مردى در ساحل رودخانه اى نشسته بود كه ناگهان متوجه شد مرد ديگرى در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و كمك مى طلبد. داخل رودخانه شد و مرد را به ساحل نجات آورد، جراحاتش را پانسمان كرد و پزشك را به بالينش آورد. هنوز حال غريق جا نيامده بود كه شنيد دو نفر ديگر در حال غرق شدن در رودخانه اند و كمك مى خواهند. دوباره به رودخانه پريد و به زحمت آن دو نفر را هم نجات داد.
اما پيش از آنكه فرصت پيدا كند صداى چهار نفر ديگر را كه در حال غرق شدن بودند، شنيد. بلاخره آن مرد آنقدر قربانى نجات داد كه خودش خسته شده و از پا افتاد. ولى صداى فرياد كمك از طرف رودخانه قطع نمى شد. كاش اين مرد خيرخواه چند قدمى به طرف بالاى رودخانه مى رفت و متوجه مى شد كه ديوانه اى مردم را يكى يكى به آب مى اندازد.
در اين صورت اين همه انرژى صرف نمى كرد و به جاى رفع معلول به مبارزه با علت مى پرداخت و جان افراد بيشترى را نجات مى داد.
در زندگى همه ما علتى بزرگ وجود دارد كه سرمنشأ همه اتفاقات و رويدادهاى زندگى ماست. علت و منشأ تمام شادى ها، غم ها و رنج ها، پيروزى ها، شكست ها، اميدها و يأس هاى زندگى يك چيز است :
افكار و عقايدى كه برگزيده ايم.
در دنياى بيرون، هيچ عاملى وجود ندارد. هرچه هست معلول انديشه ها و طرز تفكرات ماست. اگر مى خواهيد زندگى تان تغيير كند، انديشه هاى خود را تغيير دهيد. هر راه حلى چيزى جز خستگى و نااميدى نصيب انسان نخواهد كرد.
اما پيش از آنكه فرصت پيدا كند صداى چهار نفر ديگر را كه در حال غرق شدن بودند، شنيد. بلاخره آن مرد آنقدر قربانى نجات داد كه خودش خسته شده و از پا افتاد. ولى صداى فرياد كمك از طرف رودخانه قطع نمى شد. كاش اين مرد خيرخواه چند قدمى به طرف بالاى رودخانه مى رفت و متوجه مى شد كه ديوانه اى مردم را يكى يكى به آب مى اندازد.
در اين صورت اين همه انرژى صرف نمى كرد و به جاى رفع معلول به مبارزه با علت مى پرداخت و جان افراد بيشترى را نجات مى داد.
در زندگى همه ما علتى بزرگ وجود دارد كه سرمنشأ همه اتفاقات و رويدادهاى زندگى ماست. علت و منشأ تمام شادى ها، غم ها و رنج ها، پيروزى ها، شكست ها، اميدها و يأس هاى زندگى يك چيز است :
افكار و عقايدى كه برگزيده ايم.
در دنياى بيرون، هيچ عاملى وجود ندارد. هرچه هست معلول انديشه ها و طرز تفكرات ماست. اگر مى خواهيد زندگى تان تغيير كند، انديشه هاى خود را تغيير دهيد. هر راه حلى چيزى جز خستگى و نااميدى نصيب انسان نخواهد كرد.
طنزی از مصطفی مشایخی
(عمو مصطفی)
من در زندگی هیچ وقت"آدم" بودن را احساس نکردم
در دوران کودکی، از بس در نگاه مادرم عزیز بودم، او مرا "برّه" صدا می زد و پدر صمیمانه به من می گفت "بزغاله" و هروقت مرا به اسم خودم صدا می کرد، خیلی ناراحت می شدم؛ فکر می کردم نکند کار خطایی ازم سر زده که از صمیمیت او نسبت به من کاسته شده است. بی بی، خدا بیامرز با آن که چند دیوان شعر را در حافظه اش سیو کرده بود اما نمی دانم چرا تا نگاهش به قد و قواره ی من می افتاد یاد این بیت
می افتاد: "تا گوساله گاب شود دل صاحبش آب شود". اگر ساکت مینشستم میگفتند چرا مثل "مرغ" کز کردی یک گوشه نشستی؟ اگر حرف میزدم،میگفتند کم مثل "مگس" دور سر ما ویز ویز کن. اگر چیزی نمی خوردم میگفتند: از بس نمی خوری مُردی و رفتی، شدی شکل "بوزینه" و اگر می خوردم می گفتند: فقط بلده مثل "گاو" بخوره. مدرسه هم که رفتم چیزی عوض نشد؛ یادش بخیر معاونی داشتیم که معتقد بود دانش آموزان گونه های مختلفی از "جانواران" هستند که باید آن هارا بر حسب قد و قیافه شان به: "خرس قطبی، گوسفند، بزمجه، بوفالو" و... نام گذاری کرد و من چون گردنِ نازک و کشیده ای داشتم به "زرافه" بودن مفتخر شدم. جالب این جا بود که ایشان هر وقت از جلوی کلاس ما رد می شدند سرکی می کشیدند و میگفتند: "وحشی ها، این جا باغ وحش نیست" و من همیشه فکر می کردم اگر این جا باغ وحش نیست پس این همه جک و جانور در آن چه کار می کند؟
اگر درس می خواندم، ازطرف بچه های کلاس به "خر"خوانی متهم می شدم و اگر نمی خواندم، سر و کارم به دفتر مدرسه می افتاد و مدیرمان در حالی که گوشم را تا آن جا که کش می آمد میکشید می پرسید: "گوسفند"چرا درست را نخوانده ای؟ و او از گوسفند چه انتظاراتی داشت!
دوران مدرسه به همین شکل گذشت. هنوز مرکب دیپلمم خشک نشده بود که مادرم آمد و گفت: کم مثل "شتر" بیفت تو خونه. نمی شه که پدرت مثل چی(!) کار کنه بیاره، تو مثل "یابو" کوفت کنی. پاشو برو کار کن. من هم از آن جا که نتوانستم با حس شتر بودن و یابو بودن کنار بیایم، راهی خدمت سربازی شدم، آن جا زیر دست جناب سروانی بودیم که تکیه کلامش "خر" نفهم بود. یک بار به او گفتم جناب سروان می بخشید مگر ما خر فهمیده هم داریم که شما به ما میگویید خر نفهم؟ او سیلی محکمی بیخ گوشم خواباند و گفت: "سوال فلسفی ممنوع".
در دوران عاشقی و خواستگاری رفتن، از طرف خانم و خانواده ی محترمشان به "کنه" بودن ملقب شدم. وقتی ازدواج کردم، همه گفتند بالاخره توهم قاطی "مرغ" ها شدی؟ مادر خانمم از من به عنوان "مار مرده " یاد می کرد. یک ماه بعد از ازدواج، خانمم به من گفت: سبیلهایت را بزن شاید قابل تحملتر بشی؛ این جوری شدی مثل "فُک دریایی" من هم به خاطر آن که کارمان به طلاق عاطفی نکشد، حرف او را گوش کردم و سبیل های نازنینم را به باد دادم اما وقتی مرا با قیافه ی جدید دید گفت: آخ شدی شکل "سیرابی" ؛همان "فک دریایی" بودی بهتر بود، دوباره بذارشون. خلاصه سرتان را درد نیاورم گذشت و گذشت تا همین دیروز که باد خودروی لکنده ی این جانب به یک مازراتی گرفت و راننده ی تازه به دوران رسیده اش، کله اش را بیرون آورد که بگوید "الاغ" این چه طرز رانندگی کردن است؟ اما موی سفید مرا که دید حرفش را عوض کرد و گفت: پدر جان "یورتمه "میری یا رانندگی میکنی؟!!
(عمو مصطفی)
من در زندگی هیچ وقت"آدم" بودن را احساس نکردم
در دوران کودکی، از بس در نگاه مادرم عزیز بودم، او مرا "برّه" صدا می زد و پدر صمیمانه به من می گفت "بزغاله" و هروقت مرا به اسم خودم صدا می کرد، خیلی ناراحت می شدم؛ فکر می کردم نکند کار خطایی ازم سر زده که از صمیمیت او نسبت به من کاسته شده است. بی بی، خدا بیامرز با آن که چند دیوان شعر را در حافظه اش سیو کرده بود اما نمی دانم چرا تا نگاهش به قد و قواره ی من می افتاد یاد این بیت
می افتاد: "تا گوساله گاب شود دل صاحبش آب شود". اگر ساکت مینشستم میگفتند چرا مثل "مرغ" کز کردی یک گوشه نشستی؟ اگر حرف میزدم،میگفتند کم مثل "مگس" دور سر ما ویز ویز کن. اگر چیزی نمی خوردم میگفتند: از بس نمی خوری مُردی و رفتی، شدی شکل "بوزینه" و اگر می خوردم می گفتند: فقط بلده مثل "گاو" بخوره. مدرسه هم که رفتم چیزی عوض نشد؛ یادش بخیر معاونی داشتیم که معتقد بود دانش آموزان گونه های مختلفی از "جانواران" هستند که باید آن هارا بر حسب قد و قیافه شان به: "خرس قطبی، گوسفند، بزمجه، بوفالو" و... نام گذاری کرد و من چون گردنِ نازک و کشیده ای داشتم به "زرافه" بودن مفتخر شدم. جالب این جا بود که ایشان هر وقت از جلوی کلاس ما رد می شدند سرکی می کشیدند و میگفتند: "وحشی ها، این جا باغ وحش نیست" و من همیشه فکر می کردم اگر این جا باغ وحش نیست پس این همه جک و جانور در آن چه کار می کند؟
اگر درس می خواندم، ازطرف بچه های کلاس به "خر"خوانی متهم می شدم و اگر نمی خواندم، سر و کارم به دفتر مدرسه می افتاد و مدیرمان در حالی که گوشم را تا آن جا که کش می آمد میکشید می پرسید: "گوسفند"چرا درست را نخوانده ای؟ و او از گوسفند چه انتظاراتی داشت!
دوران مدرسه به همین شکل گذشت. هنوز مرکب دیپلمم خشک نشده بود که مادرم آمد و گفت: کم مثل "شتر" بیفت تو خونه. نمی شه که پدرت مثل چی(!) کار کنه بیاره، تو مثل "یابو" کوفت کنی. پاشو برو کار کن. من هم از آن جا که نتوانستم با حس شتر بودن و یابو بودن کنار بیایم، راهی خدمت سربازی شدم، آن جا زیر دست جناب سروانی بودیم که تکیه کلامش "خر" نفهم بود. یک بار به او گفتم جناب سروان می بخشید مگر ما خر فهمیده هم داریم که شما به ما میگویید خر نفهم؟ او سیلی محکمی بیخ گوشم خواباند و گفت: "سوال فلسفی ممنوع".
در دوران عاشقی و خواستگاری رفتن، از طرف خانم و خانواده ی محترمشان به "کنه" بودن ملقب شدم. وقتی ازدواج کردم، همه گفتند بالاخره توهم قاطی "مرغ" ها شدی؟ مادر خانمم از من به عنوان "مار مرده " یاد می کرد. یک ماه بعد از ازدواج، خانمم به من گفت: سبیلهایت را بزن شاید قابل تحملتر بشی؛ این جوری شدی مثل "فُک دریایی" من هم به خاطر آن که کارمان به طلاق عاطفی نکشد، حرف او را گوش کردم و سبیل های نازنینم را به باد دادم اما وقتی مرا با قیافه ی جدید دید گفت: آخ شدی شکل "سیرابی" ؛همان "فک دریایی" بودی بهتر بود، دوباره بذارشون. خلاصه سرتان را درد نیاورم گذشت و گذشت تا همین دیروز که باد خودروی لکنده ی این جانب به یک مازراتی گرفت و راننده ی تازه به دوران رسیده اش، کله اش را بیرون آورد که بگوید "الاغ" این چه طرز رانندگی کردن است؟ اما موی سفید مرا که دید حرفش را عوض کرد و گفت: پدر جان "یورتمه "میری یا رانندگی میکنی؟!!
Forwarded from Morientes MLV
13244281_1335784489770637_464426059_n.mp4
10.6 MB
یه بار نشستم تو یه تاکسی یه کاغذ زده بود:«بحث سیاسی ممنوع»،
بعد هرکی سوار میشد میگفت میدونی چرا اینو زدم اینجا؟ مثلا تو همین تحریمای اخیر..................
😂😂😂
بعد هرکی سوار میشد میگفت میدونی چرا اینو زدم اینجا؟ مثلا تو همین تحریمای اخیر..................
😂😂😂
چرا در ایران، نیت شیطانی اینقدر زود به تجاوز منجر میشود؟
لطفا حوصله کنید و حتما بخوانید
از دختر دبستانی روستایی فقط کفشهایش پیدا شده بود. چندی بعد جنازه خفه شده او پس از تعرض نیز یافت شد. متجاوز و قاتل که بود؟ مردی متأهل! او شرح ماجرا را چنین خلاصه کرد: دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، نیت خود را عملی کردم!
چگونه است که در ایران این نیتهای پلید شیطانی زود به مرحله عمل میرسد؟
اگر قرار باشد نیت شیطانی اینقدر سریع ایجاد شده و به مرحله عمل برسد، در کشورهای غربی که استخرها مختلط، مشروب فروشیها در دسترس، تابلوهای نیمه عریان در مقابل و فیلمهای شهوت انگیز تلویزیون در دید همگان است، باید روزانه دههاهزار نفر مورد تعرض قرار گیرند.
پاسخ سؤال«چرا در ایران نیت شیطانی اینقدر زود به تجاوز منجر میشود؟» در این نکته است که این جمله سه قسمتی (دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، نیت خود را عملی کردم) در حقیقت جملهای چهار قسمتی است: دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، «دیدم انگار در این مملکت کسی به کسی نیست»، نیت خود را عملی کردم!
کشورهای غربی با در اختیار گرفتن درست قدرت رسانهای، به هر نافهمی فهماندهاند که در این شهر نسبت به جرمهای خشن، به ویژه نسبت به کودکان و دختران حساسیت زیادی وجود دارد و «کسی به کسی هست». وقتی دختر ده سالهای به نام هولی جونز در کانادا ناپدید شد، به مدت دو روز «خبر اول» تمام شبکههای مهم خبری این کشور بود.
ما چه میکنیم؟ فورا اینگونه اخبار را پنهان میکنیم تا زمان دستگیری مجرم.
آیا از کم شعوری غربی هاست که برنامههای مهم تلویزیونی را قطع کرده و تعقیب و گریز یک مجرم را به طور زنده پخش میکنند؟
اتفاقا غربیها در این موارد بسیار عاقلانه عمل میکنند چون میدانند مساله اصلی، دستگیری مجرم نیست، بلکه فهماندن این امر به مجرمان بعدی است که اینجا شهر است نه جنگل، و ربودن یک کودک و یا تعرض به او یعنی مواجهه با کل حکومت و مردم.
در ایران ما، وقتی یک جانی به یک دختر تعرض میکند حداکثر خود را با یک خانواده، طرف میبیند که به راحتی با تهدیدهایی مانند پخش فیلم تعرض و یا تجاوز به عضو دیگر خانواده، آنان را از شکایت منصرف میکند.
ولی در غرب کودک از جامعه ربوده میشود نه از خانواده؛ و جانی میداند از فردا جنایت او مورد توجه همه رسانه هاست و انصراف شاکی خصوصی تأثیری ندارد.
من نمیدانم تعداد «جنگل بانان» در این کشور چند نفر است ولی هر چه هست تعداد «جنگل بینان» یعنی کسانی که جامعه ایران را مثل جنگل تلقی میکنند و از قمه کشی و ربایش و تهدید و تجاوز و جرمهای دیگر ابایی ندارند کم شمار نیست.
به سبب جمعیت رو به رشد «جنگل بینان» است که اگر آینه دو خودرو، کمی با شدت به هم برخورد کند، پیاده شدن از خودرو با قمه منظره نادری در تهران نیست.
مردم عادی به کنار، در کدام کشور جهان، شروران در مواجهه با پلیس به جای فرار، مکررا با قمه به مأموران مسلح حمله میکنند؟ آیا این پدیدهها دلیلی بر گسترش تعداد «جنگل بینان» نیست؟
و چنین است داستان اختلاس ، رشوه ، غارت بیت المال و ...
نماز صبح، رادیو را باز میکنید
پیام اخلاق میدهد..
از خانه خارج میشوید بر دیوار روبرو پیام اخلاقی نوشته است..
در و دیوار شهر پر است از تابلو ها و بیلبوردهای اخلاقی..
تلفن همراهتان پی در پی پیام های اخلاقی از دوستانتان، گروه وایبری و فیسبوکی و تلگرامیتان برایتان باز میکند..
بالای سر برگ نامه هایتان پیام اخلاقی نوشته است..
روحانی اداره تان ظهر کلی برای شما اخلاق میبافد..
عصر به مراسم ختم میروید کلی اخلاق میآموزید..
از ده شبکه سیما دست کم در هر زمان شش تا مستقیم سخنرانی فلان آقا را پخش میکند که پیام اخلاق میدهد..
آنهایی هم که فیلم پخش میکنند همان حرفها را از زبان هنرپیشگانشان دوباره به خوردتان میدهند..!
راستی اگر بنا بود این پیام ها کاری بکند ما باید در بهشت اخلاق زندگی میکردیم.
نیاز به چک و سفته و ضامن برای پول دادن و گرفتن و کاسبی نداشتیم.
کلانتری ها و دادگاههای ما مانند سوییس بیکار بودند!
آقای قاضیالقضات ما چند روز پیش فرموده اند
ما پانزده میلیون پرونده در نوبت دادرسی داریم!!
ای قربان درس اخلاق دادنتان
میبینید همه چیزمان به همه چیزمان میآید:
بیشترین متخصصان پزشکی..
بیشترین آمار بیماری!
بیشترین روحانی و معلم اخلاق..
بیشترین پرونده دادگستری و کلانتری!
بیشترین بانک و سیستم حسابرسی..
بیشترین دزدی و اختلاس!
ما خنده دار ترین مردم جهانیم!
و پرروترین آنها!
هیچ جا و هیچ کس را هم در دنیا آدم حساب نمیکنیم!
کمی هم اندیشه کنیم و از واقعیت ها به حقیقت ها برسیم
لطفا حوصله کنید و حتما بخوانید
از دختر دبستانی روستایی فقط کفشهایش پیدا شده بود. چندی بعد جنازه خفه شده او پس از تعرض نیز یافت شد. متجاوز و قاتل که بود؟ مردی متأهل! او شرح ماجرا را چنین خلاصه کرد: دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، نیت خود را عملی کردم!
چگونه است که در ایران این نیتهای پلید شیطانی زود به مرحله عمل میرسد؟
اگر قرار باشد نیت شیطانی اینقدر سریع ایجاد شده و به مرحله عمل برسد، در کشورهای غربی که استخرها مختلط، مشروب فروشیها در دسترس، تابلوهای نیمه عریان در مقابل و فیلمهای شهوت انگیز تلویزیون در دید همگان است، باید روزانه دههاهزار نفر مورد تعرض قرار گیرند.
پاسخ سؤال«چرا در ایران نیت شیطانی اینقدر زود به تجاوز منجر میشود؟» در این نکته است که این جمله سه قسمتی (دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، نیت خود را عملی کردم) در حقیقت جملهای چهار قسمتی است: دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، «دیدم انگار در این مملکت کسی به کسی نیست»، نیت خود را عملی کردم!
کشورهای غربی با در اختیار گرفتن درست قدرت رسانهای، به هر نافهمی فهماندهاند که در این شهر نسبت به جرمهای خشن، به ویژه نسبت به کودکان و دختران حساسیت زیادی وجود دارد و «کسی به کسی هست». وقتی دختر ده سالهای به نام هولی جونز در کانادا ناپدید شد، به مدت دو روز «خبر اول» تمام شبکههای مهم خبری این کشور بود.
ما چه میکنیم؟ فورا اینگونه اخبار را پنهان میکنیم تا زمان دستگیری مجرم.
آیا از کم شعوری غربی هاست که برنامههای مهم تلویزیونی را قطع کرده و تعقیب و گریز یک مجرم را به طور زنده پخش میکنند؟
اتفاقا غربیها در این موارد بسیار عاقلانه عمل میکنند چون میدانند مساله اصلی، دستگیری مجرم نیست، بلکه فهماندن این امر به مجرمان بعدی است که اینجا شهر است نه جنگل، و ربودن یک کودک و یا تعرض به او یعنی مواجهه با کل حکومت و مردم.
در ایران ما، وقتی یک جانی به یک دختر تعرض میکند حداکثر خود را با یک خانواده، طرف میبیند که به راحتی با تهدیدهایی مانند پخش فیلم تعرض و یا تجاوز به عضو دیگر خانواده، آنان را از شکایت منصرف میکند.
ولی در غرب کودک از جامعه ربوده میشود نه از خانواده؛ و جانی میداند از فردا جنایت او مورد توجه همه رسانه هاست و انصراف شاکی خصوصی تأثیری ندارد.
من نمیدانم تعداد «جنگل بانان» در این کشور چند نفر است ولی هر چه هست تعداد «جنگل بینان» یعنی کسانی که جامعه ایران را مثل جنگل تلقی میکنند و از قمه کشی و ربایش و تهدید و تجاوز و جرمهای دیگر ابایی ندارند کم شمار نیست.
به سبب جمعیت رو به رشد «جنگل بینان» است که اگر آینه دو خودرو، کمی با شدت به هم برخورد کند، پیاده شدن از خودرو با قمه منظره نادری در تهران نیست.
مردم عادی به کنار، در کدام کشور جهان، شروران در مواجهه با پلیس به جای فرار، مکررا با قمه به مأموران مسلح حمله میکنند؟ آیا این پدیدهها دلیلی بر گسترش تعداد «جنگل بینان» نیست؟
و چنین است داستان اختلاس ، رشوه ، غارت بیت المال و ...
نماز صبح، رادیو را باز میکنید
پیام اخلاق میدهد..
از خانه خارج میشوید بر دیوار روبرو پیام اخلاقی نوشته است..
در و دیوار شهر پر است از تابلو ها و بیلبوردهای اخلاقی..
تلفن همراهتان پی در پی پیام های اخلاقی از دوستانتان، گروه وایبری و فیسبوکی و تلگرامیتان برایتان باز میکند..
بالای سر برگ نامه هایتان پیام اخلاقی نوشته است..
روحانی اداره تان ظهر کلی برای شما اخلاق میبافد..
عصر به مراسم ختم میروید کلی اخلاق میآموزید..
از ده شبکه سیما دست کم در هر زمان شش تا مستقیم سخنرانی فلان آقا را پخش میکند که پیام اخلاق میدهد..
آنهایی هم که فیلم پخش میکنند همان حرفها را از زبان هنرپیشگانشان دوباره به خوردتان میدهند..!
راستی اگر بنا بود این پیام ها کاری بکند ما باید در بهشت اخلاق زندگی میکردیم.
نیاز به چک و سفته و ضامن برای پول دادن و گرفتن و کاسبی نداشتیم.
کلانتری ها و دادگاههای ما مانند سوییس بیکار بودند!
آقای قاضیالقضات ما چند روز پیش فرموده اند
ما پانزده میلیون پرونده در نوبت دادرسی داریم!!
ای قربان درس اخلاق دادنتان
میبینید همه چیزمان به همه چیزمان میآید:
بیشترین متخصصان پزشکی..
بیشترین آمار بیماری!
بیشترین روحانی و معلم اخلاق..
بیشترین پرونده دادگستری و کلانتری!
بیشترین بانک و سیستم حسابرسی..
بیشترین دزدی و اختلاس!
ما خنده دار ترین مردم جهانیم!
و پرروترین آنها!
هیچ جا و هیچ کس را هم در دنیا آدم حساب نمیکنیم!
کمی هم اندیشه کنیم و از واقعیت ها به حقیقت ها برسیم
دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای "كی " پرسید:
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهی های كوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای كی گفت:البته !اگر كوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهی هاجعبه های محكمی میساختند
همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند
مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میكردند
چون كه
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
وبه آنها یاد می دادند كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است
كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند
به ماهی كوچولو یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند
آینده یی كه فقط از راه اطاعت به دست میایید
اگر كوسه ها آدم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می كشیدند
ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور كننده یی هم می نواختند كه بی اختیار
ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهیها می آموخت
"زندگی واقعی در شكم كوسه ها اغاز میشود"
#برتولت_برشت
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهی های كوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای كی گفت:البته !اگر كوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهی هاجعبه های محكمی میساختند
همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند
مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میكردند
چون كه
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
وبه آنها یاد می دادند كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است
كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند
به ماهی كوچولو یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند
آینده یی كه فقط از راه اطاعت به دست میایید
اگر كوسه ها آدم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می كشیدند
ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور كننده یی هم می نواختند كه بی اختیار
ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهیها می آموخت
"زندگی واقعی در شكم كوسه ها اغاز میشود"
#برتولت_برشت
ﭘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﯼ 50 ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺨﺖ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮ 26 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ اينستاگرام ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺖ :
" ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﻫﺎ "... !😞
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ 5 ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ . ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﺵ لنگ ﻇﻬﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ : ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭ ...! ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪ، ﺩﺧﺘﺮك ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ، ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟؟؟😞
ﺭﺍﺳﺘﯽ، ﭘﺴﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻠﯽ ﻻﯾﮏ ﺧﻮﺭﺩ ...
ﻣﺮﺩ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﺧﺎﺗﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺼﺐ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﺍﯼ ... ؟
ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ...
اما ! ﺭﻭﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
«ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﻗﺪﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ»!😞
آيا تا بحال !
ﻫﯿﭻ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﻌﺎﺭ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ، ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭ
ﻓﻀﺎﯼ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ؟؟!!!😞
" ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﻫﺎ "... !😞
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ 5 ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ . ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﺵ لنگ ﻇﻬﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ : ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭ ...! ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪ، ﺩﺧﺘﺮك ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ، ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟؟؟😞
ﺭﺍﺳﺘﯽ، ﭘﺴﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻠﯽ ﻻﯾﮏ ﺧﻮﺭﺩ ...
ﻣﺮﺩ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﺧﺎﺗﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺼﺐ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﺍﯼ ... ؟
ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ...
اما ! ﺭﻭﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
«ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﻗﺪﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ»!😞
آيا تا بحال !
ﻫﯿﭻ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﻌﺎﺭ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ، ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭ
ﻓﻀﺎﯼ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ؟؟!!!😞
انشای یک دانش آموز، در مورد "
#پول_حلال
🔆نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم، مثل آقا تقی.
آقاتقی یک ماستبندی دارد.او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت میدهد تا آبی که در شیرها میریزد، حلال باشد. آقا تقی میگوید: آدم باید یک لقمه نان حلال به زن و بچهاش بدهد تا فردا که سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد .
دایی من هم کارمند یک شرکت است. او میگوید: تا مطمئن نشوم که ارباب رجوع از ته دل راضی شده، از او رشوه نمیگیرم. آدم باید دنبال نان حلال باشد.
داییام میگوید: من ارباب رجوع را مجبور میکنم قسم بخورد که راضی است و بعد رشوه میگیرم! داییم میگوید : تا پول آدم حلال نباشد، برکت نمیکند.
پول حرام بیبرکت است.
ولی پدرم یک کارگر است و من فکر میکنم پولش حرام است؛ چون هیچوقت برکت ندارد و همیشه وسط برج کم میآورد. تازه یارانهها را خرج میکند و پول آب و برق و گاز را نداریم که بدهیم. ماه قبل، برق ما را قطع کردند، چون پولش را نداده بودیم. دیشب
میخواستم به پدرم بگویم:🙏کاش دنبال یک لقمه نان حلال بودی
#پول_حلال
🔆نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم، مثل آقا تقی.
آقاتقی یک ماستبندی دارد.او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت میدهد تا آبی که در شیرها میریزد، حلال باشد. آقا تقی میگوید: آدم باید یک لقمه نان حلال به زن و بچهاش بدهد تا فردا که سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد .
دایی من هم کارمند یک شرکت است. او میگوید: تا مطمئن نشوم که ارباب رجوع از ته دل راضی شده، از او رشوه نمیگیرم. آدم باید دنبال نان حلال باشد.
داییام میگوید: من ارباب رجوع را مجبور میکنم قسم بخورد که راضی است و بعد رشوه میگیرم! داییم میگوید : تا پول آدم حلال نباشد، برکت نمیکند.
پول حرام بیبرکت است.
ولی پدرم یک کارگر است و من فکر میکنم پولش حرام است؛ چون هیچوقت برکت ندارد و همیشه وسط برج کم میآورد. تازه یارانهها را خرج میکند و پول آب و برق و گاز را نداریم که بدهیم. ماه قبل، برق ما را قطع کردند، چون پولش را نداده بودیم. دیشب
میخواستم به پدرم بگویم:🙏کاش دنبال یک لقمه نان حلال بودی
اینکه اسمشونو روی تخت جمشید مینویسن زیادم بدنیست،
دویست سال دیگه اینام بخشی از اون اثر میشن,
تاریخ یه سری گاو هم به خاطر بسپره چه اشکال داره 🤔🐮😏
دویست سال دیگه اینام بخشی از اون اثر میشن,
تاریخ یه سری گاو هم به خاطر بسپره چه اشکال داره 🤔🐮😏
تازه تراکتور اومده بود ایران
کَل علی تراکتور خرید و برای اینه به مش حسنِ همسایه فخر بفروشه سوارش کرد
کِبر و سرمستی کل علی به حدی بالا بود که بین راه به مش حسن گفت:
میبینی چه وسیله خوبیه؟
میخوای بدمش به تو؟
مش حسن که مبهوت دیدن تراکتور بود گفت:ای بابا، ما رو چه به این چُسان_فِسانا؟!!!
کل علی گفت: مش حسن ، اگه نصف این تاپاله پِهِن رو بخوری، من تراکتور مو میدم بهت
مش حسن که بدجور شیفته تراکتور شده بود در چشم بهم زدنی، نیمی از پِهِن رو خورد
دقایقی گذشت و هر دو پشیمون شدن، کل علی برای از دست دادن تراکتور ، مش حسن برای پِهِنی که خورده بود و حرف مردم. چطور توی آبادی سر بلند میکرد؟
در همین افکار بودن که کل علی باز هم رو به مش حسن کرد و گفت: تو چی؟ اونقدر مرد هستی که اگه من نصفه دیگه تاپاله پِهِن رو بخورم، تراکتور رو بهم پس بدی؟
مش حسن خوشحال شد و پیش خودش گفت: اگه کل علی هم پِهِن بخوره، دیگه نمیره رازمو پیش اهالی آبادی فاش کنه.
برای همین جواب مثبت داد
کل علی هم نیمه دیگر پِهِن رو خورد و تراکتور رو پس گرفت
غروبی مش حسن رو کرد به کل علی و گفت:
کل علی! صبح، تو تراکتور داشتی و من نداشتم، الانم تو تراکتور داری و من ندارم؛ پس حساب این گُهی که هردو خوردیم چی میشه؟!!!
داستانک از جمال جنانی / بر اساس قصه های عامیانه
کَل علی تراکتور خرید و برای اینه به مش حسنِ همسایه فخر بفروشه سوارش کرد
کِبر و سرمستی کل علی به حدی بالا بود که بین راه به مش حسن گفت:
میبینی چه وسیله خوبیه؟
میخوای بدمش به تو؟
مش حسن که مبهوت دیدن تراکتور بود گفت:ای بابا، ما رو چه به این چُسان_فِسانا؟!!!
کل علی گفت: مش حسن ، اگه نصف این تاپاله پِهِن رو بخوری، من تراکتور مو میدم بهت
مش حسن که بدجور شیفته تراکتور شده بود در چشم بهم زدنی، نیمی از پِهِن رو خورد
دقایقی گذشت و هر دو پشیمون شدن، کل علی برای از دست دادن تراکتور ، مش حسن برای پِهِنی که خورده بود و حرف مردم. چطور توی آبادی سر بلند میکرد؟
در همین افکار بودن که کل علی باز هم رو به مش حسن کرد و گفت: تو چی؟ اونقدر مرد هستی که اگه من نصفه دیگه تاپاله پِهِن رو بخورم، تراکتور رو بهم پس بدی؟
مش حسن خوشحال شد و پیش خودش گفت: اگه کل علی هم پِهِن بخوره، دیگه نمیره رازمو پیش اهالی آبادی فاش کنه.
برای همین جواب مثبت داد
کل علی هم نیمه دیگر پِهِن رو خورد و تراکتور رو پس گرفت
غروبی مش حسن رو کرد به کل علی و گفت:
کل علی! صبح، تو تراکتور داشتی و من نداشتم، الانم تو تراکتور داری و من ندارم؛ پس حساب این گُهی که هردو خوردیم چی میشه؟!!!
داستانک از جمال جنانی / بر اساس قصه های عامیانه
زنگ زدم 118 یکی از این خانوما جواب داد:
راهنمای 547 بفرمایید..
گفتم: سلام خانوم، شماره نمایندگی و تعمیرگاه مرکزی پورشه رو میخواستم. آدرسشم اگه دارین لطف کنین.
راهنما چی : پورشه؟ میخواین برین اونجا؟ آخه آدرسش اصلا سرراست نیست.
شما یه توک پا بیاین دنبال من باهم بریم اصلن.😕😳
گفتین پورشه دیگه؟😍 اصلن من میام اونجا باهم بریم. تنها برین گم میشین😱
من واقعا فکرشو نمیکردم یه کارمند انقدررر وظیفه شناس باشه😊. واقعا از اداره مخابرات ممنونم.
فقط خدا کنه زودتر بیاد تا من برسم این آبدارچی که میخوانو استخدام نکرده باشن...😂😂😂😂😂😂😐😐
راهنمای 547 بفرمایید..
گفتم: سلام خانوم، شماره نمایندگی و تعمیرگاه مرکزی پورشه رو میخواستم. آدرسشم اگه دارین لطف کنین.
راهنما چی : پورشه؟ میخواین برین اونجا؟ آخه آدرسش اصلا سرراست نیست.
شما یه توک پا بیاین دنبال من باهم بریم اصلن.😕😳
گفتین پورشه دیگه؟😍 اصلن من میام اونجا باهم بریم. تنها برین گم میشین😱
من واقعا فکرشو نمیکردم یه کارمند انقدررر وظیفه شناس باشه😊. واقعا از اداره مخابرات ممنونم.
فقط خدا کنه زودتر بیاد تا من برسم این آبدارچی که میخوانو استخدام نکرده باشن...😂😂😂😂😂😂😐😐
یك روز شيخ ابوسعيد در نشابور مجلس ميگفت خواجه بوعليسينا از در خانقاه خويش درآمد و ايشان هردو پيش از يكديگر را نديده بودند اگرچه ميان ايشان مكاتبه رفته بود. چون بوعلي از در درآمد، شيخ روي به وي كرد و گفت: «حكمتداني آمد.» خواجه بوعلي درآمد و بنشست. شيخ با سر سخن رفت و مجلس تمام كرد و در خانه رفت. بوعليسينا با شيخ در خانه شد و درِ خانه فرار كردند و با يكديگر سه شبانهروز به خلوت سخن گفتند، كه كس ندانست و هيچكس نيز به نزديك ايشان درنيامد مگر كسي كه اجازت دادند و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند. بعد سه شبانهروز خواجه بوعليسينا برفت. شاگردان او سؤال كردند كه: «شيخ را چگونه يافتي؟» گفت: «هرچه من ميدانم او ميبيند.» و مريدان از شيخ سؤال كردند كه: «اي شيخ، بوعلي را چگونه يافتي؟» گفت: «هرچه ما ميبينيم او ميداند.»
فیلهای جزیره بورنئو بسیار کوچکتر از فیلهای آفریقایی هستند. این ویژگی، یعنی کوچکتر بودن نسبت به همتایان خود در سرزمین های بزرگ، خاص فیل ها نیست. پلنگ ها، خرس ها و ... نیز در این جزیره بسیار کوچک تر از همتایان خود در دیگر کشورها هستند.
کوتولگی جزیره ای یا Insular dwarfism اشاره به حالتی دارد که طی آن یک اکوسیستم از منابع و عوامل بیرونی (مثلا منابع بیرون از یک جزیره) ایزوله می شود. اتفاقی که در این حالت می افتد این است که موجودات این جزیره کوچک و کوچک تر می شوند.
چند روزی است که خبر تعطیلی شرکت ارج بازتاب گسترده ای در رسانه های کشور داشته است. منابع خبری زیادی نیز در رد این خبر کوشیده اند و تلاش دارند نشان دهند این شرکت همچنان مشغول به فعالیت است. چه کسی است اما، که نداند شرکتها و برندهای داخلی، بیش از ده سال است که به ورطه ورشکستگی رسیده اند. صنعت کفش، خودروسازی، لوازم خانگی و سایر صنایعی که روزگاری در اوج بودند، نه در خاورمیانه یا آسیا، که بعضا به همتایان غربی خود تنه می زدند، اکنون به حال و روزی رسیده اند که جز در سایه تعرفه های سنگین وارداتی، توان رقابت با رقبای حتی آسیایی خود را نیز ندارند.
شاید بتوان مفهوم کوتولگی جزیره ای را به اقتصاد نیز تعمیم داد. کشورهایی که از بازارهای جهانی فاصله گرفته و حائلی قوی بین اقتصاد خود و اقتصاد جهانی ایجاد نموده اند، دچار کوتولگی اقتصادی می شوند. در این اقتصادها، شرکت های خصوصی به کوتوله هایی شبیه می شوند که حتی تصور رقابت آنها با شرکتهای جهانی نیز تصوری ترسناک یا مضحک خواهد بود.
در گزارش رقابت پذیری جهانی، ایران در شاخص رقابت پذیری خارجی از بین 140 کشور به رتبه 140 دست یافته است. شاخصی که می تواند معیاری از جزیره ای شدن اقتصاد این کشور باشد.
کوتولگی جزیره ای یا Insular dwarfism اشاره به حالتی دارد که طی آن یک اکوسیستم از منابع و عوامل بیرونی (مثلا منابع بیرون از یک جزیره) ایزوله می شود. اتفاقی که در این حالت می افتد این است که موجودات این جزیره کوچک و کوچک تر می شوند.
چند روزی است که خبر تعطیلی شرکت ارج بازتاب گسترده ای در رسانه های کشور داشته است. منابع خبری زیادی نیز در رد این خبر کوشیده اند و تلاش دارند نشان دهند این شرکت همچنان مشغول به فعالیت است. چه کسی است اما، که نداند شرکتها و برندهای داخلی، بیش از ده سال است که به ورطه ورشکستگی رسیده اند. صنعت کفش، خودروسازی، لوازم خانگی و سایر صنایعی که روزگاری در اوج بودند، نه در خاورمیانه یا آسیا، که بعضا به همتایان غربی خود تنه می زدند، اکنون به حال و روزی رسیده اند که جز در سایه تعرفه های سنگین وارداتی، توان رقابت با رقبای حتی آسیایی خود را نیز ندارند.
شاید بتوان مفهوم کوتولگی جزیره ای را به اقتصاد نیز تعمیم داد. کشورهایی که از بازارهای جهانی فاصله گرفته و حائلی قوی بین اقتصاد خود و اقتصاد جهانی ایجاد نموده اند، دچار کوتولگی اقتصادی می شوند. در این اقتصادها، شرکت های خصوصی به کوتوله هایی شبیه می شوند که حتی تصور رقابت آنها با شرکتهای جهانی نیز تصوری ترسناک یا مضحک خواهد بود.
در گزارش رقابت پذیری جهانی، ایران در شاخص رقابت پذیری خارجی از بین 140 کشور به رتبه 140 دست یافته است. شاخصی که می تواند معیاری از جزیره ای شدن اقتصاد این کشور باشد.
از کنار مقبره ای میگذشتم روی آن نوشته بود:
اینجا ،آرامگاه مردی
راستگو و سیاستمداری بزرگ است
این اولین باری بود که می دیدم
2نفر را در یک قبر دفن کرده اند✅
چرچیل
اینجا ،آرامگاه مردی
راستگو و سیاستمداری بزرگ است
این اولین باری بود که می دیدم
2نفر را در یک قبر دفن کرده اند✅
چرچیل
دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا اتش کوچکی را خاموش کنند . اخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و می روند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز .
سوال : کدامشان صورتش را می شوید؟
.
اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر می کند صورت خودش هم همان طور است .
اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به ...خودش می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .
حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشیم
وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی نیست،
کمی باید به خودمان شک کنیم.
از کتاب "زهیر" پائولو کوئیلو
سوال : کدامشان صورتش را می شوید؟
.
اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر می کند صورت خودش هم همان طور است .
اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به ...خودش می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .
حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشیم
وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی نیست،
کمی باید به خودمان شک کنیم.
از کتاب "زهیر" پائولو کوئیلو
خانه ما نبش کوچه میثاقیان بود، مطب دکتر شریفی انتهای کوچه. یک منشیِ دکتر شریفی هم بود که تزریقات انجام میداد. من مانند همه بچههای دنیا از دکتر، بیمارستان، داروخانه و… متنفر بودم. یعنی حاضر بودم شبها از شدت سرفه روده و معده و همه امعا و احشایم بریزد بیرون روی فرش و تشک اما دکتر نروم. خب همیشه هم یک مادر بود که سوءاستفاده کند و دو گزینه روی میز بگذارد. یک طرف شلغم، کدوی حلوا، کته ماست، سوپ سبزی مزخرف، پاشویه مادر، آن دستمال خیس سفید روی پیشانی و جوشانده چهارتخمه بود و طرف دیگر دکتر شریفی، آن چوب بستنی کوفتی که تا خرتناق توی حلق میکرد، آمپول پنسیلین، بکش پایین، شل کن و شربت اکسپکتورانت زهرماری. خب قطعا بین بد و بدتر، بد بهترین گزینه بود. اصلاً همین نوع انتخابها بود که باعث شد اکثر ما دهه شصتیها آدمهایی سیاسی باشیم.
خلاصه دکتر شریفی را از ۸ فرسخی میدیدم انگار گیدورا و گودزیلا دیده باشم، آنطوری. یکبار که تب شدیدی کردم، آنقدر گیج بودم که توانایی تشخیص اینکه مرا کدام جهنمدرهای میبرند نداشتم. پدر راه جهنمدره را خوب بلد بود و من را نزد دکتر شریفی برد. خب به هر حال دکتر شریفی هم مانند خیلی از پزشکان به صورت دیفالت برای هر بیماری ۲ آمپول تجویز میکرد. حالا میخواهد بیمار آنفولانزا داشته باشد، میگرن یا پروستات داشته باشد، حامله باشد، چه باشد. این بود که مرحمت کرده اینبار ۵ آپول تجویز کرد. از آن لحظه به بعد همه چیز برای من اسلوموشن شد: «نترس بچه، آدم باش»، «درد نداره خرس گنده»، «تاحالا پنیسیلین تزریق کرده گلپسرتون؟»، «خب بخواب»، «بکش پایین»،، بوی الکل، «شلش کن»، «خب عزیزم کلاس چندمی؟»، بغض، گریه، «درد نداره که عزیزم»، «اصلا منو بببین یه چیزی بهت بگم»، «شل کن، منو ببین»،.. این «منو ببین» همانا، خوشایندترین «آخ گفتن» دنیا همانا. بیوجدان سیندرلا بود. اصلا سوفیا لورن زمان بود. چشمان عسلی، موی صاف و طلایی، قد حداقل ۱/۷۰. حالا تازه وقتی یک بچه ۷ ساله میگوید ۱/۷۰ یعنی برو بالای ۱/۸۰. بچه است خب. متر و میزان چه میداند چیست! خلاصه نفهمیدم کی شل کردم، کی سفت کردم، کی آمپول را زد. هر چه بود از آنجا من شیفته خانم قنبری منشی دکتر شریفی، ۲۴ ساله؛ دیپلم تجربی و داری مدرک فنی و حرفهای شدم. از آنجا که میگویم یعنی سال ۷۳-۷۲. دیگر فقط و فقط یک گزینه و یک فکتشیت روی میز بود: خانم قنبری.
به هر بهانهای بود خودم را به مریضی میزدم. بعدتر که پدر و مادر بوهایی بردند، متقاعد کردن آنها کار سختی شد. آنجا بود که. وارد فاز اجرایی شده و عملاً مریض میشدم. میرفتم و بلافاصله در آن سرمای سگی به بالکن تا خوب سرما بخورم. یا شبها بخاری را خاموش میکردم و بدون پتو میخوایدم. صبح مریضی،.. صبح دکتر شریفی. صبح خانم قنبری. اصلا از یکجایی به بعد صبح خانم قنبری، ظهر خانم قنبری، شب خانم قنبری. خلاصه اینطور زمستان کوچه میثاقیان برای من، شد بهترین زمستان دنیا. بهار که آمد اما همه چیز عوض شد. بدترین شد. غمانگیزترین شد. یکبار که در کوچه برای دید زدن خانم قنبری ایستاده بودم، دیدم دکتر شریفی دست خانم قنبری را گرفته و از مطب بیرون آمد. آن قدر نفهم نبودم که ندانم دست توی دست یعنی چه؟ لبخند ذوقمرگی یعنی چه؟ دکتر شریفی از خط قرمز من گذشت. نامردِ بیوجدان! آمپولهایش را من بزنم، دردش را من بکشم، شل کرنهایش با من باشد، آخش را من بکشم، آن وقت قنبریانش را تو ببری؟ بیقاموس! آن شب تا صبح گریه کردم. حالا لابد میگویید احمقترین بودم اما شما چه میدانید که آدم تمام زمستان را هفتهای هفت روز مریض باشد، یعنی چه؟ هی شل کند یعنی چه؟ آبکش شود یعنی چه؟ عشقش را، قنبریانش را، کس دیگری ببرد یعنی چه؟
یه کم شل کن خاله ببینه!
#وحید_میرزایی
خلاصه دکتر شریفی را از ۸ فرسخی میدیدم انگار گیدورا و گودزیلا دیده باشم، آنطوری. یکبار که تب شدیدی کردم، آنقدر گیج بودم که توانایی تشخیص اینکه مرا کدام جهنمدرهای میبرند نداشتم. پدر راه جهنمدره را خوب بلد بود و من را نزد دکتر شریفی برد. خب به هر حال دکتر شریفی هم مانند خیلی از پزشکان به صورت دیفالت برای هر بیماری ۲ آمپول تجویز میکرد. حالا میخواهد بیمار آنفولانزا داشته باشد، میگرن یا پروستات داشته باشد، حامله باشد، چه باشد. این بود که مرحمت کرده اینبار ۵ آپول تجویز کرد. از آن لحظه به بعد همه چیز برای من اسلوموشن شد: «نترس بچه، آدم باش»، «درد نداره خرس گنده»، «تاحالا پنیسیلین تزریق کرده گلپسرتون؟»، «خب بخواب»، «بکش پایین»،، بوی الکل، «شلش کن»، «خب عزیزم کلاس چندمی؟»، بغض، گریه، «درد نداره که عزیزم»، «اصلا منو بببین یه چیزی بهت بگم»، «شل کن، منو ببین»،.. این «منو ببین» همانا، خوشایندترین «آخ گفتن» دنیا همانا. بیوجدان سیندرلا بود. اصلا سوفیا لورن زمان بود. چشمان عسلی، موی صاف و طلایی، قد حداقل ۱/۷۰. حالا تازه وقتی یک بچه ۷ ساله میگوید ۱/۷۰ یعنی برو بالای ۱/۸۰. بچه است خب. متر و میزان چه میداند چیست! خلاصه نفهمیدم کی شل کردم، کی سفت کردم، کی آمپول را زد. هر چه بود از آنجا من شیفته خانم قنبری منشی دکتر شریفی، ۲۴ ساله؛ دیپلم تجربی و داری مدرک فنی و حرفهای شدم. از آنجا که میگویم یعنی سال ۷۳-۷۲. دیگر فقط و فقط یک گزینه و یک فکتشیت روی میز بود: خانم قنبری.
به هر بهانهای بود خودم را به مریضی میزدم. بعدتر که پدر و مادر بوهایی بردند، متقاعد کردن آنها کار سختی شد. آنجا بود که. وارد فاز اجرایی شده و عملاً مریض میشدم. میرفتم و بلافاصله در آن سرمای سگی به بالکن تا خوب سرما بخورم. یا شبها بخاری را خاموش میکردم و بدون پتو میخوایدم. صبح مریضی،.. صبح دکتر شریفی. صبح خانم قنبری. اصلا از یکجایی به بعد صبح خانم قنبری، ظهر خانم قنبری، شب خانم قنبری. خلاصه اینطور زمستان کوچه میثاقیان برای من، شد بهترین زمستان دنیا. بهار که آمد اما همه چیز عوض شد. بدترین شد. غمانگیزترین شد. یکبار که در کوچه برای دید زدن خانم قنبری ایستاده بودم، دیدم دکتر شریفی دست خانم قنبری را گرفته و از مطب بیرون آمد. آن قدر نفهم نبودم که ندانم دست توی دست یعنی چه؟ لبخند ذوقمرگی یعنی چه؟ دکتر شریفی از خط قرمز من گذشت. نامردِ بیوجدان! آمپولهایش را من بزنم، دردش را من بکشم، شل کرنهایش با من باشد، آخش را من بکشم، آن وقت قنبریانش را تو ببری؟ بیقاموس! آن شب تا صبح گریه کردم. حالا لابد میگویید احمقترین بودم اما شما چه میدانید که آدم تمام زمستان را هفتهای هفت روز مریض باشد، یعنی چه؟ هی شل کند یعنی چه؟ آبکش شود یعنی چه؟ عشقش را، قنبریانش را، کس دیگری ببرد یعنی چه؟
یه کم شل کن خاله ببینه!
#وحید_میرزایی
ارسلان:
😯یکی از سوالاتی که از ابتدای نوجوانی در ذهنم بود، این بود که چرا بعضی اعمال ساده و راحت، ثواب هایی بسیار زیاد و فراتر از حد معمول دارند، مثلا چرا گفته شده که ثواب خواندن سه بار سوره توحید با ثواب یک ختم قرآن برابر است.❗
راستش منطق و حکمت این کار خداوند را درک نمی کردم. 😊مدتی پیش پای منبر یکی از روحانیون گرامی پاسخی بسیار زیبا برای این سوال یافتم که در قالب خاطره ای از کودکی های آن روحانی مطرح شده بود.
🌟ایشان می گفت: "بچه تر که بودم، شیطنت هایم بیشتر از امروز بود. یک روز شیشه این همسایه را می شکستم و فردا، سر پسر همسایه دیگر را. یک روز صبح، عمویم که از کارهایم عاصی شده بود؛ صدایم زد و پیشنهاد داد با پولی که می دهد، کاری اقتصادی دست و پا کنم. پیشنهاد خودش فروختن بیسکوئیت به بچه های محل بود.
👦من هم از خدا خواسته، پولها را از عمو گرفتم و از عمده فروشی، ده بیست تایی بیسکوئیت خریدم. یک جعبه چوبی میوه هم سرو ته شد و سر کوچه خودمان که از قضا گلوگاه محل نیز محسوب می شد،
🍫اولین دکان بیسکوئیت فروشی من پا گرفت.
اولین روز، کسب و کار تعریفی نداشت و بیشتر وقت من به بطالت گذشت. بچه ده ساله ای را در نظر بگیرید که از صبح تا ظهر جلوی ده بیسکوئیت بنشیند و گرسنه شود. طبیعی است که شیطان در جلدش برود و به بیسکوئیت ها دست درازی کند.
🌞ظهر که شد، پدر از سر کار آمد و با دیدن من، که نان آور خانه شده بودم، خندید. نزدیک آمد و پرسید که چه می کنم و از صبح، چقدر کاسب بوده ام. من هم گفتم بیسکوئیت را خریده ام سه تومن و می فروشم پنج تومن. دروغ می گفتم. خریده بودم پانزده ریال و می فروختم دو تومن. پدر با شنیدن این حرف گفت: خوب یکی هم به ما بده. من هم زرنگی کردم و بیسکوئیتی که ازصبح به آن نوک زده بودم را به دستش دادم. پدر بیسکوئیت را زیر و رو کرد. ظاهراً می خواست چیزی بگوید، اما نگفت.
💰دست دیگرش را در جیب فرو برد و یک ده تومنی بیرون آورد و به من داد. من ایستادم و جیبهایم را گشتم و دست آخر گفتم: پنج تومنی ندارم که بقیه پول را پس بدهم. پدر هم گفت: اشکال ندارد؛ بعداً با هم حساب می کنیم. و این بعداً هرگز نرسید. تا عصر، پشت دکانم بودم و پس از آن به خانه رفتم و بیسکوئیتی که به پدر فروخته بودم را از سر طاقچه برداشتم و خوردم.
😉امروز که من پدر شده ام و پسری دارم که شیطنت می کند؛ فهمیده ام که آن روزها، پدر قیمت بیسکوئیت را می دانست؛ می دانست که بیسکوئیت را دو تومن می فروشم؛ می دانست که پنج تومنی دارم که پولش را پس بدهم؛ می دانست که بیسکوئیت نوک زده را به او انداخته ام؛ و می دانست که بیسکوئیت را خودم خواهم خورد. و من امروز فهمیده ام که پولی که عمو به من داد را پدر داده بود؛ فهمیده ام که این بازی برای این بود که من دست از «خبط و خطا» بردارم و آدم شوم؛
😍فهمیده ام که پدر به دنبال «راه انداختن» من بود."
💎آری، اینجا بود که فهمیدم خداوند نیز قیمت و ارزش کارهای اندک ما را خوب می داند، خوب می داند سه بار خواندن سوره توحید با ختم کل قرآن فرق دارد، خوب می داند یک درهم صدقه در ماه رمضان با هزار درهم صدقه فرق دارد، خوب می داند روزه گرفتن در پنجشنبه اول و وسط و آخر ماه با روزه گرفتن در تمام روزهای ماه فرق دارد، ولی ثواب آنها را برای ما یکی می کند تا امثال من که از لحاظ معنوی یک بچه شیطان و خطاکار به حساب می آییم، 😥دست از «خبط و خطا» برداریم و آدم شویم. می خواهد حداقل ما را راه بیندازد تا کم کم با پاک شدن دلمان، مزه عبادت و لذت مناجات، ما را خودبخود در نیمه های شب بیدار کند و به پای سجاده بکشاند.
🌹و هر گاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، [بگو] من نزديكم، و دعاى دعاكننده را- به هنگامى كه مرا بخواند- اجابت میكنم، پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.
البقرة آیه 186
🌸خير، برکت، خرسندي، سلامت، خوشبختي و سعادت دنيا و آخرت، توشه شب و روزتان باد. التماس دعا
😯یکی از سوالاتی که از ابتدای نوجوانی در ذهنم بود، این بود که چرا بعضی اعمال ساده و راحت، ثواب هایی بسیار زیاد و فراتر از حد معمول دارند، مثلا چرا گفته شده که ثواب خواندن سه بار سوره توحید با ثواب یک ختم قرآن برابر است.❗
راستش منطق و حکمت این کار خداوند را درک نمی کردم. 😊مدتی پیش پای منبر یکی از روحانیون گرامی پاسخی بسیار زیبا برای این سوال یافتم که در قالب خاطره ای از کودکی های آن روحانی مطرح شده بود.
🌟ایشان می گفت: "بچه تر که بودم، شیطنت هایم بیشتر از امروز بود. یک روز شیشه این همسایه را می شکستم و فردا، سر پسر همسایه دیگر را. یک روز صبح، عمویم که از کارهایم عاصی شده بود؛ صدایم زد و پیشنهاد داد با پولی که می دهد، کاری اقتصادی دست و پا کنم. پیشنهاد خودش فروختن بیسکوئیت به بچه های محل بود.
👦من هم از خدا خواسته، پولها را از عمو گرفتم و از عمده فروشی، ده بیست تایی بیسکوئیت خریدم. یک جعبه چوبی میوه هم سرو ته شد و سر کوچه خودمان که از قضا گلوگاه محل نیز محسوب می شد،
🍫اولین دکان بیسکوئیت فروشی من پا گرفت.
اولین روز، کسب و کار تعریفی نداشت و بیشتر وقت من به بطالت گذشت. بچه ده ساله ای را در نظر بگیرید که از صبح تا ظهر جلوی ده بیسکوئیت بنشیند و گرسنه شود. طبیعی است که شیطان در جلدش برود و به بیسکوئیت ها دست درازی کند.
🌞ظهر که شد، پدر از سر کار آمد و با دیدن من، که نان آور خانه شده بودم، خندید. نزدیک آمد و پرسید که چه می کنم و از صبح، چقدر کاسب بوده ام. من هم گفتم بیسکوئیت را خریده ام سه تومن و می فروشم پنج تومن. دروغ می گفتم. خریده بودم پانزده ریال و می فروختم دو تومن. پدر با شنیدن این حرف گفت: خوب یکی هم به ما بده. من هم زرنگی کردم و بیسکوئیتی که ازصبح به آن نوک زده بودم را به دستش دادم. پدر بیسکوئیت را زیر و رو کرد. ظاهراً می خواست چیزی بگوید، اما نگفت.
💰دست دیگرش را در جیب فرو برد و یک ده تومنی بیرون آورد و به من داد. من ایستادم و جیبهایم را گشتم و دست آخر گفتم: پنج تومنی ندارم که بقیه پول را پس بدهم. پدر هم گفت: اشکال ندارد؛ بعداً با هم حساب می کنیم. و این بعداً هرگز نرسید. تا عصر، پشت دکانم بودم و پس از آن به خانه رفتم و بیسکوئیتی که به پدر فروخته بودم را از سر طاقچه برداشتم و خوردم.
😉امروز که من پدر شده ام و پسری دارم که شیطنت می کند؛ فهمیده ام که آن روزها، پدر قیمت بیسکوئیت را می دانست؛ می دانست که بیسکوئیت را دو تومن می فروشم؛ می دانست که پنج تومنی دارم که پولش را پس بدهم؛ می دانست که بیسکوئیت نوک زده را به او انداخته ام؛ و می دانست که بیسکوئیت را خودم خواهم خورد. و من امروز فهمیده ام که پولی که عمو به من داد را پدر داده بود؛ فهمیده ام که این بازی برای این بود که من دست از «خبط و خطا» بردارم و آدم شوم؛
😍فهمیده ام که پدر به دنبال «راه انداختن» من بود."
💎آری، اینجا بود که فهمیدم خداوند نیز قیمت و ارزش کارهای اندک ما را خوب می داند، خوب می داند سه بار خواندن سوره توحید با ختم کل قرآن فرق دارد، خوب می داند یک درهم صدقه در ماه رمضان با هزار درهم صدقه فرق دارد، خوب می داند روزه گرفتن در پنجشنبه اول و وسط و آخر ماه با روزه گرفتن در تمام روزهای ماه فرق دارد، ولی ثواب آنها را برای ما یکی می کند تا امثال من که از لحاظ معنوی یک بچه شیطان و خطاکار به حساب می آییم، 😥دست از «خبط و خطا» برداریم و آدم شویم. می خواهد حداقل ما را راه بیندازد تا کم کم با پاک شدن دلمان، مزه عبادت و لذت مناجات، ما را خودبخود در نیمه های شب بیدار کند و به پای سجاده بکشاند.
🌹و هر گاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، [بگو] من نزديكم، و دعاى دعاكننده را- به هنگامى كه مرا بخواند- اجابت میكنم، پس [آنان] بايد فرمان مرا گردن نهند و به من ايمان آورند، باشد كه راه يابند.
البقرة آیه 186
🌸خير، برکت، خرسندي، سلامت، خوشبختي و سعادت دنيا و آخرت، توشه شب و روزتان باد. التماس دعا