ده فرمان که توسط خانوادههای مافیایی رعایت میشدند عبارتند از:
@morientestuning
هیچکس نمیتواند خود را مستقیماً به دوستان نشان بدهد. باید شخص ثالثی واسطه این کار شود.
به زن دوستتان نگاه نکنید.
با پلیس دیده نشوید.
زیاد به بارها و کلوپها نروید.
همواره در دسترس بودن
یک وظیفهاست حتی اگر همسرتان در حال وضع حمل است.
به قرارهای ملاقات احترام بگذارید.
با همسرتان همواره با احترام برخورد کنید.
وقتی سوالی پرسیده میشود حتماً حقیقت را بگویید.
ثروت اگر متعلق به خانواده دیگریست به آن چشم ندوزید.
@morientestuning
این افراد نمیتوانند عضو کوزانوسترا شوند:
کلیه کسانی که خویشاوندی نزدیک در تشکیلات پلیس دارند، کلیه کسانی که خویشاوندی خائن در خانواده دارند، کلیه کسانی که بدرفتاری میکنند و به ارزشهای اخلاقی پایبند نیستند.
@morientestuning
@morientestuning
هیچکس نمیتواند خود را مستقیماً به دوستان نشان بدهد. باید شخص ثالثی واسطه این کار شود.
به زن دوستتان نگاه نکنید.
با پلیس دیده نشوید.
زیاد به بارها و کلوپها نروید.
همواره در دسترس بودن
یک وظیفهاست حتی اگر همسرتان در حال وضع حمل است.
به قرارهای ملاقات احترام بگذارید.
با همسرتان همواره با احترام برخورد کنید.
وقتی سوالی پرسیده میشود حتماً حقیقت را بگویید.
ثروت اگر متعلق به خانواده دیگریست به آن چشم ندوزید.
@morientestuning
این افراد نمیتوانند عضو کوزانوسترا شوند:
کلیه کسانی که خویشاوندی نزدیک در تشکیلات پلیس دارند، کلیه کسانی که خویشاوندی خائن در خانواده دارند، کلیه کسانی که بدرفتاری میکنند و به ارزشهای اخلاقی پایبند نیستند.
@morientestuning
Fariborz Lachini - Jane Maryam
www.MasterDL.Com
فریبرز لاچینی - جان مریم
@morientestuning
@morientestuning
اصغر فرهادي، انوشه انصاري، مهندس و اولين فضانورد توريست زن و فيروز نادري از مديران ايراني ناسا را به نمايندگي از خودش و فيلم فروشنده براي شركت در مراسم اسكار روز يكشنبه معرفي كرد.
@morientestuning
@morientestuning
در زندان جمهوری اسلامی ایران بودم.
بلندگوی زندان درباره خوبی ها و آزادی های ایران حرف میزد. ناگهان ترانه "ای ایران ای سرای امید" از بلندگوهای زندان پخش شد.
تا که شنیدم زدم زیر گریه!
همبندم گفت: چرا گریه میکنی؟
گفتم: شاعر این ترانه منم!
@morientestuning
هوشنگ_ابتهاج (سایه)
بلندگوی زندان درباره خوبی ها و آزادی های ایران حرف میزد. ناگهان ترانه "ای ایران ای سرای امید" از بلندگوهای زندان پخش شد.
تا که شنیدم زدم زیر گریه!
همبندم گفت: چرا گریه میکنی؟
گفتم: شاعر این ترانه منم!
@morientestuning
هوشنگ_ابتهاج (سایه)
❗️❗️قاعده ی املایی k , ck , c. ❗️❗️
@morientestuning
حروف ck در آخر کلمات یک سیلابی نوشته می شود موقعی که در ماقبل آخر فقط یک حرف صدا دار داشته باشیم. مانند :
back, neck, sick, rock, luck
🤔اما وقتی که در ما قبل آخر دو حرف صدا دار داشته باشیم در این صورت آخر کلمه را ck نمی نویسیم بلکه با k می نویسیم. مانند :
book, weak
@morientestuning
☺️همچنین وقتی که در ماقبل آخر حرف بی صدا داشته باشیم در این صورت آخر کلمه را باز با ck نمی نویسیم بلکه با k می نویسیم . مانند:
desk, clerk, talk
😜هرگاه کلمه ای چند سیلابی باشد و در ماقبل آخر یک حرف صدا دار داشته باشیم آخر کلمه با ck و یا k نوشته نمی شود بلکه با c تنها نوشته می شود. مانند :
plastic, picnic
@morientestuning
🙂جالب اینجاست این کلمات دسته آخر چنانچه فعل باشند موقعی که ing می گیرند به خاطر حفظ صدای /ک/ این بار با ck نوشته می شوند:
picnic + ing = picnicking
@morientestuning
حروف ck در آخر کلمات یک سیلابی نوشته می شود موقعی که در ماقبل آخر فقط یک حرف صدا دار داشته باشیم. مانند :
back, neck, sick, rock, luck
🤔اما وقتی که در ما قبل آخر دو حرف صدا دار داشته باشیم در این صورت آخر کلمه را ck نمی نویسیم بلکه با k می نویسیم. مانند :
book, weak
@morientestuning
☺️همچنین وقتی که در ماقبل آخر حرف بی صدا داشته باشیم در این صورت آخر کلمه را باز با ck نمی نویسیم بلکه با k می نویسیم . مانند:
desk, clerk, talk
😜هرگاه کلمه ای چند سیلابی باشد و در ماقبل آخر یک حرف صدا دار داشته باشیم آخر کلمه با ck و یا k نوشته نمی شود بلکه با c تنها نوشته می شود. مانند :
plastic, picnic
@morientestuning
🙂جالب اینجاست این کلمات دسته آخر چنانچه فعل باشند موقعی که ing می گیرند به خاطر حفظ صدای /ک/ این بار با ck نوشته می شوند:
picnic + ing = picnicking
@morientestuning
وقتی پدر پنجاه ساله ای از پسر پانزده ساله اش می خواهد دو سال دیگر صبر کند تا صاحب اتومبیلی برای خودش شود، این فاصله 730 روزه فقط 4 درصد عمر پدر را تشکیل می دهد اما این دو سال 13 درصد از عمر پسر را در بر می گیرد.
پس عجیب نیست اگر برای پسر این مدت سه یا چهار بار طولانی تر باشد.
به همین صورت دو ساعت از زندگی یک کودک 4 ساله مساوی است با دوازده ساعت از زندگی مادر 24 ساله اش.
اگر از کودک بخواهیم که برای گرفتن یک آب نبات دو ساعت صبر کند مثل اینکه از مادرش بخواهیم برای خوردن یک فنجان قهوه دوازده ساعت انتظار بکشد.
خوبه که تفاوت ها را درک کنيم..... اين تفاوت، نه تنها بين بچه ها و ما هست بلکه بین ما و همه آدم های دنیا هم هست.
👤الوين تافلر
@morientestuning
وقتی پدر پنجاه ساله ای از پسر پانزده ساله اش می خواهد دو سال دیگر صبر کند تا صاحب اتومبیلی برای خودش شود، این فاصله 730 روزه فقط 4 درصد عمر پدر را تشکیل می دهد اما این دو سال 13 درصد از عمر پسر را در بر می گیرد.
پس عجیب نیست اگر برای پسر این مدت سه یا چهار بار طولانی تر باشد.
به همین صورت دو ساعت از زندگی یک کودک 4 ساله مساوی است با دوازده ساعت از زندگی مادر 24 ساله اش.
اگر از کودک بخواهیم که برای گرفتن یک آب نبات دو ساعت صبر کند مثل اینکه از مادرش بخواهیم برای خوردن یک فنجان قهوه دوازده ساعت انتظار بکشد.
خوبه که تفاوت ها را درک کنيم..... اين تفاوت، نه تنها بين بچه ها و ما هست بلکه بین ما و همه آدم های دنیا هم هست.
👤الوين تافلر
@morientestuning
@morientestuning
اوت 1945 ؛ ژاپن در جنگ جهانی دوم تسليم آمریکاییها شده بود ، حاصل كار دو ميليون كشته و كشوري شبيه به يك مخروبه بود. با آنكه ژنرال مك آرتور در كشتي ميسوري امضاي تسليم را از ژاپنيها گرفته بود اما با گذشت يك ماه از استقرار در پايتخت اين كشور هنوز امپراتور هيروهيتو ،ملقب به پسر آسمان را ملاقات نكرده بود. مقامات آمریکایی سرنوشت محاكمه امپراطور ژاپن و پايان دادن به سيستم امپراتوري يا بقاي امپراتوري را بر عهده ژنرال مك آرتور گذاشته بودند. مك آرتور از مقامات ژاپني خواست كه مقدمات ديدار از امپراتور را فراهم كنند. پاسخ ژاپني ها منفي بود اما وقتي مك آرتور با عصبانيت اعلام كرد كه:" اين دستور ژنرال برنده به امپراتور بازنده است و ديدار بايد در دفتر من صورت بگيرد"آنها هم كوتاه آمدند و مسوول تشريفات دربار را نزد مك آرتور فرستادند. شروط دربار اينها بود:" امپراتور خداست و كسي از مقامات دون پايه حق حضور در جلسه را ندارد، هيچ عكسي از ديدار گرفته نشود، و ژنرال آمريكايي اجازه دست دادن و لمس او را به خود ندهد"... امپراتور كه وارد اتاق شد، مك آرتور با او دست داد و سپس از شانه او گرفت و به سمت عكاس نگهش داشت تا عكسي از او گرفته شود، امپراتور مقدسي كه ميليونها نفر به خاطر او به كام مرگ رفته بودند حالا شبيه دانش آموزان مودب و حرف گوش كن شده بود...مذاكره پشت درهاي بسته اتفاق افتاد. امپراتور در آن ديدار از جا برخاسته بود و در برابر مك آرتور تعظيم كرده و خواهش كرده بود به ملت او فرصت دوباره برخاستن بدهد و تنها او را مجازات كند. مك آرتور دست اورا صميمانه گرفته بود و در نهايت كاري كرد كه نظام امپراتوري بدون محاكمه نماد ژاپن برقرار بماند تا ملت او با احساس اتحاد و الهام از نماد سنتي امپراتور، دوباره برخيزد، در عوض امپراتور بايد فرداي آن روز در نطقي رادیویی به مردم ژاپن چند كلمه ساده را ميگفت:" من خدا نيستم، من هيروهيتو هستم و بابت اشتباهاتم متاسفم!".
@morientestuning
اوت 1945 ؛ ژاپن در جنگ جهانی دوم تسليم آمریکاییها شده بود ، حاصل كار دو ميليون كشته و كشوري شبيه به يك مخروبه بود. با آنكه ژنرال مك آرتور در كشتي ميسوري امضاي تسليم را از ژاپنيها گرفته بود اما با گذشت يك ماه از استقرار در پايتخت اين كشور هنوز امپراتور هيروهيتو ،ملقب به پسر آسمان را ملاقات نكرده بود. مقامات آمریکایی سرنوشت محاكمه امپراطور ژاپن و پايان دادن به سيستم امپراتوري يا بقاي امپراتوري را بر عهده ژنرال مك آرتور گذاشته بودند. مك آرتور از مقامات ژاپني خواست كه مقدمات ديدار از امپراتور را فراهم كنند. پاسخ ژاپني ها منفي بود اما وقتي مك آرتور با عصبانيت اعلام كرد كه:" اين دستور ژنرال برنده به امپراتور بازنده است و ديدار بايد در دفتر من صورت بگيرد"آنها هم كوتاه آمدند و مسوول تشريفات دربار را نزد مك آرتور فرستادند. شروط دربار اينها بود:" امپراتور خداست و كسي از مقامات دون پايه حق حضور در جلسه را ندارد، هيچ عكسي از ديدار گرفته نشود، و ژنرال آمريكايي اجازه دست دادن و لمس او را به خود ندهد"... امپراتور كه وارد اتاق شد، مك آرتور با او دست داد و سپس از شانه او گرفت و به سمت عكاس نگهش داشت تا عكسي از او گرفته شود، امپراتور مقدسي كه ميليونها نفر به خاطر او به كام مرگ رفته بودند حالا شبيه دانش آموزان مودب و حرف گوش كن شده بود...مذاكره پشت درهاي بسته اتفاق افتاد. امپراتور در آن ديدار از جا برخاسته بود و در برابر مك آرتور تعظيم كرده و خواهش كرده بود به ملت او فرصت دوباره برخاستن بدهد و تنها او را مجازات كند. مك آرتور دست اورا صميمانه گرفته بود و در نهايت كاري كرد كه نظام امپراتوري بدون محاكمه نماد ژاپن برقرار بماند تا ملت او با احساس اتحاد و الهام از نماد سنتي امپراتور، دوباره برخيزد، در عوض امپراتور بايد فرداي آن روز در نطقي رادیویی به مردم ژاپن چند كلمه ساده را ميگفت:" من خدا نيستم، من هيروهيتو هستم و بابت اشتباهاتم متاسفم!".
@morientestuning
تصویر : توکیو،ژاپن، سپتامبر 1945 ؛ عكس گيتانو فايلاس از ژنرال مك ارتور و امپراتور هيروهيتو در ستاد مشترك ارتش آمریکا @morientestuning
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حسن ریوندی - ریزگردها😑
@morientestuning
@morientestuning
ثبت 1 میلیون کیلومتر کارکرد برای تاکسی مرسدس بنز کلاس ایی در آلمان
@morientestuning
@morientestuning
تمام چراغ های نشان دهنده بر روی صفحه آمپر انواع اتومبیل که ممکن است وجود داشته باشد.
@morientestuning
@morientestuning
@morientestuning
Unconditional Love
Motivating story
A story is told about a soldier who was finally coming home after having fought
in Vietnam. He called his parents from San Francisco.
"Mom and Dad, I'm coming home, but I've a favor to ask. I have a friend I'd like
to bring home with me."
"Sure," they replied, "we'd love to meet him."
"There's something you should know the son continued, "he was hurt pretty
badly in the fighting. He stepped on a landmine and lost an arm and a leg. He has
nowhere else to go, and I want him to come live with us."
"I'm sorry to hear that, son. Maybe we can help him find somewhere to live."
"No, Mom and Dad, I want him to live with us."
"Son," said the father, "you don't know what you're asking. Someone with such
a handicap would be a terrible burden on us. We have our own lives to live, and
we can't let something like this interfere with our lives. I think you should just
come home and forget about this guy. He'll find a way to live on his own."
At that point, the son hung up the phone. The parents heard nothing more from
him. A few days later, however, they received a call from the San Francisco
police. Their son had died after falling from a building, they were told. The police
believed it was suicide. The grief-stricken parents flew to San Francisco and
were taken to the city morgue to identify the body of their son. They recognized
him, but to their horror they also discovered something they didn't know, their
son had only one arm and one leg.
The parents in this story are like many of us. We find it easy to love those who
are good-looking or fun to have around, but we don't like people who
inconvenience us or make us feel uncomfortable. We would rather stay away
from people who aren't as healthy, beautiful, or smart as we are. Thankfully,
there's someone who won't treat us that way. Someone who loves us with an
unconditional love that welcomes us into the forever family, regardless of how
messed up we are.
@morientestuning
عشق بدون مرز
داستان در مورد سربازيست که بعد از جنگيدن در ويتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان
فرانسيسکو با پدر و مادرش تماس گرفت.
" بابا و مامان" دارم ميام خونه، اما يه خواهشي دارم. دوستي دارم که مي خوام بيارمش به خونه.
پدر و مادر در جوابش گفتند: "حتما" ، خيلي دوست داريم ببينيمش.
پسر ادامه داد:"چيزي هست که شما بايد بدونيد. دوستم در جنگ شديدا آسيب ديده. روي مين افتاده و يک پا و يک
دستش رو از دست داده. جايي رو هم نداره که بره و مي خوام بياد و با ما زندگي کنه."
"متاسفم که اينو مي شنوم. مي تونيم کمکش کنيم جايي براي زندگي کردن پيدا کنه.
"نه، مي خوام که با ما زندگي کنه."
پدر گفت: "پسرم، تو نمي دوني چي داري مي گي. فردي با اين نوع معلوليت درد سر بزرگي براي ما مي شه. ما داريم
زندگي خودمون رو مي کنيم و نمي تونيم اجازه بديم چنين چيزي زندگيمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بايستي
بياي خونه و اون رو فراموش کني. خودش يه راهي پيدا مي کنه."
در آن لحظه، پسر گوشي را گذاشت. پدر و مادرش خبري از او نداشتند تا اينکه چند روز بعد پليس سان فرانسيسکو
با آنها تماس گرفت. پسرشان به خاطر سقوط از ساختماني مرده بود. به نظر پليس علت مرگ خودکشي بوده. پدر و
مادر اندوهگين، با هواپيما به سان فرانسيسکو رفتند و براي شناسايي جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند.
شناسايي اش کردند. اما شوکه شدند به اين خاطر که از موضوعي مطلع شدند که چيزي در موردش نمي دانستند.
پسرشان فقط يک دست و يک پا داشت.
پدر و مادري که در اين داستان بودند شبيه بعضي از ما هستند. براي ما دوست داشتن افراد زيبا و خوش مشرب
آسان است. اما کساني که باعث زحمت و دردسر ما مي شوند را کنار مي گذاريم. ترجيح مي دهيم از افرادي که
سالم، زيبا و خوش تيپ نيستند دوري کنيم. خوشبختانه، کسي هست که با ما اينطور رفتار نمي کند. بدون توجه به
اينکه چه ناتواني هايي داريم.
@morientestuning
Unconditional Love
Motivating story
A story is told about a soldier who was finally coming home after having fought
in Vietnam. He called his parents from San Francisco.
"Mom and Dad, I'm coming home, but I've a favor to ask. I have a friend I'd like
to bring home with me."
"Sure," they replied, "we'd love to meet him."
"There's something you should know the son continued, "he was hurt pretty
badly in the fighting. He stepped on a landmine and lost an arm and a leg. He has
nowhere else to go, and I want him to come live with us."
"I'm sorry to hear that, son. Maybe we can help him find somewhere to live."
"No, Mom and Dad, I want him to live with us."
"Son," said the father, "you don't know what you're asking. Someone with such
a handicap would be a terrible burden on us. We have our own lives to live, and
we can't let something like this interfere with our lives. I think you should just
come home and forget about this guy. He'll find a way to live on his own."
At that point, the son hung up the phone. The parents heard nothing more from
him. A few days later, however, they received a call from the San Francisco
police. Their son had died after falling from a building, they were told. The police
believed it was suicide. The grief-stricken parents flew to San Francisco and
were taken to the city morgue to identify the body of their son. They recognized
him, but to their horror they also discovered something they didn't know, their
son had only one arm and one leg.
The parents in this story are like many of us. We find it easy to love those who
are good-looking or fun to have around, but we don't like people who
inconvenience us or make us feel uncomfortable. We would rather stay away
from people who aren't as healthy, beautiful, or smart as we are. Thankfully,
there's someone who won't treat us that way. Someone who loves us with an
unconditional love that welcomes us into the forever family, regardless of how
messed up we are.
@morientestuning
عشق بدون مرز
داستان در مورد سربازيست که بعد از جنگيدن در ويتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان
فرانسيسکو با پدر و مادرش تماس گرفت.
" بابا و مامان" دارم ميام خونه، اما يه خواهشي دارم. دوستي دارم که مي خوام بيارمش به خونه.
پدر و مادر در جوابش گفتند: "حتما" ، خيلي دوست داريم ببينيمش.
پسر ادامه داد:"چيزي هست که شما بايد بدونيد. دوستم در جنگ شديدا آسيب ديده. روي مين افتاده و يک پا و يک
دستش رو از دست داده. جايي رو هم نداره که بره و مي خوام بياد و با ما زندگي کنه."
"متاسفم که اينو مي شنوم. مي تونيم کمکش کنيم جايي براي زندگي کردن پيدا کنه.
"نه، مي خوام که با ما زندگي کنه."
پدر گفت: "پسرم، تو نمي دوني چي داري مي گي. فردي با اين نوع معلوليت درد سر بزرگي براي ما مي شه. ما داريم
زندگي خودمون رو مي کنيم و نمي تونيم اجازه بديم چنين چيزي زندگيمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بايستي
بياي خونه و اون رو فراموش کني. خودش يه راهي پيدا مي کنه."
در آن لحظه، پسر گوشي را گذاشت. پدر و مادرش خبري از او نداشتند تا اينکه چند روز بعد پليس سان فرانسيسکو
با آنها تماس گرفت. پسرشان به خاطر سقوط از ساختماني مرده بود. به نظر پليس علت مرگ خودکشي بوده. پدر و
مادر اندوهگين، با هواپيما به سان فرانسيسکو رفتند و براي شناسايي جسد پسرشان به سردخانه شهر برده شدند.
شناسايي اش کردند. اما شوکه شدند به اين خاطر که از موضوعي مطلع شدند که چيزي در موردش نمي دانستند.
پسرشان فقط يک دست و يک پا داشت.
پدر و مادري که در اين داستان بودند شبيه بعضي از ما هستند. براي ما دوست داشتن افراد زيبا و خوش مشرب
آسان است. اما کساني که باعث زحمت و دردسر ما مي شوند را کنار مي گذاريم. ترجيح مي دهيم از افرادي که
سالم، زيبا و خوش تيپ نيستند دوري کنيم. خوشبختانه، کسي هست که با ما اينطور رفتار نمي کند. بدون توجه به
اينکه چه ناتواني هايي داريم.
@morientestuning
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ردکردن اسکارتوسط مارلون براندو!(تعهدیعنی این)
دربخشی ازفیلم «پدرخوانده»به سرخپوستان توهین میشه!مارلون براندواسکاررا نپذیرفت ودخترسرخپوست روی صحنه به معرفی سرخپوستهاوظلم به آنهاپرداخت
@morientestuning
دربخشی ازفیلم «پدرخوانده»به سرخپوستان توهین میشه!مارلون براندواسکاررا نپذیرفت ودخترسرخپوست روی صحنه به معرفی سرخپوستهاوظلم به آنهاپرداخت
@morientestuning
در جریان رقابت فضایی آمریکا و شوروی در دهه ی 60 میلادی ناسا با یک مشکل بزرگ مواجه شد!
@morientestuning
خودکارها به دلیل شرایط خلا و عدم وجود جاذبه در فضا نمی نوشتند. ناسا فورا دست به کار شد و توانست طی یک پروژه 1.5 میلیون دلاری خودکاری بسازد که در فضا توانايى نوشتن داشت.
شوروی ها نیز با همین مشکل دست به گریبان بودند، اما راه حل دیگری برایش انتخاب کردند.
آنها از مداد استفاده کردند😁
@morientestuning
پ.ن: البته استفاده از مداد در فضا مشكلات جانبى خودشو داره
@morientestuning
خودکارها به دلیل شرایط خلا و عدم وجود جاذبه در فضا نمی نوشتند. ناسا فورا دست به کار شد و توانست طی یک پروژه 1.5 میلیون دلاری خودکاری بسازد که در فضا توانايى نوشتن داشت.
شوروی ها نیز با همین مشکل دست به گریبان بودند، اما راه حل دیگری برایش انتخاب کردند.
آنها از مداد استفاده کردند😁
@morientestuning
پ.ن: البته استفاده از مداد در فضا مشكلات جانبى خودشو داره
در یکی از کنفرانس های کمپانی رولز رویس از مدیرعامل این شرکت پرسیدند چرا تبلیغ شما در تلویزیون پخش نمیشود؟
جواب داد چون کسانی که رولزرویس میخرند وقت تماشای تلویزیون ندارند!
@morientestuning
جواب داد چون کسانی که رولزرویس میخرند وقت تماشای تلویزیون ندارند!
@morientestuning
👌👌👌👌این زبان ناآشنا از کجا آمده است؟!
یادداشتی از اسماعیل امینی
ویرایش و برگردان به پارسی پاک: ادبسار
@morientestuning
هنگامی که میخواهید از دستگاههای خودپرداز پول بگیرید، روی نمایشگر مینویسد:
"دستگاه در حال شمارش وجه میباشد."
این میشود: دستگاه دارد پول میشمارد.
روی برخی پلهای رهگذر پیاده نوشته شده: "تکدیگری چهرهی شهر را زشت میکند."
این میشود: گدایی چهرهی شهر را زشت میکند.
راستی این زبان ناشناخته از کجا آمده است؟ در میان هفتاد میلیون مردم ایران، هتا(حتا) یک تن هست که به "پول" بگوید "وجه"؟ یا به "پول گرفتن" بگوید "دریافت وجه"؟
آیا یک ایرانی پیدا میشود که به "گدایی" بگویید "تکدیگری"؟
کسانی که این زبان را از زبان روزانه بِهتر میدانند، نام آن را گذاشتهاند "زبان سازمانی" و گمان میکنند که اگر به زبان رواگدار(رایج) مردم بنویسند، نوشتهشان سازمانی و آیینمند(رسمی) نخواهد بود.
@morientestuning
پیش از دنبالهی سخن، چند سُهانِ(جملهی) دیوانی را با هم بخوانیم:
"اسقاط کافهی خیارات متصوره از طرفین متعاملین بهعمل آمد، علیالخصوص خیار غبن، اگرچه فاحش باشد."!!!
این سهانها را در گواهی دادوستدها مینویسند و گمان میکنند که اینگونه، از واژگان سازمانی و هودهای(حقوقی) بهره بردهاند. بیآنکه بیندیشند که کسی به این زبان سخن نمیگوید و کمتر کسی است که چمار(معنی) این سُهانهای ناآشنا را بداند.
زبان دیوانی، بازماندهی نوشتار دبیران پیشین و یکی از نمودهای چیرگی و خودکامگی دیوانی است. ابزاری برای پاسداری توانِشِ(اقتدار) سازمان و مرزکِشی میان مردم و کارگزاران سازمانی و استوار شدن پیشکاران دیوانسالاری در جایگاه برتر، به گونهای که مردم گمان کنند آن کسی که پشت میز نشسته، از آنان برتر است و هوده(حق) همیشه با اوست، چون پشت میز نشسته و زبان دیوانی یاد دارد.
@morientestuning
ویچارهای(تعابیر) برساختهای مانند: "به پیوست ایفاد میگردد"، "ابتیاع فرمایید"، "اطلاع حاصل شد"، امر به ابلاغ فرمایید" و دهها واژهی مندرآوردی دیگر، نهتنها برای درازنویسی و خودنمایی زبانی است، که آرمان مهادین(اصلی) از کاربرد این زبان دروغین و بینشان، برتریجویی سازمان و کارگزاران آن بر دیگران است.
رهآورد این برتریجویی، خوار شمردن و از میدان به در کردن مردم، آن است که سَرزَنَنده(مُراجِع) که به زبان دیوانی میشود "اربابرجوع"، نه در جایگاه سروری و سزاواری، که در جایگاه برده و بندهی فرمانبردار سازمان نهاده میشود.
@morientestuning
سُهانهای دستوری همچون: "از تمام صفحات شناسنامهات چهار سری کپی بگیر!"، "کپی تمام صفحات سند منزل را بیاور"، "این نامه را ببر طبقهی هفتم برای امضا، بعد ببر طبقه زیرزمین برای ثبت دبیرخانه، بعد بیاور همینجا!"
این سُهانهای دستوری و بسیاری از فرمانهای نابخردانه و ناسنجیده، که به نام "روش دیوانی" شناخته شدهاند، بیشتر برای ترساندن مردم و راندن آنان به جایگاه شرمساری و گردننهادن به فرمانروایی دیوانی است.
در یکی از دانشگاهها، دو سَراچِه(اتاغ) در کنار هم بودند که دانشجویان باید پروندهشان به نیابه(نوبت)، به آن دو سراچه میبردند. درِ یکی از سراچهها بسته بود ("در" در زبان دیوانی میشود "درب"!)
روی درِ بسته نوشته بود: "مراجعه از حیاط دانشگاه".
دانشجویان باید راهی دراز را در زیر آفتاب میرفتند و سپس زیر پنجرهی آن سراچه و در گرمای تابستان میایستادند تا نیابهشان شود.
از سرپرست آن سراچه پرسیدم "چرا همین درِ درون ساختمان را باز نمیکنید تا دانشجویان آسوده باشند و زیر آفتاب نمانند؟"
پاسخ داد: دانشجو اگر آسوده باشد، پُررو میشود و چشمداشت بیشتری دارد.
شالودهریزی زبان و روش سازمانی بر پایهی همین دیدگاه است که مردم چشمداشتی نداشته باشند.
@morientestuning
زمانی پیمانی گذاشته شد تا برگه میهنی(کارت ملی) جایگزین شناسنامه شود تا گواهی کیستیِ مردم، همیشه همراهشان باشد و یک شمارهی ویژه برای هر کس(کد ملی) نشانگر نام و نشان آن فرد باشد. همین برگه میهنی که برای آسان شدن کار سازمانی و آسودگی مردم ساخته شده بود، دستاویز تازهی خودکامگان دیوانی شده است. اکنون رونوشت همهی رویههای شناسنامه و رونوشت پشت و روی برگه میهنی و خود شناسنامه و برگه میهنی و نیز شماره پیکی(کدپستی) خانه و کارجای(محل کار) برای هرگونه کار سازمانی بایسته(لازم) است!
مردم، خدیوان(صاحبان) مهادین دستگاه دیوانی هستند و همهی ساختمانها، سراچهها، میزها و جایگاههای دیوانی با پول مردم ساخته شده و باید برای کاریاری و زاوری(خدمت) مردم بهکار گرفته شود، ولی کسی که پشت میز نشسته و زبان دیوانی یاد دارد و از آییننامههای سازمانی سر در میآورد، خود را برتر میبیند و برای نگهداری این برتری و پیشگیری از پررو شدن مردم، هر روز ترفند تازهای بهکار میبندد.
@morientestuning
یادداشتی از اسماعیل امینی
ویرایش و برگردان به پارسی پاک: ادبسار
@morientestuning
هنگامی که میخواهید از دستگاههای خودپرداز پول بگیرید، روی نمایشگر مینویسد:
"دستگاه در حال شمارش وجه میباشد."
این میشود: دستگاه دارد پول میشمارد.
روی برخی پلهای رهگذر پیاده نوشته شده: "تکدیگری چهرهی شهر را زشت میکند."
این میشود: گدایی چهرهی شهر را زشت میکند.
راستی این زبان ناشناخته از کجا آمده است؟ در میان هفتاد میلیون مردم ایران، هتا(حتا) یک تن هست که به "پول" بگوید "وجه"؟ یا به "پول گرفتن" بگوید "دریافت وجه"؟
آیا یک ایرانی پیدا میشود که به "گدایی" بگویید "تکدیگری"؟
کسانی که این زبان را از زبان روزانه بِهتر میدانند، نام آن را گذاشتهاند "زبان سازمانی" و گمان میکنند که اگر به زبان رواگدار(رایج) مردم بنویسند، نوشتهشان سازمانی و آیینمند(رسمی) نخواهد بود.
@morientestuning
پیش از دنبالهی سخن، چند سُهانِ(جملهی) دیوانی را با هم بخوانیم:
"اسقاط کافهی خیارات متصوره از طرفین متعاملین بهعمل آمد، علیالخصوص خیار غبن، اگرچه فاحش باشد."!!!
این سهانها را در گواهی دادوستدها مینویسند و گمان میکنند که اینگونه، از واژگان سازمانی و هودهای(حقوقی) بهره بردهاند. بیآنکه بیندیشند که کسی به این زبان سخن نمیگوید و کمتر کسی است که چمار(معنی) این سُهانهای ناآشنا را بداند.
زبان دیوانی، بازماندهی نوشتار دبیران پیشین و یکی از نمودهای چیرگی و خودکامگی دیوانی است. ابزاری برای پاسداری توانِشِ(اقتدار) سازمان و مرزکِشی میان مردم و کارگزاران سازمانی و استوار شدن پیشکاران دیوانسالاری در جایگاه برتر، به گونهای که مردم گمان کنند آن کسی که پشت میز نشسته، از آنان برتر است و هوده(حق) همیشه با اوست، چون پشت میز نشسته و زبان دیوانی یاد دارد.
@morientestuning
ویچارهای(تعابیر) برساختهای مانند: "به پیوست ایفاد میگردد"، "ابتیاع فرمایید"، "اطلاع حاصل شد"، امر به ابلاغ فرمایید" و دهها واژهی مندرآوردی دیگر، نهتنها برای درازنویسی و خودنمایی زبانی است، که آرمان مهادین(اصلی) از کاربرد این زبان دروغین و بینشان، برتریجویی سازمان و کارگزاران آن بر دیگران است.
رهآورد این برتریجویی، خوار شمردن و از میدان به در کردن مردم، آن است که سَرزَنَنده(مُراجِع) که به زبان دیوانی میشود "اربابرجوع"، نه در جایگاه سروری و سزاواری، که در جایگاه برده و بندهی فرمانبردار سازمان نهاده میشود.
@morientestuning
سُهانهای دستوری همچون: "از تمام صفحات شناسنامهات چهار سری کپی بگیر!"، "کپی تمام صفحات سند منزل را بیاور"، "این نامه را ببر طبقهی هفتم برای امضا، بعد ببر طبقه زیرزمین برای ثبت دبیرخانه، بعد بیاور همینجا!"
این سُهانهای دستوری و بسیاری از فرمانهای نابخردانه و ناسنجیده، که به نام "روش دیوانی" شناخته شدهاند، بیشتر برای ترساندن مردم و راندن آنان به جایگاه شرمساری و گردننهادن به فرمانروایی دیوانی است.
در یکی از دانشگاهها، دو سَراچِه(اتاغ) در کنار هم بودند که دانشجویان باید پروندهشان به نیابه(نوبت)، به آن دو سراچه میبردند. درِ یکی از سراچهها بسته بود ("در" در زبان دیوانی میشود "درب"!)
روی درِ بسته نوشته بود: "مراجعه از حیاط دانشگاه".
دانشجویان باید راهی دراز را در زیر آفتاب میرفتند و سپس زیر پنجرهی آن سراچه و در گرمای تابستان میایستادند تا نیابهشان شود.
از سرپرست آن سراچه پرسیدم "چرا همین درِ درون ساختمان را باز نمیکنید تا دانشجویان آسوده باشند و زیر آفتاب نمانند؟"
پاسخ داد: دانشجو اگر آسوده باشد، پُررو میشود و چشمداشت بیشتری دارد.
شالودهریزی زبان و روش سازمانی بر پایهی همین دیدگاه است که مردم چشمداشتی نداشته باشند.
@morientestuning
زمانی پیمانی گذاشته شد تا برگه میهنی(کارت ملی) جایگزین شناسنامه شود تا گواهی کیستیِ مردم، همیشه همراهشان باشد و یک شمارهی ویژه برای هر کس(کد ملی) نشانگر نام و نشان آن فرد باشد. همین برگه میهنی که برای آسان شدن کار سازمانی و آسودگی مردم ساخته شده بود، دستاویز تازهی خودکامگان دیوانی شده است. اکنون رونوشت همهی رویههای شناسنامه و رونوشت پشت و روی برگه میهنی و خود شناسنامه و برگه میهنی و نیز شماره پیکی(کدپستی) خانه و کارجای(محل کار) برای هرگونه کار سازمانی بایسته(لازم) است!
مردم، خدیوان(صاحبان) مهادین دستگاه دیوانی هستند و همهی ساختمانها، سراچهها، میزها و جایگاههای دیوانی با پول مردم ساخته شده و باید برای کاریاری و زاوری(خدمت) مردم بهکار گرفته شود، ولی کسی که پشت میز نشسته و زبان دیوانی یاد دارد و از آییننامههای سازمانی سر در میآورد، خود را برتر میبیند و برای نگهداری این برتری و پیشگیری از پررو شدن مردم، هر روز ترفند تازهای بهکار میبندد.
@morientestuning
@jangal_isf
Antonio Vivaldi
4 مارس زادروز آنتونیو_ویوالدی یکی از شاخص ترین چهرههای موسیقی باروک اروپا است.
او را "شکوه زمینی عصر سلطه آسمان" مینامیدند
❄️🎼🎻قطعه "زمستان" از "چهار فصل" ویوالدی.
@morientestuning
او را "شکوه زمینی عصر سلطه آسمان" مینامیدند
❄️🎼🎻قطعه "زمستان" از "چهار فصل" ویوالدی.
@morientestuning
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اتفاقی که برای ماشین موقع برخورد با مانع با سرعت 200 کیلومتر در ساعت رخ میده!
ایمن ترین ماشین ها هم تو سرعت های بالا سرنشینانشون رو به کشتن میدن
@morientestuning
ایمن ترین ماشین ها هم تو سرعت های بالا سرنشینانشون رو به کشتن میدن
@morientestuning
به چی فکر میکنی؟ بگو..میرِی ماتیو.webm
6.9 MB
میری ماتیو (انگلیسی: Mireille Mathieu زاده ۲۲ ژوئیهٔ ۱۹۴۶) موسیقیدان اهل فرانسه.
آهنگ زیبای "به چی فکر میکنی"
A quoi tu penses
به زبان فرانسوی با زیر نویس فارسی
آهنگ زیبای "به چی فکر میکنی"
A quoi tu penses
به زبان فرانسوی با زیر نویس فارسی