This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اسنوپ داگو کشتم، بعد روحش رفیقم شد، اومد باهام همه رو کشتیم.
توانایی نوشتن باعث میشه حتی ممنوعهترین چیزها اونقدر قبیح جلوه نکنه، آندره ژید جا به جا از کامگیری از کودکان میگه، ولی جوری میگه که آدم با خودش میگه عه چه زیبا! یا نهایتا قضاوتگر باشه میگه عه چه جالب!
مثلا یه جا: «برخی از آنان لبانی گرمتر از پرندگان کوچک تازه از تخمدرآمده داشتند.»
مثلا یه جا: «برخی از آنان لبانی گرمتر از پرندگان کوچک تازه از تخمدرآمده داشتند.»
امروز طرفای دو پاشدم، تا چیزی خوردم و رفتم بیرون قدم زدم شد شیش و نیم.
از شیش و نیم تا حالا، هشت ساعت مداوم به برنامههام رسیدم.
وقتی که قابلیت جدیدی برای خودم باز میکنم خیلی محکمتر و باانگیزهتر میشم.
قبلا برای من برنامههام از ساعت شیش و نیم نمیتونست شروع بشه.
از شیش و نیم تا حالا، هشت ساعت مداوم به برنامههام رسیدم.
وقتی که قابلیت جدیدی برای خودم باز میکنم خیلی محکمتر و باانگیزهتر میشم.
قبلا برای من برنامههام از ساعت شیش و نیم نمیتونست شروع بشه.
دو ساعت تمام ظرف شستم، کمرم جیر جیر میکنه؛ کاش میشد مثل این نرمالوها که آدم باهاشون ظرف میشوره، کمر هم تعویض کرد.
زنگ زدم هانا میگم اومدم قاشق بردارم دیدم تمام قاشق چنگالا کثیفن، با خنده میگه من دیروز فهمیدم ولی موقع غذا قاشق میشستم که تو نفهمی.
یک کوه ظرف برا من گذاشت، منم مثل شلدون تو اون قسمتی که برای هاوارد کمدش رو تمیز و مرتب کرد، سعی کردم با لذت تپهتپه از این کوه کم کنم، حتی آخرش یه نرمالوی آبی تازه آوردم و لیوانها رو با اون شستم که بسی لذت داد. منتهی شلدون آخر سر از هاوارد بابت اون کمد نامرتب تشکر کرد اما من جلوی هانا رو سر پل صراط میگیرم.
یک کوه ظرف برا من گذاشت، منم مثل شلدون تو اون قسمتی که برای هاوارد کمدش رو تمیز و مرتب کرد، سعی کردم با لذت تپهتپه از این کوه کم کنم، حتی آخرش یه نرمالوی آبی تازه آوردم و لیوانها رو با اون شستم که بسی لذت داد. منتهی شلدون آخر سر از هاوارد بابت اون کمد نامرتب تشکر کرد اما من جلوی هانا رو سر پل صراط میگیرم.
موتوپیا
بعد از اینکه یه هفته توی ذهنم این تکرار میشد، حالا نوبت این یکیه:
چیزایی که هانا میندازه تو ذهنم
به هانا میگم اومدی خشاب دوستداشتنمو پر کردی، حالا تا یکی دو ماه حتی حلزونم باشی دوستت دارم.
هرموقع میخوام ببینم آیندهٔ منطقه چطور میشه به حرفهای مسئولان ایران گوش میدم، که هرچی میگن برعکسش میشه.
امشب یه چیزی دیدم که هم خیلی خوشحالم کرد، هم کمی ناراحت و هم در عین حال حس خاصی بهش نداشتم.
نوزده سالهم که بود، پررنگترین دغدغهٔ زندگیم شده بود حل جهانبینیم. اون موقع کتب فلسفی مسلمین رو میخوندم و از دل همونا با فکر خودم به جهانبینی جبرگرای خاصی رسیدم که هم تلقی خاصی از جبر بود که نافی آزادی نمیشد و هم شهود اختیار رو به خوبی توجیه میکرد. و پیآمدهای فوقالعادهای در سایر ابعاد به وجود میآورد.
امشب تو این ویدیو با تقریر خیلی نزدیکی به جهانبینیای که ابتکار کرده بودم، ملکیان و مکری راجع به همونا حرف زدن. میتونید تصور کنید چه حس رضایتمندیای داره که ببینی دو کوه مطالعه و جستجو به نظری رسیدن که اینقدر با نظر تو قرابت داره؟ و تو به همهٔ اونا با فکر خودت توی نوزده بیست سالگی رسیدی.
خوشحالیم از این بود. و ناراحتیم از اینکه خب پس دیگه برای جهان تا اینجای این زاویه دید ابتکار من ثبت نمیشه. منتهی چه مسألهٔ هزارهٔ ریاضی پی در برابر انپی ثابت شه و چه خلافش، چون قبل از برخورد با این نظریهها به همین نظریهها با تفکر خودم رسیده بودم، ارزشش برای خودم همچنان همسنگ ابتکاره، از اون مهمتر چون از جونم اومده خیلی بیشتر در زندگیم جاری و ساریه. پس اون حس خاص نداشتنه هم از اینجا میآد. چون اون جبر همهجانبه غیر از این نمیتونست باشه که به این زاویه دید در من ختم نشه.
سوای از این من الان در پی ابتکار جنبههای پیشرفتهتر این زاویهدیدم.
اگه تا قبل از امشب یه درصد شک داشتم که فیلسوف باشم الان شده یکدهم درصد.
نوزده سالهم که بود، پررنگترین دغدغهٔ زندگیم شده بود حل جهانبینیم. اون موقع کتب فلسفی مسلمین رو میخوندم و از دل همونا با فکر خودم به جهانبینی جبرگرای خاصی رسیدم که هم تلقی خاصی از جبر بود که نافی آزادی نمیشد و هم شهود اختیار رو به خوبی توجیه میکرد. و پیآمدهای فوقالعادهای در سایر ابعاد به وجود میآورد.
امشب تو این ویدیو با تقریر خیلی نزدیکی به جهانبینیای که ابتکار کرده بودم، ملکیان و مکری راجع به همونا حرف زدن. میتونید تصور کنید چه حس رضایتمندیای داره که ببینی دو کوه مطالعه و جستجو به نظری رسیدن که اینقدر با نظر تو قرابت داره؟ و تو به همهٔ اونا با فکر خودت توی نوزده بیست سالگی رسیدی.
خوشحالیم از این بود. و ناراحتیم از اینکه خب پس دیگه برای جهان تا اینجای این زاویه دید ابتکار من ثبت نمیشه. منتهی چه مسألهٔ هزارهٔ ریاضی پی در برابر انپی ثابت شه و چه خلافش، چون قبل از برخورد با این نظریهها به همین نظریهها با تفکر خودم رسیده بودم، ارزشش برای خودم همچنان همسنگ ابتکاره، از اون مهمتر چون از جونم اومده خیلی بیشتر در زندگیم جاری و ساریه. پس اون حس خاص نداشتنه هم از اینجا میآد. چون اون جبر همهجانبه غیر از این نمیتونست باشه که به این زاویه دید در من ختم نشه.
سوای از این من الان در پی ابتکار جنبههای پیشرفتهتر این زاویهدیدم.
اگه تا قبل از امشب یه درصد شک داشتم که فیلسوف باشم الان شده یکدهم درصد.
یک زمانی اگه ازم میپرسیدن دوست داری جای چه کسی باشی؟ مطمئن جواب میدادم جای خودم، ولی حالا مطمئن نیستم.
اومدم با دست راستم رب باز کنم (چون راست دستم) هرچی زور زدم باز نشد. یه نیمچه زور با دست چپ زدم باز شد. جق بالاخره یه خیری به ما رسوند.
موتوپیا
Voice message
بابام منو خیلی یاد هانایِ چندوقت اخیر میندازه. یا در حال دیدن اخباره(برای هانا میشه آشپزی سلنا گومز) یا خوابه. برای همین در بودنش دلم کمتر برا هانا تنگ میشه.