من همان غمزدهی آهِ توام،
ماه در چهرهی توست،
ابرِ غم میبارد.
تهِ این کوچهی بنبست،
همان خانهی توست.
من به عشقِ سخنِ نور،
نشستم با تو
تا ببینم یک نور
تا کجا میتابد،
تا ببینم یک عشق
تا کجا میماند…
محب
ماه در چهرهی توست،
ابرِ غم میبارد.
تهِ این کوچهی بنبست،
همان خانهی توست.
من به عشقِ سخنِ نور،
نشستم با تو
تا ببینم یک نور
تا کجا میتابد،
تا ببینم یک عشق
تا کجا میماند…
محب
❤5👍1
تو آمدی
و شهر
فراموش کرد زمستان را
دستت را گرفتم
و زمان
از نفس افتاد
من
در نگاهت
تمام شعرهای نانوشته را زندگی کردم
حتی آنهایی را
که هنوز
قرار نبود گفته شوند…
م ح ب
و شهر
فراموش کرد زمستان را
دستت را گرفتم
و زمان
از نفس افتاد
من
در نگاهت
تمام شعرهای نانوشته را زندگی کردم
حتی آنهایی را
که هنوز
قرار نبود گفته شوند…
م ح ب
❤3
یک شب از کوچهی معشوق گذر خواهم کرد
بیصدا، بیخبر از خویش، سفر خواهم کرد
نه چراغی، نه نگاهی، نه صدایی در راه
من و یادی که در این سینه به سر خواهم کرد
کوچه خاموش و دلم خستهتر از هر قدم است
هر قدم یاد تو را تازهتر از پیش کنم
بوی عطرت به هوا میپیچد و میدانم
باز هم بیخبر از خویش، فغان خواهم کرد
دل اگر طاقت دیدار ندارد، چه کنم؟
چشم بینور تو را تاب ندارد، چه کنم؟
یک شب آخر به هوایت، دل من خواهد سوخت
و پس از آن به تو، ای عشق، گذر خواهم کرد
تو نماندی و دلم ماند در این کوچهی سرد
من و این درد بمانیم…
ولی اما تو بخند…
م ح ب
بیصدا، بیخبر از خویش، سفر خواهم کرد
نه چراغی، نه نگاهی، نه صدایی در راه
من و یادی که در این سینه به سر خواهم کرد
کوچه خاموش و دلم خستهتر از هر قدم است
هر قدم یاد تو را تازهتر از پیش کنم
بوی عطرت به هوا میپیچد و میدانم
باز هم بیخبر از خویش، فغان خواهم کرد
دل اگر طاقت دیدار ندارد، چه کنم؟
چشم بینور تو را تاب ندارد، چه کنم؟
یک شب آخر به هوایت، دل من خواهد سوخت
و پس از آن به تو، ای عشق، گذر خواهم کرد
تو نماندی و دلم ماند در این کوچهی سرد
من و این درد بمانیم…
ولی اما تو بخند…
م ح ب
❤6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا چند ساعت دیگه
«جانا» همه جا
A piece of my heart… “Jana” out tonight 🎧
«جانا» همه جا
A piece of my heart… “Jana” out tonight 🎧
❤7💔1
تو
تنها زنی هستی
که وقتی نامش را مینویسم
دستخطّم
شبیه شعر میشود.
دوستت دارم…
نه مثل شاعری که میخواهد مشهور شود،
مثل مردی
که ناگهان فهمیده
قلبش
خانهای داشته
و تمام عمر
دیر رسیده است…
م ح ب
تنها زنی هستی
که وقتی نامش را مینویسم
دستخطّم
شبیه شعر میشود.
دوستت دارم…
نه مثل شاعری که میخواهد مشهور شود،
مثل مردی
که ناگهان فهمیده
قلبش
خانهای داشته
و تمام عمر
دیر رسیده است…
م ح ب
❤14😭3💔2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آه ای وطن…
تو را
در کوچههای خون و فریاد
صدا زدهام.
با دهانی
که طعمِ خاموشی را
تحمل نکرد.
و هنوز
در تاریکترین ساعت شب
انسان
چراغیست
که شکست را باور نمیکند…
م ح ب
تو را
در کوچههای خون و فریاد
صدا زدهام.
با دهانی
که طعمِ خاموشی را
تحمل نکرد.
و هنوز
در تاریکترین ساعت شب
انسان
چراغیست
که شکست را باور نمیکند…
م ح ب
❤8
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آهنگ «پرسه»
تقدیم به تمام خاطرههایی که هنوز با صدای باران زنده میشن...
به روزهایی که گذشتند، اما از دل نرفتند...
و به آدمهایی که شاید دور شدند،
اما ردِ حضورشان هنوز در کوچههای ذهن ما ماند
تقدیم به تمام خاطرههایی که هنوز با صدای باران زنده میشن...
به روزهایی که گذشتند، اما از دل نرفتند...
و به آدمهایی که شاید دور شدند،
اما ردِ حضورشان هنوز در کوچههای ذهن ما ماند
❤54🔥1🕊1
تو از کدام فصل آمدی
که ناگهان تمام درختهای فراموش شده من
شکوفه دادند.
سالها بود
در ایستگاههای خالی خاطره
به قطاری فکر میکردم
که هرگز نمیآمد.
بعد تو رسیدی
آرام،
مثل بارانی که آدرس همه پنجرهها را بلد است.
حالا هر شب
نامت را روی تاریکی مینویسم
و صبح
از لابهلای نور جمعش میکنم.
اگر عشق
فقط یک واژه بود،
هزار بار فراموشت میکردم.
اما تو
شبیه شهری هستی
که هرچه بیشتر گم میشوم در آن،
بیشتر به خانه میرسم.
بمان
که جهان بدون تو
فقط ساعت بزرگی است
که عقربههایش
دور نبودنت میچرخند…
م ح ب
که ناگهان تمام درختهای فراموش شده من
شکوفه دادند.
سالها بود
در ایستگاههای خالی خاطره
به قطاری فکر میکردم
که هرگز نمیآمد.
بعد تو رسیدی
آرام،
مثل بارانی که آدرس همه پنجرهها را بلد است.
حالا هر شب
نامت را روی تاریکی مینویسم
و صبح
از لابهلای نور جمعش میکنم.
اگر عشق
فقط یک واژه بود،
هزار بار فراموشت میکردم.
اما تو
شبیه شهری هستی
که هرچه بیشتر گم میشوم در آن،
بیشتر به خانه میرسم.
بمان
که جهان بدون تو
فقط ساعت بزرگی است
که عقربههایش
دور نبودنت میچرخند…
م ح ب
❤13
از دلِ شکستم، جایی که هنوز صدای رفتنت میان دیوارهای سکوت میپیچد. روزها گذشتند، اما بعضی غروبها هنوز بوی خاطراتت را با خود میآورند. فکر میکردم زمان همهچیز را از یاد میبرد، اما بعضی آدمها فراموش نمیشوند؛ فقط یاد میگیری با نبودنشان زندگی کنی.
من از میان همین شکستگیها دوباره خودم را ساختم. هر تکهای که از دلم افتاد، درسی شد برای محکمتر ایستادن. هنوز درد هست، اما دیگر مرا زمین نمیزند. حالا میدانم که پایان بعضی عشقها، آغاز شناختن خویشتن است.
و اگر روزی دوباره لبخند بزنم، نه از آن رو که زخمی نشدهام، بلکه چون یاد گرفتهام حتی با دلِ شکسته هم میشود به زندگی ادامه داد؛ میشود از میان ویرانهها، پنجرهای رو به نور باز کرد…
م ح ب
من از میان همین شکستگیها دوباره خودم را ساختم. هر تکهای که از دلم افتاد، درسی شد برای محکمتر ایستادن. هنوز درد هست، اما دیگر مرا زمین نمیزند. حالا میدانم که پایان بعضی عشقها، آغاز شناختن خویشتن است.
و اگر روزی دوباره لبخند بزنم، نه از آن رو که زخمی نشدهام، بلکه چون یاد گرفتهام حتی با دلِ شکسته هم میشود به زندگی ادامه داد؛ میشود از میان ویرانهها، پنجرهای رو به نور باز کرد…
م ح ب
❤8💔4