پدرجان! اگر پسر شما گناهکار است باید پدرش را در بیاورند، چرا در گوشش قرآن می خوانی و او را بیگناه جلوه می دهی؟ اگر بیگناه است بیخود سکوت می کنید و چیزی نمی گویید و بی گناهی اش را اثبات نمی کنید.
همگی در منطقه نیاوران دور هم جمع شده اید، بچه هایتان را هم فرستاده اید آن ور، خودتان هم آخر عمرتان را با هوای شمیرانات میگذرانید. حالا اگر فرصتی هم برای اصلاح پیش آمد که آمد اگر هم نیامد طوری نیست به هر حال اصلاحات یک پروسه ی طولانی مدت است!
فقط یک سوال اساسی باقی می ماند و آن اینکه؛ من یک روزنامه نگار و طنزنویس هستم که دو ماه پیش شغلم را از من گرفتند و الان 12 هزار تومن بیشتر برایم باقی نمانده. آقایان موسوی لاری، ابطحی و عبدالله نوری که سال های سال است از کار بیکار شده اند از کجا در می آورند می خورند؟
هزینه زندگی همه این عزیزان با آقای مرعشی است؟!
من از هر سَمتی وارد این موضوع می شوم به این نتیجه می رسم که ما تقریباً گیر آورده شده ایم.
من فرض را بر این می گیرم که همه ی این چیزهایی که گفتم غیرکارشناسی و غیرعلمی است. اما لطفاً یک لحظه بی خیال تئوری گفتمان اصلاحات شوید و یک سوال من را پاسخ دهید:
برنامه ی دقیق عملیاتی شما برای اصلاحات در آینده به طور مصداقی چیست؟
همگی در منطقه نیاوران دور هم جمع شده اید، بچه هایتان را هم فرستاده اید آن ور، خودتان هم آخر عمرتان را با هوای شمیرانات میگذرانید. حالا اگر فرصتی هم برای اصلاح پیش آمد که آمد اگر هم نیامد طوری نیست به هر حال اصلاحات یک پروسه ی طولانی مدت است!
فقط یک سوال اساسی باقی می ماند و آن اینکه؛ من یک روزنامه نگار و طنزنویس هستم که دو ماه پیش شغلم را از من گرفتند و الان 12 هزار تومن بیشتر برایم باقی نمانده. آقایان موسوی لاری، ابطحی و عبدالله نوری که سال های سال است از کار بیکار شده اند از کجا در می آورند می خورند؟
هزینه زندگی همه این عزیزان با آقای مرعشی است؟!
من از هر سَمتی وارد این موضوع می شوم به این نتیجه می رسم که ما تقریباً گیر آورده شده ایم.
من فرض را بر این می گیرم که همه ی این چیزهایی که گفتم غیرکارشناسی و غیرعلمی است. اما لطفاً یک لحظه بی خیال تئوری گفتمان اصلاحات شوید و یک سوال من را پاسخ دهید:
برنامه ی دقیق عملیاتی شما برای اصلاحات در آینده به طور مصداقی چیست؟
وقتی دنیا به فکر تسخیر فضــــــــــــا بود،
ما به این میاندیشیدیم که
انگشتر عقیق در کدام انگشت، ثواب بیشتری دارد...
این جغرافیا نیست که جهان سومی بودن را تعیین میکند....!!!
آدمها هستند که آن را میسازند!
جهان سوم جا نیست، شخص است.
جهان سوم منم،
جهان سوم تویی،
جهان سوم طرز تفکر ماست،
نه آن مرزهایی که داخلش زندگی میکنیم!
جهان سوم جاییست که درآمد یک دعانویس
از یک برنامه نویس بیشتر است.
جهان سوم جاییست که مردمش جهان سومی فکر میکنند
جاییکه میزان خرید یکسال کتاب برابر با یک روز لوازم آرایش است
جهان سوم جاییست که در آن مردم به ظاهر خود بیشتر از شعور اهمیت میدهند.
جهان سوم جایی است که بسیاری از مردمانش با يک "استخاره" هدف تعيين ميکنند!
و با يک "عطسه" از هدف خود دست ميکشند!
اینجا ایران است...
ملتی طلسم شده!
مغز بر باد رفته، که تا کربلا پای پیاده راه میروند!
اما از روی پل عابر پیاده رد نمیشوند...
ما به این میاندیشیدیم که
انگشتر عقیق در کدام انگشت، ثواب بیشتری دارد...
این جغرافیا نیست که جهان سومی بودن را تعیین میکند....!!!
آدمها هستند که آن را میسازند!
جهان سوم جا نیست، شخص است.
جهان سوم منم،
جهان سوم تویی،
جهان سوم طرز تفکر ماست،
نه آن مرزهایی که داخلش زندگی میکنیم!
جهان سوم جاییست که درآمد یک دعانویس
از یک برنامه نویس بیشتر است.
جهان سوم جاییست که مردمش جهان سومی فکر میکنند
جاییکه میزان خرید یکسال کتاب برابر با یک روز لوازم آرایش است
جهان سوم جاییست که در آن مردم به ظاهر خود بیشتر از شعور اهمیت میدهند.
جهان سوم جایی است که بسیاری از مردمانش با يک "استخاره" هدف تعيين ميکنند!
و با يک "عطسه" از هدف خود دست ميکشند!
اینجا ایران است...
ملتی طلسم شده!
مغز بر باد رفته، که تا کربلا پای پیاده راه میروند!
اما از روی پل عابر پیاده رد نمیشوند...
خودروسازان کشورمان هر چند در دورههای زمانی مشخص، از حمایتهای بیدریغ دولت برخوردار بودند؛ اما در سالهایی نیز مجبور به پیروی از برنامههایی شدند که دولت به آنها دیکته میکرد. بهعنوان مثال احداث سایت تولید خودرو در برخی کشورها هیچ گاه سودده و اقتصادی نبود و تنها بر اساس برنامهریزی دولت در برخی کشورهای دوست صورت گرفت. بر این اساس اگرچه دولت از خودروسازان حمایتهای مالی و تعرفهای میکرد، اما در برخی مواقع تولیدکنندگان را مجبور به سرمایهگذاری در اموری میکرد که ضرر و زیان آن برای خودروسازان قطعی و واضح بهنظر میرسید.
در این زمینه میتوان به سرمایهگذاری تولیدکنندگان در کشورهایی همچون ونزوئلا، سوریه، بلاروس، سنگال، مصر و جمهوری آذربایجان اشاره کرد، سرمایهگذاری که در اغلب موارد جز انباشت ضرر و زیان، رهاورد دیگری برای خودروسازان کشورمان نداشت. در همین حین حتی برخی از این کشورها نسبت به پرداخت بدهی خود به خودروسازان کوتاهی کردند. در هر صورت دولت در هیچ دورهای حاضر به جبران ضرر و زیان خودروسازان در این زمینه نشد هر چند که ظاهرا این روزها باز هم مشوق تولیدکنندگان کشورمان برای همکاری با کشورهای همسایه شده است.در این بین طبق اخبار رسیده، تولید خودروهای ایرانی در برخی کشورها قرار است با سرمایهگذاری طرف خارجی صورت بگیرد و خودروسازان کشورمان قراراست که تنها به انتقال تکنولوژی و قطعات بپردازند این در شرایطی است که با وضعیت موجود بهنظر میرسد که درصورت بدعهدی این کشورها، خودروسازان داخلی کمتر با ضرر و زیان مواجه شوند.
منبع : دنیای اقتصاد
در این زمینه میتوان به سرمایهگذاری تولیدکنندگان در کشورهایی همچون ونزوئلا، سوریه، بلاروس، سنگال، مصر و جمهوری آذربایجان اشاره کرد، سرمایهگذاری که در اغلب موارد جز انباشت ضرر و زیان، رهاورد دیگری برای خودروسازان کشورمان نداشت. در همین حین حتی برخی از این کشورها نسبت به پرداخت بدهی خود به خودروسازان کوتاهی کردند. در هر صورت دولت در هیچ دورهای حاضر به جبران ضرر و زیان خودروسازان در این زمینه نشد هر چند که ظاهرا این روزها باز هم مشوق تولیدکنندگان کشورمان برای همکاری با کشورهای همسایه شده است.در این بین طبق اخبار رسیده، تولید خودروهای ایرانی در برخی کشورها قرار است با سرمایهگذاری طرف خارجی صورت بگیرد و خودروسازان کشورمان قراراست که تنها به انتقال تکنولوژی و قطعات بپردازند این در شرایطی است که با وضعیت موجود بهنظر میرسد که درصورت بدعهدی این کشورها، خودروسازان داخلی کمتر با ضرر و زیان مواجه شوند.
منبع : دنیای اقتصاد
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﻨﺪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭﺗﻮﻥ ﺑﺬﺍﺭﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ
.
.
.
.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮐﺎﺭ ی انجام بدید
ﮐﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﮐﺎﺭ ﻧﮑﺮﺩﻧﺘﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﺑدن
.
.
.
.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﮐﺎﺭ ی انجام بدید
ﮐﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﮐﺎﺭ ﻧﮑﺮﺩﻧﺘﻮﻥ ﺭﻭ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﺑدن
از صفحه جناب محمد بابایی (وبلاگ نویس):
چند وقت پیش شبکههای خبری گزارشی منتشر کردند که حکایت از یک نابرابری بیرحمانه در جهان داشت. یک درصد جهانیان 99 درصد ثروت جهان را دارند. میگویند این نابرابری ماهیت اقتصاد سرمایهداری است. اما گفته میشود که مسکو پایتخت میلیاردرهای جهان است. شهری که اقتصاد آن در دنیای واقعی سرمایهداری نه سر پیاز است و نه ته پیاز.
به راستی ایران و مشخصاً شهر تهران در کجای این نابرابری ایستاده است؟ جواب را باید از اهل فن پرسید. آنها هم اغلب میگویند در این اقتصاد غیرشفاف اظهارنظر دقیق کار دشواری است.
در این نوشته از مشاهدات کاملاً عادی خودم از دارائی طبقات متوسط و ثروت ثروتمند تهران و همینطور از چرخه اقتصاد و سیستم بانکی کشور مثالهائی زدهام که به راحتی برای هر شخص کنجکاوی قابل دسترسی است. اگر روزی پرده برافتد و معلوم شود که بخش بزرگی از آن یک درصدیها در همین تهران ما زندگی میکردهاند، من شخصاً تعجب نخواهم کرد. تا نظر دوستان چه باشد.👇
چند وقت پیش شبکههای خبری گزارشی منتشر کردند که حکایت از یک نابرابری بیرحمانه در جهان داشت. یک درصد جهانیان 99 درصد ثروت جهان را دارند. میگویند این نابرابری ماهیت اقتصاد سرمایهداری است. اما گفته میشود که مسکو پایتخت میلیاردرهای جهان است. شهری که اقتصاد آن در دنیای واقعی سرمایهداری نه سر پیاز است و نه ته پیاز.
به راستی ایران و مشخصاً شهر تهران در کجای این نابرابری ایستاده است؟ جواب را باید از اهل فن پرسید. آنها هم اغلب میگویند در این اقتصاد غیرشفاف اظهارنظر دقیق کار دشواری است.
در این نوشته از مشاهدات کاملاً عادی خودم از دارائی طبقات متوسط و ثروت ثروتمند تهران و همینطور از چرخه اقتصاد و سیستم بانکی کشور مثالهائی زدهام که به راحتی برای هر شخص کنجکاوی قابل دسترسی است. اگر روزی پرده برافتد و معلوم شود که بخش بزرگی از آن یک درصدیها در همین تهران ما زندگی میکردهاند، من شخصاً تعجب نخواهم کرد. تا نظر دوستان چه باشد.👇
خیابان بورلی هیلز لسآنجلس محل زندگی اعیان و اشراف و ستارگان هالیود و موسیقی راک و پاپ است. قیمت خانههای بزرگ این منطقه از دهها میلیون دلار شروع میشود و در مورادی به بیش از صد میلیون دلار میرسد. بسیاری از حانههای بینهایت مجلل و بسیار بزرگ و بعضاً با هزاران متر زمین تورنتو زیر پنجاه میلیون دلار قیمت دارد. دو طرف تنگه بسفر در استانبول از زیباترین مناطق جهان است که چشمانداز بسیار دلبرائی هم دارد. کاخهای زیادی در اطراف تنگه ساخته شده که از جمله گرانترین خانههای جهان است و بعضاً دهها میلیون دلار قیمت دارند.
اما هیچکدام از این ارقام برای ثروتمندان و ویلاداران تهران عدد شگفتانگیزی نیست. در خیابان عسلک لواسان قیمت ویلا و زمین سر به آسمان میساید و بینالمللیترین شهرهای جهان در مقابل این منطقه به غایت بومی حرفی برای گفتن ندارد.
اما هیچکدام از این ارقام برای ثروتمندان و ویلاداران تهران عدد شگفتانگیزی نیست. در خیابان عسلک لواسان قیمت ویلا و زمین سر به آسمان میساید و بینالمللیترین شهرهای جهان در مقابل این منطقه به غایت بومی حرفی برای گفتن ندارد.
🔴 علی دایی: تبلیغ خیارشور که نیست ؛ زیاد پخشش نکنید!
........................................
علی دایی را اینروزها روی بیلبوردهای شهر و در تبلیغات تلویزیونی میبینید. او بیشک بیزنسمنترین چهره ورزش یا حتی اصلا سلبریتی ایران است. بالاتر از همه هنرپیشهها، چهرههای اجتماعی و ورزشیها.
* او حالا یک بیزنسمن موفق است. خیلی موفقتر از یک مربی فوتبال. علی دایی که روزگاری رفته بود به شریف که یک مهندس معمولی شریف شود، سر از فوتبال در آورد و حالا یک مولتیمیلیاردر است.
🔸برند دایی در مسکن
* حتما شده به گوشه و کنار ایران بروید و در مناطق خیلی شیک بشنوید فلان ملک برای علی دایی است. دایی اسمش برند شده بود. مثلا او از طالقان تا شمال و کیش ، املاکی دارد که همه را خیلی پایینتر از قیمت واقعیشان خریده است
* یکی از دوستانش میگوید:«علی کلی ملک دارد که آنها را خیلی پایینتر از قیمت واقعی و به اصرار مالکینشان خریده است. چون مالکان میدانند وقتی علی جایی ملکی داشته باشد. ارزش کل آن محل بالا میرود. مثلا ملک متری 10 میلیون تومانی را به علی میدهند 2 میلیون و نام علی باعث میشود باقیاش را متری 15 میلیون تومان بفروشند.»
* ویلاهای دایی در منطقه چیلک شمال یا واحدهای تجاری و مسکونیاش در جزیره کیش را از این دست سرمایهگذاریها میدانند. حتی مثلا او در خیلی از مجتمعهای تجاری بزرگ و جدید در تهران، اولین فروشگاهها را افتتاح میکند. از مدرن الهیه تا الماس ارتش یا ارگ تهران و کلی جای دیگر.
🔸مونوپل برندهای معتبر پوشاک ورزشی!
* برندهای رسمی آدیداس، نایکی، ریبوک، لوتو و ... اصلا بهترینهای پوشاک ورزشی دنیا، هرچه هستند و به ایران میآیند ، قبل از همه نمایندگی اولشان میرسد به علی دایی.
* الان دایی آدیداس را از نمایندگی ادیباسپورت گرفته و فروشگاه معروف منیریهاش شده نمایندگی آدیداس. در فروشگاه یوسفآباد ریبوک و لوتو دارد. در ارگ تجریش انحصارا ریبوک کار میکند و به تازگی در الماس بزرگراه ارتش نمایندگی نایکی راه انداخته است.
🔸علی دایی و برند غذا!
* اینکه علی دایی چقدر از غذا سر در میآورد را تقریبا همه موافقند میشود دربارهاش گفت هیچ. او اما صاحب یک برند است. برند غذایی فرانسوی در ایران. کجا؟ یک طبقه کامل از ارگ تجاری تجریش. یکی از دوستانش برند غذایی avenue را وارد کرده و با آن تجارت میکند.
🔸تجارت سنگهای زینتی
* آنهایی که علی دایی را میشناسند،میدانند علاقهای ویژه به سنگهای قیمتی دارد. گالری جواهر همسرش در مجتمع مدرن الهیه ، اولین نمایش رسمی از حضور برند دایی در تجارت جواهرات و سنگهای قیمتی است. او بزودی شعبه دوم این تجارتش را در مجتمع الماس کریمخان هم افتتاح میکند.
🔸روی بیلبوردها
* علی دایی حالا به خیابانها آمده است. او با الماس کریمخان از بیزنس جدیدش رونمایی کرده است. یکی از دوستان دایی این پروژه ساخته شده توسط شهرداری را که هزاران میلیارد ارزش دارد، به جای طلبش برداشته و از دایی خواسته تا شریکش باشد در راه نقد کردن این سرمایه. دایی حالا بخشی از این پروژه را در اختیار دارد.
* او برای این پروژه وارد پروسهای شده است که حالا برایش از نامش در تبلیغات بیلبوردی هزینه میکند.
* دایی که حالا در پنتهاوس گرانقیمتش در یکی از برج های معروف تهران زندگی میکند، بهتر از هر فوتبالیست و سلبریتی دیگری توانسته از نامش پول بسازد. او که به درستی میداند، برند نام دایی ، برند تولید خیارشور نیست و میداند چطور نقدش کند.
* چندی قبل وقتی قرار به پخش تیزرهایش از تلویزیون شد به مشاوران تبلیغاتی اش تاکید کرده بود این تصاویر بیشتر از روزی یک بار در بهترین تایم پخش تلویزیونی روی آنتن نرود و گفته بود:«این تبلیغ، تبلیغ خیارشور نیست که زیاد پخش شود!»
........................................
علی دایی را اینروزها روی بیلبوردهای شهر و در تبلیغات تلویزیونی میبینید. او بیشک بیزنسمنترین چهره ورزش یا حتی اصلا سلبریتی ایران است. بالاتر از همه هنرپیشهها، چهرههای اجتماعی و ورزشیها.
* او حالا یک بیزنسمن موفق است. خیلی موفقتر از یک مربی فوتبال. علی دایی که روزگاری رفته بود به شریف که یک مهندس معمولی شریف شود، سر از فوتبال در آورد و حالا یک مولتیمیلیاردر است.
🔸برند دایی در مسکن
* حتما شده به گوشه و کنار ایران بروید و در مناطق خیلی شیک بشنوید فلان ملک برای علی دایی است. دایی اسمش برند شده بود. مثلا او از طالقان تا شمال و کیش ، املاکی دارد که همه را خیلی پایینتر از قیمت واقعیشان خریده است
* یکی از دوستانش میگوید:«علی کلی ملک دارد که آنها را خیلی پایینتر از قیمت واقعی و به اصرار مالکینشان خریده است. چون مالکان میدانند وقتی علی جایی ملکی داشته باشد. ارزش کل آن محل بالا میرود. مثلا ملک متری 10 میلیون تومانی را به علی میدهند 2 میلیون و نام علی باعث میشود باقیاش را متری 15 میلیون تومان بفروشند.»
* ویلاهای دایی در منطقه چیلک شمال یا واحدهای تجاری و مسکونیاش در جزیره کیش را از این دست سرمایهگذاریها میدانند. حتی مثلا او در خیلی از مجتمعهای تجاری بزرگ و جدید در تهران، اولین فروشگاهها را افتتاح میکند. از مدرن الهیه تا الماس ارتش یا ارگ تهران و کلی جای دیگر.
🔸مونوپل برندهای معتبر پوشاک ورزشی!
* برندهای رسمی آدیداس، نایکی، ریبوک، لوتو و ... اصلا بهترینهای پوشاک ورزشی دنیا، هرچه هستند و به ایران میآیند ، قبل از همه نمایندگی اولشان میرسد به علی دایی.
* الان دایی آدیداس را از نمایندگی ادیباسپورت گرفته و فروشگاه معروف منیریهاش شده نمایندگی آدیداس. در فروشگاه یوسفآباد ریبوک و لوتو دارد. در ارگ تجریش انحصارا ریبوک کار میکند و به تازگی در الماس بزرگراه ارتش نمایندگی نایکی راه انداخته است.
🔸علی دایی و برند غذا!
* اینکه علی دایی چقدر از غذا سر در میآورد را تقریبا همه موافقند میشود دربارهاش گفت هیچ. او اما صاحب یک برند است. برند غذایی فرانسوی در ایران. کجا؟ یک طبقه کامل از ارگ تجاری تجریش. یکی از دوستانش برند غذایی avenue را وارد کرده و با آن تجارت میکند.
🔸تجارت سنگهای زینتی
* آنهایی که علی دایی را میشناسند،میدانند علاقهای ویژه به سنگهای قیمتی دارد. گالری جواهر همسرش در مجتمع مدرن الهیه ، اولین نمایش رسمی از حضور برند دایی در تجارت جواهرات و سنگهای قیمتی است. او بزودی شعبه دوم این تجارتش را در مجتمع الماس کریمخان هم افتتاح میکند.
🔸روی بیلبوردها
* علی دایی حالا به خیابانها آمده است. او با الماس کریمخان از بیزنس جدیدش رونمایی کرده است. یکی از دوستان دایی این پروژه ساخته شده توسط شهرداری را که هزاران میلیارد ارزش دارد، به جای طلبش برداشته و از دایی خواسته تا شریکش باشد در راه نقد کردن این سرمایه. دایی حالا بخشی از این پروژه را در اختیار دارد.
* او برای این پروژه وارد پروسهای شده است که حالا برایش از نامش در تبلیغات بیلبوردی هزینه میکند.
* دایی که حالا در پنتهاوس گرانقیمتش در یکی از برج های معروف تهران زندگی میکند، بهتر از هر فوتبالیست و سلبریتی دیگری توانسته از نامش پول بسازد. او که به درستی میداند، برند نام دایی ، برند تولید خیارشور نیست و میداند چطور نقدش کند.
* چندی قبل وقتی قرار به پخش تیزرهایش از تلویزیون شد به مشاوران تبلیغاتی اش تاکید کرده بود این تصاویر بیشتر از روزی یک بار در بهترین تایم پخش تلویزیونی روی آنتن نرود و گفته بود:«این تبلیغ، تبلیغ خیارشور نیست که زیاد پخش شود!»
آقامحمدخان قاجار به علت افراط در خوردن دچار بیماری معده شد. طبیب آوردند. و طبیب با توجه به امکانات آن زمان اماله (تنقیه) تجویز کرد. اماله وسیله ای به شکل قیف است که انتهایی دراز دارد و نوک آن کج میباشد مایعات روان کننده به وسیله آن از پایین به روده بیمار وارد می گردد آقامحمدخان که فردی متعصب بود و اماله را باعث تحقیر و توهین به خود می پنداشت فریاد زد: چه کسی را اماله کنند
حکیم ترسید و گفت: هیچ قربان گفتم بنده را اماله کنند تا شما خوب شوید.
آقامحمدخان بدون تفکر و شاید از روی عصبانیت دستور به اماله حکیم داد.
در همین زمان درد معده شاه قاجار نیز فرو کش کرد. شاه این را به فال نیک گرفت و از آن به بعد هر گاه آقا محمدخان مریض می شد دستور می داد طبیب را دراز کنند و طبیب بی چاره مجبور بود در حضور شاه اماله شود.
مملکت ما هم امروز همینطور اداره میشود.
هر گاه فسادی برملا میشود، دستور می رسد که افشاکننده را دراز کنند و اماله نمایند تا فساد از مملکت رخت بربندد.
به حول و قوه الهی هر روز موارد فساد در مملکت کمتر میشود. همینطور پیش برویم نه خبرنگار سالمی باقی میماند، نه فسادی!
حکیم ترسید و گفت: هیچ قربان گفتم بنده را اماله کنند تا شما خوب شوید.
آقامحمدخان بدون تفکر و شاید از روی عصبانیت دستور به اماله حکیم داد.
در همین زمان درد معده شاه قاجار نیز فرو کش کرد. شاه این را به فال نیک گرفت و از آن به بعد هر گاه آقا محمدخان مریض می شد دستور می داد طبیب را دراز کنند و طبیب بی چاره مجبور بود در حضور شاه اماله شود.
مملکت ما هم امروز همینطور اداره میشود.
هر گاه فسادی برملا میشود، دستور می رسد که افشاکننده را دراز کنند و اماله نمایند تا فساد از مملکت رخت بربندد.
به حول و قوه الهی هر روز موارد فساد در مملکت کمتر میشود. همینطور پیش برویم نه خبرنگار سالمی باقی میماند، نه فسادی!
لغت نامه ی مهندسین در مقابل کارفرمایان !!
1- این بستگى دارد به ……
یعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!
۲- این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى فهمیده شد.
یعنى: این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!
۳- نحوه عمل دستگاه بسیار جالب است.
یعنى: دستگاه کار مى کند و این براى ما تعجب انگیز است!
۴- کاملا انجام شده
یعنى: راجع به ۱۰ درصد کار تنها برنامه ریزى شده !
۵- ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقا دهیم.
یعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع کرده ایم!
۶- پروژه بدلیل بعضى مشکلات دیده نشده، کمى از برنامه ریزى عقب است.
یعنى: تاکنون روى پروژه دیگرى کار مى کردیم!
۷- ما پیشگویى مى کنیم…..
یعنى: ۹۰ درصد احتمال خطا مى رود!
۸- این موضوع در مدارک علمى تعریف نشده.
یعنى: تاکنون کسى از اعضا تیم پروژه به این موضوع فکر نکرده است!
۹- پروژه طورى طراحى شده که کاملا سیستم بدون نقص کار مى کند.
یعنى: هرگونه مشکلات بعدى ناشى از عملکرد غلط اپراتورها ست!
۱۰- تمام انتخاب اولیه به کنار گذاشته شد.
یعنى: تنها فردى که این موضوع را مى فهمید از تیم خارج شده است!
۱۱ – کل کوشش ما براى اینست که مشترى راضى شود.
یعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبیم که هر چه که به مشترى بدهیم راضى مى شود!
۱۲- تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده پیش بینى شده است.
یعنى: که تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر در اجراى پروژه را کسى از میان تیم کارفرما پیدا کنیم!
۱۳- روى چند انتخاب بطور همزمان در حال کار هستیم.
یعنى: هنوز تصمیم نگرفته ایم چه کنیم!
۱۴- تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم.
یعنى: فراموشش کنید، الان به اندازه کافى مشکل داریم!
۱۵- حالا ما آماده ایم صحبتهاى شما را بشنویم.
یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت کنید که البته تاثیرى در کارى که ما انجام خواهیم داد ندارد!
۱۶- بعلت اهمیت تئورى و عملى این موضوع……
یعنى: بعلت علاقه من به این موضوع!
۱۷- سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند.
یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى که شما باید بعد از مطالعه به آن برسید، نبوده اند!
۱۸- بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود.
یعنى: بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد!
۱۹- ثابت شده که ….
یعنى: من فکر مى کنم که …..!
۲۰- این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است.
یعنى:از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!
۲۱- در این مورد طبق استاندارد عمل خواهیم کرد.
یعنى: ازجزئیات کار اصلا اطلاع ندارید!
۲۲ – ما شما را میفهمیم.
یعنی: ما خر نیستیم…..
1- این بستگى دارد به ……
یعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!
۲- این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى فهمیده شد.
یعنى: این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!
۳- نحوه عمل دستگاه بسیار جالب است.
یعنى: دستگاه کار مى کند و این براى ما تعجب انگیز است!
۴- کاملا انجام شده
یعنى: راجع به ۱۰ درصد کار تنها برنامه ریزى شده !
۵- ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقا دهیم.
یعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع کرده ایم!
۶- پروژه بدلیل بعضى مشکلات دیده نشده، کمى از برنامه ریزى عقب است.
یعنى: تاکنون روى پروژه دیگرى کار مى کردیم!
۷- ما پیشگویى مى کنیم…..
یعنى: ۹۰ درصد احتمال خطا مى رود!
۸- این موضوع در مدارک علمى تعریف نشده.
یعنى: تاکنون کسى از اعضا تیم پروژه به این موضوع فکر نکرده است!
۹- پروژه طورى طراحى شده که کاملا سیستم بدون نقص کار مى کند.
یعنى: هرگونه مشکلات بعدى ناشى از عملکرد غلط اپراتورها ست!
۱۰- تمام انتخاب اولیه به کنار گذاشته شد.
یعنى: تنها فردى که این موضوع را مى فهمید از تیم خارج شده است!
۱۱ – کل کوشش ما براى اینست که مشترى راضى شود.
یعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبیم که هر چه که به مشترى بدهیم راضى مى شود!
۱۲- تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده پیش بینى شده است.
یعنى: که تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر در اجراى پروژه را کسى از میان تیم کارفرما پیدا کنیم!
۱۳- روى چند انتخاب بطور همزمان در حال کار هستیم.
یعنى: هنوز تصمیم نگرفته ایم چه کنیم!
۱۴- تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم.
یعنى: فراموشش کنید، الان به اندازه کافى مشکل داریم!
۱۵- حالا ما آماده ایم صحبتهاى شما را بشنویم.
یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت کنید که البته تاثیرى در کارى که ما انجام خواهیم داد ندارد!
۱۶- بعلت اهمیت تئورى و عملى این موضوع……
یعنى: بعلت علاقه من به این موضوع!
۱۷- سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند.
یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى که شما باید بعد از مطالعه به آن برسید، نبوده اند!
۱۸- بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود.
یعنى: بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد!
۱۹- ثابت شده که ….
یعنى: من فکر مى کنم که …..!
۲۰- این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است.
یعنى:از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!
۲۱- در این مورد طبق استاندارد عمل خواهیم کرد.
یعنى: ازجزئیات کار اصلا اطلاع ندارید!
۲۲ – ما شما را میفهمیم.
یعنی: ما خر نیستیم…..
امروز بعد از کلی جرو بحث تو خونه و قهرکردن ناهار نخوردم و واسه شام هم مامانم گفت برو تو هیأت عزاداری یه نذری ، چیزی واسه خودت جور کن
خلاصه ما هم با این قیافه اجق وجق رفتیم مسجد محل!! فضا معنوی و تریپ عزا منو دستپاچه کرد و گفتم حاج آقا اینجا افطار میدن؟ یارو با تعجب نگام کرد و گفت:افطار!!
تو یه لحظه همه نگاهها اومد سمتم و صدای صلوات اومد.
حاج آقا گفت ما کجاییم و تو کجا؟ خلاصه آبجوش نباتو یه پرس چلوکباب زعفرانی و نوشابه و سالاد و چای تازه دم و....
حاج آقا به افراد تو مسجد گفت از این برادر باید روزه گرفتن واقعی رو یاد گرفت که محرمش و لب تشنه و گرسنه میگذرونه.
سرتون رو درد نیارم الان صدر مجلس نشستم و پارچه تبرکی بهم میمالن و رو به سمت من سینه میزنن...
10 دقیقه دیگه قراره یه نوزاد بیارن که من تو گوشش اذان و اقامه بخونم!
بغض گلوم رو گرفته...
خلاصه ما هم با این قیافه اجق وجق رفتیم مسجد محل!! فضا معنوی و تریپ عزا منو دستپاچه کرد و گفتم حاج آقا اینجا افطار میدن؟ یارو با تعجب نگام کرد و گفت:افطار!!
تو یه لحظه همه نگاهها اومد سمتم و صدای صلوات اومد.
حاج آقا گفت ما کجاییم و تو کجا؟ خلاصه آبجوش نباتو یه پرس چلوکباب زعفرانی و نوشابه و سالاد و چای تازه دم و....
حاج آقا به افراد تو مسجد گفت از این برادر باید روزه گرفتن واقعی رو یاد گرفت که محرمش و لب تشنه و گرسنه میگذرونه.
سرتون رو درد نیارم الان صدر مجلس نشستم و پارچه تبرکی بهم میمالن و رو به سمت من سینه میزنن...
10 دقیقه دیگه قراره یه نوزاد بیارن که من تو گوشش اذان و اقامه بخونم!
بغض گلوم رو گرفته...
چرا یونان ورشکست شد!
*متن قابل تاملی هست:
"تنبل اروپا"
چرا اروپایی ها نمی خواهند در مورد قضیه یونان کوتاه بیایند ؟
امکان بازنشستگی زودهنگام در سن 50 سالگی و حقوق و مزایای سوسیالیستی مرتبط با آن که فراهم کننده ی درآمد بی زحمتی است که مارکسیست ها در پی آن هستند از عوامل اصلی ورشکستگی کنونی یونان عنوان شده است.
اما چگونه؟
بازرسان اتحادیه ی اروپا در طی تحقیقات خود به نکات جالبی پی بردند که شاید دانستن آنها برای ما نیز خالی از لطف نباشد.
برای نمونه در بیمارستان اونگلیوس آتن چیزی حدود 50 راننده ی رسمی برای اتومبیل های بیمارستان ثبت شده اند و 45 باغبان برای یک محوطه ی چمن کوچک با چهار بته در آن...
یونان بالاترین آمار افراد 110 ساله را در دنیا دارد، افرادی که اغلب سالهاست مرده اند اما خانواده های آنها برای دریافت مستمری آنها مرگشان را اعلام نکرده اند. برخی از خانواده های به همین روش در حال دریافت 4 تا 5 مستمری بازنشستگی هستند که حق آنها نیست.
به عنوان مثال بارزسان به موردی برخوردند که خانواده ی فردی که بیش از 60 سال پیش در سال 1953 از دنیا رفته بود، هنوز حقوق مستمری بازنشستگی او را دریافت می کردند.
بیش از 40 هزار زن شناسایی شدند که تحت این عنوان که دختران مجرد مستخدمین فوت شده ی دولت هستند چیزی حدود 1000 یورو در ماه حقوق می گرفتند. که در سال چیزی حدود 550 میلیون یورو برای دولت هزینه در بر داشت که اکنون و با تحولات انجام شده از این به بعد تا سن 18 سالگی به آنها تعلق خواهد گرفت.
از قوانین جالب دیگری که توسط یکی از دولت های چپگرای یونان در سال 1978 تصویب شد قانونی است که مزایای ویژه ای را برای افراد شاغل در 600 رده ی شغلی تحت عنوان مشاغل آسیب زا و دردآور در نظر می گیرد، به عنوان مثال:
آرایشگرهای به دلیل کار با رنگ مو که می تواند آسیب زا باشد
نوازندگان سازهای بادی به دلیل اینکه دمیدن زیاد می تواند آسیب زا باشد
مجریان تلویزیون تحت این عنوان که کار با میکروفون برای سلامتی ضرر دارد
در میان این همه هزینه های اضافی که سیاست های چپگرایانه به خزانه ی محدود دولت تحمیل می کرده اند وجود موسسات ساختگی و نمایشی مانند انستیتوی حفاظت از دریاچه ی کوپایس را در نظر بگیرید که در سال 1957 و با ثبت 30 کارگر تمام وقت و به جهت جلوگیری از خشک شدن دریاچه ای تاسیس شده است که در سال 1930 خشک شده و حتا اثری از آن دیگر وجود نداشته است اما این انیستیتو تا سال 2010 بودجه دریافت کرده و به کار خود ادامه داده است.
این هزینه ها و امکانات برای مردمی است که 25 درصد آنها در تمام عمر خود حتا یک پنی مالیات نداده اند .
اتوبوس و متروی سوبسیدی و ارزان آتن که اکثر مردم یونان به صورت مجانی از آن استفاده می کنند به تمامی کارکنان خود از نظافت چی ساده تا دیگر کارمندان آن تا 66 هزار یورو در سال حقوق می دهد از راه فروش بیلیط تا 90 میلیون یورو در سال درآمد دارد در حالی که هزینه های آن از 500 میلیون یورو در سال نیز فراتر می رود.
میزان حقوق بازنشستگی افراد در فرانسه 51 درصد حقوق عادی، در آلمان 40 درصد، آمریکای شمالی و ژاپن 34 درصد و در یونان 96 درصد آن در بازنشستگی زود هنگام است، چیزی که همواره بدون شک یک مشوق همگانی برای درخواست های فراوان بازنشستگی زودهنگام بوده است.
تعداد معلمان یونان به نسبت جمعیت آن، چهار برابر فنلاند که موفق ترین سیستم آموزش و پرورش اروپا را دارد هستند در حالیکه دانش آموزان یونانی دارای کمترین میزان موفیقت تحصیلی در سراسر اتحادیه ی اروپا به حساب می آیند.*
*متن قابل تاملی هست:
"تنبل اروپا"
چرا اروپایی ها نمی خواهند در مورد قضیه یونان کوتاه بیایند ؟
امکان بازنشستگی زودهنگام در سن 50 سالگی و حقوق و مزایای سوسیالیستی مرتبط با آن که فراهم کننده ی درآمد بی زحمتی است که مارکسیست ها در پی آن هستند از عوامل اصلی ورشکستگی کنونی یونان عنوان شده است.
اما چگونه؟
بازرسان اتحادیه ی اروپا در طی تحقیقات خود به نکات جالبی پی بردند که شاید دانستن آنها برای ما نیز خالی از لطف نباشد.
برای نمونه در بیمارستان اونگلیوس آتن چیزی حدود 50 راننده ی رسمی برای اتومبیل های بیمارستان ثبت شده اند و 45 باغبان برای یک محوطه ی چمن کوچک با چهار بته در آن...
یونان بالاترین آمار افراد 110 ساله را در دنیا دارد، افرادی که اغلب سالهاست مرده اند اما خانواده های آنها برای دریافت مستمری آنها مرگشان را اعلام نکرده اند. برخی از خانواده های به همین روش در حال دریافت 4 تا 5 مستمری بازنشستگی هستند که حق آنها نیست.
به عنوان مثال بارزسان به موردی برخوردند که خانواده ی فردی که بیش از 60 سال پیش در سال 1953 از دنیا رفته بود، هنوز حقوق مستمری بازنشستگی او را دریافت می کردند.
بیش از 40 هزار زن شناسایی شدند که تحت این عنوان که دختران مجرد مستخدمین فوت شده ی دولت هستند چیزی حدود 1000 یورو در ماه حقوق می گرفتند. که در سال چیزی حدود 550 میلیون یورو برای دولت هزینه در بر داشت که اکنون و با تحولات انجام شده از این به بعد تا سن 18 سالگی به آنها تعلق خواهد گرفت.
از قوانین جالب دیگری که توسط یکی از دولت های چپگرای یونان در سال 1978 تصویب شد قانونی است که مزایای ویژه ای را برای افراد شاغل در 600 رده ی شغلی تحت عنوان مشاغل آسیب زا و دردآور در نظر می گیرد، به عنوان مثال:
آرایشگرهای به دلیل کار با رنگ مو که می تواند آسیب زا باشد
نوازندگان سازهای بادی به دلیل اینکه دمیدن زیاد می تواند آسیب زا باشد
مجریان تلویزیون تحت این عنوان که کار با میکروفون برای سلامتی ضرر دارد
در میان این همه هزینه های اضافی که سیاست های چپگرایانه به خزانه ی محدود دولت تحمیل می کرده اند وجود موسسات ساختگی و نمایشی مانند انستیتوی حفاظت از دریاچه ی کوپایس را در نظر بگیرید که در سال 1957 و با ثبت 30 کارگر تمام وقت و به جهت جلوگیری از خشک شدن دریاچه ای تاسیس شده است که در سال 1930 خشک شده و حتا اثری از آن دیگر وجود نداشته است اما این انیستیتو تا سال 2010 بودجه دریافت کرده و به کار خود ادامه داده است.
این هزینه ها و امکانات برای مردمی است که 25 درصد آنها در تمام عمر خود حتا یک پنی مالیات نداده اند .
اتوبوس و متروی سوبسیدی و ارزان آتن که اکثر مردم یونان به صورت مجانی از آن استفاده می کنند به تمامی کارکنان خود از نظافت چی ساده تا دیگر کارمندان آن تا 66 هزار یورو در سال حقوق می دهد از راه فروش بیلیط تا 90 میلیون یورو در سال درآمد دارد در حالی که هزینه های آن از 500 میلیون یورو در سال نیز فراتر می رود.
میزان حقوق بازنشستگی افراد در فرانسه 51 درصد حقوق عادی، در آلمان 40 درصد، آمریکای شمالی و ژاپن 34 درصد و در یونان 96 درصد آن در بازنشستگی زود هنگام است، چیزی که همواره بدون شک یک مشوق همگانی برای درخواست های فراوان بازنشستگی زودهنگام بوده است.
تعداد معلمان یونان به نسبت جمعیت آن، چهار برابر فنلاند که موفق ترین سیستم آموزش و پرورش اروپا را دارد هستند در حالیکه دانش آموزان یونانی دارای کمترین میزان موفیقت تحصیلی در سراسر اتحادیه ی اروپا به حساب می آیند.*
در زمان قاجاریه ، در کنار سفارت حکومت عثمانی در تهران ، مسجد کوچکی وجود داشت.
امام جماعت آن مسجد می گوید: شخص روضه خوانی را دیدم که هر روز صبح به مسجد می آمد و روضه حضرت زهرا (س) را میخواند و به خلیفه دوم و اهل سنت ناسزا میگفت...
و این درحالی بود که افراد سفارت و تبعه آن که سنّی بودند ،
برای نماز به آن مسجد می آمدند.
روزی به او گفتم:
تو به چه دلیل هر روز همین روضه را می خوانی و همان ناسزا را تکرار میکنی؟
مگر روضه دیگری بلد نیستی؟!
او در پاسخ گفت:
بلدم؛ ولی من یک نفر بانی دارم که روزی پنج ریال به من می دهد و می گوید همین روضه را با این کیفیت بخوان.
از او خواستم مشخصات و نشانی بانی را به من بدهد...
فهمیدم که بانی یک کاسب مغازه دار است.
به سراغش رفتم و جریان را از او پرسیدم. او گفت: نه من بانی نیستم
شخصی روزی دو تومان به من می دهد تا در آن مسجد چنین روضه ای خوانده شود.
پنج ریال به آن روضه خوان می دهم و پانزده ریال را خودم برمی دارم.
باز جریان را پیگیری کردم، سرانجام با یازده واسطه!!!! معلوم شد که از طرف سفارت انگلستان روزی ۲۵ تومان برای این روضه خوانی با این کیفیت مخصوص (برای ایجاد تفرقه بین ایران شیعی و حکومت عثمانی سنی) داده میشود که پس از طی مراحل و دست به دست گشتن، پنج ریال برای آن روضه خوان بیچاره می ماند.
📚هزار و یک حکایت اخلاقی
👤محمدحسین محمدی
ومن در این فکر هستم که حدود ۲۰۰ سال پیش انگلستان در چه فکرهایی بوده و ما در کشور عزیزمان چقدر 'دلال' فقط برای یک روضه داشته ایم و حالا...
امام جماعت آن مسجد می گوید: شخص روضه خوانی را دیدم که هر روز صبح به مسجد می آمد و روضه حضرت زهرا (س) را میخواند و به خلیفه دوم و اهل سنت ناسزا میگفت...
و این درحالی بود که افراد سفارت و تبعه آن که سنّی بودند ،
برای نماز به آن مسجد می آمدند.
روزی به او گفتم:
تو به چه دلیل هر روز همین روضه را می خوانی و همان ناسزا را تکرار میکنی؟
مگر روضه دیگری بلد نیستی؟!
او در پاسخ گفت:
بلدم؛ ولی من یک نفر بانی دارم که روزی پنج ریال به من می دهد و می گوید همین روضه را با این کیفیت بخوان.
از او خواستم مشخصات و نشانی بانی را به من بدهد...
فهمیدم که بانی یک کاسب مغازه دار است.
به سراغش رفتم و جریان را از او پرسیدم. او گفت: نه من بانی نیستم
شخصی روزی دو تومان به من می دهد تا در آن مسجد چنین روضه ای خوانده شود.
پنج ریال به آن روضه خوان می دهم و پانزده ریال را خودم برمی دارم.
باز جریان را پیگیری کردم، سرانجام با یازده واسطه!!!! معلوم شد که از طرف سفارت انگلستان روزی ۲۵ تومان برای این روضه خوانی با این کیفیت مخصوص (برای ایجاد تفرقه بین ایران شیعی و حکومت عثمانی سنی) داده میشود که پس از طی مراحل و دست به دست گشتن، پنج ریال برای آن روضه خوان بیچاره می ماند.
📚هزار و یک حکایت اخلاقی
👤محمدحسین محمدی
ومن در این فکر هستم که حدود ۲۰۰ سال پیش انگلستان در چه فکرهایی بوده و ما در کشور عزیزمان چقدر 'دلال' فقط برای یک روضه داشته ایم و حالا...
داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد
ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن
موقع من 9-8 ساله بودم. یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود. من قداّم به تلفن نمیرسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همهکس میداند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی میکردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم میمکیدم و دور خانه راه میرفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم «انگشتم درد میکند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند»
«آیا میتوانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، میتوانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد.
یکروز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرندهای که چنین زیبا میخواند و همۀ اهل خانه را شاد میکند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی میکرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزهآسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر میکنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمیدانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم میدانی که تلفنهایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بودهام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«میتوام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما میگویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمهوقت کار میکرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمیاش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را میفهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.
تقديم به همه ي ادمهاي تاثير گذار زندگي ما.
ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن
موقع من 9-8 ساله بودم. یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود. من قداّم به تلفن نمیرسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همهکس میداند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی میکردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم میمکیدم و دور خانه راه میرفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم «انگشتم درد میکند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند»
«آیا میتوانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، میتوانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد.
یکروز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرندهای که چنین زیبا میخواند و همۀ اهل خانه را شاد میکند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی میکرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزهآسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر میکنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمیدانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم میدانی که تلفنهایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بودهام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«میتوام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما میگویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمهوقت کار میکرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمیاش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را میفهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.
تقديم به همه ي ادمهاي تاثير گذار زندگي ما.
🔴 وقتی که الاغ شدم
تابستان سال ۱۳۸۹ بود. در حال رانندگی بودم حواسم نبود، یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت هی الاغ حواست کجاست . همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمز ایستاد. چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم . شیشههای هر دو تامون پائین بود. یواشکی از کنارچشماش به من نگاه میکرد. منم مستقیم بهش نگاه کردم و گفتم ، آقا میدونستی الاغ ماده هست و خرها، نرهستند. تو باید به من میگفتی خر. دوم اینکه اگه من الاغم، حتما تو هم حضرت سلیمان هستی چون الان داری زبان الاغها رو میفهمی که باهات صحبت میکنم. سوم اینکه اصلا حواسم به تو نبود تو عالم خودم بودم. یک لبخندی زد و سه بار گفت معذرت میخوام.
منم تو ماشین شکلات داشتم براش پرت کردم تو ماشینش. بااشاره اون ،هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد .
این ماجرا میخواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام reactive یعنی واکنش .و کلمه دیگری هست به نام creative یعنی خلاقیت . اگر دقت کنیم با جا به جائی حرف c یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت. یعنی میشد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر میشد به آشتی. هم وقتمون رو میگرفت هم هزینه ساز بود . رئیسم میگفت وقتی آخرش تو کلانتری باهم آشتی میکنیم چرا الان آشتی نکنیم. میلیونها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدن ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحدن. 8سال با عراقی ها جنگ کردیم الان برادر ما شدن. پس:
1- آخر هر جنگی صلحه
2- عاقل کسی است که از تهدید فرصت میسازه ما هر دو تامون عاقل بودیم
3- فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آنها نیست
4- وقتی کسی عصبانیت میکنه یعنی تونسته برتو چیره بشه .
این داستان رو تو هر ترمی واسه دانشجوها تعریف میکنم و کلی باهم، لحظه الاغ شدنم رو میخندیم .
تابستان سال ۱۳۸۹ بود. در حال رانندگی بودم حواسم نبود، یه دفعه یک ماشین با سرعت از کنارم رد شد و با بوق ممتد داد زد و گفت هی الاغ حواست کجاست . همانطور با سرعت رفت پشت چراغ قرمز ایستاد. چون خیابان خلوت بود منم رفتم کنارش ایستادم . شیشههای هر دو تامون پائین بود. یواشکی از کنارچشماش به من نگاه میکرد. منم مستقیم بهش نگاه کردم و گفتم ، آقا میدونستی الاغ ماده هست و خرها، نرهستند. تو باید به من میگفتی خر. دوم اینکه اگه من الاغم، حتما تو هم حضرت سلیمان هستی چون الان داری زبان الاغها رو میفهمی که باهات صحبت میکنم. سوم اینکه اصلا حواسم به تو نبود تو عالم خودم بودم. یک لبخندی زد و سه بار گفت معذرت میخوام.
منم تو ماشین شکلات داشتم براش پرت کردم تو ماشینش. بااشاره اون ،هر دو تا کناری ایستادیم و الان که با هم دوستیم یادمون نمیره که یک الاغ ما رو با هم آشنا کرد .
این ماجرا میخواد بگه که کلمه ای در زبان انگلیسی هست به نام reactive یعنی واکنش .و کلمه دیگری هست به نام creative یعنی خلاقیت . اگر دقت کنیم با جا به جائی حرف c یک واکنش تبدیل میشه به یک خلاقیت. یعنی میشد این موضوع تبدیل شه به یک دعوای خیابانی که آخرش هم منجر میشد به آشتی. هم وقتمون رو میگرفت هم هزینه ساز بود . رئیسم میگفت وقتی آخرش تو کلانتری باهم آشتی میکنیم چرا الان آشتی نکنیم. میلیونها انسان در جنگ جهانی دوم کشته شدن ولی امروز کل اروپا هوای هم رو دارن و متحدن. 8سال با عراقی ها جنگ کردیم الان برادر ما شدن. پس:
1- آخر هر جنگی صلحه
2- عاقل کسی است که از تهدید فرصت میسازه ما هر دو تامون عاقل بودیم
3- فحش دادن دلیل کسانی است که حق با آنها نیست
4- وقتی کسی عصبانیت میکنه یعنی تونسته برتو چیره بشه .
این داستان رو تو هر ترمی واسه دانشجوها تعریف میکنم و کلی باهم، لحظه الاغ شدنم رو میخندیم .
🔷اقتصاد به زبان ساده
🔹درآمد: هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید، برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.
🔹خرج: اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید، بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.
🔹پس انداز: آنچه که بعد از خرج کردن می ماند را پس انداز نکنید، آنچه را که بعد از پس انداز کردن می ماند خرج کنید.
🔹ریسک: هرگز عمق یک رودخانه را با هر دو پا آزمایش نکنید.
🔹سرمایه گذاری: همه تخم مرغ ها را در یک سبد قرار ندهید.
🔹انتظارات: صداقت هدیه بسیار ارزشمندی است، آن را از انسانهای کم ارزش انتظار نداشته باشید.
🔹درآمد: هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید، برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.
🔹خرج: اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید، بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.
🔹پس انداز: آنچه که بعد از خرج کردن می ماند را پس انداز نکنید، آنچه را که بعد از پس انداز کردن می ماند خرج کنید.
🔹ریسک: هرگز عمق یک رودخانه را با هر دو پا آزمایش نکنید.
🔹سرمایه گذاری: همه تخم مرغ ها را در یک سبد قرار ندهید.
🔹انتظارات: صداقت هدیه بسیار ارزشمندی است، آن را از انسانهای کم ارزش انتظار نداشته باشید.
اسطوره تاریخ کنکور ایران
سال ۱۳۸۸ سازمان سنجش یک داوطلب را مجبور کرد دوباره کنکور بدهد. معدل این داوطلب ۱۱/۳۰بود. از یک منطقه دور افتاده از یک خانواده با ده فرزند. پدر کارگر ساختمانی. ظاهرا پسر بهمن ماه از خدمت سربازی برگشته بود و فقط حدود ۵ ماه فرصت برای مطالعه داشت.
اتفاق عجیبی افتاده بود....سازمان سنجش مشکوک به تقلب این فرد بود. آزمون دوم در شرایط ویژه ای برگزار شد بدون هیچ سر و صدای رسانه ای.... این بار پسر همه درس ها را ۱۰۰٪زد.
نام پسر این داستان واقعی رستگار رحمانی تنها بود, رتبه یک کشور در رشته تجربی رتبه یک کشور در زبان رتبه ۴۴کشور در رشته هنر.
اولین باری که از او پرسیدند چرا موفق به کسب این رتبه شد پاسخش این بود:
(( برای تغییر زندگی چاره دیگه ای نداشتم))
سال ۱۳۸۸ سازمان سنجش یک داوطلب را مجبور کرد دوباره کنکور بدهد. معدل این داوطلب ۱۱/۳۰بود. از یک منطقه دور افتاده از یک خانواده با ده فرزند. پدر کارگر ساختمانی. ظاهرا پسر بهمن ماه از خدمت سربازی برگشته بود و فقط حدود ۵ ماه فرصت برای مطالعه داشت.
اتفاق عجیبی افتاده بود....سازمان سنجش مشکوک به تقلب این فرد بود. آزمون دوم در شرایط ویژه ای برگزار شد بدون هیچ سر و صدای رسانه ای.... این بار پسر همه درس ها را ۱۰۰٪زد.
نام پسر این داستان واقعی رستگار رحمانی تنها بود, رتبه یک کشور در رشته تجربی رتبه یک کشور در زبان رتبه ۴۴کشور در رشته هنر.
اولین باری که از او پرسیدند چرا موفق به کسب این رتبه شد پاسخش این بود:
(( برای تغییر زندگی چاره دیگه ای نداشتم))
شیرین پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاده بود, قیمتها را میخواند و با پولی که جمع کرده بود مقایسه میکرد تا چشمش به آن کفش نارنجی که یک گل بزرگ نارنجی هم روی آن بود, افتاد. بعد از آن دیگر کفشها را نگاه نکرد, قیمتش صد تومان از پولی که او داشت بیشتر بود, آن شب, بر سر سفره شام, به پدرش گفت که میخواهد کفش بخرد و صد تومان کم دارد, بعد از شام پدرش دو تا اسکناس پنجاه تومانی به او داد و گفت:فردا برو بخرش
شیرین تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و میرقصید و زیباترین دختر دنیا شده بود.
فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت, مادر تا کفش نارنجی را دید اخمهایش را درهم کشید و گفت:دخترم تو دیگه بزرگ شدی برای تو زشته
و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه ای خرید, آن شب شیرین خواب دید, همان کفش نارنجی را پوشیده با یک دامن بلند مشکی و هر چقدر دامن را بالا نگه میدارد. کفشهایش معلوم نمی شود. شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود, با نامزدش به خرید رفته بودند, کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود, دل شیرین برایش پر کشید, به مهرداد گفت:چه کفش قشنگی اینو بخریم؟ مهرداد خنده ای کرد و گفت:خیلی رنگش جلفه, برای یه خانم متاهل زشته. فقط لبهای شیرین, خندید. دو سال بعد پسرش به دنیا آمد.
بیست و هفت سال به سرعت گذشت, دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با مهرداد در حال قدم زدن بودند, برای هزارمین بار, کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه, دل شیرین را برد. به مهرداد گفت:بریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. مهرداد اخمی کرد و گفت: با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!! این بار حتی لبهای شرین هم نتوانست بخندد.
بیست سال دیگر هم گذشت, شیرین در تمام جشن تولدهای نوه اش, که دختری زیبا, شبیه به خودش بود, بعلاوه کادو یک کفش نارنجی هم میخرید. این را تمام فامیل میدانستند و هر کس علتش را می پرسید شیرین میخندید و می گفت:کفش نارنجی شانس میاره. آن شب, در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه اش, در میان کادوها, یک کفش نارنجی دیگر هم بود, پسرش در حالیکه کفشها را جلوی پای شیرین گذاشت, گفت:مامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره.
بالاخره شیرین در سن هفتاد سالگی, کفش نارنجی پوشید, دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمیداد, در یک آن, به سن دوازده سالگی برگشت, پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد, نوه اش, او را بوسید و گفت:مامان بزرگ چقدر به پات میاد.
شیرین آن شب خواب دید که جوان شده کفشهای نارنجی اش را پوشیده و در عروسی نوه اش میرقصد.
وقتی از خواب بیدار شد و کفشهای نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفت:امروز برای خودم یک دامن نارنجی میخرم.
آدم ها نمی توانند چیزی را که از ته دل می خواهند فراموش کنند
شیرین تا صبح خواب کفش نارنجی را دید که با یک دامن نارنجی پوشیده بود و میرقصید و زیباترین دختر دنیا شده بود.
فردا بعد از مدرسه با مادرش به مغازه کفش فروشی رفت, مادر تا کفش نارنجی را دید اخمهایش را درهم کشید و گفت:دخترم تو دیگه بزرگ شدی برای تو زشته
و با اجبار برایش یک جفت کفش قهوه ای خرید, آن شب شیرین خواب دید, همان کفش نارنجی را پوشیده با یک دامن بلند مشکی و هر چقدر دامن را بالا نگه میدارد. کفشهایش معلوم نمی شود. شش سال بعد وقتی که هجده سالش بود, با نامزدش به خرید رفته بودند, کفش نارنجی زیبایی با پاشنه بلند پشت ویترین یک مغازه بود, دل شیرین برایش پر کشید, به مهرداد گفت:چه کفش قشنگی اینو بخریم؟ مهرداد خنده ای کرد و گفت:خیلی رنگش جلفه, برای یه خانم متاهل زشته. فقط لبهای شیرین, خندید. دو سال بعد پسرش به دنیا آمد.
بیست و هفت سال به سرعت گذشت, دیگر زمانه عوض شده بود و پوشیدن کفش نارنجی نه جلف بود و نه زشت. یک روز که با مهرداد در حال قدم زدن بودند, برای هزارمین بار, کفش نارنجی اسپرت زیبایی پشت ویترین مغازه, دل شیرین را برد. به مهرداد گفت:بریم این کفش نارنجی رو بپوشم ببینم تو پام چه جوریه. مهرداد اخمی کرد و گفت: با این کفش روت میشه بری خونه مادرزن پسرمون!!! این بار حتی لبهای شرین هم نتوانست بخندد.
بیست سال دیگر هم گذشت, شیرین در تمام جشن تولدهای نوه اش, که دختری زیبا, شبیه به خودش بود, بعلاوه کادو یک کفش نارنجی هم میخرید. این را تمام فامیل میدانستند و هر کس علتش را می پرسید شیرین میخندید و می گفت:کفش نارنجی شانس میاره. آن شب, در جشن تولد بیست و سه سالگی نوه اش, در میان کادوها, یک کفش نارنجی دیگر هم بود, پسرش در حالیکه کفشها را جلوی پای شیرین گذاشت, گفت:مامان برات کفش نارنجی خریدم که شانس میاره.
بالاخره شیرین در سن هفتاد سالگی, کفش نارنجی پوشید, دلش میخواست بخندد اما گریه امانش نمیداد, در یک آن, به سن دوازده سالگی برگشت, پشت ویترین مغازه کفش فروشی ایستاد و پنجاه و هشت سال جوان شد, نوه اش, او را بوسید و گفت:مامان بزرگ چقدر به پات میاد.
شیرین آن شب خواب دید که جوان شده کفشهای نارنجی اش را پوشیده و در عروسی نوه اش میرقصد.
وقتی از خواب بیدار شد و کفشهای نارنجی را روی میز کنار تخت دید با خودش گفت:امروز برای خودم یک دامن نارنجی میخرم.
آدم ها نمی توانند چیزی را که از ته دل می خواهند فراموش کنند