اهوازِ ما اینطوریه که با خودم میگم هر وقت اینجا برف اومد غم و غصه ی منم تمام میشه.
☃2
نمیدونم چرا میدونستم حماقته و نمیشد، ولی بازم انجامش دادم. فکر میکردم آدم سادهای نیستم؛ فکر میکردم اونقدر عاقل هستم که وقتی میدونم آخر یه راه به بنبسته، از همون اول برنگردم.
ولی برگشتم؟ نه.
دقیقاً رفتم سمت همون چیزی که میدونستم قراره خرابم کنه.
شاید بعضی وقتا آدم حماقت نمیکنه چون نمیفهمه؛ چون زیادی خوب میفهمه و با این حال دلش میخواد برای یک بار هم که شده اشتباه از آب دربیاد. دلش میخواد تمام اون صداهای منطقی توی سرش ساکت بشن و بگه: «شاید این یکی فرق داشته باشه.»
و من هم گفتم شاید فرق داشته باشه.
نداشت.
حالا موندم و یه عالمه «میدونستم» که هیچکدوم به درد نمیخورن. چون دانستنِ اینکه قرار است بشکنی، وقتی باز هم خودت را به همان دیوار میزنی، اسمش عقل نیست؛ فقط یعنی امیدت از منطقت قویتر بوده.
شاید من آدم سادهای نبودم؛ فقط دلم ساده بود. و چه بدبختی بزرگیه وقتی عقل، همهچیز رو میفهمه ولی دل، هنوز منتظر معجزهست.
ولی برگشتم؟ نه.
دقیقاً رفتم سمت همون چیزی که میدونستم قراره خرابم کنه.
شاید بعضی وقتا آدم حماقت نمیکنه چون نمیفهمه؛ چون زیادی خوب میفهمه و با این حال دلش میخواد برای یک بار هم که شده اشتباه از آب دربیاد. دلش میخواد تمام اون صداهای منطقی توی سرش ساکت بشن و بگه: «شاید این یکی فرق داشته باشه.»
و من هم گفتم شاید فرق داشته باشه.
نداشت.
حالا موندم و یه عالمه «میدونستم» که هیچکدوم به درد نمیخورن. چون دانستنِ اینکه قرار است بشکنی، وقتی باز هم خودت را به همان دیوار میزنی، اسمش عقل نیست؛ فقط یعنی امیدت از منطقت قویتر بوده.
شاید من آدم سادهای نبودم؛ فقط دلم ساده بود. و چه بدبختی بزرگیه وقتی عقل، همهچیز رو میفهمه ولی دل، هنوز منتظر معجزهست.
ز.ش
❤3
Forwarded from چامههای ناگهان.
Shab
Faramarz Aslani
یه جایی از خستگی دیگه حتی گریه هم نمیکنی؛
فقط میذاری ناامیدی آرومآروم تا تهِ استخونات رسوب کنه و همونجا بمونه.
فقط میذاری ناامیدی آرومآروم تا تهِ استخونات رسوب کنه و همونجا بمونه.
👍3
"یادداشت هایِ بیمخاطب"
یه جایی از خستگی دیگه حتی گریه هم نمیکنی؛ فقط میذاری ناامیدی آرومآروم تا تهِ استخونات رسوب کنه و همونجا بمونه.
خستگی تا عمقِ جانم ریشه کرد و مانده است
ناامیدی در دلِ من، بیصدا بنشسته است
هرچه رفتم، راهِ فردا پیشِ چشمم تیره بود
جانِ من از خویش هم انگار دیگر خسته است
ناامیدی در دلِ من، بیصدا بنشسته است
هرچه رفتم، راهِ فردا پیشِ چشمم تیره بود
جانِ من از خویش هم انگار دیگر خسته است
❤3
Loser
Tame Impala
I'm a loser, babe (babe)
Do you wanna tear my heart out?
I'm a tragedy
Tryna figure this whole mess out
I'm out of favor, my worst behavior
I get the message, I learned my lesson
Desperate times call for desperate measures
I fell into ya, I fell into ya
Tried to correct it, well, shit, I wrecked it
❤5
مینویسم، چون حرفام دیگه از گلوم بالا نمیان. خشک شدن همونجا؛ گیر کردن بین بغض و سکوت، و من موندم و کاغذی که باید جای من حرف بزنه.
✍5
یهو وسط این همه استرس کنکور یه چیزی یادم افتاد بگم و برم
😭4
بعضی وقتا آدم دقیقاً میدونه آخرش قراره ببازه، میدونه شانسش کمه، میدونه شاید هرچی بدوه هم به اون چیزی که میخواد نرسه؛ ولی بازم میجنگه.
نه چون مطمئنه برنده میشه، چون نمیخواد یه روز بشینه و با خودش بگه: «کاش یه بار دیگه تلاش میکردم.»
گاهی جنگیدن برای بردن نیست؛ برای اینه که وقتی همهچی تموم شد، حداقل بدونی تا جایی که تونستی وایسادی. شاید ببازی، ولی بذار باختت جوری باشه که خودت هم نتونی بگی کم گذاشتی.
نه چون مطمئنه برنده میشه، چون نمیخواد یه روز بشینه و با خودش بگه: «کاش یه بار دیگه تلاش میکردم.»
گاهی جنگیدن برای بردن نیست؛ برای اینه که وقتی همهچی تموم شد، حداقل بدونی تا جایی که تونستی وایسادی. شاید ببازی، ولی بذار باختت جوری باشه که خودت هم نتونی بگی کم گذاشتی.
❤3🍓1
باور کن بهت برمیگرده اون نوری که تابوندی به تاریکی یه آدم که نورش رو از دست داده بوده.
❤2
اینجادیوانهایمینویسد!
و بالاخره کنکور؛ همون غول ترسناکی که دوازده سال، اسمش رو شنیدیم، ازش ترسیدیم، براش جنگیدیم و هر بار با خودمون گفتیم: «هنوز وقت هست…» اما حالا دیگه «یه روزی» نیست. فرداست. فردا و پسفردا، آخرین ایستگاهِ دوازده سال درس خوندنه؛ آخرین صفحهی یه فصل طولانی که…
و من میگم که من با وجود گاهی کم بودن،گاهی بیش بودن...لحظاتی رو داشتم که از ته دل جنگیدم...و بخاطر همین به خودم افتخار میکنم.
❤2
در روشنایی چه نیازی به تو دارم اگر تو را در تاریکی نیافتم!
- جبران خليل جبران
- جبران خليل جبران
تمام راه ز خویش آبشار میپرسید
چه شد که رود به تصمیم پرتگاه رسید
چه شد که مرگ به چشم درخت زیبا شد
چه شد که برگ دل از شاخسار خویش برید
برای همنفسی با تو در قفس ماندم
ز من مرنج ولی این به آن نمیارزید
درخت سوختهای کز درون تهی شده بود
به سعی بی ثمر نوبهار میخندید
نظر به هقهق فواره کن که میگوید
نمیشود ز «امید محال» دست کشید
ز پیله بافتنم خستهام ولی چه کنم!؟
امیدوارم و زندان آدمیست امید
چه شد که رود به تصمیم پرتگاه رسید
چه شد که مرگ به چشم درخت زیبا شد
چه شد که برگ دل از شاخسار خویش برید
برای همنفسی با تو در قفس ماندم
ز من مرنج ولی این به آن نمیارزید
درخت سوختهای کز درون تهی شده بود
به سعی بی ثمر نوبهار میخندید
نظر به هقهق فواره کن که میگوید
نمیشود ز «امید محال» دست کشید
ز پیله بافتنم خستهام ولی چه کنم!؟
امیدوارم و زندان آدمیست امید
یه انگیزهای یه جایی توی وجودم بود…
همون که باعث میشد با وجود خستگی باز بلند شم، دوباره شروع کنم، دوباره امیدوار شم.
ولی نمیدونم کِی و کجا، یهو گمش کردم.
الان نه اینکه نخوام ادامه بدم، انگار دیگه اون چیزی که قبلاً هُلم میداد نیست.
یه جایی وسط این همه خستگی، خاموش شد…
و من موندم و کارایی که هنوز باید انجامشون بدم، با دلی که دیگه مثل قبل واسهشون ذوق نمیکنه.
همون که باعث میشد با وجود خستگی باز بلند شم، دوباره شروع کنم، دوباره امیدوار شم.
ولی نمیدونم کِی و کجا، یهو گمش کردم.
الان نه اینکه نخوام ادامه بدم، انگار دیگه اون چیزی که قبلاً هُلم میداد نیست.
یه جایی وسط این همه خستگی، خاموش شد…
و من موندم و کارایی که هنوز باید انجامشون بدم، با دلی که دیگه مثل قبل واسهشون ذوق نمیکنه.