من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم…
فریدون مشیری
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم…
فریدون مشیری
یاد تو
فریدون مشیری
یاد تو همه وقت...همه جا ... من به هرحال که باشم به تو می اندیشم..
❤5
مرا از این ویرانگی
به نخلهای سوختهٔ آبادان ببر،
به کارون،
که هنوز نامِ مادرانش را آرام صدا میزند.
مرا به خرمشهر ببر،
جایی که دیوارها
هنوز جای دستهای کودکان را حفظ کردهاند.
به ماهشهر،
به بندر امام،
به شادگان و هویزه،
به اهوازی که غروبش
بوی نفت و نان و غربت میدهد.
مرا به دزفول،
به شوش،
به شوشتر،
به اندیمشک،
جایی که قطارها
سالهاست صدای دلتنگی را حمل میکنند.
مرا به بوشهر ببر،
به گناوه،
به دیلم،
به دیر و کنگان،
آنجا که خلیج
هر موجش را با نامِ ایران آغاز میکند.
به بندرعباس،
به قشم،
به هرمز،
به لارک،
به هنگام،
که خورشید هنوز
بر شانهٔ دریا سلام میدهد.
مرا به جنوب ببر…
جایی که اگر خانه ویران شود،
دل ویران نمیشود.
من از آبادان آمدهام؛
از شهری
که هنوز در هر کوچهاش
ایران نفس میکشد.
و اگر روزی
تمام شهرهای جنوب
در سکوت فرو روند،
نامِ آبادان
آخرین واژهای خواهد بود
که از لبهای من میافتد…
م ح ب
به نخلهای سوختهٔ آبادان ببر،
به کارون،
که هنوز نامِ مادرانش را آرام صدا میزند.
مرا به خرمشهر ببر،
جایی که دیوارها
هنوز جای دستهای کودکان را حفظ کردهاند.
به ماهشهر،
به بندر امام،
به شادگان و هویزه،
به اهوازی که غروبش
بوی نفت و نان و غربت میدهد.
مرا به دزفول،
به شوش،
به شوشتر،
به اندیمشک،
جایی که قطارها
سالهاست صدای دلتنگی را حمل میکنند.
مرا به بوشهر ببر،
به گناوه،
به دیلم،
به دیر و کنگان،
آنجا که خلیج
هر موجش را با نامِ ایران آغاز میکند.
به بندرعباس،
به قشم،
به هرمز،
به لارک،
به هنگام،
که خورشید هنوز
بر شانهٔ دریا سلام میدهد.
مرا به جنوب ببر…
جایی که اگر خانه ویران شود،
دل ویران نمیشود.
من از آبادان آمدهام؛
از شهری
که هنوز در هر کوچهاش
ایران نفس میکشد.
و اگر روزی
تمام شهرهای جنوب
در سکوت فرو روند،
نامِ آبادان
آخرین واژهای خواهد بود
که از لبهای من میافتد…
م ح ب
❤5
هنرمندِ واقعی، کسی نیست که از هنر نان بخورد؛
کسیست که از فقرِ هنرِ خودش، دوباره متولد شود.
انگار هر اثر، تکهای از جان او را با خود میبرد؛
هر شعر، هر تصویر، هر نت، سهمی از زندگیاش را میخواهد.
وقتی هنرمند، در شکوفاییِ خویش میمیرد،
چه حکمتی در این مرگ نهفته است؟
شاید شکوفه، پیش از آنکه گل شود،
مرگِ جوانه را به دوش کشیده باشد.
شاید آفرینش، بیسوگواری ممکن نیست؛
و هر زیبایی، از ویرانهای برمیخیزد که کسی آن را نمیبیند.
هنرمند، هر بار که چیزی میآفریند،
اندکی از خودش را دفن میکند؛
تا دیگران، روزی، در سایهٔ همان گور،
نفسی به آسودگی بکشند.
چه سرنوشتی تلختر از این،
که آدمی تمام عمر،
خودش را خرجِ نوری کند
که هرگز بر چهرهٔ خودش نمیتابد.
و شاید رازِ هنر همین باشد؛
اینکه جاودانگی،
پاداشِ زنده ماندن نیست،
ثمرهٔ هزار بار مردن است…
م ح ب
کسیست که از فقرِ هنرِ خودش، دوباره متولد شود.
انگار هر اثر، تکهای از جان او را با خود میبرد؛
هر شعر، هر تصویر، هر نت، سهمی از زندگیاش را میخواهد.
وقتی هنرمند، در شکوفاییِ خویش میمیرد،
چه حکمتی در این مرگ نهفته است؟
شاید شکوفه، پیش از آنکه گل شود،
مرگِ جوانه را به دوش کشیده باشد.
شاید آفرینش، بیسوگواری ممکن نیست؛
و هر زیبایی، از ویرانهای برمیخیزد که کسی آن را نمیبیند.
هنرمند، هر بار که چیزی میآفریند،
اندکی از خودش را دفن میکند؛
تا دیگران، روزی، در سایهٔ همان گور،
نفسی به آسودگی بکشند.
چه سرنوشتی تلختر از این،
که آدمی تمام عمر،
خودش را خرجِ نوری کند
که هرگز بر چهرهٔ خودش نمیتابد.
و شاید رازِ هنر همین باشد؛
اینکه جاودانگی،
پاداشِ زنده ماندن نیست،
ثمرهٔ هزار بار مردن است…
م ح ب
❤4
من فکر میکنم جهان امروز بیش از هر زمان دیگری در حال کنار زدن نقابهاست؛ نقاب آدمها و حتی نقاب خود دنیا.
راستش دیدن این حقیقت همیشه خوشایند نیست. این روزها زشتیها، ریاکاریها، بیشرافتیها و سطحی بودنها عریانتر از قبل به چشم میآیند. انگار در دورانی زندگی میکنیم که میدان برای رشد ابتذال و بیاصالتی گستردهتر شده و گاهی سروصدای پوچی از صدای حقیقت بلندتر است.
اما من یک چیز را باور دارم؛ حقیقت فقط برای آشکار کردن تاریکیها نمیآید. همانقدر که چهره دروغ و تظاهر را برملا میکند، آدمهای اصیل، شریف و واقعی را هم از میان این هیاهو بیرون میکشد. کسانی که شاید کمتر دیده شدهاند، اما ارزششان هرگز کم نشده است.
من به این روزها، با تمام تلخیشان، به چشم یک آزمون نگاه میکنم؛ آزمونی برای بازتعریف ارزشهای یک جامعه. باور دارم دیر یا زود هر نقابی خواهد افتاد، هر کس نتیجه کردار خودش را خواهد دید و زمان، جایگاه واقعی هر انسان را مشخص خواهد کرد.
شاید امروز روزگار آسانی برای آدمهای باشرف نباشد، اما من ایمان دارم که زمانه همیشه یکسان نمیماند. در نهایت نوبت کسانی خواهد رسید که اصالتشان را نفروختهاند، شرافتشان را حفظ کردهاند و با وجود همه سختیها، همچنان خود واقعیشان ماندهاند…
م ح ب
راستش دیدن این حقیقت همیشه خوشایند نیست. این روزها زشتیها، ریاکاریها، بیشرافتیها و سطحی بودنها عریانتر از قبل به چشم میآیند. انگار در دورانی زندگی میکنیم که میدان برای رشد ابتذال و بیاصالتی گستردهتر شده و گاهی سروصدای پوچی از صدای حقیقت بلندتر است.
اما من یک چیز را باور دارم؛ حقیقت فقط برای آشکار کردن تاریکیها نمیآید. همانقدر که چهره دروغ و تظاهر را برملا میکند، آدمهای اصیل، شریف و واقعی را هم از میان این هیاهو بیرون میکشد. کسانی که شاید کمتر دیده شدهاند، اما ارزششان هرگز کم نشده است.
من به این روزها، با تمام تلخیشان، به چشم یک آزمون نگاه میکنم؛ آزمونی برای بازتعریف ارزشهای یک جامعه. باور دارم دیر یا زود هر نقابی خواهد افتاد، هر کس نتیجه کردار خودش را خواهد دید و زمان، جایگاه واقعی هر انسان را مشخص خواهد کرد.
شاید امروز روزگار آسانی برای آدمهای باشرف نباشد، اما من ایمان دارم که زمانه همیشه یکسان نمیماند. در نهایت نوبت کسانی خواهد رسید که اصالتشان را نفروختهاند، شرافتشان را حفظ کردهاند و با وجود همه سختیها، همچنان خود واقعیشان ماندهاند…
م ح ب
❤5👍1
عکساتو
تو خوابم میبینم،
چشمامو میبندم
که شاید
دستات دوباره
گونههامو پیدا کنن.
هر شب،
بالشت بوی نبودنتو میده،
و من
تمام شب
اسم تو رو
مثل دعا
زیر لب تکرار میکنم.
کاش میشد
خواب،
همیشه خواب بمونه…
تا هر صبح
مجبور نباشم
تو رو
برای بارِ هزارم
از دست بدم…
م ح ب
تو خوابم میبینم،
چشمامو میبندم
که شاید
دستات دوباره
گونههامو پیدا کنن.
هر شب،
بالشت بوی نبودنتو میده،
و من
تمام شب
اسم تو رو
مثل دعا
زیر لب تکرار میکنم.
کاش میشد
خواب،
همیشه خواب بمونه…
تا هر صبح
مجبور نباشم
تو رو
برای بارِ هزارم
از دست بدم…
م ح ب
❤1
‘تا زمانی که زنی نتواند آزادانه در خیابانهای شهر قدم بزند، بدون ترس از آزار یا تعرض، تمدن واقعی وجود ندارد.
ویرجینیا وولف’
ویرجینیا وولف’
❤8⚡1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
'Cheshmat' Music Video #comingsoon
Artist & Music : @mvinity
Mix & Master : @prodbyhoomaan
Director : @vxsion
Assistant Director & Gaffer : @rasa
Artist & Music : @mvinity
Mix & Master : @prodbyhoomaan
Director : @vxsion
Assistant Director & Gaffer : @rasa
❤3
شاید در زندگیِ دیگری…
اما من هنوز
در همین زندگی،
هر شب
با نام تو به خواب میروم
و بیتو بیدار میشوم.
تو از زندگی دیگر میگویی،
من هنوز
از این زندگی
عبور نکردهام
هنوز
گوشهای از قلبم
منتظر صدای توست…
م ح ب
اما من هنوز
در همین زندگی،
هر شب
با نام تو به خواب میروم
و بیتو بیدار میشوم.
تو از زندگی دیگر میگویی،
من هنوز
از این زندگی
عبور نکردهام
هنوز
گوشهای از قلبم
منتظر صدای توست…
م ح ب
❤6❤🔥1
«Cheshmat»
Music Video (Out Now) on @youtube and all other platforms
Artist & Music : @mvinity
Mix & Master : @prodbyhoomaan
Assistant Director & Gaffer : @rasaarkeyan
Director & Editor: @vxsion
VFX TV : @alirezbaradaran
چشمات
گاهی یک جفت چشم،
از تمام تاریخ یک سرزمین سنگینتر است.
من این ترانه را نخواندم…
به چشمهایی پناه بردم که هنوز،
بعد از جنگ،
جرئتِ دوست داشتن را از یاد نبردهاند.
سالها پیش،
صدای مردی از دوردستهای کودکیام آمد؛
صدای داریوش…
و در قلبم ماند،
مثل چراغی که حتی باد هم خاموشش نکرد.
سالها بعد،
به همان ترانه برگشتم.
نه برای تکرار گذشته،
بلکه برای آنکه عشق،
در صدای نسل من نیز نفس بکشد.
این ویدئو را در خاک ایران ساختیم؛
جایی که هنوز دیوارها بوی دود میدهند،
اما مردم،
هنوز با چشمهایشان
برای زندگی دعا میکنند.
«چشمات»
نامهایست از قلب من،
به تمام دلهایی که جنگ،
نتوانست عشق را از آنها بگیرد.
و با تمام احترام،
این اثر را به استاد داریوش تقدیم میکنم؛
زیرا بعضی صداها،
شبیه وطناند…
هرچقدر از آنها دور شوی،
باز در قلبت زندگی میکنند
Music Video (Out Now) on @youtube and all other platforms
Artist & Music : @mvinity
Mix & Master : @prodbyhoomaan
Assistant Director & Gaffer : @rasaarkeyan
Director & Editor: @vxsion
VFX TV : @alirezbaradaran
چشمات
گاهی یک جفت چشم،
از تمام تاریخ یک سرزمین سنگینتر است.
من این ترانه را نخواندم…
به چشمهایی پناه بردم که هنوز،
بعد از جنگ،
جرئتِ دوست داشتن را از یاد نبردهاند.
سالها پیش،
صدای مردی از دوردستهای کودکیام آمد؛
صدای داریوش…
و در قلبم ماند،
مثل چراغی که حتی باد هم خاموشش نکرد.
سالها بعد،
به همان ترانه برگشتم.
نه برای تکرار گذشته،
بلکه برای آنکه عشق،
در صدای نسل من نیز نفس بکشد.
این ویدئو را در خاک ایران ساختیم؛
جایی که هنوز دیوارها بوی دود میدهند،
اما مردم،
هنوز با چشمهایشان
برای زندگی دعا میکنند.
«چشمات»
نامهایست از قلب من،
به تمام دلهایی که جنگ،
نتوانست عشق را از آنها بگیرد.
و با تمام احترام،
این اثر را به استاد داریوش تقدیم میکنم؛
زیرا بعضی صداها،
شبیه وطناند…
هرچقدر از آنها دور شوی،
باز در قلبت زندگی میکنند
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤2🔥1