همان پسر بچه است،
اوست مرا در آغوش
رویا ها می برد،
اوست که مرا در این جهان
بی انتها نگه می دارد.
اوست که می خندد با
چشم های آسمان گونه،
و می جنگد با دست های
کوچکی که هنوز امید دارند.
گاه غمگین است،
اما همچنان شعله ی زندگی در
او می درخشد،
اوست که در هر نگاه به
افق ها،
همچنان در جستجو ست.
و او، او همان من است،
همان پسر بچه ای که در میان
اشک ها ولبخند ها،
هر گز از رویای خویش دست نمی کشد…
م ح ب
اوست مرا در آغوش
رویا ها می برد،
اوست که مرا در این جهان
بی انتها نگه می دارد.
اوست که می خندد با
چشم های آسمان گونه،
و می جنگد با دست های
کوچکی که هنوز امید دارند.
گاه غمگین است،
اما همچنان شعله ی زندگی در
او می درخشد،
اوست که در هر نگاه به
افق ها،
همچنان در جستجو ست.
و او، او همان من است،
همان پسر بچه ای که در میان
اشک ها ولبخند ها،
هر گز از رویای خویش دست نمی کشد…
م ح ب
❤10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من خاکستر شدم؛
نه از آتش،
از سکوتی
که سالها
نام مرا صدا نزد.
باد آمد،
مرا برنداشت؛
فقط کمی از تنهاییام را
روی شانهی درختی گذاشت.
باران که رسید،
خاکستر فهمید
هنوز میشود
بوی باران گرفت،
هنوز میشود
در ریشهی گلی گم شد.
پرندهای
از کنارم گذشت؛
نه مرا شناخت،
نه از من ترسید.
فهمیدم
پایانِ درخت،
آغازِ جنگل نیست؛
گاهی
یک مشت خاکستر
تمام بهار را
در خواب میبیند.
و من
از میانِ همین خاکستر،
آهسته،
به رنگِ اولین برگ
فکر کرد…
م ح ب
نه از آتش،
از سکوتی
که سالها
نام مرا صدا نزد.
باد آمد،
مرا برنداشت؛
فقط کمی از تنهاییام را
روی شانهی درختی گذاشت.
باران که رسید،
خاکستر فهمید
هنوز میشود
بوی باران گرفت،
هنوز میشود
در ریشهی گلی گم شد.
پرندهای
از کنارم گذشت؛
نه مرا شناخت،
نه از من ترسید.
فهمیدم
پایانِ درخت،
آغازِ جنگل نیست؛
گاهی
یک مشت خاکستر
تمام بهار را
در خواب میبیند.
و من
از میانِ همین خاکستر،
آهسته،
به رنگِ اولین برگ
فکر کرد…
❤8💔1
این روزها دیگه شکارچی دنبال شکار نمیره؛ این شکاره که دنبال شکارچیه… چون بازی عوض شده…
م ح ب
❤9👍1