگـی» (- خــآطــره)
چای سرد شده.
اشکالی نداره.
تو همیشه چای رو داغ دوست داشتی.
آدم بعضی سلیقه‌هاشو همراه با بعضی روزها از دست می‌ده.
https://t.me/my_unknown_notes
3
بعضی آدم‌ها نمی‌روند؛
فقط آرام‌آرام
از «هر روز»
تبدیل می‌شوند به «یادم هست»
و همین،
شاید غمگین‌ترین شکلِ رفتن باشد
🕊52🔥2