از نیما در باب شاعری:
«گفته بودم شاعری هم عالميست از صفا. شعر جز نيروي دماغي بيشتر نيست. شعر به كار ميرود براي نيرو دادن به معنايي كه داريم. جدا از امر علم و اخلاق، به طور ساده شعر با عالم زندگي مربوط ميشود. اين است كه شاعر را آنطور كه زندگي او را ساخته است بايد در نظر گرفت. آدمي دردكش و شوريده. يك چنين كسي خلوت ميطلبد. بايد بطلبيد و بايد رياضت بكشيد و بعدها رياضتي هم نيست.
ميبينيد فناي در صنعت خود هستيد (يعني به جز صنعت خودتان چيزي نميبينيد و نميخواهيد). بدون این دانستن، هر چيز براي شما بيفايده است. وقتي كه اين شديد بايد به درجهاي برسيد كه ندانيد به اين مرحله رسيدهايد. يعني فنا در فنا. آن وقت است كه شاهد مقصود را ميبينيد كه چطور كشف حجاب ميكند، همه حجابها از بين رفته جهان، و دانشهاي آن را، كه وقتي مييافتيد و خوشحال ميشديد، اكنون ميبينيد و ميفهميد. آدمها نه شكل ظاهرند كه تاريخ طبيعي وصف ميكند، نه آنكه ميگويند روحيهاي دارند؛ خيلي عميقتر از اين. چنان آنها را ميبينيد كه خود به خود گاه باشد لبخند بياوريد، زيرا آنكه هستند نشان نميدهند. همچنين طبيعت و همه هستي. ناگهان شما همهچيز را تسخير شده و مانند
موم در دست خود مييابيد. عالم خارجي تصويريست كه در مغز خود شماست (نه به معناي تصور كه ميگويند)، به آن معنا كه شما ميترسيد اگر سر تكان بدهيد همه از هم بريزد. مثل اينكه وزن آن را حس ميكنيد شبيه به جغجغه كه بچهها آن را تكان ميدهند و ميبينيد آنهايي را چقدر رقتانگيزند كه زور ميزنند تا شعر بگويند و با وزن دادن به كلمات آنها. در سيماي آنها خرسندي از موفقيت آشكار است.
در آنوقت آنها پست و بلند ميكنند اشخاص را و سنگ اين موازنه دقيق را به سرعت به دست ميگيرند، همانطور كه بيهوده شعر ميگويند سعدي را بر حافظ ترجيح ميدهند و خود را بر شما و بيهودهاي از همه بيهودهتر را بر همه. مثل اينكه شعر مانند افسون شيطاني آنها را فريب داده و از كسب و كار انداخته.
جز اينكه نزد اغلب اين اشخاص، شعر، ابزار كسب و كارشان واقع شده است. همه اينها را شما در عالم صفا ميبينيد. با يك بياعتنايي كه الان نميتوانيد درك آن را بكنيد از همه ميگذريد و بعد به حال خودتان رقت ميكنيد. در تمام اينها شعر شما با شما تكميل ميشود، شما با شعر خودتان. شعر شما مثل آب دهان گرم است كه بعد پيله به گرداگرد تن خود او ميشود. شما از شعر خودتان هم فايده ميبريد.
شعر، شما را صاف ميكند و آيينه ميسازد و به قدري معني صورت پيدا ميكند و صورتها معاني ميشوند و هستي به هم ميدهند و شما را روشن ميكنند كه خود را شفاف و روشن ميبينيد كه براي شما مانعي نميماند كه بگوييد "شعر عالمي از صفاست" و بسيار كودكانه است كه اين را بگوييد.
عالم شاعري براي هركس ميسر نيست، ولي شاعرانه شعر ساختن ممكن است و بسيار از شعراي معروف هستند كه اينطورند ولي شاعر مال خلوت است و اهل خلوت. اگر روزي اين خلوت و اين صفا ميسر نباشد بدانيد كه خيلي از مزاياي شعري نيز ناميسر شده است.
عزيز من، دلم ميخواهد نوبتي برسد و رفيق همسايه شما را زندگي آنطور كه دلتان ميخواهد ساخته باشد كه شما بتوانيد به او بگوييد «همهچيز را بگذار و به درون خودت پيوسته باش».
ديدن دنيا از اين گوشه لذت دارد. در اين گوشه است چيزي از معرفت بالاتر، يعني نظري كه اهل نظر آن را مييابند و با معرفت، به كنه آن نميتوان رسيد.
چه چيز من ميتوانم براي شرح و توصيف اين بيفزايم جز خاموشي؟»
«گفته بودم شاعری هم عالميست از صفا. شعر جز نيروي دماغي بيشتر نيست. شعر به كار ميرود براي نيرو دادن به معنايي كه داريم. جدا از امر علم و اخلاق، به طور ساده شعر با عالم زندگي مربوط ميشود. اين است كه شاعر را آنطور كه زندگي او را ساخته است بايد در نظر گرفت. آدمي دردكش و شوريده. يك چنين كسي خلوت ميطلبد. بايد بطلبيد و بايد رياضت بكشيد و بعدها رياضتي هم نيست.
ميبينيد فناي در صنعت خود هستيد (يعني به جز صنعت خودتان چيزي نميبينيد و نميخواهيد). بدون این دانستن، هر چيز براي شما بيفايده است. وقتي كه اين شديد بايد به درجهاي برسيد كه ندانيد به اين مرحله رسيدهايد. يعني فنا در فنا. آن وقت است كه شاهد مقصود را ميبينيد كه چطور كشف حجاب ميكند، همه حجابها از بين رفته جهان، و دانشهاي آن را، كه وقتي مييافتيد و خوشحال ميشديد، اكنون ميبينيد و ميفهميد. آدمها نه شكل ظاهرند كه تاريخ طبيعي وصف ميكند، نه آنكه ميگويند روحيهاي دارند؛ خيلي عميقتر از اين. چنان آنها را ميبينيد كه خود به خود گاه باشد لبخند بياوريد، زيرا آنكه هستند نشان نميدهند. همچنين طبيعت و همه هستي. ناگهان شما همهچيز را تسخير شده و مانند
موم در دست خود مييابيد. عالم خارجي تصويريست كه در مغز خود شماست (نه به معناي تصور كه ميگويند)، به آن معنا كه شما ميترسيد اگر سر تكان بدهيد همه از هم بريزد. مثل اينكه وزن آن را حس ميكنيد شبيه به جغجغه كه بچهها آن را تكان ميدهند و ميبينيد آنهايي را چقدر رقتانگيزند كه زور ميزنند تا شعر بگويند و با وزن دادن به كلمات آنها. در سيماي آنها خرسندي از موفقيت آشكار است.
در آنوقت آنها پست و بلند ميكنند اشخاص را و سنگ اين موازنه دقيق را به سرعت به دست ميگيرند، همانطور كه بيهوده شعر ميگويند سعدي را بر حافظ ترجيح ميدهند و خود را بر شما و بيهودهاي از همه بيهودهتر را بر همه. مثل اينكه شعر مانند افسون شيطاني آنها را فريب داده و از كسب و كار انداخته.
جز اينكه نزد اغلب اين اشخاص، شعر، ابزار كسب و كارشان واقع شده است. همه اينها را شما در عالم صفا ميبينيد. با يك بياعتنايي كه الان نميتوانيد درك آن را بكنيد از همه ميگذريد و بعد به حال خودتان رقت ميكنيد. در تمام اينها شعر شما با شما تكميل ميشود، شما با شعر خودتان. شعر شما مثل آب دهان گرم است كه بعد پيله به گرداگرد تن خود او ميشود. شما از شعر خودتان هم فايده ميبريد.
شعر، شما را صاف ميكند و آيينه ميسازد و به قدري معني صورت پيدا ميكند و صورتها معاني ميشوند و هستي به هم ميدهند و شما را روشن ميكنند كه خود را شفاف و روشن ميبينيد كه براي شما مانعي نميماند كه بگوييد "شعر عالمي از صفاست" و بسيار كودكانه است كه اين را بگوييد.
عالم شاعري براي هركس ميسر نيست، ولي شاعرانه شعر ساختن ممكن است و بسيار از شعراي معروف هستند كه اينطورند ولي شاعر مال خلوت است و اهل خلوت. اگر روزي اين خلوت و اين صفا ميسر نباشد بدانيد كه خيلي از مزاياي شعري نيز ناميسر شده است.
عزيز من، دلم ميخواهد نوبتي برسد و رفيق همسايه شما را زندگي آنطور كه دلتان ميخواهد ساخته باشد كه شما بتوانيد به او بگوييد «همهچيز را بگذار و به درون خودت پيوسته باش».
ديدن دنيا از اين گوشه لذت دارد. در اين گوشه است چيزي از معرفت بالاتر، يعني نظري كه اهل نظر آن را مييابند و با معرفت، به كنه آن نميتوان رسيد.
چه چيز من ميتوانم براي شرح و توصيف اين بيفزايم جز خاموشي؟»
از خوان خلمن:
«دوست داشتنت چنین است:
واژهای است در آستانهٔ بیان
درختی بیبرگ
که سایه میدهد.»
«دوست داشتنت چنین است:
واژهای است در آستانهٔ بیان
درختی بیبرگ
که سایه میدهد.»
خواهرزادهم امسال کنکوریه، تا هشت نه سالگیش اگه کسی ازم میپرسید کیو تو دنیا بیشتر از همه دوست داری، میگفتم مامانم و ستایش. حالا اما از تکتک حرکات و سکناتش متنفرم. و تمام تلاشم صرف این میشه که تنفرم از حرکاتش به تنفر از خودش منجر نشه.
کاش یه روز که جلوی آفتاب دلخواهم قدم میزدم، آروم آروم تبخیر میشدم و به آسمون میپیوستم.
فرشم رو با یه فرش تازه شسته عوض کردم، حالا میفهمم چهقدر فرشم کثیف بود. چشم آدم به چه چیزها که عادت نمیکنه.
یه قوری کتری گرفته بودم که خیلی خیلی دوستش داشتم، میخواستم ازش عکسها بگیرم، متنها براش بنویسم ولی امروز که برای بار اول اومدم باهاش چایی درست کنم دیدم از شیر کتری آب چکه میکنه، درستبشو هم نبود. مجبور شدم بدم برش گردونن. حالا نگرانم دیگه هیچ قوری کتریای اونجوری نباشه.
من اضطراب اجتماعی ندارم، اضطراب ماقبل اجتماعی دارم؛ یعنی مثلاً وقتی قراره یک کاری انجام بدم که یه سمتش اجتماعه، قبلِ انجامش به خط داستانهای مختلفی که ممکنه رخ بده فکر میکنم و براش راهحل میچینم، بعد به خاطر زیاد شدن این خطوط داستانی ذهنم عصبی میشه و چون میدونه ممکنه قضیه اصلا جور دیگهای پیش بره که از قبل براش راهحل نچیده، مضطرب میشه. ولی به محضی که در خود عمل قرار میگیرم استیو جابز میشم، دیگه هرچی پیش بیاد سریع بداهه حلش میکنم و خبری از استرس و اینچیزا نیست.
«اشرِعِ الشِّراعَ و سِر؛ انت الملّاح، و جسدک السفینة، و روحک الراکب، و دنیا بحرک العمیق، و علی السّاحل «ان ربک لبالمرصاد».»
احمد غزالی چه نغز گفته.
احمد غزالی چه نغز گفته.
در گویش کُمزاری در جنوب ایران، گربه گربَغه. واج غ در اون صورت تحولیافتهٔ «گ» در آخر کلمات زبان پهلوی در جایگاه پس از مصوته. این «گ»ها در معادلهای دریِ این کلمات افتاده اما در گویش کمزاری به «غ» تبدیل شده.
به نظرم گربغ خیلی بیشتر به گربه میآد.
به نظرم گربغ خیلی بیشتر به گربه میآد.
یک کتاب مثلاً شعر گرفتم به اسم «شعر برای سوزاندن و زنبقها...»
نویسندهش واقعاً راست گفته، باید چیزایی رو که نوشته سوزوند.
فقط اون تیکهای که توی کتابفروشی باز کردم نسبتاً به درد بخور بود و تا حدی مقدمهاش.
توی زندگی هم ممکنه چنین چیزی در برخورد با انسانها پیش بیاد.
نویسندهش واقعاً راست گفته، باید چیزایی رو که نوشته سوزوند.
فقط اون تیکهای که توی کتابفروشی باز کردم نسبتاً به درد بخور بود و تا حدی مقدمهاش.
توی زندگی هم ممکنه چنین چیزی در برخورد با انسانها پیش بیاد.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اسنوپ داگو کشتم، بعد روحش رفیقم شد، اومد باهام همه رو کشتیم.