morientes tuning
66 subscribers
323 photos
134 videos
15 files
25 links
Download Telegram
لغت نامه ی مهندسین در مقابل کارفرمایان !!
1- این بستگى دارد به ……
یعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!
۲- این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى فهمیده شد.
یعنى: این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!
۳- نحوه عمل دستگاه بسیار جالب است.
یعنى: دستگاه کار مى کند و این براى ما تعجب انگیز است!
۴- کاملا انجام شده
یعنى: راجع به ۱۰ درصد کار تنها برنامه ریزى شده !
۵- ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقا دهیم.
یعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع کرده ایم!
۶- پروژه بدلیل بعضى مشکلات دیده نشده، کمى از برنامه ریزى عقب است.
یعنى: تاکنون روى پروژه دیگرى کار مى کردیم!
۷- ما پیشگویى مى کنیم…..
یعنى: ۹۰ درصد احتمال خطا مى رود!
۸- این موضوع در مدارک علمى تعریف نشده.
یعنى: تاکنون کسى از اعضا تیم پروژه به این موضوع فکر نکرده است!
۹- پروژه طورى طراحى شده که کاملا سیستم بدون نقص کار مى کند.
یعنى: هرگونه مشکلات بعدى ناشى از عملکرد غلط اپراتورها ست!
۱۰- تمام انتخاب اولیه به کنار گذاشته شد.
یعنى: تنها فردى که این موضوع را مى فهمید از تیم خارج شده است!
۱۱ – کل کوشش ما براى اینست که مشترى راضى شود.
یعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبیم که هر چه که به مشترى بدهیم راضى مى شود!
۱۲- تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده پیش بینى شده است.
یعنى: که تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر در اجراى پروژه را کسى از میان تیم کارفرما پیدا کنیم!
۱۳- روى چند انتخاب بطور همزمان در حال کار هستیم.
یعنى: هنوز تصمیم نگرفته ایم چه کنیم!
۱۴- تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم.
یعنى: فراموشش کنید، الان به اندازه کافى مشکل داریم!
۱۵- حالا ما آماده ایم صحبتهاى شما را بشنویم.
یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت کنید که البته تاثیرى در کارى که ما انجام خواهیم داد ندارد!
۱۶- بعلت اهمیت تئورى و عملى این موضوع……
یعنى: بعلت علاقه من به این موضوع!
۱۷- سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند.
یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى که شما باید بعد از مطالعه به آن برسید، نبوده اند!
۱۸- بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود.
یعنى: بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد!
۱۹- ثابت شده که ….
یعنى: من فکر مى کنم که …..!
۲۰- این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است.
یعنى:از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!
۲۱- در این مورد طبق استاندارد عمل خواهیم کرد.
یعنى: ازجزئیات کار اصلا اطلاع ندارید!
۲۲ – ما شما را میفهمیم.
یعنی: ما خر نیستیم…..
امروز بعد از کلی جرو بحث تو خونه و قهرکردن ناهار نخوردم و واسه شام هم مامانم گفت برو تو هیأت عزاداری یه نذری ، چیزی واسه خودت جور کن
خلاصه ما هم با این قیافه اجق وجق رفتیم مسجد محل!! فضا معنوی و تریپ عزا منو دستپاچه کرد و گفتم حاج آقا اینجا افطار میدن؟ یارو با تعجب نگام کرد و گفت:افطار!!
تو یه لحظه همه نگاهها اومد سمتم و صدای صلوات اومد.
حاج آقا گفت ما کجاییم و تو کجا؟ خلاصه آبجوش نباتو یه پرس چلوکباب زعفرانی و نوشابه و سالاد و چای تازه دم و....
حاج آقا به افراد تو مسجد گفت از این برادر باید روزه گرفتن واقعی رو یاد گرفت که محرمش و لب تشنه و گرسنه میگذرونه.
سرتون رو درد نیارم الان صدر مجلس نشستم و پارچه تبرکی بهم میمالن و رو به سمت من سینه میزنن...

10 دقیقه دیگه قراره یه نوزاد بیارن که من تو گوشش اذان و اقامه بخونم!
بغض گلوم رو گرفته...
چرا یونان ورشکست شد!
*متن قابل تاملی هست:
"تنبل اروپا"
چرا اروپایی ها نمی خواهند در مورد قضیه یونان کوتاه بیایند ؟

امکان بازنشستگی زودهنگام در سن 50 سالگی و حقوق و مزایای سوسیالیستی مرتبط با آن که فراهم کننده ی درآمد بی زحمتی است که مارکسیست ها در پی آن هستند از عوامل اصلی ورشکستگی کنونی یونان عنوان شده است.

اما چگونه؟

بازرسان اتحادیه ی اروپا در طی تحقیقات خود به نکات جالبی پی بردند که شاید دانستن آنها برای ما نیز خالی از لطف نباشد.

برای نمونه در بیمارستان اونگلیوس آتن چیزی حدود 50 راننده ی رسمی برای اتومبیل های بیمارستان ثبت شده اند و 45 باغبان برای یک محوطه ی چمن کوچک با چهار بته در آن...

یونان بالاترین آمار افراد 110 ساله را در دنیا دارد، افرادی که اغلب سالهاست مرده اند اما خانواده های آنها برای دریافت مستمری آنها مرگشان را اعلام نکرده اند. برخی از خانواده های به همین روش در حال دریافت 4 تا 5 مستمری بازنشستگی هستند که حق آنها نیست.

به عنوان مثال بارزسان به موردی برخوردند که خانواده ی فردی که بیش از 60 سال پیش در سال 1953 از دنیا رفته بود، هنوز حقوق مستمری بازنشستگی او را دریافت می کردند.

بیش از 40 هزار زن شناسایی شدند که تحت این عنوان که دختران مجرد مستخدمین فوت شده ی دولت هستند چیزی حدود 1000 یورو در ماه حقوق می گرفتند. که در سال چیزی حدود 550 میلیون یورو برای دولت هزینه در بر داشت که اکنون و با تحولات انجام شده از این به بعد تا سن 18 سالگی به آنها تعلق خواهد گرفت.

از قوانین جالب دیگری که توسط یکی از دولت های چپگرای یونان در سال 1978 تصویب شد قانونی است که مزایای ویژه ای را برای افراد شاغل در 600 رده ی شغلی تحت عنوان مشاغل آسیب زا و دردآور در نظر می گیرد، به عنوان مثال:

آرایشگرهای به دلیل کار با رنگ مو که می تواند آسیب زا باشد

نوازندگان سازهای بادی به دلیل اینکه دمیدن زیاد می تواند آسیب زا باشد

مجریان تلویزیون تحت این عنوان که کار با میکروفون برای سلامتی ضرر دارد

در میان این همه هزینه های اضافی که سیاست های چپگرایانه به خزانه ی محدود دولت تحمیل می کرده اند وجود موسسات ساختگی و نمایشی مانند انستیتوی حفاظت از دریاچه ی کوپایس را در نظر بگیرید که در سال 1957 و با ثبت 30 کارگر تمام وقت و به جهت جلوگیری از خشک شدن دریاچه ای تاسیس شده است که در سال 1930 خشک شده و حتا اثری از آن دیگر وجود نداشته است اما این انیستیتو تا سال 2010 بودجه دریافت کرده و به کار خود ادامه داده است.

این هزینه ها و امکانات برای مردمی است که 25 درصد آنها در تمام عمر خود حتا یک پنی مالیات نداده اند .

اتوبوس و متروی سوبسیدی و ارزان آتن که اکثر مردم یونان به صورت مجانی از آن استفاده می کنند به تمامی کارکنان خود از نظافت چی ساده تا دیگر کارمندان آن تا 66 هزار یورو در سال حقوق می دهد از راه فروش بیلیط تا 90 میلیون یورو در سال درآمد دارد در حالی که هزینه های آن از 500 میلیون یورو در سال نیز فراتر می رود.

میزان حقوق بازنشستگی افراد در فرانسه 51 درصد حقوق عادی، در آلمان 40 درصد، آمریکای شمالی و ژاپن 34 درصد و در یونان 96 درصد آن در بازنشستگی زود هنگام است، چیزی که همواره بدون شک یک مشوق همگانی برای درخواست های فراوان بازنشستگی زودهنگام بوده است.

تعداد معلمان یونان به نسبت جمعیت آن، چهار برابر فنلاند که موفق ترین سیستم آموزش و پرورش اروپا را دارد هستند در حالیکه دانش آموزان یونانی دارای کمترین میزان موفیقت تحصیلی در سراسر اتحادیه ی اروپا به حساب می آیند.*
در زمان قاجاریه ، در کنار سفارت حکومت عثمانی در تهران ، مسجد کوچکی وجود داشت.
امام جماعت آن مسجد می گوید: شخص روضه خوانی را دیدم که هر روز صبح به مسجد می آمد و روضه حضرت زهرا (س) را میخواند و به خلیفه دوم و اهل سنت ناسزا میگفت...
و این درحالی بود که افراد سفارت و تبعه آن که سنّی بودند ،
برای نماز به آن مسجد می آمدند.

روزی به او گفتم:
تو به چه دلیل هر روز همین روضه را می خوانی و همان ناسزا را تکرار میکنی؟
مگر روضه دیگری بلد نیستی؟!
او در پاسخ گفت:
بلدم؛ ولی من یک نفر بانی دارم که روزی پنج ریال به من می دهد و می گوید همین روضه را با این کیفیت بخوان.
از او خواستم مشخصات و نشانی بانی را به من بدهد...
فهمیدم که بانی یک کاسب مغازه دار است.

به سراغش رفتم و جریان را از او پرسیدم. او گفت: نه من بانی نیستم
شخصی روزی دو تومان به من می دهد تا در آن مسجد چنین روضه ای خوانده شود.
پنج ریال به آن روضه خوان می دهم و پانزده ریال را خودم برمی دارم.
باز جریان را پیگیری کردم، سرانجام با یازده واسطه!!!! معلوم شد که از طرف سفارت انگلستان روزی ۲۵ تومان برای این روضه خوانی با این کیفیت مخصوص (برای ایجاد تفرقه بین ایران شیعی و حکومت عثمانی سنی) داده میشود که پس از طی مراحل و دست به دست گشتن، پنج ریال برای آن روضه خوان بیچاره می ماند.



📚هزار و یک حکایت اخلاقی
👤محمدحسین محمدی

ومن در این فکر هستم که حدود ۲۰۰ سال پیش انگلستان در چه فکرهایی بوده و ما در کشور عزیزمان چقدر 'دلال' فقط برای یک روضه داشته ایم و حالا...
داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد

ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن
موقع من 9-8 ساله بودم. یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قداّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند»
«آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، می‌توانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد.
یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«می‌توام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می‌فهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.
تقديم به همه ي ادمهاي تاثير گذار زندگي ما.
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست، خام بُدَم، پخته شدم، سوختم.

عبدالحسین نوایی
🔴 وقتی که الاغ شدم

تابستان سال ۱۳۸۹ بود. در حال رانندگی بودم حواسم نبود، یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت هی الاغ حواست کجاست . همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمز ایستاد. چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم . شیشه‌های هر دو تامون پائین بود. یواشکی از کنارچشماش به من نگاه میکرد. منم مستقیم بهش نگاه کردم و گفتم ، آقا میدونستی الاغ ماده هست و خرها، نرهستند. تو باید به من میگفتی خر. دوم اینکه اگه من الاغم، حتما تو هم حضرت سلیمان هستی چون الان داری زبان الاغها رو میفهمی که باهات صحبت میکنم. سوم اینکه اصلا حواسم به تو نبود تو عالم خودم بودم. یک لبخندی زد و سه بار گفت معذرت میخوام.
منم تو ماشین شکلات داشتم براش پرت کردم تو ماشینش. بااشاره اون ،هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد .
این ماجرا میخواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام reactive یعنی واکنش .و کلمه دیگری هست به نام creative یعنی خلاقیت . اگر دقت کنیم با جا به جائی حرف c یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت. یعنی میشد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر میشد به آشتی. هم وقتمون رو میگرفت هم هزینه ساز بود . رئیسم میگفت وقتی آخرش تو کلانتری باهم آشتی میکنیم چرا الان آشتی نکنیم. میلیونها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدن ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحدن. 8سال با عراقی ها جنگ کردیم الان برادر ما شدن. پس:

1- آخر هر جنگی صلحه
2- عاقل کسی است که از تهدید فرصت میسازه ما هر دو تامون عاقل بودیم
3- فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آنها نیست
4- وقتی کسی عصبانیت میکنه یعنی تونسته برتو چیره بشه .
این داستان رو تو هر ترمی واسه دانشجوها تعریف میکنم و کلی باهم، لحظه الاغ شدنم رو میخندیم .
🔷اقتصاد به زبان ساده

🔹درآمد: هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید، برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.

🔹خرج: اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید، بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.

🔹پس انداز: آنچه که بعد از خرج کردن می ماند را پس انداز نکنید، آنچه را که بعد از پس انداز کردن می ماند خرج کنید.

🔹ریسک: هرگز عمق یک رودخانه را با هر دو پا آزمایش نکنید.

🔹سرمایه گذاری: همه تخم مرغ ها را در یک سبد قرار ندهید.

🔹انتظارات: صداقت هدیه بسیار ارزشمندی است، آن را از انسانهای کم ارزش انتظار نداشته باشید.
اسطوره تاریخ کنکور ایران


سال ۱۳۸۸ سازمان سنجش یک داوطلب را مجبور کرد دوباره کنکور بدهد. معدل این داوطلب ۱۱/۳۰بود. از یک منطقه دور افتاده از یک خانواده با ده فرزند. پدر کارگر ساختمانی. ظاهرا پسر بهمن ماه از خدمت سربازی برگشته بود و فقط حدود ۵ ماه فرصت برای مطالعه داشت.

اتفاق عجیبی افتاده بود....سازمان سنجش مشکوک به تقلب این فرد بود. آزمون دوم در شرایط ویژه ای برگزار شد بدون هیچ سر و صدای رسانه ای.... این بار پسر همه درس ها را ۱۰۰٪زد.
نام پسر این داستان واقعی رستگار رحمانی تنها بود, رتبه یک کشور در رشته تجربی رتبه یک کشور در زبان رتبه ۴۴کشور در رشته هنر.
اولین باری که از او پرسیدند چرا موفق به کسب این رتبه شد پاسخش این بود:
(( برای تغییر زندگی چاره دیگه ای نداشتم))
شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود, قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود, افتاد. بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد, قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود, آن شب, بر سر سفره شام, به پدرش گفت که میخواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد, بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفت:فردا برو بخرش
شیرین تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و میرقصید و زیباترین دختر دنیا شده بود.
فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت, مادر تا کفش نارنجی را دید اخمهایش را درهم کشید و گفت:دخترم تو دیگه بزرگ شدی برای تو زشته
و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه ای خرید, آن شب شیرین خواب دید, همان کفش نارنجی را پوشیده با یک دامن بلند مشکی و هر چقدر دامن را بالا نگه میدارد. کفشهایش معلوم نمی شود. شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود, با نامزدش به خرید رفته بودند, کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود, دل شیرین برایش پر کشید, به مهرداد گفت:چه کفش قشنگی اینو بخریم؟ مهرداد خنده ای کرد و گفت:خیلی رنگش جلفه, برای یه خانم متاهل زشته. فقط لبهای شیرین, خندید. دو سال بعد پسرش به دنیا آمد.
بیست و هفت سال به سرعت گذشت, دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با مهرداد در حال قدم زدن بودند, برای هزارمین بار, کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه, دل شیرین را برد. به مهرداد گفت:بریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. مهرداد اخمی کرد و گفت: با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!! این بار حتی لبهای شرین هم نتوانست بخندد.
بیست سال دیگر هم گذشت, شیرین در تمام جشن تولدهای نوه اش, که دختری زیبا, شبیه به خودش بود, بعلاوه کادو یک کفش نارنجی هم میخرید. این را تمام فامیل میدانستند و هر کس علتش را می پرسید شیرین میخندید و می گفت:کفش نارنجی شانس میاره. آن شب, در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه اش, در میان کادوها, یک کفش نارنجی دیگر هم بود, پسرش در حالیکه کفشها را جلوی پای شیرین گذاشت, گفت:مامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره.
بالاخره شیرین در سن هفتاد سالگی, کفش نارنجی پوشید, دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمیداد, در یک آن, به سن دوازده سالگی برگشت, پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد, نوه اش, او را بوسید و گفت:مامان بزرگ چقدر به پات میاد.
شیرین آن شب خواب دید که جوان شده کفشهای نارنجی اش را پوشیده و در عروسی نوه اش میرقصد.
وقتی از خواب بیدار شد و کفشهای نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفت:امروز برای خودم یک دامن نارنجی میخرم.

آدم ها نمی توانند چیزی را که از ته دل می خواهند فراموش کنند
‏حاضرم یه بند انگشتم قطع شه ولی بعد نیم ساعت سرمو نیارم بالا ببینم کیبورد روی انگلیسی بوده و من فارسی مینوشتم
🔹37 ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ
ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﺮﺍﻥ
ﻛﺸﻮﺭﺷﺎن ﺭﺍ
ﺑﺎ ﺳﻮﺋﯿﺲ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻧﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ می دﻳﺪﻧﺪ
ﻛﻪ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺳﻮﺋﯿﺲ ﻧﻴﺴﺖ ﻧﺎﺭﺍﺿﻰ ﺑﻮﺩﻧﺪ،



25 ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ
ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﺮﺍﻥ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ
ﭼﺮﺍ، ﻛﺸﻮﺭﺷﺎﻥ
ﺍﺯ ﻛﺮﻩ ﺟﻨﻮﺑﻰ ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ!



15 ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ
ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﺮﺍﻥ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻧﺎﺭﺍﺿﻰ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ
ﭼﺮﺍ ﻛﺸﻮﺭﻫﺎﻳﻰ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺗﺮﻛﻴﻪ ﻭﻣﺎﻟﺰﻯ
ﺍﺯ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺟﻠﻮ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ؟!



5 ﺳﺎﻝ ﭘﻴﺶ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ
ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ
ﭼﺮﺍ ﺍﻳﺮﺍﻥ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻧﻈﺮ،
ﺑﻪ ﻭﻳﮋﻩ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺍﺧﻼﻗﻰ، ﺳﻘﻮﻁ ﻛﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟!
ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ
ﺑﺎ ﺷﮕﻔﺘﻰ ﺑﺴﻴﺎﺭ می ﺒﻴﻨﻴﻢ ﻛﻪ
ﺑﺴﻴﺎﺭﻯ ﺍﺯ ﺍﻳﺮﺍﻧﻴﺎﻥ
ﺍﺯ ﻭﺿﻌﻴﺖ ﻛﻨﻮﻧﻰ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﺸﻨﻮﺩﻧﺪ
و خدا را شاکرند
که مثل عراق و سوریه نیستند!
ﺁﻧﻬﺎ كشورشان را
ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ
ﻧﻪ ﺑﺎ ﺳﻮﺋﯿﺲ و کره،
ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎ ﮔﺮﻭﻫﻬﺎﻯ ﺗﺮﻭﺭﻳﺴﺘﻰ
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺩﺍﻋﺶ ﻭ ﺍﻟﻘﺎﻋﺪﻩ ﻭ ﻃﺎﻟﺒﺎﻥ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ می ﻜﻨﻨﺪ
ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ
ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺿﺎﻳﺖ ﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺧﺎﺻﻰ ﻣﻴﻜﻨﻨﺪ!



ﺍﯾﻦ "ﺩﮔﺮﺩﯾﺴﯽ"
ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻫﻤﺎﻥ ﻗﻮﺭﺑﺎﻏﻪﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﺍﮔﺮ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺟﻮﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺷﻮﺩ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ می جهد ...
ﻭﻟﯽ ﺍﮔﺮ ﺁﺏ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﻢ ﮔﺮﻡ ﮐﻨﻨﺪ،
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺁﺏ ﺑﺠﻮﺵ ﺁﯾﺪ،
ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻗﻮﺭﺑﺎﻏﻪ ﭘﺨﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺭﻧﺞ ﺁﻭﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺣﺲ ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﻭﻟﯽ ﺗﻮﺍﻥ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺟﻬﯿﺪﻥ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺟﻮﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻭ ﺑﺎ ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﺗﺒﺎﻫﯽ
ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﺧﻮﯾﺶ ﻣﯽﻧﺸﯿﻨﺪ..!
📚 "آدمها" هم مثل "اشکال هندسی" هستند:

بعضیها همیشه با همه "موازی" هستند وکاری باهیچ کسی ندارند!

بعضیها "متقاطعند" همه را قطع میکنند سوهان اعصاب، همیشه رو مخ آدمهاهستند!

بعضیها "نقطه اند" کوچکند وقد خودشان حرف میزنند!

بعضیها "پاره خطند" اول و آخرشون معلوم نیست کجاست؟!

بعضیها "دایره اند" با همه کنار می آیند همه هم دوسشان دارند،موج مثبت میدهند!

بعضیها "مثلثند" هر جور نگاهشان کنی تند وتیز و رک هستند مثل تابلو خطر میمانند!

بعضیها "مربعند" چارچوب دارند منظم وخشکند!

بعضیها هم "خط خطیند" مثل مایعات به شکل ظرفشون درمیان یه بار خط ،یه بار تیز، یه بار خشک گاهی هم صمیمی

زندگیتون پر از دوستای "" دایره صفت
فضانوردان آمریکایی مستقر در ایستگاه فضایی بین المللی چگونه در انتخابات شرکت می کنند؟
فضانوردان با سرعتی معادل ۱۷۰۰۰ مایل در ساعت به دور زمین می چرخند و احتمالا منتظر نماندن در صفهای طولانی رای روی زمین می تواند در روز انتخابات از امتیازات ویژه ی در ماموریت فضایی بسر بردن باشد اما حق رای دادن برای شهروندان آمریکایی آنقدر حائز اهمیت است که در سال ۱۹۹۷ لایحه ای توسط قانونگذاران ایالت تگزاس تصویب شد که به موجب آن باید تمهیداتی برای فضانوردان – که اغلب آنها ساکن تگزاس می باشند – در نظر گرفته شود تا بتوانند در انتخابات شرکت کنند. برای فضانوردان، فرایند شرکت در انتخابات یک سال پیش از پرواز آنها اغاز می شود. فضانوردان باید تصمیم بگیرند که در طول اقامتشان در فضا می خواهند در کدام انتخابات (محلی، ایالتی، فدرال) شرکت کنند. سپس شش ماه پیش از انتخابات، فضانوردان فرم استاندارد ثبت نام برای انتخابات و درخواست برگه رای غیابی را دریافت می کنند.
امسال نیز "شین کیمبرو" تنها فضانورد آمریکایی که در حال حاضر بیرون از کره زمین بسر می برد، رای خود را از طریق فرایندی الکترونیکی، امن و محرمانه به زمین ارسال کرد. به گفته ناسا، فضانورد آمریکایی "کیت رابینز" که هفته پیش به زمین بازگشت نیز از فضا رای خود را برای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ارسال کرده بود.
ویولونیست در متروی تهران
یکی از صبح‌های سرد دی ماه سال 1390،مردی در متروی تهران، ویولن می نواخت.
او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند.
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.
۴ دقیقه بعد: ویولونیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.
۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.
۱۰ دقیقه بعد: پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید.
چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.
۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بی‌توقف می‌نواخت.
تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.
بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند.
ویولینست، در مجموع 14500 تومان کاسب شد.
یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد.
هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.
بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «سَیّد محمّد شریفی» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا.
او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳۵ میلیون تومان می‌ارزید، نواخته بود.
تنها دو روز قبل، سَیّد محمّد شریفی در برج میلاد کنسرتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش 100 هزار تومان بود.
این یک داستان واقعی است.
روزنامۀ همشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سَیّد محمّد شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم
چرا تا بهایی نپردازیم از چیزی لذت نمیبریم؟
وقتی به دستفروش فقیری می رسیم
که جنس خود را به نصف قیمت می فروشد،
با کلی چانه زدن او را شکست داده
و اجناسش را به قیمت ناچیزی می خریم!

مدتی بعد به کافی شاپ لوکس و زیبای
شخص ثروتمندی می رویم و یک فنجان قهوه
را ده برابر قیمت واقعی اش سفارش میدهیم
و موقع رفتن، مبلغی اضافه روی میز میگذاریم
و از این کار شادمانیم!

شادمانیم که فقیران را فقیرتر میکنیم
و ثروتمندان را غنی تر...!
🍃🍃🍃🍃

📝در زمان موسي خشكسالي پيش آمد. آهوان در دشت، خدمت موسي رسيدند كه ما از تشنگي تلف مي شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن. موسي به درگاه الهي شتافت و داستان آهوان را نقل نمود .خداوند فرمود: موعد آن نرسيده است. موسي هم براي آهوان جواب رد آورد. تا اينكه يكي از آهوان داوطلب شد كه براي صحبت ومناجات بالاي كوه طور رود. به دوستان خود گفت: اگر من جست و خیز کنان پایین آمدم بدانيد كه باران مي آيد وگرنه اميدي نيست. آهو به بالاي كوه رفت و حضرت حق به او هم جواب رد داد. اما در راه برگشت وقتي به چشمان منتظر دوستانش نگاه كرد ناراحت شد ، شروع به جست و خیز کرد و با خود گفت: دوستانم را خوشحال مي كنم و توكل مي نمایم. تا پایین رفتن از کوه هنوز امید هست.
تا آهو به پائين كوه رسيد باران شروع به باريدن كرد!...
موسي معترض پروردگار شد. خداوند به او فرمود: همان پاسخ تو را آهو نیز دریافت کرد با این تفاوت که آهو دوباره با توکل حرکت کرد و اين پاداش توكل او بود..
وصیتنامم😢



من ازشب اول قبر میترسم منو شب دوم خاک کنید😅😅😅

به جای کافور حشره کش بزنید تامورچه ها منو نخورند😜😜😜



یه کفن دست دوم تنم کنید تافکر کنند ازمن سوال کردند قبلا👍👍👍

به یارانه هام دست نزنید برمیگردم
اگر رسیدن پنج شنبه و جمعه شما رو هیجان زده نمی‌کنه باید دوستاتو عوض کنی.
اگر برای روز شنبه انگیزه‌ای نداری باید شغلت رو عوض کنی.
اگر بی‌صبرانه منتظر روز شنبه هستی تا بری سر کار باید همسرت رو عوض کنی...😄
تا حالا شکار رفتی؟
من می رفتم،ولی دیگه نمیرم!
آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود،خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم، من شلیک کردم بهش، درست زدم به پایش!
وقتی بالای سرش رسیدم هنوز جون داشت، چشم هاش داشت التماس می کرد، نفس می کشید، زیباییش من رو تسخیر کرده بود، حس کردم که اون گوزن می تونه دوست خوبی واسم باشه، می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسش درست کنم...
خوب که فکر کردم با خودم گفتم که اون گوزن واسه همیشه لنگ می زنه و وقتی من رو می بینه یاد بلایی میفته که سرش آوردم!
از التماس چشم هاش فهمیدم بهترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم...
تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی!

👤روزبه معین