"یادداشت هایِ بی‌مخاطب"
199 subscribers
23 photos
12 links
برای چیزهایی که هیچ‌وقت مخاطبی نداشتند.
Download Telegram
می‌نویسم، چون حرفام دیگه از گلوم بالا نمیان. خشک شدن همون‌جا؛ گیر کردن بین بغض و سکوت، و من موندم و کاغذی که باید جای من حرف بزنه.
5
Forwarded from Afkar | افکار
اذیتم نکن عزیزم، من خودم به اندازه کافی خودمو اذیت میکنم.
5
یهو وسط این همه استرس کنکور یه چیزی یادم افتاد بگم و برم
😭4
بعضی وقتا آدم دقیقاً می‌دونه آخرش قراره ببازه، می‌دونه شانسش کمه، می‌دونه شاید هرچی بدوه هم به اون چیزی که می‌خواد نرسه؛ ولی بازم می‌جنگه.
نه چون مطمئنه برنده می‌شه، چون نمی‌خواد یه روز بشینه و با خودش بگه: «کاش یه بار دیگه تلاش می‌کردم.»

گاهی جنگیدن برای بردن نیست؛ برای اینه که وقتی همه‌چی تموم شد، حداقل بدونی تا جایی که تونستی وایسادی. شاید ببازی، ولی بذار باختت جوری باشه که خودت هم نتونی بگی کم گذاشتی.
3🍓1
باور کن بهت برمی‌گرده اون نوری که تابوندی به تاریکی یه آدم که نورش رو از دست داده بوده.
2
🤝1
در روشنایی چه نیازی به تو دارم اگر تو را در تاریکی نیافتم!

- جبران خليل جبران
تمام راه ز خویش آبشار می‌پرسید
چه شد که رود به تصمیم پرتگاه رسید

چه شد که مرگ به چشم درخت زیبا شد
چه شد که برگ دل از شاخسار خویش برید

برای هم‌نفسی با تو در قفس ماندم
ز من مرنج ولی این به آن نمی‌ارزید

درخت سوخته‌ای کز درون تهی شده بود
به سعی بی ثمر نوبهار می‌خندید

نظر به هق‌هق فواره کن که می‌گوید
نمی‌شود ز «امید محال» دست کشید

ز پیله بافتنم خسته‌ام ولی چه کنم!؟
امیدوارم و زندان آدمی‌ست امید
یه انگیزه‌ای یه جایی توی وجودم بود…
همون که باعث می‌شد با وجود خستگی باز بلند شم، دوباره شروع کنم، دوباره امیدوار شم.
ولی نمی‌دونم کِی و کجا، یهو گمش کردم.
الان نه اینکه نخوام ادامه بدم، انگار دیگه اون چیزی که قبلاً هُلم می‌داد نیست.
یه جایی وسط این همه خستگی، خاموش شد…
و من موندم و کارایی که هنوز باید انجامشون بدم، با دلی که دیگه مثل قبل واسه‌شون ذوق نمی‌کنه.
‏خیلی جالبه!
‏شما معمولاً حس ناکافی بودن رو از کسی میگیرید که از سرش هم زیادید.
تو رفته‌ای،
اما
درها
هنوز
شبیه تو باز می‌شوند.

در کوچه
باد
صدایت می‌کند.

در کافه
یک فنجان
بی‌دلیل
کنار دستم می‌لرزد.

در آینه
گاهی
زنی را می‌بینم
که شبیه من نیست؛
شبیه
کسی‌ست
که تو
دوستش داشتی.

تو رفته‌ای،
اما من
هر روز
از کنار تو رد می‌شوم.

از کنار
پیراهنت
که روی تن یک غریبه است.

از کنار
خنده‌ات
که در دهان کسی دیگر
جا خوش کرده.

حتی شب‌ها
وقتی چراغ‌ها
خاموش‌اند،
تاریکی
بوی تو را می‌دهد.

چه رفتن عجیبی‌ست...

تو نیستی
و من
هر جا که می‌روم
به تو
می‌رسم.
ز.ش
1
من شیفته‌ ی آدم هایی هستم که
مراقب تاثیر کلامشان
بر قلب دیگران هستند.
🥰1
- تو همان چای تلخ بمان.
هرکس چای دوست داشته باشد با خود قند می آورد.
Forwarded from ㅤ‍‎⁠ ⁣‌ (ㅤ‍‎⁠ ⁣‌)
🍒فولدری
این پیامو فوروارد کنید چنلتون اینجا و اسپانسر اول و اسپانسر دومم جوین شین تا من فولدر بزنم و بهتون +100 جذب بدم و چنلاتون بره بالا
🍒: 110
🍒حتما حتما شات جوین بودنتونو به همراه لینکتون اینجا بدین
و دقت کنید که فولدری از روی شاتای این گپ زده میشه
قوانین و نمونه جذبا💋

حتما بخونید
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
بعضی وقتا آدم می‌رسه به یه جایی که دیگه واقعاً کاری از دستش برنمیاد. نه می‌تونه چیزی رو جلو بندازه، نه می‌تونه چیزی رو عوض کنه، نه حتی می‌تونه یه تصمیم درست و حسابی بگیره. فقط باید بشینه و صبر کنه. صبر کنه ببینه چی میشه، کی برمی‌گرده، چی جواب می‌ده، کدوم اتفاق بالاخره می‌افته و کدوم یکی همون‌طور نصفه‌نیمه توی دلش می‌مونه.

و بدترین قسمت ماجرا اینه که انتظار کشیدن اصلاً شبیه کاری نکردنه؛ اتفاقاً خیلی خسته‌کننده‌ست. چون مغزت هزار بار همه‌چیز رو مرور می‌کنه. هی سناریو می‌سازه، هی احتمال می‌ده، هی می‌گه «شاید الان»، «شاید فردا»، «شاید اصلاً قرار نیست بشه». بعد تو می‌مونی و یه عالمه فکر که هیچ‌کدوم دست خودت نیست.

تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که خودمو مشغول کنم. یه چیزی بخونم، آهنگ بذارم، بنویسم، فیلم ببینم، با آدم‌ها حرف بزنم، اتاقمو مرتب کنم، الکی توی گوشی بچرخم، حتی گاهی خودمو به یه کاری مجبور کنم که فقط چند ساعت حواسم پرت بشه. نه اینکه واقعاً فراموش کرده باشم؛ نه. فقط نمی‌خوام تمام روز رو بشینم و به چیزی فکر کنم که هیچ کنترلی روش ندارم.

بعضی وقتا حتی دلم نمی‌خواد کاری کنم، ولی بازم خودمو هل می‌دم سمت یه کاری. چون می‌دونم اگه بیکار بمونم، ذهنم دوباره برمی‌گرده سر همون نقطه. همون آدم، همون اتفاق، همون سؤال‌های بی‌جواب. و من واقعاً دیگه حوصله ندارم برای هزارمین بار توی سرم با چیزایی که هنوز اتفاق نیفتادن زندگی کنم.

پس فعلاً منتظرم.

نه از اون انتظارای قشنگی که آدم با امید می‌شینه و لبخند می‌زنه. از اون انتظارایی که هر چند دقیقه یه بار ناخودآگاه ساعتو نگاه می‌کنی، گوشیتو چک می‌کنی و بعد وانمود می‌کنی اصلاً برات مهم نبوده.

فعلاً باید خودمو مشغول کنم و بذارم زمان کار خودش رو بکنه.

شاید یه روز بالاخره خبری بشه. شاید هم نشه.

ولی تا اون موقع، تنها کاری که بلدم اینه که ادامه بدم؛ حتی اگه ادامه دادن فقط به این معنی باشه که یه آهنگ بذارم، یه لیوان چای بریزم، یه صفحه بنویسم و چند ساعت دیگه رو یه طوری از سر بگذرونم.

چون بعضی وقتا واقعاً هیچ کاری از آدم برنمیاد جز اینکه منتظر بمونه و خودش رو سرگرم نگه داره؛ تا ببینه آخر این همه صبر، قراره چی نصیبش بشه.
ز.ش
3