موتوپیا
40 subscribers
99 photos
59 videos
3 files
21 links
هم‌زدن ملغمه‌ای از افکار و احساسات با چاشنی صراحت.

03 apr 2020 - 22 jul 2025
Download Telegram
هرموقع می‌خوام ببینم آیندهٔ منطقه چطور می‌شه به حرف‌های مسئولان ایران گوش می‌دم، که هرچی می‌گن برعکسش می‌شه‌.
امشب یه چیزی دیدم که هم خیلی خوشحالم کرد، هم کمی ناراحت و هم در عین حال حس خاصی بهش نداشتم.

نوزده ساله‌م که بود، پررنگ‌ترین دغدغهٔ زندگیم شده بود حل جهان‌بینیم. اون موقع کتب فلسفی مسلمین رو می‌خوندم و از دل همونا با فکر خودم به جهان‌بینی جبرگرای خاصی رسیدم که هم تلقی خاصی از جبر بود که نافی آزادی نمی‌شد و هم شهود اختیار رو به خوبی توجیه می‌کرد. و پی‌آمدهای فوق‌العاده‌ای در سایر ابعاد به وجود می‌آورد.
امشب تو این ویدیو با تقریر خیلی نزدیکی به جهان‌بینی‌ای که ابتکار کرده بودم، ملکیان و مکری راجع به همونا حرف زدن. می‌تونید تصور کنید چه حس رضایتمندی‌ای داره که ببینی دو کوه مطالعه و جستجو به نظری رسیدن که اینقدر با نظر تو قرابت داره؟ و تو به همهٔ اونا با فکر خودت توی نوزده بیست‌ سالگی رسیدی.
خوشحالیم از این بود. و ناراحتیم از اینکه خب پس دیگه برای جهان تا اینجای این زاویه دید ابتکار من ثبت نمی‌شه. منتهی چه مسألهٔ هزارهٔ ریاضی پی در برابر ان‌پی ثابت شه و چه خلافش، چون قبل از برخورد با این نظریه‌ها به همین نظریه‌ها با تفکر خودم رسیده بودم، ارزشش برای خودم همچنان هم‌سنگ ابتکاره، از اون مهم‌تر چون از جونم اومده خیلی بیشتر در زندگیم جاری و ساریه. پس اون حس خاص نداشتنه هم از اینجا می‌آد. چون اون جبر همه‌جانبه غیر از این نمی‌تونست باشه که به این زاویه دید در من ختم نشه.
سوای از این من الان در پی ابتکار جنبه‌های پیشرفته‌تر این زاویه‌دیدم.
اگه تا قبل از امشب یه درصد شک داشتم که فیلسوف باشم الان شده یک‌دهم درصد.
یک زمانی اگه ازم می‌پرسیدن دوست داری جای چه کسی باشی؟ مطمئن جواب می‌دادم جای خودم، ولی حالا مطمئن نیستم.
اومدم با دست راستم رب باز کنم (چون راست دستم) هرچی زور زدم باز نشد. یه نیمچه زور با دست چپ زدم باز شد. جق بالاخره یه خیری به ما رسوند.
مامانم دو هفته پیش زنگ زد گفت: می‌خوام خونه رو بازسازی کنم، زنگ بزن به بابات بگو دلم خیلی تنگت شده، پاشو بیا اینجا. بعد سرگرمش کن تا کارها تموم شه، بعد براش بلیت بگیر.
موتوپیا
Voice message
بابام من‌و خیلی یاد هانایِ چندوقت اخیر می‌ندازه. یا در حال دیدن اخباره(برای هانا می‌شه آشپزی سلنا گومز) یا خوابه. برای همین در بودنش دلم کمتر برا هانا تنگ می‌شه.
ما جای کریسمس، کیریسمس داریم.
وقتی به زندگیم نگاه می‌کنم، اون لحظه‌هایی خیلی برام پررنگه که یا عشق ورزیدم یا بهم عشق ورزیده شده، توأمانش هم که نور علی نوره.

برا همین هیچ‌وقت احساساتم رو سرکوب نمی‌کنم و می‌ذارم پر و بال بگیرن که اگه لحظه‌هایی توی زندگی پرواز می‌کنم، غالب وقت‌ها بالم حس بوده.
من وقتی خاموشِ خاموشم، بیشتر شارژ می‌شم.
امروز که کنار رودخونه قدم می‌زدم، آفتاب پوستم رو نوازش می‌کرد و خونی تو رگ‌هام جاری می‌کرد که زنده‌ترینِ یک ماه اخیرم بودم.

گاوم اگه سال بعد رشت بمونم.
سر یه موضوع کمی از هانا ناراحت بودم، بعد هانا بدون اینکه بگه برام گل سفارش داده بود بیارن دم خونه. الان زنگ رو زدن، یه مرد سیبیلو دقیقا هم‌هیکل حمید (هم‌خونه سابقم) با آهنگ اومد دم خونه بهم گل آفتابگردون داد.

فکر کنم همسایه‌ رو به روییمون با خودش گفته خب خداروشکر این زوج هم به هم برگشتن.
همون شبی که تصمیم می‌گیرم دیگه پورن نبینم و بشینم زندگی سالمم رو بکنم، بازی کنم، فیلم ببینم، فیلمی که پلی می‌کنم اینجور از آب درمی‌آد:
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دنیا به من یه سانتیاگو برنابئو و استریپ‌ کلاب بدهکاره.
دوست دارید تو زندگی دیگران ستاره‌ای باشید با نور خیره‌کننده و دنباله‌دار که بعد هم محو می‌شه،یا ستاره‌ای کم‌نور اما پایدار؟
اخه الاغ آدم اول از همه باید به خورد و خوراکش برسه، چرا این‌قدر گاوی خر؟ چرا هی غذا خوردن رو به تعویق می‌ندازی؟
بعد فردا زخم معده می‌گیری ابله بیشعور حرف‌نفهم.
کمرت بس نبود که حالا می‌خوای همین نیمچه سلامت معدت رو به گا بدی؟ به ولای علی اگه از همین لحظه غذا خوردنت رو درست نکنی و بعدش خواب و سبک زندگیت، هیچ خبری از کتاب و فیلم نیست.

مهم‌ترین چیز کنترل زمانیه که گوشی دستمه. باید برسونمش زیر ۲ ساعت که فقط نیم‌ساعتش برای تل باشه و باقیش اپ‌های مفید، اونم فقط زیر ۲ ساعت.

همین حالا هم تن لشم‌و جمع می‌کنم می‌رم غذا بخورم حتی اگه دلم نخواد. از فردا تیک این زیر دو ساعت بودن اسکرین گوشی رو می‌زنم.
سه ساعته دارم غلت می‌زنم، انگار نه انگار.
حالا که باز شب بغلمی، یه حفره اندازهٔ جهان رو پر می‌کنی‌.
شاخه‌های لخت هم‌اندازهٔ شانه‌های لخت من‌و غرق زیبایی می‌کنن.