یک یادداشت خودکشی خوب میتونه این باشه: نتونستم تو رو رها کنم پس زندگی رو رها کردم.
دیروز داشتم زیتون میخوردم، بعد برای چند لحظه مزهٔ اون زیتون چیزی جدا از اون زیتون و من نبود، یعنی برای چندلحظه من بهتمامه مزهٔ اون زیتون بودم و داشتم به این فکر میکردم که تنهایی عمیق و رنجِ زیستنی که آدم رو به زندگی در نهاینجا-نهاکنون میکشه و تقویتش با هنر و حساسیت بیشتر خودت(به تبعش رنج و تنهایی پررنگتر) به این لحظههایی که تو بهتمامه با چیزی به وحدت میرسی میارزه.
چندسال پیش یه کلیپ ساخته بودن که توش گویندهٔ اخبار اعلام میکرد امام زمان توی کعبه ظهور کرده. برای شوخی به بابام نشونش دادم، جوری منقلب شد که سریع گفتم مثل اینکه تکذیبش کردن و ظهور نکرده(یعنی حتی نتونستم بگم که خودم برا شوخی نشونت دادم.)
دیدن یه نفر که اینقد جدی معتقده به بازگشت بتمن به گاتهام جالب بود.
دیدن یه نفر که اینقد جدی معتقده به بازگشت بتمن به گاتهام جالب بود.
عاشق وقتاییام که محکم رو برگای خشک قدم میزنم تا خشخش کنن، حس باحالتری از قدم زدن رو فرش قرمز اسکار داره.
به نظرم روابط باید پینگپنگی باشه و هربار یک طرف ارتباط خواست اون ارتباط رو تموم کنه باید به طرف مقابل دست بده و پایانبندی رو رقم بزنه؛ اما انگار دنیای این روزا اینشکلی نیست و خیلیها عقیدهای به پایانبندی ندارن و میخوان شده یه ربط ضعیف ضعیف ضعیف باقی بمونه برای روز مبادا. برای همین گاهی به خودم میآم میبینم مدتی رو دارم با نیمهٔ برگردونده شدهٔ میزِ پینگپنگ بازی میکنم (حالا چه ذهنی و چه گاهی که واقعی هم توپ میزنم.) امّا من آدم ربطهای ضعیف نیستم، به خاطر همین میخوام تمام این روابط رو تمومشده فرض کنم.
اگه جی بی تی حسابمو نبنده، به حول قوهٔ الهی ارتباطم رو با زبان انگلیسی بهتر میکنم.