جناب شرفالدین میگوید (المراجعات ۶۸۲):
و للزهراء عليهاالسلام حجج بالغة،
وخطبتاها في ذلك سائرتان،
كان أهل البيت يلزمون أولادهم بحفظهما كما يلزمونهم بحفظ القرآن.
و برای زهرا، علیهاالسلام، حجج بالغهای است، و دو خطبهٔ او (۱) در این امر، همچنان ساری و جاری است،
اهلبیت همواره فرزندانشان را به حفظ آندو خطبه، الزام میکردند، همانطور که فرزندانشان را بر حفظ قرآن الزام میکردند.
ـــــــــــــــــ
(۱) خطبهٔ حضرت زهرا در مسجد، و خطبهٔ حضرت زهرا در بستر بیماری خطاب به زنان مدینه.
و للزهراء عليهاالسلام حجج بالغة،
وخطبتاها في ذلك سائرتان،
كان أهل البيت يلزمون أولادهم بحفظهما كما يلزمونهم بحفظ القرآن.
و برای زهرا، علیهاالسلام، حجج بالغهای است، و دو خطبهٔ او (۱) در این امر، همچنان ساری و جاری است،
اهلبیت همواره فرزندانشان را به حفظ آندو خطبه، الزام میکردند، همانطور که فرزندانشان را بر حفظ قرآن الزام میکردند.
ـــــــــــــــــ
(۱) خطبهٔ حضرت زهرا در مسجد، و خطبهٔ حضرت زهرا در بستر بیماری خطاب به زنان مدینه.
❤8
Forwarded from 🇮🇷هِرمِسوف👾
آپـیـرون²
مستیِ مطالعه:
بنده وقتی پست کانالهای مورد علاقهم (صادق) رو میخونم:
❤3
آپـیـرون²
مستیِ مطالعه:
ما هم یک زمانی که خوابگاهنشین بودیم، کتابهای ممنوعه یا کتابهایی که ممکن بود بخاطر خواندنش مورد مؤاخذه قرار بگیریم را برعکس در قفسه میگذاشتیم، یا نهایتا روزنامه پیچش میکردیم.
👍2🐳1
آدمیزادی که وضعیت اولیهاش چنین است،
و اولین اتفاقی که درونش میافتد به فعلیت رسیدن امیال و شهوات او است،
وقتی که به مدرسه میرود، از ابتدایی ترین مفاهیم باید جهلش را ذرهذره برطرف کند، یعنی از مفهوم عدد، مفهوم خط، مفهوم شکل، و در همان ابتدا بیکمک انگشتانش نمیتواند دو عدد را با هم جمع کند، خیلی عجیب است، بیش از اینکه در هر برهه بر علم و معرفتش افزوده شود، بر ادعایش افزوده میشود.
همین آدم سراغ آخرین چیزی که میرود، علم است، در حالیکه در ۲۰ یا ۳۰ سال زندگیاش از وضعیت اولیهاش چندان فاصلهای نگرفته است.
❤12
آهدمیزاد|دیوچه
«... به نظرم نتوانم از این کتاب بگذرم. کتابخریدن مرا خانهخراب کرد و نمیگذارد در امور مالیّهٔ خودم ترتیبی بدهم. جلوگیری خودم را هم ندارم. ... .» - یادداشتهای روزانهٔ محمدعلی فروغی
باز دم تربپی و اسنپپی گرم؛
تاحدی میشه باهاشون قوت ماهانه را تامین کرد.
تاحدی میشه باهاشون قوت ماهانه را تامین کرد.
❤3
ذهن مثل یک کودک بازیگوش میماند که دنبالش افتادی تا غذا به او بدهی.
تا میخواهی تمرکز کنی، پی بازیگوشیاش فرار میکند و باید دنبالش بدوی...
«جان همه روز است لگدکوب از خیال»
تا میخواهی تمرکز کنی، پی بازیگوشیاش فرار میکند و باید دنبالش بدوی...
«جان همه روز است لگدکوب از خیال»
❤4
تقسیم عقل به عقل سفید اروپایی، عقل سیاه آفریقایی، عقل شرقی و تبتی، عقل یونانی و ارسطویی، عقل عربی یا... ، و گاهی ابتاء تمایزهای آنها بر زبان، خود زاده ذهن پستمدرنها و برخی مستشرقین قرن نوزدهم به بعد است، که گویی در نهاد بشر امر واحدی وجود ندارد. و بموجب همین عقلانیتهای متعدد، راه رسیدن به صواب برای هرکس متفاوت است، و آنچه در دسترس یک گروه باشد در دسترس دیگری نمیتواند باشد.
👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسد...
❤16
آپـیـرون²
به حسن و خُلق و وفا کس به یارِ ما نرسد...
اگر دقت کرده باشید، فرمودند حتا در خواب هم، این معنا مدنظرتان باشد...
👍5❤1
Forwarded from ميز كار حسن روح الامين
نقاشی رنگ و روغن با عنوان 《 آلِ نبی 》 تقدیم به پیشگاه با عظمت مولی الموحدین امام المتقین، آقا امیر المومنین علی علیه السلام
قَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِینَةُ وَ أُخْلِسَتِ الزَّهْرَاءُ»
(اکنون امانت به صاحبش بازگشت و پس گرفته شد، و زهرا از دست من رفت).
#آل_نبی
📱 @roholamin_atelie
قَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَةُ وَ أُخِذَتِ الرَّهِینَةُ وَ أُخْلِسَتِ الزَّهْرَاءُ»
(اکنون امانت به صاحبش بازگشت و پس گرفته شد، و زهرا از دست من رفت).
📎 دریافت نسخه با کیفیت اثر آلِ نبی
#آل_نبی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤11
Forwarded from آهدمیزاد|دیوچه
اللَّهُمَّ الْعَنْهُمَا فِي مَكْنُونِ السِّرِّ وَ ظَاهِرِ الْعَلَانِيَةِ لَعْناً كَثِيراً أَبَداً دَائِماً دَائِباً سَرْمَداً لَا انْقِطَاعَ لِأَمَدِهِ وَ لَا نَفَادَ لِعَدَدِهِ لَعْناً يَغْدُو أَوَّلُهُ وَ لَا يَرُوحُ آخِرُهُ لَهُمْ وَ لِأَعْوَانِهِمْ وَ أَنْصَارِهِمْ وَ مُحِبِّيهِمْ وَ مَوَالِيهِمْ وَ الْمُسَلِّمِينَ لَهُمْ وَ الْمَائِلِينَ إِلَيْهِمْ وَ النَّاهِضِينَ بِاحْتِجَاجِهِمْ وَ الْمُقْتَدِينَ بِكَلَامِهِمْ وَ الْمُصَدِّقِينَ بِأَحْكَامِهِمْ
- دعاء صنمي قريش؛ المصباح للكفعمي
- دعاء صنمي قريش؛ المصباح للكفعمي
❤1
Forwarded from که دیوار بلند است.
هفده هجده سالم بود که یک روز موبایلم را خاموش کردم و وسایل شخصیام را در کولهای ریختم و پیاده رفتم جمکران و از بیابان های پشت جمکران پیاده راهی سفری بی مقصد مشخص و زمان معین شدم. گاهی شب راه میرفتم و گاهی روز و تمام اوقاتم در فکر کردن میگذشت. وقتی خوابم میگرفت کولهام را زیر سر میگذاشتم و ساعتی میخوابیدم. هشت نه روز بعد رسیدم به کاشان و بعد چند روز آفتاب سوخته به قم برگشتم. خاطره این سفر را تا الان جایی نگفته بودم. امروز که از کاشان رد میشدم دوباره یادش افتادم.
سالم برگشتنم از آن سفر کار خدا بود.
سالم برگشتنم از آن سفر کار خدا بود.
❤13👎1🐳1