This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من خاکستر شدم؛
نه از آتش،
از سکوتی
که سالها
نام مرا صدا نزد.
باد آمد،
مرا برنداشت؛
فقط کمی از تنهاییام را
روی شانهی درختی گذاشت.
باران که رسید،
خاکستر فهمید
هنوز میشود
بوی باران گرفت،
هنوز میشود
در ریشهی گلی گم شد.
پرندهای
از کنارم گذشت؛
نه مرا شناخت،
نه از من ترسید.
فهمیدم
پایانِ درخت،
آغازِ جنگل نیست؛
گاهی
یک مشت خاکستر
تمام بهار را
در خواب میبیند.
و من
از میانِ همین خاکستر،
آهسته،
به رنگِ اولین برگ
فکر کرد…
م ح ب
نه از آتش،
از سکوتی
که سالها
نام مرا صدا نزد.
باد آمد،
مرا برنداشت؛
فقط کمی از تنهاییام را
روی شانهی درختی گذاشت.
باران که رسید،
خاکستر فهمید
هنوز میشود
بوی باران گرفت،
هنوز میشود
در ریشهی گلی گم شد.
پرندهای
از کنارم گذشت؛
نه مرا شناخت،
نه از من ترسید.
فهمیدم
پایانِ درخت،
آغازِ جنگل نیست؛
گاهی
یک مشت خاکستر
تمام بهار را
در خواب میبیند.
و من
از میانِ همین خاکستر،
آهسته،
به رنگِ اولین برگ
فکر کرد…
❤8💔1
این روزها دیگه شکارچی دنبال شکار نمیره؛ این شکاره که دنبال شکارچیه… چون بازی عوض شده…
م ح ب
❤9👍1
It doesn’t matter who sees you, and it doesn’t matter who doesn’t.
What matters is that you keep going.
Keep becoming.
Keep being light in a world that is always searching for it.
Whatever you do, do it with all your heart.
If you love, love with everything you have.
If you create, create from your soul.
If you give, give without holding anything back.
We came into this world with nothing, and one day we’ll leave the same way.
None of what we own will come with us.
What remains is a good name.
A memory.
A photograph.
A song.
A piece of art.
A life that made someone feel less alone.
So don’t measure your life by what you collect.
Measure it by what you leave behind.
Be kind.
Create fearlessly.
Love deeply.
And never forget…
In this universe, you were never meant to hide.
You were born to shine.
Because love isn’t just part of life.
Love is life…
What matters is that you keep going.
Keep becoming.
Keep being light in a world that is always searching for it.
Whatever you do, do it with all your heart.
If you love, love with everything you have.
If you create, create from your soul.
If you give, give without holding anything back.
We came into this world with nothing, and one day we’ll leave the same way.
None of what we own will come with us.
What remains is a good name.
A memory.
A photograph.
A song.
A piece of art.
A life that made someone feel less alone.
So don’t measure your life by what you collect.
Measure it by what you leave behind.
Be kind.
Create fearlessly.
Love deeply.
And never forget…
In this universe, you were never meant to hide.
You were born to shine.
Because love isn’t just part of life.
Love is life…
MV❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جانا…
بعد از تو
شب،
دیگر تاریک نیست؛
فقط
تو را کم دارد.
نامت را
بلند صدا نمیزنم،
میترسم
سکوت
بیش از من
دوستت داشته باشد.
میگویند
رفتهای…
اما مگر میشود
کسی از قلبی برود
که هر تپشش
او را به یاد میآورد؟
من
هنوز
با تو زندگی میکنم؛
در فنجان چای،
در بوی باران،
در پنجرهای که هر غروب
به سمت نبودنت باز میشود.
و هر شب،
پیش از آنکه بخوابم،
جهان را میبخشم…
جز رفتنِ تو را…
م ح ب
بعد از تو
شب،
دیگر تاریک نیست؛
فقط
تو را کم دارد.
نامت را
بلند صدا نمیزنم،
میترسم
سکوت
بیش از من
دوستت داشته باشد.
میگویند
رفتهای…
اما مگر میشود
کسی از قلبی برود
که هر تپشش
او را به یاد میآورد؟
من
هنوز
با تو زندگی میکنم؛
در فنجان چای،
در بوی باران،
در پنجرهای که هر غروب
به سمت نبودنت باز میشود.
و هر شب،
پیش از آنکه بخوابم،
جهان را میبخشم…
جز رفتنِ تو را…
م ح ب
❤4💔4👍1
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم…
فریدون مشیری
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم…
فریدون مشیری
یاد تو
فریدون مشیری
یاد تو همه وقت...همه جا ... من به هرحال که باشم به تو می اندیشم..
❤5
مرا از این ویرانگی
به نخلهای سوختهٔ آبادان ببر،
به کارون،
که هنوز نامِ مادرانش را آرام صدا میزند.
مرا به خرمشهر ببر،
جایی که دیوارها
هنوز جای دستهای کودکان را حفظ کردهاند.
به ماهشهر،
به بندر امام،
به شادگان و هویزه،
به اهوازی که غروبش
بوی نفت و نان و غربت میدهد.
مرا به دزفول،
به شوش،
به شوشتر،
به اندیمشک،
جایی که قطارها
سالهاست صدای دلتنگی را حمل میکنند.
مرا به بوشهر ببر،
به گناوه،
به دیلم،
به دیر و کنگان،
آنجا که خلیج
هر موجش را با نامِ ایران آغاز میکند.
به بندرعباس،
به قشم،
به هرمز،
به لارک،
به هنگام،
که خورشید هنوز
بر شانهٔ دریا سلام میدهد.
مرا به جنوب ببر…
جایی که اگر خانه ویران شود،
دل ویران نمیشود.
من از آبادان آمدهام؛
از شهری
که هنوز در هر کوچهاش
ایران نفس میکشد.
و اگر روزی
تمام شهرهای جنوب
در سکوت فرو روند،
نامِ آبادان
آخرین واژهای خواهد بود
که از لبهای من میافتد…
م ح ب
به نخلهای سوختهٔ آبادان ببر،
به کارون،
که هنوز نامِ مادرانش را آرام صدا میزند.
مرا به خرمشهر ببر،
جایی که دیوارها
هنوز جای دستهای کودکان را حفظ کردهاند.
به ماهشهر،
به بندر امام،
به شادگان و هویزه،
به اهوازی که غروبش
بوی نفت و نان و غربت میدهد.
مرا به دزفول،
به شوش،
به شوشتر،
به اندیمشک،
جایی که قطارها
سالهاست صدای دلتنگی را حمل میکنند.
مرا به بوشهر ببر،
به گناوه،
به دیلم،
به دیر و کنگان،
آنجا که خلیج
هر موجش را با نامِ ایران آغاز میکند.
به بندرعباس،
به قشم،
به هرمز،
به لارک،
به هنگام،
که خورشید هنوز
بر شانهٔ دریا سلام میدهد.
مرا به جنوب ببر…
جایی که اگر خانه ویران شود،
دل ویران نمیشود.
من از آبادان آمدهام؛
از شهری
که هنوز در هر کوچهاش
ایران نفس میکشد.
و اگر روزی
تمام شهرهای جنوب
در سکوت فرو روند،
نامِ آبادان
آخرین واژهای خواهد بود
که از لبهای من میافتد…
م ح ب
❤5
هنرمندِ واقعی، کسی نیست که از هنر نان بخورد؛
کسیست که از فقرِ هنرِ خودش، دوباره متولد شود.
انگار هر اثر، تکهای از جان او را با خود میبرد؛
هر شعر، هر تصویر، هر نت، سهمی از زندگیاش را میخواهد.
وقتی هنرمند، در شکوفاییِ خویش میمیرد،
چه حکمتی در این مرگ نهفته است؟
شاید شکوفه، پیش از آنکه گل شود،
مرگِ جوانه را به دوش کشیده باشد.
شاید آفرینش، بیسوگواری ممکن نیست؛
و هر زیبایی، از ویرانهای برمیخیزد که کسی آن را نمیبیند.
هنرمند، هر بار که چیزی میآفریند،
اندکی از خودش را دفن میکند؛
تا دیگران، روزی، در سایهٔ همان گور،
نفسی به آسودگی بکشند.
چه سرنوشتی تلختر از این،
که آدمی تمام عمر،
خودش را خرجِ نوری کند
که هرگز بر چهرهٔ خودش نمیتابد.
و شاید رازِ هنر همین باشد؛
اینکه جاودانگی،
پاداشِ زنده ماندن نیست،
ثمرهٔ هزار بار مردن است…
م ح ب
کسیست که از فقرِ هنرِ خودش، دوباره متولد شود.
انگار هر اثر، تکهای از جان او را با خود میبرد؛
هر شعر، هر تصویر، هر نت، سهمی از زندگیاش را میخواهد.
وقتی هنرمند، در شکوفاییِ خویش میمیرد،
چه حکمتی در این مرگ نهفته است؟
شاید شکوفه، پیش از آنکه گل شود،
مرگِ جوانه را به دوش کشیده باشد.
شاید آفرینش، بیسوگواری ممکن نیست؛
و هر زیبایی، از ویرانهای برمیخیزد که کسی آن را نمیبیند.
هنرمند، هر بار که چیزی میآفریند،
اندکی از خودش را دفن میکند؛
تا دیگران، روزی، در سایهٔ همان گور،
نفسی به آسودگی بکشند.
چه سرنوشتی تلختر از این،
که آدمی تمام عمر،
خودش را خرجِ نوری کند
که هرگز بر چهرهٔ خودش نمیتابد.
و شاید رازِ هنر همین باشد؛
اینکه جاودانگی،
پاداشِ زنده ماندن نیست،
ثمرهٔ هزار بار مردن است…
م ح ب
❤4