شانزده سالم بود که پول توجيبی و کادوی تولد و عيدی های دو سالم را جمع کردم گيتار برقی بخرم.بابا اجازه نداد.خيلي که اصرار کردم، قبول کرد. گيتار و يک آمپلی فاير کوچک خريدم.
همه ی تهران را گشتم تا معلم گيتار زن پيدا کنم. پيدا نشد.بابا اجازه نداد پيش معلم مرد بروم.خودم تمرين ميکردم.فايده نداشت.سيم های گيتار خيلی سفت بود.دستم را درد می آورد.نميتوانستم کوک اش کنم.صدايش بلند بود و خانواده را اذيت ميکرد.نااميد شدم.دو سال گذشت.گيتار کنار اتاق ماند و خاک خورد.برايش که مشتری پيدا شد، به اصرار مامان و بابا فروختم اش.مامان گفت پول گيتار را دست بند طلا بخر و نگه دار،برايت بماند.
دست بند را هنوز دارم.حتا بعد ازدواج که برای خريد خانه،همه ی طلاهايم را فروختم،نگه اش داشتم.هميشه هم دستم است.
گاهی دختر دو سال و نيمه ام،سرش را روی دستم می گذارد و لبخند می زند. می گويد:"مامان،چرا از دستت صدای آهنگ می آد؟"
.
.
از کتاب "کفش هاتو جفت کن
همه ی تهران را گشتم تا معلم گيتار زن پيدا کنم. پيدا نشد.بابا اجازه نداد پيش معلم مرد بروم.خودم تمرين ميکردم.فايده نداشت.سيم های گيتار خيلی سفت بود.دستم را درد می آورد.نميتوانستم کوک اش کنم.صدايش بلند بود و خانواده را اذيت ميکرد.نااميد شدم.دو سال گذشت.گيتار کنار اتاق ماند و خاک خورد.برايش که مشتری پيدا شد، به اصرار مامان و بابا فروختم اش.مامان گفت پول گيتار را دست بند طلا بخر و نگه دار،برايت بماند.
دست بند را هنوز دارم.حتا بعد ازدواج که برای خريد خانه،همه ی طلاهايم را فروختم،نگه اش داشتم.هميشه هم دستم است.
گاهی دختر دو سال و نيمه ام،سرش را روی دستم می گذارد و لبخند می زند. می گويد:"مامان،چرا از دستت صدای آهنگ می آد؟"
.
.
از کتاب "کفش هاتو جفت کن
نرون شهر رم را به آتش میکشید و چنگ مینواخت، شاه اسماعیل خودمان صدها هزار نفر را گردن میزد و غزل میگفت، بتهوون عظیمترین سمفونی عالم را در ستایش شادی ساخت و هیتلر که آرزو داشت نقاش شود عظیمترین رنجگاه تاریخ، کشتارگاه زاخ سنهاوزن را. ناصرالدین شاه هم شعر میسرود هم نقاشی میکرد و نقاش میپرورد اما برای یک تکه طلا میداد سارق را زندهزنده پوست بکنند. انسان برایش با بادمجان تفاوتی نداشت. خب، هنر و سیاست یکجایی بههم می رسند؛ متأسفانه بر سر نعش یکدیگر!
❄️ چرا کشورهای اسکاندیناوی با بقیه دنیا فرق دارند؟
در شمال اروپا منطقهای وجود دارد به نام اسکاندیناوی. کشورهای این منطقه عبارتند از سوئد، نروژ، دانمارک، فنلاند، ایسلند و جزایر فارو. زبان مردم این سرزمینها از ریشه زبان آلمانی است. مردم اسکاندیناوی از نسل جنگجویان وایکینگ هستند که در زمانهای قدیم، با کشتی به سرزمینهای مختلف حمله میکردند و مایملک آنها را غارت میکردند. گنده لات های شمال اروپا بسیار خرافاتی بودند و خدایان وایکینگی نظیر اودین و گرگ غول آسا فنریر را ستایش میکردند. وایکینگها اعتقاد داشتند که اگر در جنگ کشته میشدند روحشان به والهالا (بهشت وایکینگها) وارد میشد و همراه با سایر جنگجویان افسانهای بر سر یک میز بزرگ چوبی مینشستند و شراب ناب والهالایی مینوشیدند و میخندیدند.
نوادگان آنان تفاوتهای فاحشی با آنان دارند. مردم اسکاندیناوی که به نوردیکها معروف هستند به عنوان آدمهایی آرام و صلح طلب و در عین حال متفکر شناخته میشوند که نه تنها مثل وایکینگها نان کسی را از چنگش در نمیآورند، بلکه با تکیه بر نظام اقتصادی منحصر به فردشان کاری کردهاند که تمام اتباع آنها بدون چشمداشت به مال بقیه، در رفاه کامل زندگی کنند.
مؤسسه لگاتوم هر سال با بررسی عواملی مانند اقتصاد، کارآفرینی، سیستم حکومتی، تحصیلات، بهداشت و سلامت، امنیت فردی و اجتماعی، آزادیهای فردی و سرمایه اجتماعی در بین تمام کشورهای دنیا، لیستی منتشر میکند که خوشحالترین کشورهای دنیا را به ترتیب معرفی میکند. با نگاهی به این لیست متوجه میشویم از ۶ کشور دنوردیک که نام بردیم، در سال ۲۰۱۴، نروژ عنوان اول را دارد، دانمارک چهارم است، سوئد ششم، فنلاند هشتم و ایسلند یازدهم است.
چگونه مردمی که گرز و شمشیر به دست بودند، به سطحی رسیدهاند که میتوانند کشورهای سردسیر خود را به این خوبی اداره کنند؟
اگر بخواهید کشوری داشته باشید که فقر، تبعیض و جهل باعث نشود مردمش دائم به جان هم بیفتند، باید در تمام سطوح اجتماعی، اقتصادی و سیاسی عدالت برقرار کنید، اگر میخواهید اندیشههای پوسیده از سر مردم کشورتان بپرد باید به تقویت علم روز و دانشگاهها بپردازید، اگر میخواهید شیوع یک بیماری مردم را به وحشت نیندازد باید زیر ساختهای نظام سلامت و بهداشت را به خوبی در کشور پیاده کنید، اگر میخواهید مردم کشورتان رفتار بالغانهای داشته باشند باید به آزادیهای فردی بها بدهید و در نهایت اداره تمام این امور نیازمند دولتی با ثبات است که بدون شعار دادن، به مردم کشورش خدمت کند.
سیستمی که دولتهای اسکاندیناوی برای اداره کشورهایشان به کار میبرند چیزی است که به “مدل نوردیک” معروف است که خودشان از آن به عنوان ”سیستم رفاقتی” نام میبرند. بارزترین خصوصیتی که در این سیستم وجود دارد این است که نفع عمومی بر نفع فردی ترجیح داده میشود.
در این کشورها، دولت ۴۰ درصد تا ۶۰ درصد از درآمد شما را مشمول مالیات میکند و البته مردم این کشورها بدون هیچ گونه کارشکنی و اعتراضی این مبلغ را دو دستی به دولت تقدیم میکنند، چون میدانند که اگر کارشان به بیمارستان کشید یا به دانشگاه رفتند نیازی نیست پول پرداخت کنند. اگر شما پول بیشتری در بیاورید باید مالیات بیشتری هم بدهید، بنابراین در این نظام فاصله طبقاتی ایجاد نمیشود و اگر امشب شام مرغ دارید، خیالتان راحت است که بقیه هموطنانتان مثل گربه تا کمر در سطل آشغال فرو نرفتهاند. فقر که نباشد و هر کسی دستش در جیب خودش باشد، بخش بسیار زیادی از جرم و جنایت هم خود به خود محو میشود و جامعه به امنیت میرسد و مردم فرصت میکنند وقتشان را صرف کارهای مهمتری کنند.
آگاهی یک شبه اتفاق نمیافتد، یا باید تجربه کرد و درونی بشود یا با تفکر عمیق و برنامه ریزی حادث میشود...
در شمال اروپا منطقهای وجود دارد به نام اسکاندیناوی. کشورهای این منطقه عبارتند از سوئد، نروژ، دانمارک، فنلاند، ایسلند و جزایر فارو. زبان مردم این سرزمینها از ریشه زبان آلمانی است. مردم اسکاندیناوی از نسل جنگجویان وایکینگ هستند که در زمانهای قدیم، با کشتی به سرزمینهای مختلف حمله میکردند و مایملک آنها را غارت میکردند. گنده لات های شمال اروپا بسیار خرافاتی بودند و خدایان وایکینگی نظیر اودین و گرگ غول آسا فنریر را ستایش میکردند. وایکینگها اعتقاد داشتند که اگر در جنگ کشته میشدند روحشان به والهالا (بهشت وایکینگها) وارد میشد و همراه با سایر جنگجویان افسانهای بر سر یک میز بزرگ چوبی مینشستند و شراب ناب والهالایی مینوشیدند و میخندیدند.
نوادگان آنان تفاوتهای فاحشی با آنان دارند. مردم اسکاندیناوی که به نوردیکها معروف هستند به عنوان آدمهایی آرام و صلح طلب و در عین حال متفکر شناخته میشوند که نه تنها مثل وایکینگها نان کسی را از چنگش در نمیآورند، بلکه با تکیه بر نظام اقتصادی منحصر به فردشان کاری کردهاند که تمام اتباع آنها بدون چشمداشت به مال بقیه، در رفاه کامل زندگی کنند.
مؤسسه لگاتوم هر سال با بررسی عواملی مانند اقتصاد، کارآفرینی، سیستم حکومتی، تحصیلات، بهداشت و سلامت، امنیت فردی و اجتماعی، آزادیهای فردی و سرمایه اجتماعی در بین تمام کشورهای دنیا، لیستی منتشر میکند که خوشحالترین کشورهای دنیا را به ترتیب معرفی میکند. با نگاهی به این لیست متوجه میشویم از ۶ کشور دنوردیک که نام بردیم، در سال ۲۰۱۴، نروژ عنوان اول را دارد، دانمارک چهارم است، سوئد ششم، فنلاند هشتم و ایسلند یازدهم است.
چگونه مردمی که گرز و شمشیر به دست بودند، به سطحی رسیدهاند که میتوانند کشورهای سردسیر خود را به این خوبی اداره کنند؟
اگر بخواهید کشوری داشته باشید که فقر، تبعیض و جهل باعث نشود مردمش دائم به جان هم بیفتند، باید در تمام سطوح اجتماعی، اقتصادی و سیاسی عدالت برقرار کنید، اگر میخواهید اندیشههای پوسیده از سر مردم کشورتان بپرد باید به تقویت علم روز و دانشگاهها بپردازید، اگر میخواهید شیوع یک بیماری مردم را به وحشت نیندازد باید زیر ساختهای نظام سلامت و بهداشت را به خوبی در کشور پیاده کنید، اگر میخواهید مردم کشورتان رفتار بالغانهای داشته باشند باید به آزادیهای فردی بها بدهید و در نهایت اداره تمام این امور نیازمند دولتی با ثبات است که بدون شعار دادن، به مردم کشورش خدمت کند.
سیستمی که دولتهای اسکاندیناوی برای اداره کشورهایشان به کار میبرند چیزی است که به “مدل نوردیک” معروف است که خودشان از آن به عنوان ”سیستم رفاقتی” نام میبرند. بارزترین خصوصیتی که در این سیستم وجود دارد این است که نفع عمومی بر نفع فردی ترجیح داده میشود.
در این کشورها، دولت ۴۰ درصد تا ۶۰ درصد از درآمد شما را مشمول مالیات میکند و البته مردم این کشورها بدون هیچ گونه کارشکنی و اعتراضی این مبلغ را دو دستی به دولت تقدیم میکنند، چون میدانند که اگر کارشان به بیمارستان کشید یا به دانشگاه رفتند نیازی نیست پول پرداخت کنند. اگر شما پول بیشتری در بیاورید باید مالیات بیشتری هم بدهید، بنابراین در این نظام فاصله طبقاتی ایجاد نمیشود و اگر امشب شام مرغ دارید، خیالتان راحت است که بقیه هموطنانتان مثل گربه تا کمر در سطل آشغال فرو نرفتهاند. فقر که نباشد و هر کسی دستش در جیب خودش باشد، بخش بسیار زیادی از جرم و جنایت هم خود به خود محو میشود و جامعه به امنیت میرسد و مردم فرصت میکنند وقتشان را صرف کارهای مهمتری کنند.
آگاهی یک شبه اتفاق نمیافتد، یا باید تجربه کرد و درونی بشود یا با تفکر عمیق و برنامه ریزی حادث میشود...
👍1
وقتی هانا آرنت کتاب معروفِ «آیشمن در بیتالمقدس» را در سال ۱۹۶۳ منتشر کرد، تنها دو کتاب دانشگاهی دیگر به زبان انگلیسی در مورد واقعهٔ هولوکاست نوشته شده بود. یعنی هجده سال بعد از جنگ جهانی و سه کتاب!
نورمن فینکلستین - استاد دانشگاه و پژوهشگر نامدار علوم سیاسی در آمریکا - در کتاب «صنعت هولوکاست» نشان میدهد که در فواصل سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۶۷، روزنامهها و رسانههای آمریکایی نیز چندان به موضوع هولوکاست توجهی نشان نمیدادند.
دلیل این بی توجهی به موضوع هولوکاست هم - به گفتهٔ فینکلستین - این بود که نخبگان و جامعهٔ یهودیان مقیم آمریکا در آن سالهای «جنگ سرد» انگیزه و رغبت چندانی برای بازگشایی و مرور این حادثه نداشتند:
هر چه بود، آلمان غربی - که در اسناد حقوقی و اذهان عمومی «وارث آلمان نازی» تلقی میشد - در اردوگاه «غرب» قرار داشت و نخبگان یهودی که عمدتاً در آمریکا تمرکز داشتند، صلاح نمیدانستند در فضای تبلیغاتی آن دوران یکی از اعضای کمپ «جهان آزاد» - و به تبع «میزبان» خود - را به ننگ نسلکُشی آلوده کنند.
به واقع، در آن زمان، مصلحتاندیشیهای جنگ سردی و رقابتهای ایدئولوژیک شرق و غرب بر سایر ملاحظات غلبه میکرد.
اما واژهٔ «هولوکاست» زمانی در ادبیات و رسانههای آمریکا راه یافت و به عنوان یک اهرم سیاسی بکار گرفته شد که دولت اسرائيل در جنگ شش روزه (۱۹۶۷) به ناحق اراضی همسایگان را اشغال کرد و خود به یک پاکسازی قومی گستردهای علیه مردم فلسطین دست زد؛ و از این رو به شدت محتاج «مشروعیت اخلاقی» شده بود.
هولوکاست آن «مشروعیت اخلاقی» را باز میگرداند!
نورمن فینکلستین در پژوهش خود نشان میدهد که تنها در سال ۱۹۷۵ میلادی، میزان بکارگیری واژهٔ «اسرائیل» و هولوکاست در روزنامهٔ نیویورک تایمز چهار برابر میزان بکارگیری این واژگان در فواصل سالهای ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۵ (یعنی در طی ده سال) بوده است.
به عبارت دیگر، او نشان میدهد که جریان صهیونیسم، از آن زمان تا امروز، موضوع «هولوکاست» را وسلیهای برای کسب مشروعیت و تحتالشعاع قرار دادن «مسئلهٔ اشغال» میداند؛ و به همین خاطر هم، مادام که «مسئلهٔ اشغال» گریبانگیر این جریان است، دستگاه تبلیغاتی و رسانهایاش تلاش خواهد کرد تا موضوع هولوکاست و «خطر تکرار آن» را در صدر اخبار و موضوعات روز جهان نگه دارد.
به همین خاطر، وقتی آقای احمدینژاد به صورت ناشیانه بحث هولوکاست را در صدر گفتمان سیاست خارجهٔ ایران نشاند، سازمانها و گروههای وابسته به جریان صهیونیسم در آمریکا به شدت از این اقدام او استقبال کردند و حتی جملات قصار رئيسجمهور وقت ایران در بارهٔ این واقعه را با خط دُرشت روی بیلبوردها، اکرانهای غولپیکر و پُسترهای سیار اتوبوسهای شهر نیویورک مینوشتند و در معرض نمایش عموم قرار میدادند.
به واقع، در آن زمان، مشاوران رسانهای و شخص آقای احمدینژاد دو خطای مهم محاسباتی مرتکب شده بودند:
۱) اول اینکه آنها تصور میکردند که با زیر سئوال بُردن اصل «هولوکاست» و به استهزاء کشیدن آن از طریق کنفرانسهای بینالمللی و نمایشگاههای کاریکاتور، موفق خواهند شد «قداست» شصت سالهٔ این فاجعه را در اذهان عمومی غرب خُرد کنند و از این طریق یکی از ارکان و سنگ بناهای دولت اسرائيل را به لرزه درآورند.
اما نتیجه اقدام آنها در نهایت این شد که، برعکس، جریان صهیونیسم و دستگاه تبلیغاتی آن - به پشتوانهٔ شصت سال کولهبار عاطفی و انزجار عمومی مردم غرب از کارنامهٔ نازیها - موفق شد تا ایران را همردیف و هممسلک با جریان فاشیسم دههٔ ۱۹۳۰ اروپا معرفی کند و از این طریق حتی برنامهٔ صلحآمیز هستهای را نیز با بحث «یهودکُشی» و اتهام توسعهطلبی نازیوار ایران پیوند زند.
به واقع، تیم احمدینزاد نمیدانست که سنگبنای اسرائيل «هولوکاست» نیست، بلکه «انکار هولوکاست» است.
دستاندرکاران سیاست خارجه و تصمیمگیران ارشد ایران گواه خواهند داد که چگونه تک جملهٔ معروف نتانیاهو مبنی بر اینکه « الان سال ۱۹۳۸ است و ایران آلمان است» در تمام سالهای زمامداری آقای احمدینژاد به روی پروندهٔ هستهای، وجههٔ ایران و ایرانی در جهان و دستگاه دیپلماسی کشور سنگینی کرد.
۲) دوم اینکه تیم احمدینژاد کارکرد راهبردی «هولوکاست» در صحنه سیاست بینالمللی و رابطهٔ آن با موضوع اشغال را اشتباه فهمیده بود. او نمیدانست «هولوکاست» به مثابه مه غلیظی است که ننگ «اِشغال» را میپوشاند و هرچه آن مه غلیظتر شود، موضوع «اشغال» در اذهان عمومی کمرنگترجلوه میکند. به همین خاطر هم بی پروا بر غلظت موضوع هولوکاست افزود و از این رو، در کنار منزوی کردن ایران، خون تازهای نیز در رگ اشغالگری و مظلومنمایی اسرائيل تزریق کرد.
او نمیدانست اگر به جای پایهریزی کنفرانسهای سطحی و زیانبار از قبیل فستیوال کاریکاتور هولوکاست (ضعیف از نظر محتوا و زیانبار از نظر راهبردی)،
نورمن فینکلستین - استاد دانشگاه و پژوهشگر نامدار علوم سیاسی در آمریکا - در کتاب «صنعت هولوکاست» نشان میدهد که در فواصل سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۶۷، روزنامهها و رسانههای آمریکایی نیز چندان به موضوع هولوکاست توجهی نشان نمیدادند.
دلیل این بی توجهی به موضوع هولوکاست هم - به گفتهٔ فینکلستین - این بود که نخبگان و جامعهٔ یهودیان مقیم آمریکا در آن سالهای «جنگ سرد» انگیزه و رغبت چندانی برای بازگشایی و مرور این حادثه نداشتند:
هر چه بود، آلمان غربی - که در اسناد حقوقی و اذهان عمومی «وارث آلمان نازی» تلقی میشد - در اردوگاه «غرب» قرار داشت و نخبگان یهودی که عمدتاً در آمریکا تمرکز داشتند، صلاح نمیدانستند در فضای تبلیغاتی آن دوران یکی از اعضای کمپ «جهان آزاد» - و به تبع «میزبان» خود - را به ننگ نسلکُشی آلوده کنند.
به واقع، در آن زمان، مصلحتاندیشیهای جنگ سردی و رقابتهای ایدئولوژیک شرق و غرب بر سایر ملاحظات غلبه میکرد.
اما واژهٔ «هولوکاست» زمانی در ادبیات و رسانههای آمریکا راه یافت و به عنوان یک اهرم سیاسی بکار گرفته شد که دولت اسرائيل در جنگ شش روزه (۱۹۶۷) به ناحق اراضی همسایگان را اشغال کرد و خود به یک پاکسازی قومی گستردهای علیه مردم فلسطین دست زد؛ و از این رو به شدت محتاج «مشروعیت اخلاقی» شده بود.
هولوکاست آن «مشروعیت اخلاقی» را باز میگرداند!
نورمن فینکلستین در پژوهش خود نشان میدهد که تنها در سال ۱۹۷۵ میلادی، میزان بکارگیری واژهٔ «اسرائیل» و هولوکاست در روزنامهٔ نیویورک تایمز چهار برابر میزان بکارگیری این واژگان در فواصل سالهای ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۵ (یعنی در طی ده سال) بوده است.
به عبارت دیگر، او نشان میدهد که جریان صهیونیسم، از آن زمان تا امروز، موضوع «هولوکاست» را وسلیهای برای کسب مشروعیت و تحتالشعاع قرار دادن «مسئلهٔ اشغال» میداند؛ و به همین خاطر هم، مادام که «مسئلهٔ اشغال» گریبانگیر این جریان است، دستگاه تبلیغاتی و رسانهایاش تلاش خواهد کرد تا موضوع هولوکاست و «خطر تکرار آن» را در صدر اخبار و موضوعات روز جهان نگه دارد.
به همین خاطر، وقتی آقای احمدینژاد به صورت ناشیانه بحث هولوکاست را در صدر گفتمان سیاست خارجهٔ ایران نشاند، سازمانها و گروههای وابسته به جریان صهیونیسم در آمریکا به شدت از این اقدام او استقبال کردند و حتی جملات قصار رئيسجمهور وقت ایران در بارهٔ این واقعه را با خط دُرشت روی بیلبوردها، اکرانهای غولپیکر و پُسترهای سیار اتوبوسهای شهر نیویورک مینوشتند و در معرض نمایش عموم قرار میدادند.
به واقع، در آن زمان، مشاوران رسانهای و شخص آقای احمدینژاد دو خطای مهم محاسباتی مرتکب شده بودند:
۱) اول اینکه آنها تصور میکردند که با زیر سئوال بُردن اصل «هولوکاست» و به استهزاء کشیدن آن از طریق کنفرانسهای بینالمللی و نمایشگاههای کاریکاتور، موفق خواهند شد «قداست» شصت سالهٔ این فاجعه را در اذهان عمومی غرب خُرد کنند و از این طریق یکی از ارکان و سنگ بناهای دولت اسرائيل را به لرزه درآورند.
اما نتیجه اقدام آنها در نهایت این شد که، برعکس، جریان صهیونیسم و دستگاه تبلیغاتی آن - به پشتوانهٔ شصت سال کولهبار عاطفی و انزجار عمومی مردم غرب از کارنامهٔ نازیها - موفق شد تا ایران را همردیف و هممسلک با جریان فاشیسم دههٔ ۱۹۳۰ اروپا معرفی کند و از این طریق حتی برنامهٔ صلحآمیز هستهای را نیز با بحث «یهودکُشی» و اتهام توسعهطلبی نازیوار ایران پیوند زند.
به واقع، تیم احمدینزاد نمیدانست که سنگبنای اسرائيل «هولوکاست» نیست، بلکه «انکار هولوکاست» است.
دستاندرکاران سیاست خارجه و تصمیمگیران ارشد ایران گواه خواهند داد که چگونه تک جملهٔ معروف نتانیاهو مبنی بر اینکه « الان سال ۱۹۳۸ است و ایران آلمان است» در تمام سالهای زمامداری آقای احمدینژاد به روی پروندهٔ هستهای، وجههٔ ایران و ایرانی در جهان و دستگاه دیپلماسی کشور سنگینی کرد.
۲) دوم اینکه تیم احمدینژاد کارکرد راهبردی «هولوکاست» در صحنه سیاست بینالمللی و رابطهٔ آن با موضوع اشغال را اشتباه فهمیده بود. او نمیدانست «هولوکاست» به مثابه مه غلیظی است که ننگ «اِشغال» را میپوشاند و هرچه آن مه غلیظتر شود، موضوع «اشغال» در اذهان عمومی کمرنگترجلوه میکند. به همین خاطر هم بی پروا بر غلظت موضوع هولوکاست افزود و از این رو، در کنار منزوی کردن ایران، خون تازهای نیز در رگ اشغالگری و مظلومنمایی اسرائيل تزریق کرد.
او نمیدانست اگر به جای پایهریزی کنفرانسهای سطحی و زیانبار از قبیل فستیوال کاریکاتور هولوکاست (ضعیف از نظر محتوا و زیانبار از نظر راهبردی)،
کنفرانسهای علمی و معتبر با محوریت موضوع «اشغال» برگزار میکرد، تا چه میزان دولت اسرائيل و حامیاناش را در تنگنا قرار میداد.
«دادگاه نمایشی راسل در باره فلسطین» - Russell Tribunal on Palestine - که به صورت دورهای، با مشارکت برجستهترین شخصیتهای حقوقی و علمی جهان در شهرهای بزرگ دنیا برگزار میشود تا استدلالهای و توجیهات اسرائيل را نفش بر آب کند، تنها یک نمونه از اقدامات موثر و کارآمدی است که میشد به جای فستیوال کاریکاتور هولوکاست در ایران پایهریزی کرد.
متاسفانه، یک جریان خاص در ایران هنوز متوجه زیانهای گذشته نشده است و با برگزاری دور جدیدی از «فستیوال کاریکاتور» اجازه نمیدهد دستگاه دیپلماسی کشور بالاخره طوق سنگین «هولوکاست» را از گردن ایران باز کند!
و جالب اینکه وقتی وزیر امور خارجهٔ کشور در مصاحبهاش با نشریهٔ نیویورکر، با علم به رابطه میان هولوکاست و اشغال و «امنیتیسازی ایران»، هوشیارانه از عدم پشتیبانی و همسویی دولت با فستیوال کاریکاتور هولوکاست صحبت میکند، هم برگزارکنندگان فستیوال در تهران و هم رسانههای حامی اسرائيل در واشنگتن و تلآویو (از جمله روزنامهٔ واشنگتن پست و Times of Israel) به صورت هماهنگ و همزمان او را به فریبکاری و دروغگویی متهم میکنند تا به هر نحوی شده ثابت کنند که «دولت ایران هم در این ماجرا دخیل است!».
و عجیبتر اینکه مدافعان این فستیوال نیز حتی از خود این سئوال ساده را نمیپرسند که چرا جریان حامی اسرائيل با چنین شدت و حدتی به دنبال تکذیب برائت جستن ظریف از این برنامه است؟ و چرا آنها جملات امثال دکتر ظریف در باره هولوکاست را، مانند جملات احمدینژاد، بروی اتوبوسها، اکرانها و بیلبوردهای شهرهای بزرگشان به نمایش نمیگذارند؟
پاسخ به این پرسشها شاید شروع خوبی برای یک گفتوگوی جامع در این مورد باشد.
«دادگاه نمایشی راسل در باره فلسطین» - Russell Tribunal on Palestine - که به صورت دورهای، با مشارکت برجستهترین شخصیتهای حقوقی و علمی جهان در شهرهای بزرگ دنیا برگزار میشود تا استدلالهای و توجیهات اسرائيل را نفش بر آب کند، تنها یک نمونه از اقدامات موثر و کارآمدی است که میشد به جای فستیوال کاریکاتور هولوکاست در ایران پایهریزی کرد.
متاسفانه، یک جریان خاص در ایران هنوز متوجه زیانهای گذشته نشده است و با برگزاری دور جدیدی از «فستیوال کاریکاتور» اجازه نمیدهد دستگاه دیپلماسی کشور بالاخره طوق سنگین «هولوکاست» را از گردن ایران باز کند!
و جالب اینکه وقتی وزیر امور خارجهٔ کشور در مصاحبهاش با نشریهٔ نیویورکر، با علم به رابطه میان هولوکاست و اشغال و «امنیتیسازی ایران»، هوشیارانه از عدم پشتیبانی و همسویی دولت با فستیوال کاریکاتور هولوکاست صحبت میکند، هم برگزارکنندگان فستیوال در تهران و هم رسانههای حامی اسرائيل در واشنگتن و تلآویو (از جمله روزنامهٔ واشنگتن پست و Times of Israel) به صورت هماهنگ و همزمان او را به فریبکاری و دروغگویی متهم میکنند تا به هر نحوی شده ثابت کنند که «دولت ایران هم در این ماجرا دخیل است!».
و عجیبتر اینکه مدافعان این فستیوال نیز حتی از خود این سئوال ساده را نمیپرسند که چرا جریان حامی اسرائيل با چنین شدت و حدتی به دنبال تکذیب برائت جستن ظریف از این برنامه است؟ و چرا آنها جملات امثال دکتر ظریف در باره هولوکاست را، مانند جملات احمدینژاد، بروی اتوبوسها، اکرانها و بیلبوردهای شهرهای بزرگشان به نمایش نمیگذارند؟
پاسخ به این پرسشها شاید شروع خوبی برای یک گفتوگوی جامع در این مورد باشد.
ﺍﮔﻪ ﻫﻤﺖ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺭﺍﺩﻩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﻢ ﻣﯽﺗﻮﻧﯿﻢ ﺭﮐﻮﺭﺩ ﺑﺰﻧﯿﻢ
ﻭ ﺳﺮﺍﻧﻪٔ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪٔ ﮐﺸﻮﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻔﺮ ﺑﺮﺳﻮﻧﯿﻢ
ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩﻫﺎ ﺭﻭ نخونیم😆😁😂
ﻭ ﺳﺮﺍﻧﻪٔ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪٔ ﮐﺸﻮﺭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺻﻔﺮ ﺑﺮﺳﻮﻧﯿﻢ
ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﯿﻪ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﻣﻐﺎﺯﻩﻫﺎ ﺭﻭ نخونیم😆😁😂
مردى در ساحل رودخانه اى نشسته بود كه ناگهان متوجه شد مرد ديگرى در چنگال امواج خروشان رودخانه گرفتار شده است و كمك مى طلبد. داخل رودخانه شد و مرد را به ساحل نجات آورد، جراحاتش را پانسمان كرد و پزشك را به بالينش آورد. هنوز حال غريق جا نيامده بود كه شنيد دو نفر ديگر در حال غرق شدن در رودخانه اند و كمك مى خواهند. دوباره به رودخانه پريد و به زحمت آن دو نفر را هم نجات داد.
اما پيش از آنكه فرصت پيدا كند صداى چهار نفر ديگر را كه در حال غرق شدن بودند، شنيد. بلاخره آن مرد آنقدر قربانى نجات داد كه خودش خسته شده و از پا افتاد. ولى صداى فرياد كمك از طرف رودخانه قطع نمى شد. كاش اين مرد خيرخواه چند قدمى به طرف بالاى رودخانه مى رفت و متوجه مى شد كه ديوانه اى مردم را يكى يكى به آب مى اندازد.
در اين صورت اين همه انرژى صرف نمى كرد و به جاى رفع معلول به مبارزه با علت مى پرداخت و جان افراد بيشترى را نجات مى داد.
در زندگى همه ما علتى بزرگ وجود دارد كه سرمنشأ همه اتفاقات و رويدادهاى زندگى ماست. علت و منشأ تمام شادى ها، غم ها و رنج ها، پيروزى ها، شكست ها، اميدها و يأس هاى زندگى يك چيز است :
افكار و عقايدى كه برگزيده ايم.
در دنياى بيرون، هيچ عاملى وجود ندارد. هرچه هست معلول انديشه ها و طرز تفكرات ماست. اگر مى خواهيد زندگى تان تغيير كند، انديشه هاى خود را تغيير دهيد. هر راه حلى چيزى جز خستگى و نااميدى نصيب انسان نخواهد كرد.
اما پيش از آنكه فرصت پيدا كند صداى چهار نفر ديگر را كه در حال غرق شدن بودند، شنيد. بلاخره آن مرد آنقدر قربانى نجات داد كه خودش خسته شده و از پا افتاد. ولى صداى فرياد كمك از طرف رودخانه قطع نمى شد. كاش اين مرد خيرخواه چند قدمى به طرف بالاى رودخانه مى رفت و متوجه مى شد كه ديوانه اى مردم را يكى يكى به آب مى اندازد.
در اين صورت اين همه انرژى صرف نمى كرد و به جاى رفع معلول به مبارزه با علت مى پرداخت و جان افراد بيشترى را نجات مى داد.
در زندگى همه ما علتى بزرگ وجود دارد كه سرمنشأ همه اتفاقات و رويدادهاى زندگى ماست. علت و منشأ تمام شادى ها، غم ها و رنج ها، پيروزى ها، شكست ها، اميدها و يأس هاى زندگى يك چيز است :
افكار و عقايدى كه برگزيده ايم.
در دنياى بيرون، هيچ عاملى وجود ندارد. هرچه هست معلول انديشه ها و طرز تفكرات ماست. اگر مى خواهيد زندگى تان تغيير كند، انديشه هاى خود را تغيير دهيد. هر راه حلى چيزى جز خستگى و نااميدى نصيب انسان نخواهد كرد.
طنزی از مصطفی مشایخی
(عمو مصطفی)
من در زندگی هیچ وقت"آدم" بودن را احساس نکردم
در دوران کودکی، از بس در نگاه مادرم عزیز بودم، او مرا "برّه" صدا می زد و پدر صمیمانه به من می گفت "بزغاله" و هروقت مرا به اسم خودم صدا می کرد، خیلی ناراحت می شدم؛ فکر می کردم نکند کار خطایی ازم سر زده که از صمیمیت او نسبت به من کاسته شده است. بی بی، خدا بیامرز با آن که چند دیوان شعر را در حافظه اش سیو کرده بود اما نمی دانم چرا تا نگاهش به قد و قواره ی من می افتاد یاد این بیت
می افتاد: "تا گوساله گاب شود دل صاحبش آب شود". اگر ساکت مینشستم میگفتند چرا مثل "مرغ" کز کردی یک گوشه نشستی؟ اگر حرف میزدم،میگفتند کم مثل "مگس" دور سر ما ویز ویز کن. اگر چیزی نمی خوردم میگفتند: از بس نمی خوری مُردی و رفتی، شدی شکل "بوزینه" و اگر می خوردم می گفتند: فقط بلده مثل "گاو" بخوره. مدرسه هم که رفتم چیزی عوض نشد؛ یادش بخیر معاونی داشتیم که معتقد بود دانش آموزان گونه های مختلفی از "جانواران" هستند که باید آن هارا بر حسب قد و قیافه شان به: "خرس قطبی، گوسفند، بزمجه، بوفالو" و... نام گذاری کرد و من چون گردنِ نازک و کشیده ای داشتم به "زرافه" بودن مفتخر شدم. جالب این جا بود که ایشان هر وقت از جلوی کلاس ما رد می شدند سرکی می کشیدند و میگفتند: "وحشی ها، این جا باغ وحش نیست" و من همیشه فکر می کردم اگر این جا باغ وحش نیست پس این همه جک و جانور در آن چه کار می کند؟
اگر درس می خواندم، ازطرف بچه های کلاس به "خر"خوانی متهم می شدم و اگر نمی خواندم، سر و کارم به دفتر مدرسه می افتاد و مدیرمان در حالی که گوشم را تا آن جا که کش می آمد میکشید می پرسید: "گوسفند"چرا درست را نخوانده ای؟ و او از گوسفند چه انتظاراتی داشت!
دوران مدرسه به همین شکل گذشت. هنوز مرکب دیپلمم خشک نشده بود که مادرم آمد و گفت: کم مثل "شتر" بیفت تو خونه. نمی شه که پدرت مثل چی(!) کار کنه بیاره، تو مثل "یابو" کوفت کنی. پاشو برو کار کن. من هم از آن جا که نتوانستم با حس شتر بودن و یابو بودن کنار بیایم، راهی خدمت سربازی شدم، آن جا زیر دست جناب سروانی بودیم که تکیه کلامش "خر" نفهم بود. یک بار به او گفتم جناب سروان می بخشید مگر ما خر فهمیده هم داریم که شما به ما میگویید خر نفهم؟ او سیلی محکمی بیخ گوشم خواباند و گفت: "سوال فلسفی ممنوع".
در دوران عاشقی و خواستگاری رفتن، از طرف خانم و خانواده ی محترمشان به "کنه" بودن ملقب شدم. وقتی ازدواج کردم، همه گفتند بالاخره توهم قاطی "مرغ" ها شدی؟ مادر خانمم از من به عنوان "مار مرده " یاد می کرد. یک ماه بعد از ازدواج، خانمم به من گفت: سبیلهایت را بزن شاید قابل تحملتر بشی؛ این جوری شدی مثل "فُک دریایی" من هم به خاطر آن که کارمان به طلاق عاطفی نکشد، حرف او را گوش کردم و سبیل های نازنینم را به باد دادم اما وقتی مرا با قیافه ی جدید دید گفت: آخ شدی شکل "سیرابی" ؛همان "فک دریایی" بودی بهتر بود، دوباره بذارشون. خلاصه سرتان را درد نیاورم گذشت و گذشت تا همین دیروز که باد خودروی لکنده ی این جانب به یک مازراتی گرفت و راننده ی تازه به دوران رسیده اش، کله اش را بیرون آورد که بگوید "الاغ" این چه طرز رانندگی کردن است؟ اما موی سفید مرا که دید حرفش را عوض کرد و گفت: پدر جان "یورتمه "میری یا رانندگی میکنی؟!!
(عمو مصطفی)
من در زندگی هیچ وقت"آدم" بودن را احساس نکردم
در دوران کودکی، از بس در نگاه مادرم عزیز بودم، او مرا "برّه" صدا می زد و پدر صمیمانه به من می گفت "بزغاله" و هروقت مرا به اسم خودم صدا می کرد، خیلی ناراحت می شدم؛ فکر می کردم نکند کار خطایی ازم سر زده که از صمیمیت او نسبت به من کاسته شده است. بی بی، خدا بیامرز با آن که چند دیوان شعر را در حافظه اش سیو کرده بود اما نمی دانم چرا تا نگاهش به قد و قواره ی من می افتاد یاد این بیت
می افتاد: "تا گوساله گاب شود دل صاحبش آب شود". اگر ساکت مینشستم میگفتند چرا مثل "مرغ" کز کردی یک گوشه نشستی؟ اگر حرف میزدم،میگفتند کم مثل "مگس" دور سر ما ویز ویز کن. اگر چیزی نمی خوردم میگفتند: از بس نمی خوری مُردی و رفتی، شدی شکل "بوزینه" و اگر می خوردم می گفتند: فقط بلده مثل "گاو" بخوره. مدرسه هم که رفتم چیزی عوض نشد؛ یادش بخیر معاونی داشتیم که معتقد بود دانش آموزان گونه های مختلفی از "جانواران" هستند که باید آن هارا بر حسب قد و قیافه شان به: "خرس قطبی، گوسفند، بزمجه، بوفالو" و... نام گذاری کرد و من چون گردنِ نازک و کشیده ای داشتم به "زرافه" بودن مفتخر شدم. جالب این جا بود که ایشان هر وقت از جلوی کلاس ما رد می شدند سرکی می کشیدند و میگفتند: "وحشی ها، این جا باغ وحش نیست" و من همیشه فکر می کردم اگر این جا باغ وحش نیست پس این همه جک و جانور در آن چه کار می کند؟
اگر درس می خواندم، ازطرف بچه های کلاس به "خر"خوانی متهم می شدم و اگر نمی خواندم، سر و کارم به دفتر مدرسه می افتاد و مدیرمان در حالی که گوشم را تا آن جا که کش می آمد میکشید می پرسید: "گوسفند"چرا درست را نخوانده ای؟ و او از گوسفند چه انتظاراتی داشت!
دوران مدرسه به همین شکل گذشت. هنوز مرکب دیپلمم خشک نشده بود که مادرم آمد و گفت: کم مثل "شتر" بیفت تو خونه. نمی شه که پدرت مثل چی(!) کار کنه بیاره، تو مثل "یابو" کوفت کنی. پاشو برو کار کن. من هم از آن جا که نتوانستم با حس شتر بودن و یابو بودن کنار بیایم، راهی خدمت سربازی شدم، آن جا زیر دست جناب سروانی بودیم که تکیه کلامش "خر" نفهم بود. یک بار به او گفتم جناب سروان می بخشید مگر ما خر فهمیده هم داریم که شما به ما میگویید خر نفهم؟ او سیلی محکمی بیخ گوشم خواباند و گفت: "سوال فلسفی ممنوع".
در دوران عاشقی و خواستگاری رفتن، از طرف خانم و خانواده ی محترمشان به "کنه" بودن ملقب شدم. وقتی ازدواج کردم، همه گفتند بالاخره توهم قاطی "مرغ" ها شدی؟ مادر خانمم از من به عنوان "مار مرده " یاد می کرد. یک ماه بعد از ازدواج، خانمم به من گفت: سبیلهایت را بزن شاید قابل تحملتر بشی؛ این جوری شدی مثل "فُک دریایی" من هم به خاطر آن که کارمان به طلاق عاطفی نکشد، حرف او را گوش کردم و سبیل های نازنینم را به باد دادم اما وقتی مرا با قیافه ی جدید دید گفت: آخ شدی شکل "سیرابی" ؛همان "فک دریایی" بودی بهتر بود، دوباره بذارشون. خلاصه سرتان را درد نیاورم گذشت و گذشت تا همین دیروز که باد خودروی لکنده ی این جانب به یک مازراتی گرفت و راننده ی تازه به دوران رسیده اش، کله اش را بیرون آورد که بگوید "الاغ" این چه طرز رانندگی کردن است؟ اما موی سفید مرا که دید حرفش را عوض کرد و گفت: پدر جان "یورتمه "میری یا رانندگی میکنی؟!!
Forwarded from Morientes MLV
13244281_1335784489770637_464426059_n.mp4
10.6 MB
یه بار نشستم تو یه تاکسی یه کاغذ زده بود:«بحث سیاسی ممنوع»،
بعد هرکی سوار میشد میگفت میدونی چرا اینو زدم اینجا؟ مثلا تو همین تحریمای اخیر..................
😂😂😂
بعد هرکی سوار میشد میگفت میدونی چرا اینو زدم اینجا؟ مثلا تو همین تحریمای اخیر..................
😂😂😂
چرا در ایران، نیت شیطانی اینقدر زود به تجاوز منجر میشود؟
لطفا حوصله کنید و حتما بخوانید
از دختر دبستانی روستایی فقط کفشهایش پیدا شده بود. چندی بعد جنازه خفه شده او پس از تعرض نیز یافت شد. متجاوز و قاتل که بود؟ مردی متأهل! او شرح ماجرا را چنین خلاصه کرد: دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، نیت خود را عملی کردم!
چگونه است که در ایران این نیتهای پلید شیطانی زود به مرحله عمل میرسد؟
اگر قرار باشد نیت شیطانی اینقدر سریع ایجاد شده و به مرحله عمل برسد، در کشورهای غربی که استخرها مختلط، مشروب فروشیها در دسترس، تابلوهای نیمه عریان در مقابل و فیلمهای شهوت انگیز تلویزیون در دید همگان است، باید روزانه دههاهزار نفر مورد تعرض قرار گیرند.
پاسخ سؤال«چرا در ایران نیت شیطانی اینقدر زود به تجاوز منجر میشود؟» در این نکته است که این جمله سه قسمتی (دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، نیت خود را عملی کردم) در حقیقت جملهای چهار قسمتی است: دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، «دیدم انگار در این مملکت کسی به کسی نیست»، نیت خود را عملی کردم!
کشورهای غربی با در اختیار گرفتن درست قدرت رسانهای، به هر نافهمی فهماندهاند که در این شهر نسبت به جرمهای خشن، به ویژه نسبت به کودکان و دختران حساسیت زیادی وجود دارد و «کسی به کسی هست». وقتی دختر ده سالهای به نام هولی جونز در کانادا ناپدید شد، به مدت دو روز «خبر اول» تمام شبکههای مهم خبری این کشور بود.
ما چه میکنیم؟ فورا اینگونه اخبار را پنهان میکنیم تا زمان دستگیری مجرم.
آیا از کم شعوری غربی هاست که برنامههای مهم تلویزیونی را قطع کرده و تعقیب و گریز یک مجرم را به طور زنده پخش میکنند؟
اتفاقا غربیها در این موارد بسیار عاقلانه عمل میکنند چون میدانند مساله اصلی، دستگیری مجرم نیست، بلکه فهماندن این امر به مجرمان بعدی است که اینجا شهر است نه جنگل، و ربودن یک کودک و یا تعرض به او یعنی مواجهه با کل حکومت و مردم.
در ایران ما، وقتی یک جانی به یک دختر تعرض میکند حداکثر خود را با یک خانواده، طرف میبیند که به راحتی با تهدیدهایی مانند پخش فیلم تعرض و یا تجاوز به عضو دیگر خانواده، آنان را از شکایت منصرف میکند.
ولی در غرب کودک از جامعه ربوده میشود نه از خانواده؛ و جانی میداند از فردا جنایت او مورد توجه همه رسانه هاست و انصراف شاکی خصوصی تأثیری ندارد.
من نمیدانم تعداد «جنگل بانان» در این کشور چند نفر است ولی هر چه هست تعداد «جنگل بینان» یعنی کسانی که جامعه ایران را مثل جنگل تلقی میکنند و از قمه کشی و ربایش و تهدید و تجاوز و جرمهای دیگر ابایی ندارند کم شمار نیست.
به سبب جمعیت رو به رشد «جنگل بینان» است که اگر آینه دو خودرو، کمی با شدت به هم برخورد کند، پیاده شدن از خودرو با قمه منظره نادری در تهران نیست.
مردم عادی به کنار، در کدام کشور جهان، شروران در مواجهه با پلیس به جای فرار، مکررا با قمه به مأموران مسلح حمله میکنند؟ آیا این پدیدهها دلیلی بر گسترش تعداد «جنگل بینان» نیست؟
و چنین است داستان اختلاس ، رشوه ، غارت بیت المال و ...
نماز صبح، رادیو را باز میکنید
پیام اخلاق میدهد..
از خانه خارج میشوید بر دیوار روبرو پیام اخلاقی نوشته است..
در و دیوار شهر پر است از تابلو ها و بیلبوردهای اخلاقی..
تلفن همراهتان پی در پی پیام های اخلاقی از دوستانتان، گروه وایبری و فیسبوکی و تلگرامیتان برایتان باز میکند..
بالای سر برگ نامه هایتان پیام اخلاقی نوشته است..
روحانی اداره تان ظهر کلی برای شما اخلاق میبافد..
عصر به مراسم ختم میروید کلی اخلاق میآموزید..
از ده شبکه سیما دست کم در هر زمان شش تا مستقیم سخنرانی فلان آقا را پخش میکند که پیام اخلاق میدهد..
آنهایی هم که فیلم پخش میکنند همان حرفها را از زبان هنرپیشگانشان دوباره به خوردتان میدهند..!
راستی اگر بنا بود این پیام ها کاری بکند ما باید در بهشت اخلاق زندگی میکردیم.
نیاز به چک و سفته و ضامن برای پول دادن و گرفتن و کاسبی نداشتیم.
کلانتری ها و دادگاههای ما مانند سوییس بیکار بودند!
آقای قاضیالقضات ما چند روز پیش فرموده اند
ما پانزده میلیون پرونده در نوبت دادرسی داریم!!
ای قربان درس اخلاق دادنتان
میبینید همه چیزمان به همه چیزمان میآید:
بیشترین متخصصان پزشکی..
بیشترین آمار بیماری!
بیشترین روحانی و معلم اخلاق..
بیشترین پرونده دادگستری و کلانتری!
بیشترین بانک و سیستم حسابرسی..
بیشترین دزدی و اختلاس!
ما خنده دار ترین مردم جهانیم!
و پرروترین آنها!
هیچ جا و هیچ کس را هم در دنیا آدم حساب نمیکنیم!
کمی هم اندیشه کنیم و از واقعیت ها به حقیقت ها برسیم
لطفا حوصله کنید و حتما بخوانید
از دختر دبستانی روستایی فقط کفشهایش پیدا شده بود. چندی بعد جنازه خفه شده او پس از تعرض نیز یافت شد. متجاوز و قاتل که بود؟ مردی متأهل! او شرح ماجرا را چنین خلاصه کرد: دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، نیت خود را عملی کردم!
چگونه است که در ایران این نیتهای پلید شیطانی زود به مرحله عمل میرسد؟
اگر قرار باشد نیت شیطانی اینقدر سریع ایجاد شده و به مرحله عمل برسد، در کشورهای غربی که استخرها مختلط، مشروب فروشیها در دسترس، تابلوهای نیمه عریان در مقابل و فیلمهای شهوت انگیز تلویزیون در دید همگان است، باید روزانه دههاهزار نفر مورد تعرض قرار گیرند.
پاسخ سؤال«چرا در ایران نیت شیطانی اینقدر زود به تجاوز منجر میشود؟» در این نکته است که این جمله سه قسمتی (دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، نیت خود را عملی کردم) در حقیقت جملهای چهار قسمتی است: دخترک را تنها دیدم، نیتی شیطانی به ذهنم رسید، «دیدم انگار در این مملکت کسی به کسی نیست»، نیت خود را عملی کردم!
کشورهای غربی با در اختیار گرفتن درست قدرت رسانهای، به هر نافهمی فهماندهاند که در این شهر نسبت به جرمهای خشن، به ویژه نسبت به کودکان و دختران حساسیت زیادی وجود دارد و «کسی به کسی هست». وقتی دختر ده سالهای به نام هولی جونز در کانادا ناپدید شد، به مدت دو روز «خبر اول» تمام شبکههای مهم خبری این کشور بود.
ما چه میکنیم؟ فورا اینگونه اخبار را پنهان میکنیم تا زمان دستگیری مجرم.
آیا از کم شعوری غربی هاست که برنامههای مهم تلویزیونی را قطع کرده و تعقیب و گریز یک مجرم را به طور زنده پخش میکنند؟
اتفاقا غربیها در این موارد بسیار عاقلانه عمل میکنند چون میدانند مساله اصلی، دستگیری مجرم نیست، بلکه فهماندن این امر به مجرمان بعدی است که اینجا شهر است نه جنگل، و ربودن یک کودک و یا تعرض به او یعنی مواجهه با کل حکومت و مردم.
در ایران ما، وقتی یک جانی به یک دختر تعرض میکند حداکثر خود را با یک خانواده، طرف میبیند که به راحتی با تهدیدهایی مانند پخش فیلم تعرض و یا تجاوز به عضو دیگر خانواده، آنان را از شکایت منصرف میکند.
ولی در غرب کودک از جامعه ربوده میشود نه از خانواده؛ و جانی میداند از فردا جنایت او مورد توجه همه رسانه هاست و انصراف شاکی خصوصی تأثیری ندارد.
من نمیدانم تعداد «جنگل بانان» در این کشور چند نفر است ولی هر چه هست تعداد «جنگل بینان» یعنی کسانی که جامعه ایران را مثل جنگل تلقی میکنند و از قمه کشی و ربایش و تهدید و تجاوز و جرمهای دیگر ابایی ندارند کم شمار نیست.
به سبب جمعیت رو به رشد «جنگل بینان» است که اگر آینه دو خودرو، کمی با شدت به هم برخورد کند، پیاده شدن از خودرو با قمه منظره نادری در تهران نیست.
مردم عادی به کنار، در کدام کشور جهان، شروران در مواجهه با پلیس به جای فرار، مکررا با قمه به مأموران مسلح حمله میکنند؟ آیا این پدیدهها دلیلی بر گسترش تعداد «جنگل بینان» نیست؟
و چنین است داستان اختلاس ، رشوه ، غارت بیت المال و ...
نماز صبح، رادیو را باز میکنید
پیام اخلاق میدهد..
از خانه خارج میشوید بر دیوار روبرو پیام اخلاقی نوشته است..
در و دیوار شهر پر است از تابلو ها و بیلبوردهای اخلاقی..
تلفن همراهتان پی در پی پیام های اخلاقی از دوستانتان، گروه وایبری و فیسبوکی و تلگرامیتان برایتان باز میکند..
بالای سر برگ نامه هایتان پیام اخلاقی نوشته است..
روحانی اداره تان ظهر کلی برای شما اخلاق میبافد..
عصر به مراسم ختم میروید کلی اخلاق میآموزید..
از ده شبکه سیما دست کم در هر زمان شش تا مستقیم سخنرانی فلان آقا را پخش میکند که پیام اخلاق میدهد..
آنهایی هم که فیلم پخش میکنند همان حرفها را از زبان هنرپیشگانشان دوباره به خوردتان میدهند..!
راستی اگر بنا بود این پیام ها کاری بکند ما باید در بهشت اخلاق زندگی میکردیم.
نیاز به چک و سفته و ضامن برای پول دادن و گرفتن و کاسبی نداشتیم.
کلانتری ها و دادگاههای ما مانند سوییس بیکار بودند!
آقای قاضیالقضات ما چند روز پیش فرموده اند
ما پانزده میلیون پرونده در نوبت دادرسی داریم!!
ای قربان درس اخلاق دادنتان
میبینید همه چیزمان به همه چیزمان میآید:
بیشترین متخصصان پزشکی..
بیشترین آمار بیماری!
بیشترین روحانی و معلم اخلاق..
بیشترین پرونده دادگستری و کلانتری!
بیشترین بانک و سیستم حسابرسی..
بیشترین دزدی و اختلاس!
ما خنده دار ترین مردم جهانیم!
و پرروترین آنها!
هیچ جا و هیچ کس را هم در دنیا آدم حساب نمیکنیم!
کمی هم اندیشه کنیم و از واقعیت ها به حقیقت ها برسیم
دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای "كی " پرسید:
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهی های كوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای كی گفت:البته !اگر كوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهی هاجعبه های محكمی میساختند
همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند
مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میكردند
چون كه
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
وبه آنها یاد می دادند كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است
كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند
به ماهی كوچولو یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند
آینده یی كه فقط از راه اطاعت به دست میایید
اگر كوسه ها آدم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می كشیدند
ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور كننده یی هم می نواختند كه بی اختیار
ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهیها می آموخت
"زندگی واقعی در شكم كوسه ها اغاز میشود"
#برتولت_برشت
اگر كوسه ها آدم بودند با ماهی های كوچولو مهربانتر میشدند؟
آقای كی گفت:البته !اگر كوسه ها آدم بودند
توی دریا برای ماهی هاجعبه های محكمی میساختند
همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند
مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد
هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند
برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد
گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میكردند
چون كه
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است
برای ماهی ها مدرسه می ساختند
وبه آنها یاد می دادند كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود
به آنها می قبولاندند كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است
كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند
به ماهی كوچولو یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند
آینده یی كه فقط از راه اطاعت به دست میایید
اگر كوسه ها آدم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می كشیدند
ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شیرجه میرفتند
همراه نمایش آهنگهای محسور كننده یی هم می نواختند كه بی اختیار
ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند
در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
كه به ماهیها می آموخت
"زندگی واقعی در شكم كوسه ها اغاز میشود"
#برتولت_برشت
ﭘﺪﺭ ﺯﺣﻤﺘﮑﺶ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﯼ 50 ﺩﺭﺟﻪ ﺳﺨﺖ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭘﺴﺮ 26 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ ﻏﺮﻕ ﺩﺭ اينستاگرام ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺖ :
" ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﻫﺎ "... !😞
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ 5 ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ . ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﺵ لنگ ﻇﻬﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ : ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭ ...! ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪ، ﺩﺧﺘﺮك ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ، ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟؟؟😞
ﺭﺍﺳﺘﯽ، ﭘﺴﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻠﯽ ﻻﯾﮏ ﺧﻮﺭﺩ ...
ﻣﺮﺩ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﺧﺎﺗﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺼﺐ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﺍﯼ ... ؟
ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ...
اما ! ﺭﻭﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
«ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﻗﺪﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ»!😞
آيا تا بحال !
ﻫﯿﭻ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﻌﺎﺭ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ، ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭ
ﻓﻀﺎﯼ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ؟؟!!!😞
" ﺑﺴﻼﻣﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﻫﺎ "... !😞
ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ 5 ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻪ . ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﺵ لنگ ﻇﻬﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﻓﯿﺲ ﺑﻮﮎ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ : ﻫﻤﻪ ﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ ﻣﺎﺩﺭ ...! ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﺧﺘﺮ ﺷﺪ، ﺩﺧﺘﺮك ﺩﺍﺩ ﺯﺩ : ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﯿﺎ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻗﻢ، ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯽ؟؟؟😞
ﺭﺍﺳﺘﯽ، ﭘﺴﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻠﯽ ﻻﯾﮏ ﺧﻮﺭﺩ ...
ﻣﺮﺩ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﺧﺎﺗﻢ ﮐﺎﺭﯼ ﺷﺪﻩ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﺼﺐ ﮐﺮﺩ ...
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻝ ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺳﯿﺪﻩ ﺍﯼ ... ؟
ﺑﺎ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ...
اما ! ﺭﻭﯼ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
«ﺑﯿﺎ ﺗﺎ ﻗﺪﺭ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ»!😞
آيا تا بحال !
ﻫﯿﭻ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﮐﻪ ﺷﻌﺎﺭ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ، ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭﻣﺎﻥ ﺩﺭ
ﻓﻀﺎﯼ ﺣﻘﯿﻘﯽ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ؟؟!!!😞
انشای یک دانش آموز، در مورد "
#پول_حلال
🔆نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم، مثل آقا تقی.
آقاتقی یک ماستبندی دارد.او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت میدهد تا آبی که در شیرها میریزد، حلال باشد. آقا تقی میگوید: آدم باید یک لقمه نان حلال به زن و بچهاش بدهد تا فردا که سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد .
دایی من هم کارمند یک شرکت است. او میگوید: تا مطمئن نشوم که ارباب رجوع از ته دل راضی شده، از او رشوه نمیگیرم. آدم باید دنبال نان حلال باشد.
داییام میگوید: من ارباب رجوع را مجبور میکنم قسم بخورد که راضی است و بعد رشوه میگیرم! داییم میگوید : تا پول آدم حلال نباشد، برکت نمیکند.
پول حرام بیبرکت است.
ولی پدرم یک کارگر است و من فکر میکنم پولش حرام است؛ چون هیچوقت برکت ندارد و همیشه وسط برج کم میآورد. تازه یارانهها را خرج میکند و پول آب و برق و گاز را نداریم که بدهیم. ماه قبل، برق ما را قطع کردند، چون پولش را نداده بودیم. دیشب
میخواستم به پدرم بگویم:🙏کاش دنبال یک لقمه نان حلال بودی
#پول_حلال
🔆نان حلال خیلی خیلی خوب است. من نان حلال را خیلی دوست دارم. ما باید همیشه دنبال نان حلال باشیم، مثل آقا تقی.
آقاتقی یک ماستبندی دارد.او همیشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت میدهد تا آبی که در شیرها میریزد، حلال باشد. آقا تقی میگوید: آدم باید یک لقمه نان حلال به زن و بچهاش بدهد تا فردا که سرش را گذاشت روی زمین و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بیراه نباشد .
دایی من هم کارمند یک شرکت است. او میگوید: تا مطمئن نشوم که ارباب رجوع از ته دل راضی شده، از او رشوه نمیگیرم. آدم باید دنبال نان حلال باشد.
داییام میگوید: من ارباب رجوع را مجبور میکنم قسم بخورد که راضی است و بعد رشوه میگیرم! داییم میگوید : تا پول آدم حلال نباشد، برکت نمیکند.
پول حرام بیبرکت است.
ولی پدرم یک کارگر است و من فکر میکنم پولش حرام است؛ چون هیچوقت برکت ندارد و همیشه وسط برج کم میآورد. تازه یارانهها را خرج میکند و پول آب و برق و گاز را نداریم که بدهیم. ماه قبل، برق ما را قطع کردند، چون پولش را نداده بودیم. دیشب
میخواستم به پدرم بگویم:🙏کاش دنبال یک لقمه نان حلال بودی
اینکه اسمشونو روی تخت جمشید مینویسن زیادم بدنیست،
دویست سال دیگه اینام بخشی از اون اثر میشن,
تاریخ یه سری گاو هم به خاطر بسپره چه اشکال داره 🤔🐮😏
دویست سال دیگه اینام بخشی از اون اثر میشن,
تاریخ یه سری گاو هم به خاطر بسپره چه اشکال داره 🤔🐮😏
تازه تراکتور اومده بود ایران
کَل علی تراکتور خرید و برای اینه به مش حسنِ همسایه فخر بفروشه سوارش کرد
کِبر و سرمستی کل علی به حدی بالا بود که بین راه به مش حسن گفت:
میبینی چه وسیله خوبیه؟
میخوای بدمش به تو؟
مش حسن که مبهوت دیدن تراکتور بود گفت:ای بابا، ما رو چه به این چُسان_فِسانا؟!!!
کل علی گفت: مش حسن ، اگه نصف این تاپاله پِهِن رو بخوری، من تراکتور مو میدم بهت
مش حسن که بدجور شیفته تراکتور شده بود در چشم بهم زدنی، نیمی از پِهِن رو خورد
دقایقی گذشت و هر دو پشیمون شدن، کل علی برای از دست دادن تراکتور ، مش حسن برای پِهِنی که خورده بود و حرف مردم. چطور توی آبادی سر بلند میکرد؟
در همین افکار بودن که کل علی باز هم رو به مش حسن کرد و گفت: تو چی؟ اونقدر مرد هستی که اگه من نصفه دیگه تاپاله پِهِن رو بخورم، تراکتور رو بهم پس بدی؟
مش حسن خوشحال شد و پیش خودش گفت: اگه کل علی هم پِهِن بخوره، دیگه نمیره رازمو پیش اهالی آبادی فاش کنه.
برای همین جواب مثبت داد
کل علی هم نیمه دیگر پِهِن رو خورد و تراکتور رو پس گرفت
غروبی مش حسن رو کرد به کل علی و گفت:
کل علی! صبح، تو تراکتور داشتی و من نداشتم، الانم تو تراکتور داری و من ندارم؛ پس حساب این گُهی که هردو خوردیم چی میشه؟!!!
داستانک از جمال جنانی / بر اساس قصه های عامیانه
کَل علی تراکتور خرید و برای اینه به مش حسنِ همسایه فخر بفروشه سوارش کرد
کِبر و سرمستی کل علی به حدی بالا بود که بین راه به مش حسن گفت:
میبینی چه وسیله خوبیه؟
میخوای بدمش به تو؟
مش حسن که مبهوت دیدن تراکتور بود گفت:ای بابا، ما رو چه به این چُسان_فِسانا؟!!!
کل علی گفت: مش حسن ، اگه نصف این تاپاله پِهِن رو بخوری، من تراکتور مو میدم بهت
مش حسن که بدجور شیفته تراکتور شده بود در چشم بهم زدنی، نیمی از پِهِن رو خورد
دقایقی گذشت و هر دو پشیمون شدن، کل علی برای از دست دادن تراکتور ، مش حسن برای پِهِنی که خورده بود و حرف مردم. چطور توی آبادی سر بلند میکرد؟
در همین افکار بودن که کل علی باز هم رو به مش حسن کرد و گفت: تو چی؟ اونقدر مرد هستی که اگه من نصفه دیگه تاپاله پِهِن رو بخورم، تراکتور رو بهم پس بدی؟
مش حسن خوشحال شد و پیش خودش گفت: اگه کل علی هم پِهِن بخوره، دیگه نمیره رازمو پیش اهالی آبادی فاش کنه.
برای همین جواب مثبت داد
کل علی هم نیمه دیگر پِهِن رو خورد و تراکتور رو پس گرفت
غروبی مش حسن رو کرد به کل علی و گفت:
کل علی! صبح، تو تراکتور داشتی و من نداشتم، الانم تو تراکتور داری و من ندارم؛ پس حساب این گُهی که هردو خوردیم چی میشه؟!!!
داستانک از جمال جنانی / بر اساس قصه های عامیانه
زنگ زدم 118 یکی از این خانوما جواب داد:
راهنمای 547 بفرمایید..
گفتم: سلام خانوم، شماره نمایندگی و تعمیرگاه مرکزی پورشه رو میخواستم. آدرسشم اگه دارین لطف کنین.
راهنما چی : پورشه؟ میخواین برین اونجا؟ آخه آدرسش اصلا سرراست نیست.
شما یه توک پا بیاین دنبال من باهم بریم اصلن.😕😳
گفتین پورشه دیگه؟😍 اصلن من میام اونجا باهم بریم. تنها برین گم میشین😱
من واقعا فکرشو نمیکردم یه کارمند انقدررر وظیفه شناس باشه😊. واقعا از اداره مخابرات ممنونم.
فقط خدا کنه زودتر بیاد تا من برسم این آبدارچی که میخوانو استخدام نکرده باشن...😂😂😂😂😂😂😐😐
راهنمای 547 بفرمایید..
گفتم: سلام خانوم، شماره نمایندگی و تعمیرگاه مرکزی پورشه رو میخواستم. آدرسشم اگه دارین لطف کنین.
راهنما چی : پورشه؟ میخواین برین اونجا؟ آخه آدرسش اصلا سرراست نیست.
شما یه توک پا بیاین دنبال من باهم بریم اصلن.😕😳
گفتین پورشه دیگه؟😍 اصلن من میام اونجا باهم بریم. تنها برین گم میشین😱
من واقعا فکرشو نمیکردم یه کارمند انقدررر وظیفه شناس باشه😊. واقعا از اداره مخابرات ممنونم.
فقط خدا کنه زودتر بیاد تا من برسم این آبدارچی که میخوانو استخدام نکرده باشن...😂😂😂😂😂😂😐😐