موتوپیا
40 subscribers
99 photos
59 videos
3 files
21 links
هم‌زدن ملغمه‌ای از افکار و احساسات با چاشنی صراحت.

03 apr 2020 - 22 jul 2025
Download Telegram
من اضطراب اجتماعی ندارم، اضطراب ماقبل اجتماعی دارم؛ یعنی مثلاً وقتی قراره یک کاری انجام بدم که یه سمتش اجتماعه، قبلِ انجامش به خط داستان‌های مختلفی که ممکنه رخ بده فکر می‌کنم و براش راه‌حل می‌چینم، بعد به خاطر زیاد شدن این خطوط داستانی ذهنم عصبی می‌شه و چون می‌دونه ممکنه قضیه اصلا جور دیگه‌ای پیش بره که از قبل براش راه‌حل نچیده، مضطرب می‌شه. ولی به محضی که در خود عمل قرار می‌گیرم استیو جابز می‌شم، دیگه هرچی پیش بیاد سریع بداهه حلش می‌کنم و خبری از استرس و این‌چیزا نیست.
«اشرِعِ الشِّراعَ و سِر؛ انت الملّاح، و جسدک السفینة، و روحک الراکب، و دنیا بحرک العمیق، و علی السّاحل «ان ربک لبالمرصاد».»

احمد غزالی چه نغز گفته.
در گویش کُمزاری در جنوب ایران، گربه گربَغه. واج غ در اون صورت تحول‌یافتهٔ «گ» در آخر کلمات زبان پهلوی در جایگاه پس از مصوته. این «گ»‌ها در معادل‌های دریِ این کلمات افتاده اما در گویش کمزاری به «غ» تبدیل شده.

به نظرم گربغ خیلی بیشتر به گربه می‌آد.
یک کتاب مثلاً شعر گرفتم به اسم «شعر برای سوزاندن و زنبق‌ها...»
نویسنده‌ش واقعاً راست گفته، باید چیزایی رو که نوشته سوزوند‌.
فقط اون تیکه‌ای که توی کتاب‌فروشی باز کردم نسبتاً به درد بخور بود و تا حدی مقدمه‌اش.

توی زندگی هم ممکنه چنین چیزی در برخورد با انسان‌ها پیش بیاد.
بار سومی که پلی کردم.
تازه اسلحه‌شم طلایی بود.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اسنوپ داگ‌و کشتم، بعد روحش رفیقم شد، اومد باهام همه رو کشتیم.
توانایی نوشتن باعث می‌شه حتی ممنوعه‌ترین چیزها اونقدر قبیح جلوه نکنه، آندره ژید جا به جا از کام‌گیری از کودکان می‌گه، ولی جوری می‌گه که آدم با خودش می‌گه عه چه زیبا! یا نهایتا قضاوت‌گر باشه می‌گه عه چه جالب!

مثلا یه جا: «برخی از آنان لبانی گرم‌تر از پرندگان کوچک تازه از تخم‌درآمده داشتند.»
یک سیبِ گندیده
در سبدِ سیب‌ها
یک رهبر است!
امروز طرفای دو پاشدم، تا چیزی خوردم و رفتم بیرون قدم زدم شد شیش و نیم.
از شیش و نیم تا حالا، هشت ساعت مداوم به برنامه‌هام رسیدم.
وقتی که قابلیت جدیدی برای خودم باز می‌کنم خیلی محکم‌تر و باانگیزه‌تر می‌شم.
قبلا برای من برنامه‌هام از ساعت شیش و نیم نمی‌تونست شروع بشه.
دو ساعت تمام ظرف شستم، کمرم جیر جیر می‌کنه؛ کاش می‌شد مثل این نرمالوها که آدم باهاشون ظرف می‌شوره، کمر هم تعویض کرد.
زنگ زدم هانا می‌گم اومدم قاشق بردارم دیدم تمام قاشق چنگالا کثیفن، با خنده می‌گه من دیروز فهمیدم ولی موقع غذا قاشق میشستم که تو نفهمی‌.
یک کوه ظرف برا من گذاشت، منم مثل شلدون تو اون قسمتی که برای هاوارد کمدش رو تمیز و مرتب کرد، سعی کردم با لذت تپه‌تپه از این کوه کم کنم‌‌، حتی آخرش یه نرمالوی آبی تازه آوردم و لیوان‌ها رو با اون شستم که بسی لذت داد. منتهی شلدون آخر سر از هاوارد بابت اون کمد نامرتب تشکر کرد اما من جلوی هانا رو سر پل صراط می‌گیرم.
بعد از اینکه یه هفته توی ذهنم این تکرار می‌شد، حالا نوبت این یکیه:
Vs
موتوپیا
Video
چیزایی که هانا نباشه می‌افته تو ذهنم
هانا: من این‌همه ظرف شستم.
من:
به هانا می‌گم اومدی خشاب دوست‌داشتنمو پر کردی، حالا تا یکی دو ماه حتی حلزونم باشی دوستت دارم.
هرموقع می‌خوام ببینم آیندهٔ منطقه چطور می‌شه به حرف‌های مسئولان ایران گوش می‌دم، که هرچی می‌گن برعکسش می‌شه‌.