من به این نتیجه رسیدم که با نمونه سوال بهتر یاد می گیرم. خوندن نمونه سوالات باعث میشه اون بخشی که بلد نیستم توی ذهنم معما ایجاد کنه و من برای پیدا کردن جوابش بیشتر بخونم و بهتر یادم می مونه.
𝑪𝒍𝒐𝒖𝒅𝒔 𝒉𝒊𝒈𝒉𝒘𝒂𝒚 | بزرگ راه ابرها
یکی از روشای موثر تو یادگیری و به خاطر سپردن طرح سواله
دقیقا، زمانی هم که بچه ها می خوان مطلبی رو حفظ کنند و تمرکز ندارن می تونن از این روش استفاده کنند.
تصور کن تازه استاجر شدی و به اتند میگی "من فهمیدم فلانی سرطان داره، میشه بهش بگم؟"
واکنش یکی که تازه پزشک شده و انگار ذوق کرده که درست بیماری رو تشخیص داده با اونی که پزشک بوده و سابقه داره رو مقایسه کنید :
#فیلم
واکنش یکی که تازه پزشک شده و انگار ذوق کرده که درست بیماری رو تشخیص داده با اونی که پزشک بوده و سابقه داره رو مقایسه کنید :
#فیلم
خبر: تاریخ شروع کلاس ها برای ترم جدید بیست بهمن است.
ورودی مهر: بابا تازه ترم تموم شده می خوایم استراحت کنیم TT
ورودی بهمن: چقدر دیر، تصورم این بود یک بهمن باید بیایم دانشگاه TT
ورودی مهر: بابا تازه ترم تموم شده می خوایم استراحت کنیم TT
ورودی بهمن: چقدر دیر، تصورم این بود یک بهمن باید بیایم دانشگاه TT
کنکوری ها، این روزها امتحانات ترم اول رو می دین نصف کتاب ها رو جمع بندی می کنین و بعد اسفند تا پایان فروردین نصف بعدش رو جمع بندی می کنین برای کنکور اردیبهشت. بعد از کنکور اردیبهشت دوباره کلش رو از اول جمع بندی می کنین و نمونه سوال تشریحی می زنین برای نهایی ها و بعدش کنکور تیر رو میدین 🤔
منم پارسال راهبردم همین بود ولی پیشروی من با برنامه ماز بود، پارسال ماز زودتر از قلم چی پیشروی نیمه دوم رو تموم کرد.
منم پارسال راهبردم همین بود ولی پیشروی من با برنامه ماز بود، پارسال ماز زودتر از قلم چی پیشروی نیمه دوم رو تموم کرد.
˹ Med & Mind ˼
می دونید چون امتحان های الان هم به اندازه کنکور سرنوشت سازن مثلا اگر فلان امتحان رو زیر ۵۰٪ بزنی میفتی و این درس پیش نیازه و ترم بعد نمی تونی واحد های سیستم های بدن رو برداری و پزشکیت جای ۷ سال ۷ و نیم سال میشه، بعد این سنوات رو توی مدرکت لحاظ می کنن.
بچه ها امشب برامون مهمون آمد دو ساعت از وقتم تلف شد 😭
دیشب عمه ام عمدا دو سه بار من رو ایگنور کرد، احتمالا به خاطر اینکه طی این دو ماه بهش زنگ نزدم. من جدا طی این دو ماه بعد از قبول شدنم اصلا برای خودم هم فرصتی نداشتم، کلا کلاس داشتم یا امتحان. توی چنین موقعیت هایی اگر هم با خودم بگم من از فردا دیگه توی جمعشون نمی خوام باشم که اینطور رفتارها رو نبینم بازم میگن "وای داره خودش رو می گیره، وای نگاه بالا به پایین داره و..."
هفته جاری آخرین هفته ای هست که کلاسها برگزار میشن و فردا هم امتحان داریم با این حال تا ساعت ۶ شب هم بازم جبرانی داریم. اعصابم:
امروز روز پر ماجرایی بود و تموم شد این ماجراها بالاخره و اینجانب نمره بد نگرفت. حالا بعد از تموم شدن ترم کارنامه ام رو براتون میزارم.
دیشب بیدار موندم، پشیمونم. وقتی شبها بیدار می نکنم روز بعدش بیشتر اشتباه می کنم، یه جورایی تمرکزم میاد پایین 😔
از اینکه امروز مثل آدم های عادی خوابیدم و پر انرژی هم خوشحالم، ولی هنوز اثراتی از کم خوابی دیروز احساس می کنم.
می دونید قبلا سخت گیری معلم های مدرسه روی درسهای کم اهمیت تر نسبتا کمتر بود، خصوصا توی دوران متوسط دوم برای درسهایی که توی کنکور نمیومدن. نمی دونم چی میشه که توی دانشگاه این قاعده برعکس میشه.
ᦔꪮᥴ𝕥ꪮ𝕣 ડꪖꪑ
به نظرم باید ظرفیت پرستاری رو ببرن بالا.
می دونید افزایش ظرفیت واقعا راه حل نیست، مسئولین باید زیر ساخت رو درست کنند. هر دانشگاه سالانه کلیییی دانشجو پذیرش می کنه، پس چرا ما بازم کمبود داریم؟؟ چون از شرایط ناراضی اند. وقتی شرایط مساعد نیست مجبور میشن مهاجرت کنند، تغییر شغل بدن و...
توی چنین شرایطی افزایش ظرفیت برای هررر رشته ای مثل پر کردن یک ظرف سوراخ می مونه.
امروز یکی از پزشکان بزرگ شهر رو دعوت کردند تا برای ما سخنرانی کنند. من اون لحظه واقعا ذوق کرده بودم.
چرا؟ چون ایشون جوری با ما صحبت می کردند که انگار ما همکارشون هستیم و این افتخار بزرگی بود.
چرا؟ چون ایشون جوری با ما صحبت می کردند که انگار ما همکارشون هستیم و این افتخار بزرگی بود.
حتی روز اولین امتحان ترم کلاس جبرانی داریم و حق غر زدن نداریم چون میگن "دانشجوی پزشکی باید سختی بکشه."
خاطره:
امروز ظهر سر کلاس اندیشه استاد داشت در مورد روح و جن و معاد و... حرف میزد بعد یه فیلم گذاشت که داشتن یکی رو کفن می کردن و در مورد مردن بود، دخترا اکثرن گریه می کردن وضعیت روحی روانی خیلی بدی بود کلا. یهو این وسط یه پسری که پشت سر من نشسته بود به دوستش گفت "چه دختر خوشگلی شد." (منظورش توی فیلم همون مردی بود که کفن کردن و فقط صورتش بیرون بود، انگار مثل یه چادر بود). بعد من نمی تونستم خندیدنم رو کنترل کنم، به سختی نفس می کشیدم بعد دوستم فکر می کرد دارم گریه می کنم، بهم می گفت آروم باش بابا چیزی نیست و دستم رو گرفت. اون لحظه خندیدن من بیشتر شد، صورتم قرمز شده بود و نفسم بند آمده بود. این استاد هم که حساسه خیلی می ترسیدم الان بیرونم کنه ولی حالت صورتم جوری بود که انگار دارم خفه میشم. خلاصه وضعیت بدی بود، لامپ ها و شیار های دیوار رو شمردم تا خندیدنم تموم بشه.