زنگ زدم 118 یکی از این خانوما جواب داد:
راهنمای 547 بفرمایید..
گفتم: سلام خانوم، شماره نمایندگی و تعمیرگاه مرکزی پورشه رو میخواستم. آدرسشم اگه دارین لطف کنین.
راهنما چی : پورشه؟ میخواین برین اونجا؟ آخه آدرسش اصلا سرراست نیست.
شما یه توک پا بیاین دنبال من باهم بریم اصلن.😕😳
گفتین پورشه دیگه؟😍 اصلن من میام اونجا باهم بریم. تنها برین گم میشین😱
من واقعا فکرشو نمیکردم یه کارمند انقدررر وظیفه شناس باشه😊. واقعا از اداره مخابرات ممنونم.
فقط خدا کنه زودتر بیاد تا من برسم این آبدارچی که میخوانو استخدام نکرده باشن...😂😂😂😂😂😂😐😐
راهنمای 547 بفرمایید..
گفتم: سلام خانوم، شماره نمایندگی و تعمیرگاه مرکزی پورشه رو میخواستم. آدرسشم اگه دارین لطف کنین.
راهنما چی : پورشه؟ میخواین برین اونجا؟ آخه آدرسش اصلا سرراست نیست.
شما یه توک پا بیاین دنبال من باهم بریم اصلن.😕😳
گفتین پورشه دیگه؟😍 اصلن من میام اونجا باهم بریم. تنها برین گم میشین😱
من واقعا فکرشو نمیکردم یه کارمند انقدررر وظیفه شناس باشه😊. واقعا از اداره مخابرات ممنونم.
فقط خدا کنه زودتر بیاد تا من برسم این آبدارچی که میخوانو استخدام نکرده باشن...😂😂😂😂😂😂😐😐
یك روز شيخ ابوسعيد در نشابور مجلس ميگفت خواجه بوعليسينا از در خانقاه خويش درآمد و ايشان هردو پيش از يكديگر را نديده بودند اگرچه ميان ايشان مكاتبه رفته بود. چون بوعلي از در درآمد، شيخ روي به وي كرد و گفت: «حكمتداني آمد.» خواجه بوعلي درآمد و بنشست. شيخ با سر سخن رفت و مجلس تمام كرد و در خانه رفت. بوعليسينا با شيخ در خانه شد و درِ خانه فرار كردند و با يكديگر سه شبانهروز به خلوت سخن گفتند، كه كس ندانست و هيچكس نيز به نزديك ايشان درنيامد مگر كسي كه اجازت دادند و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند. بعد سه شبانهروز خواجه بوعليسينا برفت. شاگردان او سؤال كردند كه: «شيخ را چگونه يافتي؟» گفت: «هرچه من ميدانم او ميبيند.» و مريدان از شيخ سؤال كردند كه: «اي شيخ، بوعلي را چگونه يافتي؟» گفت: «هرچه ما ميبينيم او ميداند.»
فیلهای جزیره بورنئو بسیار کوچکتر از فیلهای آفریقایی هستند. این ویژگی، یعنی کوچکتر بودن نسبت به همتایان خود در سرزمین های بزرگ، خاص فیل ها نیست. پلنگ ها، خرس ها و ... نیز در این جزیره بسیار کوچک تر از همتایان خود در دیگر کشورها هستند.
کوتولگی جزیره ای یا Insular dwarfism اشاره به حالتی دارد که طی آن یک اکوسیستم از منابع و عوامل بیرونی (مثلا منابع بیرون از یک جزیره) ایزوله می شود. اتفاقی که در این حالت می افتد این است که موجودات این جزیره کوچک و کوچک تر می شوند.
چند روزی است که خبر تعطیلی شرکت ارج بازتاب گسترده ای در رسانه های کشور داشته است. منابع خبری زیادی نیز در رد این خبر کوشیده اند و تلاش دارند نشان دهند این شرکت همچنان مشغول به فعالیت است. چه کسی است اما، که نداند شرکتها و برندهای داخلی، بیش از ده سال است که به ورطه ورشکستگی رسیده اند. صنعت کفش، خودروسازی، لوازم خانگی و سایر صنایعی که روزگاری در اوج بودند، نه در خاورمیانه یا آسیا، که بعضا به همتایان غربی خود تنه می زدند، اکنون به حال و روزی رسیده اند که جز در سایه تعرفه های سنگین وارداتی، توان رقابت با رقبای حتی آسیایی خود را نیز ندارند.
شاید بتوان مفهوم کوتولگی جزیره ای را به اقتصاد نیز تعمیم داد. کشورهایی که از بازارهای جهانی فاصله گرفته و حائلی قوی بین اقتصاد خود و اقتصاد جهانی ایجاد نموده اند، دچار کوتولگی اقتصادی می شوند. در این اقتصادها، شرکت های خصوصی به کوتوله هایی شبیه می شوند که حتی تصور رقابت آنها با شرکتهای جهانی نیز تصوری ترسناک یا مضحک خواهد بود.
در گزارش رقابت پذیری جهانی، ایران در شاخص رقابت پذیری خارجی از بین 140 کشور به رتبه 140 دست یافته است. شاخصی که می تواند معیاری از جزیره ای شدن اقتصاد این کشور باشد.
کوتولگی جزیره ای یا Insular dwarfism اشاره به حالتی دارد که طی آن یک اکوسیستم از منابع و عوامل بیرونی (مثلا منابع بیرون از یک جزیره) ایزوله می شود. اتفاقی که در این حالت می افتد این است که موجودات این جزیره کوچک و کوچک تر می شوند.
چند روزی است که خبر تعطیلی شرکت ارج بازتاب گسترده ای در رسانه های کشور داشته است. منابع خبری زیادی نیز در رد این خبر کوشیده اند و تلاش دارند نشان دهند این شرکت همچنان مشغول به فعالیت است. چه کسی است اما، که نداند شرکتها و برندهای داخلی، بیش از ده سال است که به ورطه ورشکستگی رسیده اند. صنعت کفش، خودروسازی، لوازم خانگی و سایر صنایعی که روزگاری در اوج بودند، نه در خاورمیانه یا آسیا، که بعضا به همتایان غربی خود تنه می زدند، اکنون به حال و روزی رسیده اند که جز در سایه تعرفه های سنگین وارداتی، توان رقابت با رقبای حتی آسیایی خود را نیز ندارند.
شاید بتوان مفهوم کوتولگی جزیره ای را به اقتصاد نیز تعمیم داد. کشورهایی که از بازارهای جهانی فاصله گرفته و حائلی قوی بین اقتصاد خود و اقتصاد جهانی ایجاد نموده اند، دچار کوتولگی اقتصادی می شوند. در این اقتصادها، شرکت های خصوصی به کوتوله هایی شبیه می شوند که حتی تصور رقابت آنها با شرکتهای جهانی نیز تصوری ترسناک یا مضحک خواهد بود.
در گزارش رقابت پذیری جهانی، ایران در شاخص رقابت پذیری خارجی از بین 140 کشور به رتبه 140 دست یافته است. شاخصی که می تواند معیاری از جزیره ای شدن اقتصاد این کشور باشد.
از کنار مقبره ای میگذشتم روی آن نوشته بود:
اینجا ،آرامگاه مردی
راستگو و سیاستمداری بزرگ است
این اولین باری بود که می دیدم
2نفر را در یک قبر دفن کرده اند✅
چرچیل
اینجا ،آرامگاه مردی
راستگو و سیاستمداری بزرگ است
این اولین باری بود که می دیدم
2نفر را در یک قبر دفن کرده اند✅
چرچیل
دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا اتش کوچکی را خاموش کنند . اخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و می روند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز .
سوال : کدامشان صورتش را می شوید؟
.
اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر می کند صورت خودش هم همان طور است .
اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به ...خودش می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .
حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشیم
وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی نیست،
کمی باید به خودمان شک کنیم.
از کتاب "زهیر" پائولو کوئیلو
سوال : کدامشان صورتش را می شوید؟
.
اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر می کند صورت خودش هم همان طور است .
اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به ...خودش می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .
حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشیم
وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی نیست،
کمی باید به خودمان شک کنیم.
از کتاب "زهیر" پائولو کوئیلو
خانه ما نبش کوچه میثاقیان بود، مطب دکتر شریفی انتهای کوچه. یک منشیِ دکتر شریفی هم بود که تزریقات انجام میداد. من مانند همه بچههای دنیا از دکتر، بیمارستان، داروخانه و… متنفر بودم. یعنی حاضر بودم شبها از شدت سرفه روده و معده و همه امعا و احشایم بریزد بیرون روی فرش و تشک اما دکتر نروم. خب همیشه هم یک مادر بود که سوءاستفاده کند و دو گزینه روی میز بگذارد. یک طرف شلغم، کدوی حلوا، کته ماست، سوپ سبزی مزخرف، پاشویه مادر، آن دستمال خیس سفید روی پیشانی و جوشانده چهارتخمه بود و طرف دیگر دکتر شریفی، آن چوب بستنی کوفتی که تا خرتناق توی حلق میکرد، آمپول پنسیلین، بکش پایین، شل کن و شربت اکسپکتورانت زهرماری. خب قطعا بین بد و بدتر، بد بهترین گزینه بود. اصلاً همین نوع انتخابها بود که باعث شد اکثر ما دهه شصتیها آدمهایی سیاسی باشیم.
خلاصه دکتر شریفی را از ۸ فرسخی میدیدم انگار گیدورا و گودزیلا دیده باشم، آنطوری. یکبار که تب شدیدی کردم، آنقدر گیج بودم که توانایی تشخیص اینکه مرا کدام جهنمدرهای میبرند نداشتم. پدر راه جهنمدره را خوب بلد بود و من را نزد دکتر شریفی برد. خب به هر حال دکتر شریفی هم مانند خیلی از پزشکان به صورت دیفالت برای هر بیماری ۲ آمپول تجویز میکرد. حالا میخواهد بیمار آنفولانزا داشته باشد، میگرن یا پروستات داشته باشد، حامله باشد، چه باشد. این بود که مرحمت کرده اینبار ۵ آپول تجویز کرد. از آن لحظه به بعد همه چیز برای من اسلوموشن شد: «نترس بچه، آدم باش»، «درد نداره خرس گنده»، «تاحالا پنیسیلین تزریق کرده گلپسرتون؟»، «خب بخواب»، «بکش پایین»،، بوی الکل، «شلش کن»، «خب عزیزم کلاس چندمی؟»، بغض، گریه، «درد نداره که عزیزم»، «اصلا منو بببین یه چیزی بهت بگم»، «شل کن، منو ببین»،.. این «منو ببین» همانا، خوشایندترین «آخ گفتن» دنیا همانا. بیوجدان سیندرلا بود. اصلا سوفیا لورن زمان بود. چشمان عسلی، موی صاف و طلایی، قد حداقل ۱/۷۰. حالا تازه وقتی یک بچه ۷ ساله میگوید ۱/۷۰ یعنی برو بالای ۱/۸۰. بچه است خب. متر و میزان چه میداند چیست! خلاصه نفهمیدم کی شل کردم، کی سفت کردم، کی آمپول را زد. هر چه بود از آنجا من شیفته خانم قنبری منشی دکتر شریفی، ۲۴ ساله؛ دیپلم تجربی و داری مدرک فنی و حرفهای شدم. از آنجا که میگویم یعنی سال ۷۳-۷۲. دیگر فقط و فقط یک گزینه و یک فکتشیت روی میز بود: خانم قنبری.
به هر بهانهای بود خودم را به مریضی میزدم. بعدتر که پدر و مادر بوهایی بردند، متقاعد کردن آنها کار سختی شد. آنجا بود که. وارد فاز اجرایی شده و عملاً مریض میشدم. میرفتم و بلافاصله در آن سرمای سگی به بالکن تا خوب سرما بخورم. یا شبها بخاری را خاموش میکردم و بدون پتو میخوایدم. صبح مریضی،.. صبح دکتر شریفی. صبح خانم قنبری. اصلا از یکجایی به بعد صبح خانم قنبری، ظهر خانم قنبری، شب خانم قنبری. خلاصه اینطور زمستان کوچه میثاقیان برای من، شد بهترین زمستان دنیا. بهار که آمد اما همه چیز عوض شد. بدترین شد. غمانگیزترین شد. یکبار که در کوچه برای دید زدن خانم قنبری ایستاده بودم، دیدم دکتر شریفی دست خانم قنبری را گرفته و از مطب بیرون آمد. آن قدر نفهم نبودم که ندانم دست توی دست یعنی چه؟ لبخند ذوقمرگی یعنی چه؟ دکتر شریفی از خط قرمز من گذشت. نامردِ بیوجدان! آمپولهایش را من بزنم، دردش را من بکشم، شل کرنهایش با من باشد، آخش را من بکشم، آن وقت قنبریانش را تو ببری؟ بیقاموس! آن شب تا صبح گریه کردم. حالا لابد میگویید احمقترین بودم اما شما چه میدانید که آدم تمام زمستان را هفتهای هفت روز مریض باشد، یعنی چه؟ هی شل کند یعنی چه؟ آبکش شود یعنی چه؟ عشقش را، قنبریانش را، کس دیگری ببرد یعنی چه؟
یه کم شل کن خاله ببینه!
#وحید_میرزایی
خلاصه دکتر شریفی را از ۸ فرسخی میدیدم انگار گیدورا و گودزیلا دیده باشم، آنطوری. یکبار که تب شدیدی کردم، آنقدر گیج بودم که توانایی تشخیص اینکه مرا کدام جهنمدرهای میبرند نداشتم. پدر راه جهنمدره را خوب بلد بود و من را نزد دکتر شریفی برد. خب به هر حال دکتر شریفی هم مانند خیلی از پزشکان به صورت دیفالت برای هر بیماری ۲ آمپول تجویز میکرد. حالا میخواهد بیمار آنفولانزا داشته باشد، میگرن یا پروستات داشته باشد، حامله باشد، چه باشد. این بود که مرحمت کرده اینبار ۵ آپول تجویز کرد. از آن لحظه به بعد همه چیز برای من اسلوموشن شد: «نترس بچه، آدم باش»، «درد نداره خرس گنده»، «تاحالا پنیسیلین تزریق کرده گلپسرتون؟»، «خب بخواب»، «بکش پایین»،، بوی الکل، «شلش کن»، «خب عزیزم کلاس چندمی؟»، بغض، گریه، «درد نداره که عزیزم»، «اصلا منو بببین یه چیزی بهت بگم»، «شل کن، منو ببین»،.. این «منو ببین» همانا، خوشایندترین «آخ گفتن» دنیا همانا. بیوجدان سیندرلا بود. اصلا سوفیا لورن زمان بود. چشمان عسلی، موی صاف و طلایی، قد حداقل ۱/۷۰. حالا تازه وقتی یک بچه ۷ ساله میگوید ۱/۷۰ یعنی برو بالای ۱/۸۰. بچه است خب. متر و میزان چه میداند چیست! خلاصه نفهمیدم کی شل کردم، کی سفت کردم، کی آمپول را زد. هر چه بود از آنجا من شیفته خانم قنبری منشی دکتر شریفی، ۲۴ ساله؛ دیپلم تجربی و داری مدرک فنی و حرفهای شدم. از آنجا که میگویم یعنی سال ۷۳-۷۲. دیگر فقط و فقط یک گزینه و یک فکتشیت روی میز بود: خانم قنبری.
به هر بهانهای بود خودم را به مریضی میزدم. بعدتر که پدر و مادر بوهایی بردند، متقاعد کردن آنها کار سختی شد. آنجا بود که. وارد فاز اجرایی شده و عملاً مریض میشدم. میرفتم و بلافاصله در آن سرمای سگی به بالکن تا خوب سرما بخورم. یا شبها بخاری را خاموش میکردم و بدون پتو میخوایدم. صبح مریضی،.. صبح دکتر شریفی. صبح خانم قنبری. اصلا از یکجایی به بعد صبح خانم قنبری، ظهر خانم قنبری، شب خانم قنبری. خلاصه اینطور زمستان کوچه میثاقیان برای من، شد بهترین زمستان دنیا. بهار که آمد اما همه چیز عوض شد. بدترین شد. غمانگیزترین شد. یکبار که در کوچه برای دید زدن خانم قنبری ایستاده بودم، دیدم دکتر شریفی دست خانم قنبری را گرفته و از مطب بیرون آمد. آن قدر نفهم نبودم که ندانم دست توی دست یعنی چه؟ لبخند ذوقمرگی یعنی چه؟ دکتر شریفی از خط قرمز من گذشت. نامردِ بیوجدان! آمپولهایش را من بزنم، دردش را من بکشم، شل کرنهایش با من باشد، آخش را من بکشم، آن وقت قنبریانش را تو ببری؟ بیقاموس! آن شب تا صبح گریه کردم. حالا لابد میگویید احمقترین بودم اما شما چه میدانید که آدم تمام زمستان را هفتهای هفت روز مریض باشد، یعنی چه؟ هی شل کند یعنی چه؟ آبکش شود یعنی چه؟ عشقش را، قنبریانش را، کس دیگری ببرد یعنی چه؟
یه کم شل کن خاله ببینه!
#وحید_میرزایی
ارسلان:
😯یکی از سوالاتی که از ابتدای نوجوانی در ذهنم بود، این بود که چرا بعضی اعمال ساده و راحت، ثواب هایی بسیار زیاد و فراتر از حد معمول دارند، مثلا چرا گفته شده که ثواب خواندن سه بار سوره توحید با ثواب یک ختم قرآن برابر است.❗
راستش منطق و حکمت این کار خداوند را درک نمی کردم. 😊مدتی پیش پای منبر یکی از روحانیون گرامی پاسخی بسیار زیبا برای این سوال یافتم که در قالب خاطره ای از کودکی های آن روحانی مطرح شده بود.
🌟ایشان می گفت: "بچه تر که بودم، شیطنت هایم بیشتر از امروز بود. یک روز شیشه این همسایه را می شکستم و فردا، سر پسر همسایه دیگر را. یک روز صبح، عمویم که از کارهایم عاصی شده بود؛ صدایم زد و پیشنهاد داد با پولی که می دهد، کاری اقتصادی دست و پا کنم. پیشنهاد خودش فروختن بیسکوئیت به بچه های محل بود.
👦من هم از خدا خواسته، پولها را از عمو گرفتم و از عمده فروشی، ده بیست تایی بیسکوئیت خریدم. یک جعبه چوبی میوه هم سرو ته شد و سر کوچه خودمان که از قضا گلوگاه محل نیز محسوب می شد،
🍫اولین دکان بیسکوئیت فروشی من پا گرفت.
اولین روز، کسب و کار تعریفی نداشت و بیشتر وقت من به بطالت گذشت. بچه ده ساله ای را در نظر بگیرید که از صبح تا ظهر جلوی ده بیسکوئیت بنشیند و گرسنه شود. طبیعی است که شیطان در جلدش برود و به بیسکوئیت ها دست درازی کند.
🌞ظهر که شد، پدر از سر کار آمد و با دیدن من، که نان آور خانه شده بودم، خندید. نزدیک آمد و پرسید که چه می کنم و از صبح، چقدر کاسب بوده ام. من هم گفتم بیسکوئیت را خریده ام سه تومن و می فروشم پنج تومن. دروغ می گفتم. خریده بودم پانزده ریال و می فروختم دو تومن. پدر با شنیدن این حرف گفت: خوب یکی هم به ما بده. من هم زرنگی کردم و بیسکوئیتی که ازصبح به آن نوک زده بودم را به دستش دادم. پدر بیسکوئیت را زیر و رو کرد. ظاهراً می خواست چیزی بگوید، اما نگفت.
💰دست دیگرش را در جیب فرو برد و یک ده تومنی بیرون آورد و به من داد. من ایستادم و جیبهایم را گشتم و دست آخر گفتم: پنج تومنی ندارم که بقیه پول را پس بدهم. پدر هم گفت: اشکال ندارد؛ بعداً با هم حساب می کنیم. و این بعداً هرگز نرسید. تا عصر، پشت دکانم بودم و پس از آن به خانه رفتم و بیسکوئیتی که به پدر فروخته بودم را از سر طاقچه برداشتم و خوردم.
😉امروز که من پدر شده ام و پسری دارم که شیطنت می کند؛ فهمیده ام که آن روزها، پدر قیمت بیسکوئیت را می دانست؛ می دانست که بیسکوئیت را دو تومن می فروشم؛ می دانست که پنج تومنی دارم که پولش را پس بدهم؛ می دانست که بیسکوئیت نوک زده را به او انداخته ام؛ و می دانست که بیسکوئیت را خودم خواهم خورد. و من امروز فهمیده ام که پولی که عمو به من داد را پدر داده بود؛ فهمیده ام که این بازی برای این بود که من دست از «خبط و خطا» بردارم و آدم شوم؛
😍فهمیده ام که پدر به دنبال «راه انداختن» من بود."
💎آری، اینجا بود که فهمیدم خداوند نیز قیمت و ارزش کارهای اندک ما را خوب می داند، خوب می داند سه بار خواندن سوره توحید با ختم کل قرآن فرق دارد، خوب می داند یک درهم صدقه در ماه رمضان با هزار درهم صدقه فرق دارد، خوب می داند روزه گرفتن در پنجشنبه اول و وسط و آخر ماه با روزه گرفتن در تمام روزهای ماه فرق دارد، ولی ثواب آنها را برای ما یکی می کند تا امثال من که از لحاظ معنوی یک بچه شیطان و خطاکار به حساب می آییم، 😥دست از «خبط و خطا» برداریم و آدم شویم. می خواهد حداقل ما را راه بیندازد تا کم کم با پاک شدن دلمان، مزه عبادت و لذت مناجات، ما را خودبخود در نیمه های شب بیدار کند و به پای سجاده بکشاند.
🌹و هر گاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، [بگو] من نزديكم، و دعاى دعاكننده را- به هنگامى كه مرا بخواند- اجابت میكنم، پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.
البقرة آیه 186
🌸خير، برکت، خرسندي، سلامت، خوشبختي و سعادت دنيا و آخرت، توشه شب و روزتان باد. التماس دعا
😯یکی از سوالاتی که از ابتدای نوجوانی در ذهنم بود، این بود که چرا بعضی اعمال ساده و راحت، ثواب هایی بسیار زیاد و فراتر از حد معمول دارند، مثلا چرا گفته شده که ثواب خواندن سه بار سوره توحید با ثواب یک ختم قرآن برابر است.❗
راستش منطق و حکمت این کار خداوند را درک نمی کردم. 😊مدتی پیش پای منبر یکی از روحانیون گرامی پاسخی بسیار زیبا برای این سوال یافتم که در قالب خاطره ای از کودکی های آن روحانی مطرح شده بود.
🌟ایشان می گفت: "بچه تر که بودم، شیطنت هایم بیشتر از امروز بود. یک روز شیشه این همسایه را می شکستم و فردا، سر پسر همسایه دیگر را. یک روز صبح، عمویم که از کارهایم عاصی شده بود؛ صدایم زد و پیشنهاد داد با پولی که می دهد، کاری اقتصادی دست و پا کنم. پیشنهاد خودش فروختن بیسکوئیت به بچه های محل بود.
👦من هم از خدا خواسته، پولها را از عمو گرفتم و از عمده فروشی، ده بیست تایی بیسکوئیت خریدم. یک جعبه چوبی میوه هم سرو ته شد و سر کوچه خودمان که از قضا گلوگاه محل نیز محسوب می شد،
🍫اولین دکان بیسکوئیت فروشی من پا گرفت.
اولین روز، کسب و کار تعریفی نداشت و بیشتر وقت من به بطالت گذشت. بچه ده ساله ای را در نظر بگیرید که از صبح تا ظهر جلوی ده بیسکوئیت بنشیند و گرسنه شود. طبیعی است که شیطان در جلدش برود و به بیسکوئیت ها دست درازی کند.
🌞ظهر که شد، پدر از سر کار آمد و با دیدن من، که نان آور خانه شده بودم، خندید. نزدیک آمد و پرسید که چه می کنم و از صبح، چقدر کاسب بوده ام. من هم گفتم بیسکوئیت را خریده ام سه تومن و می فروشم پنج تومن. دروغ می گفتم. خریده بودم پانزده ریال و می فروختم دو تومن. پدر با شنیدن این حرف گفت: خوب یکی هم به ما بده. من هم زرنگی کردم و بیسکوئیتی که ازصبح به آن نوک زده بودم را به دستش دادم. پدر بیسکوئیت را زیر و رو کرد. ظاهراً می خواست چیزی بگوید، اما نگفت.
💰دست دیگرش را در جیب فرو برد و یک ده تومنی بیرون آورد و به من داد. من ایستادم و جیبهایم را گشتم و دست آخر گفتم: پنج تومنی ندارم که بقیه پول را پس بدهم. پدر هم گفت: اشکال ندارد؛ بعداً با هم حساب می کنیم. و این بعداً هرگز نرسید. تا عصر، پشت دکانم بودم و پس از آن به خانه رفتم و بیسکوئیتی که به پدر فروخته بودم را از سر طاقچه برداشتم و خوردم.
😉امروز که من پدر شده ام و پسری دارم که شیطنت می کند؛ فهمیده ام که آن روزها، پدر قیمت بیسکوئیت را می دانست؛ می دانست که بیسکوئیت را دو تومن می فروشم؛ می دانست که پنج تومنی دارم که پولش را پس بدهم؛ می دانست که بیسکوئیت نوک زده را به او انداخته ام؛ و می دانست که بیسکوئیت را خودم خواهم خورد. و من امروز فهمیده ام که پولی که عمو به من داد را پدر داده بود؛ فهمیده ام که این بازی برای این بود که من دست از «خبط و خطا» بردارم و آدم شوم؛
😍فهمیده ام که پدر به دنبال «راه انداختن» من بود."
💎آری، اینجا بود که فهمیدم خداوند نیز قیمت و ارزش کارهای اندک ما را خوب می داند، خوب می داند سه بار خواندن سوره توحید با ختم کل قرآن فرق دارد، خوب می داند یک درهم صدقه در ماه رمضان با هزار درهم صدقه فرق دارد، خوب می داند روزه گرفتن در پنجشنبه اول و وسط و آخر ماه با روزه گرفتن در تمام روزهای ماه فرق دارد، ولی ثواب آنها را برای ما یکی می کند تا امثال من که از لحاظ معنوی یک بچه شیطان و خطاکار به حساب می آییم، 😥دست از «خبط و خطا» برداریم و آدم شویم. می خواهد حداقل ما را راه بیندازد تا کم کم با پاک شدن دلمان، مزه عبادت و لذت مناجات، ما را خودبخود در نیمه های شب بیدار کند و به پای سجاده بکشاند.
🌹و هر گاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، [بگو] من نزديكم، و دعاى دعاكننده را- به هنگامى كه مرا بخواند- اجابت میكنم، پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.
البقرة آیه 186
🌸خير، برکت، خرسندي، سلامت، خوشبختي و سعادت دنيا و آخرت، توشه شب و روزتان باد. التماس دعا
داشتم به عکس هیلاری کلینتون نگاه میکردم
اولین زن کاندیدای نهایی ریاست جمهوری تاریخ آمریکا.
صورتش از غرور و اعتمادبه نفس میدرخشید.
گردن افراشته درمکانی ایستاده بودکه تابه حال هیچ زنی نایستاده.
به صورتش که نگاه میکردم کنارچشم هایش پراز چین و چروک بود و پیری پوست صورتش را از طراوت جوانی انداخته بود.
اما لبخند پیروزمندانه اش صورتش را روشن کرده بود.
من در مورد سیاست ها و نگرش های جهان بینانه او بحثی ندارم.اینکه بعداز رسیدن به ریاست جمهوری آمریکا چه چیز برای کشورش و دنیا تدارک دیده است.
مهم این بود که اودر آن مقام ایستاده ، انسانی در نهایت قدرت ازهمجنسان ما.
وماهنوز درگیر بوتاکس و عمل های زیبایی و پروتز و آرایش های بی قاعده هستیم.
این قدرت و عظمت را برای زنان کشورم آرزو کردم که با تمام مشقات و تضییع حقی که در قبالشان روا می دارند باز دلخوش النگو و گوشواره هایی هستند و صدای اعتراضشان را برق این فلزات زرد خاموش می کند.
من نگران زنان کشورم هستم وقتی هنوز در جامعه مجازی میچرخند و جوک ارسال می کنند ولی متن های بلند و تکان دهنده را نمی خوانند چرا که از حوصلشان خارج است و اصولا علاقه ایی برای دانستن ندارند.
جامعه مجازی برای زنان در مملکت ما همان اجتماع های زنانه دم دربهای منزل است ولی باکلاس تر ومدرن تر با گوشی های لمسی و لمیده و آسوده بر مبل.
برای زنان جامعه خویش نگرانم که از اخبار جهان
بی خبرند و مطالعه رامشقت بار و کسل کننده
می دانند.
برای زنان جامعه ام نگرانم ....
اولین زن کاندیدای نهایی ریاست جمهوری تاریخ آمریکا.
صورتش از غرور و اعتمادبه نفس میدرخشید.
گردن افراشته درمکانی ایستاده بودکه تابه حال هیچ زنی نایستاده.
به صورتش که نگاه میکردم کنارچشم هایش پراز چین و چروک بود و پیری پوست صورتش را از طراوت جوانی انداخته بود.
اما لبخند پیروزمندانه اش صورتش را روشن کرده بود.
من در مورد سیاست ها و نگرش های جهان بینانه او بحثی ندارم.اینکه بعداز رسیدن به ریاست جمهوری آمریکا چه چیز برای کشورش و دنیا تدارک دیده است.
مهم این بود که اودر آن مقام ایستاده ، انسانی در نهایت قدرت ازهمجنسان ما.
وماهنوز درگیر بوتاکس و عمل های زیبایی و پروتز و آرایش های بی قاعده هستیم.
این قدرت و عظمت را برای زنان کشورم آرزو کردم که با تمام مشقات و تضییع حقی که در قبالشان روا می دارند باز دلخوش النگو و گوشواره هایی هستند و صدای اعتراضشان را برق این فلزات زرد خاموش می کند.
من نگران زنان کشورم هستم وقتی هنوز در جامعه مجازی میچرخند و جوک ارسال می کنند ولی متن های بلند و تکان دهنده را نمی خوانند چرا که از حوصلشان خارج است و اصولا علاقه ایی برای دانستن ندارند.
جامعه مجازی برای زنان در مملکت ما همان اجتماع های زنانه دم دربهای منزل است ولی باکلاس تر ومدرن تر با گوشی های لمسی و لمیده و آسوده بر مبل.
برای زنان جامعه خویش نگرانم که از اخبار جهان
بی خبرند و مطالعه رامشقت بار و کسل کننده
می دانند.
برای زنان جامعه ام نگرانم ....
پیش درآمد:این متن ممکن است شما را عصبی کند،یک گزارش اقلیت است دیگه !
حکایت این شلوارهای فاق کوتاه و تی شرت های چسبان و بازهم کوتاه مردان را نمی فهمم. حاصلش این شده که پاهای کوتاه مردان ما بیشتر به چشم بیایند و بالاتنه های معمولا از ریخت افتاده بیشتر خودرا نشان دهند و مضاف بر آن فرصتی شده تا همه ما در طول روز کلی لباس زیر مردانه و نشیمنگاه های عرق کرده را با تمام جزییات ببینیم، وقتی فلان فروشنده خم می شود تا جنس را از قفسه پایین به ما بدهد یا مردانی که کاپوت را بالازده اند و در حال وارسی اتومبیل خود هستند و یا دوستانی که در مهمانی ها ناغافل خم می شوند، در تمام این موارد ترکیب شلوارهای فاق کوتاه و تی شرت های چسبان منظره تهوع آوری را در جلوی چشمان ما پدیدار می کنند. یا ماجرای شلوارهای رنگی که نه در پارتی های جوانانه که به تازگی در محافل فرهنگی هم میبینیم. مردان و جوانانی پر از ریش و مو و در گذر از سی و چهل سالگی که قیافه های متفکر و سختگیر خودرا با شلوارهای قرمز که با تی شرت های سبز و زرد ست شده اند زینت داده اند و گاه شال نازک بی ربط تابستانی هم ضمیمه تیپ خود کرده اند. مساله «مد هر دوره »را می فهمم. به هرحال روشی قدیمی و امتحان داده شد است برای بازاریابی صنعت پوشاک و پایین اوردن هزینه های تولید و خلاص شدن از سلیقه های رنگارنگ . اما معنای مد ، الزاما زیبایی نیست. مد شلوارهای فاق کوتاه و تی شرت های چسبان (که تازه با هنرنمایی آرایشگرهای خوش لهجه در تراشیدن کناره های موی سر هم تکمیل می شود )از هرلحاظ زشت و نافرم است. مد روز است اما زیبا ؟مطلقا. همان طور که آرایش مو و ریش سلبریتی های دهه 50 ایران در کنار پیراهن های یقه خرگوشی و شلوارهای پاچه 33 سانت چیزهای ضایعی بودند و یا شلوار خمره ای های دهه 60 و پیراهن های خردلی. مد روز و صنعت پوشاک مثل تمام مظاهر لیبرالیسم خودرا در پشت دیوار نسبی گرایی پنهان کرده اند . اینکه :«فلان چیز با نظر شما خوب نیست اما باید به« نظر بقیه» احترام گذاشت». و نظر بقیه؟معمولا همان چیزی است که خداوندگاران سرمایه و ثروت در نظر دارند .
این مطلب نمی خواهد حق آدم ها در انتخاب پوشش و لباس را انکار کند. پلیس هم نیستیم . فقط می خواهم بگویم مد روز ربطی به زیبایی و شکیل بودن ندارد. مدروز آن چیزی است که جاستین بیبر و سوشا مکانی می پوشند اما هنوز کت و شلوار گریگوری پک در تعطیلات رمی و یا آلن دلون در سینمای دهه 60 ، نفس را در سینه حبس می کنند. به بهانه مدروز بودن قیافه هایمان را شبیه دلقک ها نکنیم.
حکایت این شلوارهای فاق کوتاه و تی شرت های چسبان و بازهم کوتاه مردان را نمی فهمم. حاصلش این شده که پاهای کوتاه مردان ما بیشتر به چشم بیایند و بالاتنه های معمولا از ریخت افتاده بیشتر خودرا نشان دهند و مضاف بر آن فرصتی شده تا همه ما در طول روز کلی لباس زیر مردانه و نشیمنگاه های عرق کرده را با تمام جزییات ببینیم، وقتی فلان فروشنده خم می شود تا جنس را از قفسه پایین به ما بدهد یا مردانی که کاپوت را بالازده اند و در حال وارسی اتومبیل خود هستند و یا دوستانی که در مهمانی ها ناغافل خم می شوند، در تمام این موارد ترکیب شلوارهای فاق کوتاه و تی شرت های چسبان منظره تهوع آوری را در جلوی چشمان ما پدیدار می کنند. یا ماجرای شلوارهای رنگی که نه در پارتی های جوانانه که به تازگی در محافل فرهنگی هم میبینیم. مردان و جوانانی پر از ریش و مو و در گذر از سی و چهل سالگی که قیافه های متفکر و سختگیر خودرا با شلوارهای قرمز که با تی شرت های سبز و زرد ست شده اند زینت داده اند و گاه شال نازک بی ربط تابستانی هم ضمیمه تیپ خود کرده اند. مساله «مد هر دوره »را می فهمم. به هرحال روشی قدیمی و امتحان داده شد است برای بازاریابی صنعت پوشاک و پایین اوردن هزینه های تولید و خلاص شدن از سلیقه های رنگارنگ . اما معنای مد ، الزاما زیبایی نیست. مد شلوارهای فاق کوتاه و تی شرت های چسبان (که تازه با هنرنمایی آرایشگرهای خوش لهجه در تراشیدن کناره های موی سر هم تکمیل می شود )از هرلحاظ زشت و نافرم است. مد روز است اما زیبا ؟مطلقا. همان طور که آرایش مو و ریش سلبریتی های دهه 50 ایران در کنار پیراهن های یقه خرگوشی و شلوارهای پاچه 33 سانت چیزهای ضایعی بودند و یا شلوار خمره ای های دهه 60 و پیراهن های خردلی. مد روز و صنعت پوشاک مثل تمام مظاهر لیبرالیسم خودرا در پشت دیوار نسبی گرایی پنهان کرده اند . اینکه :«فلان چیز با نظر شما خوب نیست اما باید به« نظر بقیه» احترام گذاشت». و نظر بقیه؟معمولا همان چیزی است که خداوندگاران سرمایه و ثروت در نظر دارند .
این مطلب نمی خواهد حق آدم ها در انتخاب پوشش و لباس را انکار کند. پلیس هم نیستیم . فقط می خواهم بگویم مد روز ربطی به زیبایی و شکیل بودن ندارد. مدروز آن چیزی است که جاستین بیبر و سوشا مکانی می پوشند اما هنوز کت و شلوار گریگوری پک در تعطیلات رمی و یا آلن دلون در سینمای دهه 60 ، نفس را در سینه حبس می کنند. به بهانه مدروز بودن قیافه هایمان را شبیه دلقک ها نکنیم.
نامه بدون نقطه یک رعیت در زمان ناصرالدین شاه:
نامه مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیر حسینی "سیف الممالک"
فرمانده فوج قاهر خلج
رقمی داشته که شروع تا خاتمه نامه تمام از
حروف الفباى بی نقطه
انتخاب و در نوع خود از
شاهکارهای ادب زبان پارسی
به شمار می آید.
انگیزه نامه و موضوع آن
ِقلتِ در آمد و کثرتِ عائله و تنگى معيشت بوده است:
🔵متن نامه:
سر سلسله امرا را کردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در کلک و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملک الملوک کلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در کل ممالک محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در کلک عماد دومم درعالم، درعلم وحکم مسلم کل امم سرسلسله اهل کمالم اما کوطالع کامکار و کو مرد کرم؟
دلمرده آلام دهرم. کوه کوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علی الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس که مداح که گردم و کرا واسطه کار آرم که مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مکرر داد کمال دادم و در هر مورد مدح معرکه ها کردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مکالمه و کررا سامعه و کور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محک ادراک آورده احساس مس کردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام کالحمار محمود و مسرور … لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال که کارهای همه عکس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد کل معرکه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و کرام، صالح و طالح، صادر و وارد، کودک و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر کس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و کاک، سرکه و ساک، کره و عسل، سمک و حمل، گرمک و کاهو، دلمه و کوکو، امرود و آلو، الی کلم کدو، همه در راه، مکر دعاگو که در کل محرومم و در حکم کاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر کرم سر کار اعلی که سرالولد و سرالوالد در او طلوع کرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و کامها روا گردد.
نامه مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیر حسینی "سیف الممالک"
فرمانده فوج قاهر خلج
رقمی داشته که شروع تا خاتمه نامه تمام از
حروف الفباى بی نقطه
انتخاب و در نوع خود از
شاهکارهای ادب زبان پارسی
به شمار می آید.
انگیزه نامه و موضوع آن
ِقلتِ در آمد و کثرتِ عائله و تنگى معيشت بوده است:
🔵متن نامه:
سر سلسله امرا را کردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در کلک و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملک الملوک کلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در کل ممالک محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در کلک عماد دومم درعالم، درعلم وحکم مسلم کل امم سرسلسله اهل کمالم اما کوطالع کامکار و کو مرد کرم؟
دلمرده آلام دهرم. کوه کوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علی الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس که مداح که گردم و کرا واسطه کار آرم که مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مکرر داد کمال دادم و در هر مورد مدح معرکه ها کردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مکالمه و کررا سامعه و کور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محک ادراک آورده احساس مس کردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام کالحمار محمود و مسرور … لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال که کارهای همه عکس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد کل معرکه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و کرام، صالح و طالح، صادر و وارد، کودک و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر کس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و کاک، سرکه و ساک، کره و عسل، سمک و حمل، گرمک و کاهو، دلمه و کوکو، امرود و آلو، الی کلم کدو، همه در راه، مکر دعاگو که در کل محرومم و در حکم کاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر کرم سر کار اعلی که سرالولد و سرالوالد در او طلوع کرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و کامها روا گردد.
فامیل دور:
سبد کالا باید عادلانه باشه؛
مثلا واسه منی که ماشین ندارم،
ماشین توش بذارن.!
واسه مرفهین بی درد بدبختی.!
واسه بعضی مسئولین محترم هم وجدان.!
سبد کالا باید عادلانه باشه؛
مثلا واسه منی که ماشین ندارم،
ماشین توش بذارن.!
واسه مرفهین بی درد بدبختی.!
واسه بعضی مسئولین محترم هم وجدان.!
حاكمي به مردمش گفت: صادقانه مشكلات را بگوييد.
حسنک بلند شد و گفت: گندم و شير كه گفتی چه شد؟ مسكن چه شد؟ كار چه شد؟
حاكم گفت: ممنونم كه مرا آگاه كردی. همه چيز درست ميشود...
يكسال گذشت و دوباره حاكم گفت: صادقانه مشكلاتتان را بگوييد.
كسی چيزی نگفت؛ كسی نگفت گندم و شير چه شد؛ كار و مسكن چه شد!
از ميان جمع یک نفر زیر لب گفت:
حسنک چه شد؟!
حسنک بلند شد و گفت: گندم و شير كه گفتی چه شد؟ مسكن چه شد؟ كار چه شد؟
حاكم گفت: ممنونم كه مرا آگاه كردی. همه چيز درست ميشود...
يكسال گذشت و دوباره حاكم گفت: صادقانه مشكلاتتان را بگوييد.
كسی چيزی نگفت؛ كسی نگفت گندم و شير چه شد؛ كار و مسكن چه شد!
از ميان جمع یک نفر زیر لب گفت:
حسنک چه شد؟!
دایی محمود آدم جالبی بود . هفتاد و چند سالِ پیش از دهات میآد تهران و میره سربازی.
یه روز که قاطی باقی سربازا وسط پادگان به خط شده بوده، میشنوه که فرمانده داره از ساختن یک دیوار بزرگی دور پادگان صحبت میکنه. میپره جلو و میگه قربان من بنایی بلدم. فرمانده اول یک سیلی میزنه در گوشش و بعد میگه از امروز شروع کن. هر چی کارگر و مصالح خواستی بگو، دستور بدم برات حاضر کنند.
دایی محمود آستیناشو بالا میزنه و شروع میکنه به کشیدن دیوار، ولی چون خیلی رِند و طمعکار بوده از هر دو تا کامیون آجری که سفارش میداده یکیشو شبونه رَد میکرده توی بازار و میفروخته. همین میشه که بعد از سربازی اون قدر پول داشته که میتونسته برا خودش توی بازار حُجره بِخره.
ولی حُجره نمیخره. به جاش پول هاشو بر میداره میره هند، پارچه گرون قیمت زری و ترمه و حَریر میخره و میآره این جا. یک اَنباری اجاره میکنه پارچه ها رو میریزه اون تو . بعدش میره اداره بیمه که تازه توی کشور تاسیس شده بود، همه پارچه ها رو به بالاترین قیمت بیمه میکنه. دو هفته بعد انبار پارچه های دایی محمود اتیش میگیره و همه چیز اون میسوزه.
کارشناسهای بیمه میآن آتیش سوزی رو تایید میکُنند و خسارت کامل می پردازند. حالا نگو که دایی محمود همه پارچههای گرون قیمت رو شبونه خارج کرده بوده و به جاش چیت و چلوار، اون تو چیده بوده. این جوری ثروت دایی محمود دو برابر شد. اون در ادامه زندگیش خیلی از این کارها کرد ولی هیچوقت من ندیدم هیچکس ازش بد بگه.
همه دایی محمود رو دوست داشتند و توی این دنیای بزرگ حتی یک دشمن هم نداشت.
به این ترتیب من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یک دشمن پیدا میکنی...
اگه حق پنج نفر رو بخوری پنج تا دشمن پیدا میکنی
ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمیکنی و همه با احترام ازت یاد میکنند...!
📖 ویزای کوه قاف
🖊عليرضا مير اسدالله، نشر مركز
یه روز که قاطی باقی سربازا وسط پادگان به خط شده بوده، میشنوه که فرمانده داره از ساختن یک دیوار بزرگی دور پادگان صحبت میکنه. میپره جلو و میگه قربان من بنایی بلدم. فرمانده اول یک سیلی میزنه در گوشش و بعد میگه از امروز شروع کن. هر چی کارگر و مصالح خواستی بگو، دستور بدم برات حاضر کنند.
دایی محمود آستیناشو بالا میزنه و شروع میکنه به کشیدن دیوار، ولی چون خیلی رِند و طمعکار بوده از هر دو تا کامیون آجری که سفارش میداده یکیشو شبونه رَد میکرده توی بازار و میفروخته. همین میشه که بعد از سربازی اون قدر پول داشته که میتونسته برا خودش توی بازار حُجره بِخره.
ولی حُجره نمیخره. به جاش پول هاشو بر میداره میره هند، پارچه گرون قیمت زری و ترمه و حَریر میخره و میآره این جا. یک اَنباری اجاره میکنه پارچه ها رو میریزه اون تو . بعدش میره اداره بیمه که تازه توی کشور تاسیس شده بود، همه پارچه ها رو به بالاترین قیمت بیمه میکنه. دو هفته بعد انبار پارچه های دایی محمود اتیش میگیره و همه چیز اون میسوزه.
کارشناسهای بیمه میآن آتیش سوزی رو تایید میکُنند و خسارت کامل می پردازند. حالا نگو که دایی محمود همه پارچههای گرون قیمت رو شبونه خارج کرده بوده و به جاش چیت و چلوار، اون تو چیده بوده. این جوری ثروت دایی محمود دو برابر شد. اون در ادامه زندگیش خیلی از این کارها کرد ولی هیچوقت من ندیدم هیچکس ازش بد بگه.
همه دایی محمود رو دوست داشتند و توی این دنیای بزرگ حتی یک دشمن هم نداشت.
به این ترتیب من از همون بچگی فهمیدم که اگه توی این دنیا حق یک نفر رو بخوری یک دشمن پیدا میکنی...
اگه حق پنج نفر رو بخوری پنج تا دشمن پیدا میکنی
ولی اگه حق همه رو به طور مساوی بخوری هیچ دشمنی پیدا نمیکنی و همه با احترام ازت یاد میکنند...!
📖 ویزای کوه قاف
🖊عليرضا مير اسدالله، نشر مركز
تصور کنید، مردی که همسرش به شدت بیمار است و چیزی به مرگش نمانده. تنها راه نجات یک داروی بسیار گران قیمت است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد. مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم برای قرض گرفتن ندارد. به سراغ دارو فروش می رود و التماس می کند. به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان وام یا قرض به او بدهد. دارو فروش به هیچ وجه راضی نمی شود. به هیچ وجه. حالا مرد ما دو راه دارد. یا دارو را بدزدد و یا نظاره گر مرگ همسرش باشد. مرد دارو را شبانه می دزدد و همسرش را از مرگ نجات می دهد. پلیس شهر او را دستگیر می کند.
کلبرگ، روانشناس و نظریه پرداز بزرگ قرن بیستم، با طرح این داستان از مردم خواست به دو سوال جواب دهند:
1- آیا کار آن مرد درست بود؟
2- آیا برای این دزدی، مرد باید مجازات شود؟ چرا؟
داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید. وی پس از طرح آن گفت از روی جوابی که می توانید به این سوال بدهید من می توانم میزان هوش و شعور اجتماعی شما را تشخیص دهم و مهمترین قسمت این سنجش، پاسخ به سوال "چرا" در سوال دوم بود. هر کس جواب متفاوتی می داد. حتی سیاستمداران بزرگ دنیا به این سوال پاسخ دادند:
-آری، باید مجازات شود، دزدی به هر حال دزدی است.
- زیر پا گذاشتن مقررات، به هر حال گناه است. فارغ از بیماری همسرش.
- کار آن مرد درست نبود اما مجازات هم نشود. زیر فقیر است و راهی نداشته.
اما هنگامی که از گاندی این سوال را پرسیدند، پاسخ عجیبی داد. گاندی گفت کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید مجازات شود. چرا؟ زیرا قانون از آسمان نیامده است. ما انسان ها قانون را وضع می کنیم تا راحت تر زندگی کنیم. تا بتوانیم در زندگی اجتماعی کنار هم تاب بیاوریم. اما هنگامی که قانون منافی جان یک انسان بی گناه باشد، دیگر قانون نیست. جان انسان ها در اولویت است. آن قانون باید عوض شود. گاندی گفت انسان بر قانون مقدم است.
کلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت بالاترین نمره ای که می توان به یک مغز داد همین است.
گاندی:: (( مغز ششم:: ))
(بالاترین سطح شعور اجتماعی)
کلبرگ، روانشناس و نظریه پرداز بزرگ قرن بیستم، با طرح این داستان از مردم خواست به دو سوال جواب دهند:
1- آیا کار آن مرد درست بود؟
2- آیا برای این دزدی، مرد باید مجازات شود؟ چرا؟
داستان معروف کلبرگ تمام بزرگان دنیا را به چالش کشید. وی پس از طرح آن گفت از روی جوابی که می توانید به این سوال بدهید من می توانم میزان هوش و شعور اجتماعی شما را تشخیص دهم و مهمترین قسمت این سنجش، پاسخ به سوال "چرا" در سوال دوم بود. هر کس جواب متفاوتی می داد. حتی سیاستمداران بزرگ دنیا به این سوال پاسخ دادند:
-آری، باید مجازات شود، دزدی به هر حال دزدی است.
- زیر پا گذاشتن مقررات، به هر حال گناه است. فارغ از بیماری همسرش.
- کار آن مرد درست نبود اما مجازات هم نشود. زیر فقیر است و راهی نداشته.
اما هنگامی که از گاندی این سوال را پرسیدند، پاسخ عجیبی داد. گاندی گفت کار آن مرد درست بوده است و آن مرد نباید مجازات شود. چرا؟ زیرا قانون از آسمان نیامده است. ما انسان ها قانون را وضع می کنیم تا راحت تر زندگی کنیم. تا بتوانیم در زندگی اجتماعی کنار هم تاب بیاوریم. اما هنگامی که قانون منافی جان یک انسان بی گناه باشد، دیگر قانون نیست. جان انسان ها در اولویت است. آن قانون باید عوض شود. گاندی گفت انسان بر قانون مقدم است.
کلبرگ پس از شنیدن سخنان گاندی گفت بالاترین نمره ای که می توان به یک مغز داد همین است.
گاندی:: (( مغز ششم:: ))
(بالاترین سطح شعور اجتماعی)
اسامی ماه ها به زبان ترکی
🌙فروردین : آغلارگولر⭐️
🌙اردیبهشت : گون آی ⭐️
🌙خرداد : قیزاران آی⭐️
🌙تیر : قورا پیشیرن ⭐️
🌙مرداد : قویروق دوغان⭐️
🌙شهریور : زومار آیی ⭐️
🌙مهر : خزل آیی ⭐️
🌙آبان : قیرؤو آیی ⭐️
🌙آذر : آزر⭐️
🌙دی : چیلله ⭐️
🌙بهمن : دوندوران آی ⭐️
🌙اسفند : بایرام آیی ⭐️
اسامی روز ها به زبان ترکی
❤️شنبه ⇦⇦⇦ یئلی گونی
💙یکشنبه ⇦⇦⇦ سوت گونی
❤️دوشنبه ⇦⇦⇦ دوز گونی
💙سه شنبه ⇦⇦⇦ آرا گونی
❤️چهارشنبه ⇦⇦⇦ اوت گونی
💙پنج شنبه ⇦⇦⇦ سو گونی
❤️جمعه ⇦⇦⇦ آینی گونی
🌙فروردین : آغلارگولر⭐️
🌙اردیبهشت : گون آی ⭐️
🌙خرداد : قیزاران آی⭐️
🌙تیر : قورا پیشیرن ⭐️
🌙مرداد : قویروق دوغان⭐️
🌙شهریور : زومار آیی ⭐️
🌙مهر : خزل آیی ⭐️
🌙آبان : قیرؤو آیی ⭐️
🌙آذر : آزر⭐️
🌙دی : چیلله ⭐️
🌙بهمن : دوندوران آی ⭐️
🌙اسفند : بایرام آیی ⭐️
اسامی روز ها به زبان ترکی
❤️شنبه ⇦⇦⇦ یئلی گونی
💙یکشنبه ⇦⇦⇦ سوت گونی
❤️دوشنبه ⇦⇦⇦ دوز گونی
💙سه شنبه ⇦⇦⇦ آرا گونی
❤️چهارشنبه ⇦⇦⇦ اوت گونی
💙پنج شنبه ⇦⇦⇦ سو گونی
❤️جمعه ⇦⇦⇦ آینی گونی
همون موقع که بچه پولدار محل میومد بادکنک بزرگ شانسی ها رو پول میداد و میخرید
فهمیدم که پول همه چی رو تحت تاثیر قرار میده حتی شانس️😄😂
فهمیدم که پول همه چی رو تحت تاثیر قرار میده حتی شانس️😄😂
یک باد و یک سرگذشت:
در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود. "
خاطره ای از #عباس_کیارستمی
در کتاب #باغ_بی_برگی
یادنامه #مهدی_اخوان_ثالث
.به یاد اخوان و عاشق تازه جهان عوض کرده ،کیا رستمی
در فرودگاه مهر آباد، اخوان ثالث شبیه هر مسافر تازه کار و بی تجربه گویا اشکالاتی در باب اسباب و اثاثیه ی سفر داشت .قصد سفر به لندن داشت...به مسوول گمرک گفتم " این آقا مهدی اخوان ثالث است. مواظبش باش . خیلی عزیز است." مسوول گمرک از من پرسید : "کی؟ همین آدم ؟ "
گفتم "بله. همین آدم." به او نگاهی کرد ولی انگار او را به جا نیاورد. به دادش رسیدم و گفتم او شاعر است. اما باز هم افاقه نکرد. از پهلوی او که رد شدم به او سلام کردم. با خضوع و تواضع روستایی جواب سلام مرا داد. ظاهرا انتظار نداشت که کسی در چنین صحرای محشری او را بشناسد. توی هواپیما یک بار دیگر از کنارم رد شد. به مسافری که پهلویم نشسته بود گفتم "این آقا مهدی اخوان ثالث است." پرسید" کیه ؟" گفتم "شاعر است." سری تکان داد و تظاهر کرد که او را می شناسد. ولی نشناخته بود. چون پرسید "در تلویزیون کار می کند؟" به نظرم آمد اگر بخواهی جزو مشاهیر باشی باید صورتی آشنا داشته باشی نه نامی آشنا.
در فرودگاه لندن ، من و اخوان هر دو پیاده شدیم. هر کدام می خواستیم به جایی دیگر برویم. لازم بود در سالن ترانزیت مدتی منتظر پرواز بعدی مان باشیم. اخوان منتظر بود. توی یک صندلی فرو رفته بود. نگاهش می کردم. اصلا به کسی نمی مانست که اولین بار است به خارج سفر می کند.
چهار ساعت انتظار را نمی شد نشست و دیدنی های " دیوتی فری شاپ" فرودگاه را ندید. مدل های جدید دوربین عکاسی و ساعت های مدرن و... چون باز آمدم ، شاعر پیر را آسوده دیدم. هنوز همچنان ساکت. تکان نخورده بود. چه آرامشی داشت. چقدر چشم و دل سیر بود. چه تفاوت غریبی. دیدم هنوز مشغول همان " سیر بی دست و پا " است. با خودش است. در خودش است. غرق است. آرامش اخوان مرا به یاد دوستی انداخت که چندی پیش به لندن رفته بود و فروشگاه " هارودس" را از بالا تا پایین با دقت دیده بود و وقتی از فروشگاه بیرون آمده بود گفته بود خیلی قشنگ بود. همه ی چیزهایی که اینجا دیدم قشنگ بود ولی من چه خوشبختم که به هیچکدام شان احتیاجی ندارم. اینجا اخوان مثل اینکه ندیده می دانست به چیزی احتیاج ندارد و بی نیاز است. یادم آمد که او گفته است «باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟» این شعر، که اگر او همین یک شعر را گفته بود بازهم شاعر بزرگی بود. "
خاطره ای از #عباس_کیارستمی
در کتاب #باغ_بی_برگی
یادنامه #مهدی_اخوان_ثالث
.به یاد اخوان و عاشق تازه جهان عوض کرده ،کیا رستمی
تو بهار را دوست می داری
من پاییز را
زندگی تو بهار است،
زندگی من پاییز.
گونه ی سرخ تو
سرخ گل بهاری است
چشمان خسته ی من
آفتاب بی رنگ پاییز.
اگر گامی دیگر بردارم
گامی به پیش
در آستان یخزده زمستان خواهم بود.
اگرتو گامی به پیش می آمدی
ومن گامی واپس می گذاشتم
با یکدیگر واپس می گذاشتیم
با یکدیگر به هم می رسیدیم
در تابستان گرم و مطبوع.
من پاییز را
زندگی تو بهار است،
زندگی من پاییز.
گونه ی سرخ تو
سرخ گل بهاری است
چشمان خسته ی من
آفتاب بی رنگ پاییز.
اگر گامی دیگر بردارم
گامی به پیش
در آستان یخزده زمستان خواهم بود.
اگرتو گامی به پیش می آمدی
ومن گامی واپس می گذاشتم
با یکدیگر واپس می گذاشتیم
با یکدیگر به هم می رسیدیم
در تابستان گرم و مطبوع.
🔴⚠️با پیشرفت ۶ فناوری منحصربهفرد، دانشمندان معتقدند تا کمتر از ۲۵ سال دیگر مرگ را شکست خواهیم داد
٦ راهی که فناوری برای جاودانگی پیش روی ما میگذارد
جاودانه شدن یکی از آرمانهای انسان بوده که بیشتر به جهان فانتزی و علمی تخیلی منتسب است. بااینحال، یک زیرمجموعه از دانشمندان برجسته معتقدند جاودانگی نهتنها قابلدسترسی است، بلکه در کمتر از ٢٥ سال به آن خواهیم رسید!
ایده جاودانگی توسط افرادی چون ری کورزویل مدیرعامل گوگل، الون ماسک مدیرعامل شرکت تسلا موتورز و یکی از نامزدهای ریاست جمهوری دونالد ترامپ و همچنین دیز ناتز و زولتان استفان به اشتراک گذاشته شد. هدف این است که با کمک علم و فناوری به فراتر از محدودیتهای زیستی دستیابیم. بسیاری از روشنفکران برجسته بر این باورند که جاودانگی هدف ملموسی است؛ فقط چگونگی دستیابی به آن مسئله اصلی است. شش پاسخ زیر احتمالا میتواند کلیدی برای زندگی ابدی بشر باشد:
6⃣ آپلود ذهن بر کامپیوتر
پیشگویان آینده بر این باورند که در آینده نزدیک ما قادر به کپی و اسکن تمام دادههایی که در مغز ما وجود دارد و آپلود آنها در یک کامپیوتر خواهیم بود. این به ما اجازه خواهد داد تا برای همیشه به اطلاعات دسترسی داشته باشیم. البته، این ایده از آپلود ذهن هنوز کاملا علمی تخیلی است، اما اگر این ایده ملموس شود، احتمالا فرزندان ما میتوانند در یک جهان بیحدوحصر که منعکسکننده مفاهیم زندگیتان باشد زندگی کنند.
5⃣ بافتهای رشد یافته در آزمایشگاه
با توجه به اطلاعات ثبتشده در سازمان اهداکنندگان (OrganDonor.gov)، هر ده دقیقه نام فرد دیگری به لیست دهندگان عضو اضافهشده و بهطور متوسط روزانه ٢٢ نفر به علت انتظار پیوند جان خود را از دست میدهند. اندام بر روی آزمایشگاه پتانسیل رشد را داشته و این امکان را میدهد که با ساخت اندامهای تازه و جدید افزایش طول عمر برای همه وجود داشته باشد. با پیشرفت در این موضوع امکان پیوند برای افراد مبتلا به سرطان نیز وجود خواهد داشت.
4⃣ سایبورگ شدن
روش دیگر افزایش نامحدود طول عمر است که در صحنهای از فیلم RoboCop و ادغام بدن ما با ماشین قابلمشاهده بود. جایگزینی اندام، اصلاح اندام آسیبدیده و یا قسمتی که بهدرستی کار نمیکند و تعویض آن با ماشین یکی از راههای افزایش طول عمر است.
3⃣ نانوفناوری
علم نانو این عبارت را خلاصه میکند که «چیزهای بزرگ، در بستههای کوچک میآیند.» نانوفناوری زمانی که همهچیز در یک مقیاس فوقالعاده کوچک به کار گرفته شوند، استفاده میشود. درواقع، همهچیز در مقیاس بسیار کوچک نانو خواص متفاوتی را بروز خواهند داد. بهعبارتدیگر ١٠٠.٠٠٠ نانومتر برابر با اندازه یکرشته از مو است. طبیعت نیز با استفاده از نانومقیاس ساختارهای متفاوتی را ایجاد نموده است. از طریق تسلط بر این فناوری، انسان میتواند طبیعت را دستکاری نموده و به ویژگیهای مطلوب خود دست یابد. با تزریق ربات کوچک در اندازه نانو به یک فرد، پزشکان واحد گشت و آنالیز کوچک خود را که بازرسی، محافظت و تعمیرات بدن یک فرد است راهاندازی میکنند (شکل بالا). همچنین، فناوری نانو میتواند مقاومت به سرما و گرما را تغییر دهد. سرما زیستی و یا عمل انجماد خود، قهرمان نویسندگان داستانهای علمی تخیلی است که میخواهند یک شخصیت معاصر برای پایان دادن به جهان آینده داشته باشند. این ربات کوچک میتواند آسیبهای ناشی از سرما زیستی را هشدار داده و به یک زندگی و نسلهای بعد کمک کند.
2⃣ یکتایی (سینگولاریتی)
«یکتایی» ویژگی است که انسان از محدودیت بیولوژیکی خود به دلیل به دست آوردن مقدار ژرفی از هوش، فراتر آمده است. یکتایی یک اصطلاح علمی است که میگوید انسانها قادر خواهند بود به هوشی یک تریلیون برابر قویتر ازآنچه امروز است برسند.
1⃣ خون جوان
دانشمندان معتقدند که تزریق سالمندان با خون جوان میتواند عوارض پیری را معکوس کند.
درواقع، مطالعات متعددی است که این فرضیه را قابلقبول کرده است. دانشمندان خون موش جوان را به موش مسن تزریق نموده و بهصورت باورنکردنی مشاهده کردند که موش مسنتر شروع به توسعه سلولهای جدید در مغز خود و با یک نرخ نمایی کرده است. همچنین، مغز خود را شبیه به مغز موش جوان زیبا نموده است. درحالیکه از سوی دیگر، تزریق خون موش مسن به موش جوان اثر سوء بر عملکرد موش جوان داشته است.
🔴⚠️با پیشرفت ۶ فناوری منحصربهفرد، دانشمندان معتقدند تا کمتر از ۲۵ سال دیگر مرگ را شکست خواهیم داد👆👆
٦ راهی که فناوری برای جاودانگی پیش روی ما میگذارد
جاودانه شدن یکی از آرمانهای انسان بوده که بیشتر به جهان فانتزی و علمی تخیلی منتسب است. بااینحال، یک زیرمجموعه از دانشمندان برجسته معتقدند جاودانگی نهتنها قابلدسترسی است، بلکه در کمتر از ٢٥ سال به آن خواهیم رسید!
ایده جاودانگی توسط افرادی چون ری کورزویل مدیرعامل گوگل، الون ماسک مدیرعامل شرکت تسلا موتورز و یکی از نامزدهای ریاست جمهوری دونالد ترامپ و همچنین دیز ناتز و زولتان استفان به اشتراک گذاشته شد. هدف این است که با کمک علم و فناوری به فراتر از محدودیتهای زیستی دستیابیم. بسیاری از روشنفکران برجسته بر این باورند که جاودانگی هدف ملموسی است؛ فقط چگونگی دستیابی به آن مسئله اصلی است. شش پاسخ زیر احتمالا میتواند کلیدی برای زندگی ابدی بشر باشد:
6⃣ آپلود ذهن بر کامپیوتر
پیشگویان آینده بر این باورند که در آینده نزدیک ما قادر به کپی و اسکن تمام دادههایی که در مغز ما وجود دارد و آپلود آنها در یک کامپیوتر خواهیم بود. این به ما اجازه خواهد داد تا برای همیشه به اطلاعات دسترسی داشته باشیم. البته، این ایده از آپلود ذهن هنوز کاملا علمی تخیلی است، اما اگر این ایده ملموس شود، احتمالا فرزندان ما میتوانند در یک جهان بیحدوحصر که منعکسکننده مفاهیم زندگیتان باشد زندگی کنند.
5⃣ بافتهای رشد یافته در آزمایشگاه
با توجه به اطلاعات ثبتشده در سازمان اهداکنندگان (OrganDonor.gov)، هر ده دقیقه نام فرد دیگری به لیست دهندگان عضو اضافهشده و بهطور متوسط روزانه ٢٢ نفر به علت انتظار پیوند جان خود را از دست میدهند. اندام بر روی آزمایشگاه پتانسیل رشد را داشته و این امکان را میدهد که با ساخت اندامهای تازه و جدید افزایش طول عمر برای همه وجود داشته باشد. با پیشرفت در این موضوع امکان پیوند برای افراد مبتلا به سرطان نیز وجود خواهد داشت.
4⃣ سایبورگ شدن
روش دیگر افزایش نامحدود طول عمر است که در صحنهای از فیلم RoboCop و ادغام بدن ما با ماشین قابلمشاهده بود. جایگزینی اندام، اصلاح اندام آسیبدیده و یا قسمتی که بهدرستی کار نمیکند و تعویض آن با ماشین یکی از راههای افزایش طول عمر است.
3⃣ نانوفناوری
علم نانو این عبارت را خلاصه میکند که «چیزهای بزرگ، در بستههای کوچک میآیند.» نانوفناوری زمانی که همهچیز در یک مقیاس فوقالعاده کوچک به کار گرفته شوند، استفاده میشود. درواقع، همهچیز در مقیاس بسیار کوچک نانو خواص متفاوتی را بروز خواهند داد. بهعبارتدیگر ١٠٠.٠٠٠ نانومتر برابر با اندازه یکرشته از مو است. طبیعت نیز با استفاده از نانومقیاس ساختارهای متفاوتی را ایجاد نموده است. از طریق تسلط بر این فناوری، انسان میتواند طبیعت را دستکاری نموده و به ویژگیهای مطلوب خود دست یابد. با تزریق ربات کوچک در اندازه نانو به یک فرد، پزشکان واحد گشت و آنالیز کوچک خود را که بازرسی، محافظت و تعمیرات بدن یک فرد است راهاندازی میکنند (شکل بالا). همچنین، فناوری نانو میتواند مقاومت به سرما و گرما را تغییر دهد. سرما زیستی و یا عمل انجماد خود، قهرمان نویسندگان داستانهای علمی تخیلی است که میخواهند یک شخصیت معاصر برای پایان دادن به جهان آینده داشته باشند. این ربات کوچک میتواند آسیبهای ناشی از سرما زیستی را هشدار داده و به یک زندگی و نسلهای بعد کمک کند.
2⃣ یکتایی (سینگولاریتی)
«یکتایی» ویژگی است که انسان از محدودیت بیولوژیکی خود به دلیل به دست آوردن مقدار ژرفی از هوش، فراتر آمده است. یکتایی یک اصطلاح علمی است که میگوید انسانها قادر خواهند بود به هوشی یک تریلیون برابر قویتر ازآنچه امروز است برسند.
1⃣ خون جوان
دانشمندان معتقدند که تزریق سالمندان با خون جوان میتواند عوارض پیری را معکوس کند.
درواقع، مطالعات متعددی است که این فرضیه را قابلقبول کرده است. دانشمندان خون موش جوان را به موش مسن تزریق نموده و بهصورت باورنکردنی مشاهده کردند که موش مسنتر شروع به توسعه سلولهای جدید در مغز خود و با یک نرخ نمایی کرده است. همچنین، مغز خود را شبیه به مغز موش جوان زیبا نموده است. درحالیکه از سوی دیگر، تزریق خون موش مسن به موش جوان اثر سوء بر عملکرد موش جوان داشته است.
🔴⚠️با پیشرفت ۶ فناوری منحصربهفرد، دانشمندان معتقدند تا کمتر از ۲۵ سال دیگر مرگ را شکست خواهیم داد👆👆
www.organdonor.gov
Information about Organ, Eye, and Tissue Donation | organdonor.gov
Learn how organ donation saves lives and how you can register to become an organ, eye, and tissue donor. Find resources, useful frequently asked questions and moving stories from organ recipients.