❤️❤️ اولین ویژگی که زن در مرد جستجو می کند قابل اعتماد بودن است یعنی همان شخصی باشد که می گوید وابراز می کند❤️❤️
❤5
💬زانویِ غم بغل گرفتی؟
مگه زندگیِ چندمته كه توقع داری هيچ اشتباهی نكنی؟
غصه نخوريا،
یهو میبینی خدا برات دری رو باز میکنه که تو حتی اون درو نزده بودی.
مگه زندگیِ چندمته كه توقع داری هيچ اشتباهی نكنی؟
غصه نخوريا،
یهو میبینی خدا برات دری رو باز میکنه که تو حتی اون درو نزده بودی.
❤7
💬اگه معیارت برای شروع رابطه بهجای هوش هیجانی، تنها رزومه، تحصیلات، موقعیت، شغل و درآمد طرف مقابل باشه، زندگیت رو با کسی میگذرونی که در موقعیتهای احساسی و وقتی تو داری گریه میکنی، بیاحساس نگات میکنه و میپرسه: «یکم خمیردندون میخوای؟»
👍3
@moraghbat
ته پياز و رنده رو پرت کردم توي سينک، اشک از چشم و چارم جاري بود. در يخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روي گوشت، روغن رو ريختم توي ماهيتابه و اولين کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه، براي خودش جلز جلز خفيفي کرد که زنگ در رو زدند...
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوايي نداشتيم...
بابام ميگفت: نون خوب خيلي مهمه! من که بازنشستهام، کاري ندارم، هر وقت براي خودمون گرفتم براي شما هم ميگيرم. در ميزد و نون رو همون دم در ميداد و ميرفت.
هيچوقت هم بالا نمياومد. هيچوقت. دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دويد توي راه پله. پدرم را خيلي دوست داشت. کلاً پدرم از اون جور آدمهاست که بيشتر آدمها دوستش دارند، اين البته زياد شامل مادرم نميشود...
صداي شوهرم از توي راه پله مياومد که به اصرار تعارف ميکرد و پدر و مادرم را براي شام دعوت ميکرد بالا. براي يک لحظه خشکم زد...
آخه میدونید، ما خانوادهي سرد و نچسبي هستيم. همديگه رو نميبوسيم، بغل نميکنيم، قربون صدقه هم نميريم و از همه مهمتر سرزده و بدون دعوت جايي نميريم. اما خانوادهي شوهرم اينجوري نبودن، در ميزدند و ميامدند تو، روزي هفده بار با هم تلفني حرف ميزدند؛ قربون صدقه هم ميرفتند و قبيلهاي بودند.
براي همين هم شوهرم نميفهميد که کاري که داشت ميکرد مغاير اصول تربيتي من بود و هي اصرار ميکرد، اصرار ميکرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلاً خوشحال نشدم...
خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توي يخچال ميوه نداشتيم...
چيزهايي که الان وقتي فکرش را ميکنم خندهدار به نظر مياد اما اون روز لعنتي خيلي مهم به نظر ميرسيد! شوهرم توي آشپزخونه اومد تا براي مهمانها چاي بريزد
و اخمهاي درهم رفتهي من رو ديد. پرسيدم: براي چي اين قدر اصرار کردي؟ گفت: خوب ديدم کتلت داريم گفتم با هم بخوريم. گفتم: ولي من اين کتلتها رو براي فردا هم درست ميکردم. گفت: حالا مگه چي شده؟ گفتم: چيزي نيست ؟؟؟!!!
درِ يخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگي رو با عصبانيت بيرون آوردم و زير آب گرفتم. پدرم سرش رو توي آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشيد که مزاحمت شديم. ميخواي نونها رو برات بِبُرَم؟ تازه يادم افتاد که حتي بهشون سلام هم نکرده بودم! پدر و مادرم تمام شب عين دو تا جوجه کوچولو روي مبل کز کرده بودند. وقتي شام آماده شد، پدرم يک کتلت بيشتر بر نداشت.
مادرم به بهانهي گياه خواري چند قاشق سالاد کنار بشقابش ريخت و بازي بازي کرد. خورده و نخورده خداحافظي کردند و رفتند و اين داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت...
پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پيش براي خودم کتلت درست ميکردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتي با شوهرم حرف ميزدم پدرم صحبتهاي ما را شنيده بود؟ نکنه براي همين شام نخورد؟
از تصورش مهرههاي پشتم تير ميکشد و دردي مثل دشنه در دلم مينشيند. راستي چرا هيچوقت براي اون نون سنگکها ازش تشکر نکردم؟ آخرين کتلت رو از روي ماهيتابه بر ميدارم. يک قطره روغن ميچکد توي ظرف و جلز محزوني ميکند. واقعاً چهار تا کتلت چه اهميتي داشت؟!
حقيقت مثل يک تکه آجر توي صورتم ميخورد: "من آدم زمختي هستم" زمختي يعني: ندانستن قدر لحظهها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهمترينها. حالا ديگه چه اهميتي داشت وسط آشپزخانهي خالي، چنگال به دست کنار ماهيتابهاي که بوي کتلت ميداد، آه بکشم؟
آخ. لعنتي، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو ميآمدند، ديگه چه اهميتي داشت خونه تميز بود يا نه... ميوه داشتيم يا نه... چرا میخواستم همهچی کافی باشه بعد مهمون بیاد؟ همهچيز کافي بود: من بودم و بوي عطر روسري مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست ميگفت که: نون خوب خيلي مهمه...
من اين روزها هر قدر بخوام ميتونم کتلت درست کنم، اما کسي زنگ اين در را نخواهد زد، کسي که توي دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بيمنتي بود که بوي مهربوني ميداد. اما ديگه چه اهميتي دارد؟ چيزهايي هست که وقتي از دستش دادي اهميتشو ميفهمي...!
زُمُخت نباشیم
زمختي يعني: ندانستن قدر لحظهها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهمترينها.
تهمينه ميلانى
ته پياز و رنده رو پرت کردم توي سينک، اشک از چشم و چارم جاري بود. در يخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روي گوشت، روغن رو ريختم توي ماهيتابه و اولين کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه، براي خودش جلز جلز خفيفي کرد که زنگ در رو زدند...
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوايي نداشتيم...
بابام ميگفت: نون خوب خيلي مهمه! من که بازنشستهام، کاري ندارم، هر وقت براي خودمون گرفتم براي شما هم ميگيرم. در ميزد و نون رو همون دم در ميداد و ميرفت.
هيچوقت هم بالا نمياومد. هيچوقت. دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دويد توي راه پله. پدرم را خيلي دوست داشت. کلاً پدرم از اون جور آدمهاست که بيشتر آدمها دوستش دارند، اين البته زياد شامل مادرم نميشود...
صداي شوهرم از توي راه پله مياومد که به اصرار تعارف ميکرد و پدر و مادرم را براي شام دعوت ميکرد بالا. براي يک لحظه خشکم زد...
آخه میدونید، ما خانوادهي سرد و نچسبي هستيم. همديگه رو نميبوسيم، بغل نميکنيم، قربون صدقه هم نميريم و از همه مهمتر سرزده و بدون دعوت جايي نميريم. اما خانوادهي شوهرم اينجوري نبودن، در ميزدند و ميامدند تو، روزي هفده بار با هم تلفني حرف ميزدند؛ قربون صدقه هم ميرفتند و قبيلهاي بودند.
براي همين هم شوهرم نميفهميد که کاري که داشت ميکرد مغاير اصول تربيتي من بود و هي اصرار ميکرد، اصرار ميکرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلاً خوشحال نشدم...
خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توي يخچال ميوه نداشتيم...
چيزهايي که الان وقتي فکرش را ميکنم خندهدار به نظر مياد اما اون روز لعنتي خيلي مهم به نظر ميرسيد! شوهرم توي آشپزخونه اومد تا براي مهمانها چاي بريزد
و اخمهاي درهم رفتهي من رو ديد. پرسيدم: براي چي اين قدر اصرار کردي؟ گفت: خوب ديدم کتلت داريم گفتم با هم بخوريم. گفتم: ولي من اين کتلتها رو براي فردا هم درست ميکردم. گفت: حالا مگه چي شده؟ گفتم: چيزي نيست ؟؟؟!!!
درِ يخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگي رو با عصبانيت بيرون آوردم و زير آب گرفتم. پدرم سرش رو توي آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشيد که مزاحمت شديم. ميخواي نونها رو برات بِبُرَم؟ تازه يادم افتاد که حتي بهشون سلام هم نکرده بودم! پدر و مادرم تمام شب عين دو تا جوجه کوچولو روي مبل کز کرده بودند. وقتي شام آماده شد، پدرم يک کتلت بيشتر بر نداشت.
مادرم به بهانهي گياه خواري چند قاشق سالاد کنار بشقابش ريخت و بازي بازي کرد. خورده و نخورده خداحافظي کردند و رفتند و اين داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت...
پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پيش براي خودم کتلت درست ميکردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتي با شوهرم حرف ميزدم پدرم صحبتهاي ما را شنيده بود؟ نکنه براي همين شام نخورد؟
از تصورش مهرههاي پشتم تير ميکشد و دردي مثل دشنه در دلم مينشيند. راستي چرا هيچوقت براي اون نون سنگکها ازش تشکر نکردم؟ آخرين کتلت رو از روي ماهيتابه بر ميدارم. يک قطره روغن ميچکد توي ظرف و جلز محزوني ميکند. واقعاً چهار تا کتلت چه اهميتي داشت؟!
حقيقت مثل يک تکه آجر توي صورتم ميخورد: "من آدم زمختي هستم" زمختي يعني: ندانستن قدر لحظهها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهمترينها. حالا ديگه چه اهميتي داشت وسط آشپزخانهي خالي، چنگال به دست کنار ماهيتابهاي که بوي کتلت ميداد، آه بکشم؟
آخ. لعنتي، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو ميآمدند، ديگه چه اهميتي داشت خونه تميز بود يا نه... ميوه داشتيم يا نه... چرا میخواستم همهچی کافی باشه بعد مهمون بیاد؟ همهچيز کافي بود: من بودم و بوي عطر روسري مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست ميگفت که: نون خوب خيلي مهمه...
من اين روزها هر قدر بخوام ميتونم کتلت درست کنم، اما کسي زنگ اين در را نخواهد زد، کسي که توي دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بيمنتي بود که بوي مهربوني ميداد. اما ديگه چه اهميتي دارد؟ چيزهايي هست که وقتي از دستش دادي اهميتشو ميفهمي...!
زُمُخت نباشیم
زمختي يعني: ندانستن قدر لحظهها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهمترينها.
تهمينه ميلانى
❤6👍3👏2
یه لحظه این رو بخون:
"وقتی در حال مقایسه خودت هستی با بقیه چیزها همیشه چیزی کم خواهی داشت"
دنیای قیاس یعنی دنیای اضطراب و استرس و رنج، اینکه همیشه چیزی هست که تو نداری، اینکه همیشه چیزی هست که از تو بالاتره، وقتی دچار قیاس میشی دچار رنج و عذابی، آرامش از زندگیت میره، روانت مریض میشه.
انسان باید به جلو حرکت کنه ولی یه نگاهی به پشت سرت بکن و ببین از خیلیها جلوتری، لبخند بزن ... کمی آرامتر و کمی مهربانتر. منظورم با خودته.
"وقتی در حال مقایسه خودت هستی با بقیه چیزها همیشه چیزی کم خواهی داشت"
دنیای قیاس یعنی دنیای اضطراب و استرس و رنج، اینکه همیشه چیزی هست که تو نداری، اینکه همیشه چیزی هست که از تو بالاتره، وقتی دچار قیاس میشی دچار رنج و عذابی، آرامش از زندگیت میره، روانت مریض میشه.
انسان باید به جلو حرکت کنه ولی یه نگاهی به پشت سرت بکن و ببین از خیلیها جلوتری، لبخند بزن ... کمی آرامتر و کمی مهربانتر. منظورم با خودته.
نقش" احترام" در نهادینه کردن شادی برای کودک
بعضی از والدین ممکن است کودک خود را دوست داشته باشند ولی به او احترام نگذارند. نکته مهمی که والدین باید به آن دقت کنند این است که دوست داشتن کودک کافی نیست، بلکه لازم است شما برای او احترام قائل باشید تا احساس امنیت و شادی را به وی هدیه کنید. احترام مانند دوست داشتن، هم از طریق بیان و هم از طریق عمل نشان داده میشود.
شما میتوانید با گوش دادن فعال به حرفهای کودک، برقراری تماس چشمی، توجه به گفته های کودک بدون آنکه برای اتمام سخنانش بی صبری نشان دهید، کمک کردن به کودک در یافتن کلمات مناسب برای توضیح دادن و به زبان آوردن هیجاناتش و قطع نکردن حرفهای او، احترامتان را به وی نشان دهید.
شما همچنین میتوانید با تشویق کاری که او انجام میدهد احترام خود را نسبت به او نشان دهید و شادش کنید، حتی اگر این کار کامل و بینقص نباشد. در این صورت او فرصت مییابد تا عقاید خود را بدون ترس از تمسخر و استهزا نمودن بیان کند. احترام به کودک اضطراب و تنش او را کاهش خواهد داد و منجر به خلق امنیت و شادی درونی در وی خواهد شد.
بعضی از والدین ممکن است کودک خود را دوست داشته باشند ولی به او احترام نگذارند. نکته مهمی که والدین باید به آن دقت کنند این است که دوست داشتن کودک کافی نیست، بلکه لازم است شما برای او احترام قائل باشید تا احساس امنیت و شادی را به وی هدیه کنید. احترام مانند دوست داشتن، هم از طریق بیان و هم از طریق عمل نشان داده میشود.
شما میتوانید با گوش دادن فعال به حرفهای کودک، برقراری تماس چشمی، توجه به گفته های کودک بدون آنکه برای اتمام سخنانش بی صبری نشان دهید، کمک کردن به کودک در یافتن کلمات مناسب برای توضیح دادن و به زبان آوردن هیجاناتش و قطع نکردن حرفهای او، احترامتان را به وی نشان دهید.
شما همچنین میتوانید با تشویق کاری که او انجام میدهد احترام خود را نسبت به او نشان دهید و شادش کنید، حتی اگر این کار کامل و بینقص نباشد. در این صورت او فرصت مییابد تا عقاید خود را بدون ترس از تمسخر و استهزا نمودن بیان کند. احترام به کودک اضطراب و تنش او را کاهش خواهد داد و منجر به خلق امنیت و شادی درونی در وی خواهد شد.
👍1
بدترین نوع خشم، خشمیه که نسبت به خودت داری.
اون لحظههایی که میگی چرا نفهمیدم؟
چرا اعتماد کردم؟ چرا زود گذشتم؟
چرا موندم؟!
ولی واقعیت اینه که اون موقع فقط به اندازه همون روز میدونستی.
اون تصمیمها رو با درک همون موقع گرفتی.
پس از خودت دلگیر نباش.
اشتباه کردی؟ خب کردی، همه میکنن!
مهم اینه که امروز اونقدر آگاه شدی
که بفهمی دیگه تکرارش نمیکنی.
و اون آگاهی، یعنی شروع بخشش خودت
یعنی صلح…
اون لحظههایی که میگی چرا نفهمیدم؟
چرا اعتماد کردم؟ چرا زود گذشتم؟
چرا موندم؟!
ولی واقعیت اینه که اون موقع فقط به اندازه همون روز میدونستی.
اون تصمیمها رو با درک همون موقع گرفتی.
پس از خودت دلگیر نباش.
اشتباه کردی؟ خب کردی، همه میکنن!
مهم اینه که امروز اونقدر آگاه شدی
که بفهمی دیگه تکرارش نمیکنی.
و اون آگاهی، یعنی شروع بخشش خودت
یعنی صلح…
👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می دانستید نام حضرت فاطمه زهرا سلام الله در جنگ نقش مهمی در حفظ ایران ما داشت
@moraghbat
@moraghbat
❤8👎6
دیدید میگن شبها بعد از یه تایم خاصی به کسی پیام ندید، به کسی ابراز علاقه نکن، یا مثلاً به اکس خودت پیام نده؟
اینو تو روانشناسی بهش میگن "رهایی هیجانی".
یعنی حالتی که معمولاً تو زمان آخر شب که آدم خستهست و مغز نمیتونه خیلی احساسات رو کنترل کنه، رخ میده و یه کاری میکنه که انسان تصمیمهای هیجانی بگیره که با عقلانیت کمتری همراهه.
خلاصهش اینه: از ۱۱ شب گوشی رو خاموش کنید، بخوابید وگرنه احتمال زیاد فردا صبح پشیمون میشید.
اینو تو روانشناسی بهش میگن "رهایی هیجانی".
یعنی حالتی که معمولاً تو زمان آخر شب که آدم خستهست و مغز نمیتونه خیلی احساسات رو کنترل کنه، رخ میده و یه کاری میکنه که انسان تصمیمهای هیجانی بگیره که با عقلانیت کمتری همراهه.
خلاصهش اینه: از ۱۱ شب گوشی رو خاموش کنید، بخوابید وگرنه احتمال زیاد فردا صبح پشیمون میشید.
👍1
یه رابطه ناخوشایند و ناپخته، کمکم شوق زندگی و انرژی تو رو ازت میگیره، دقیقاً مثل اسفنجی که آب رو میبلعه.
و در نهایت فقط تهموندهای از تو باقی میذاره.
به کسی تبدیل میشی که نور چشمهاش خاموش شده، توان شروع کردن هیچ کاری رو نداره و حتی دلش نمیخواد هیچ حرکتی انجام بده.
و در نهایت فقط تهموندهای از تو باقی میذاره.
به کسی تبدیل میشی که نور چشمهاش خاموش شده، توان شروع کردن هیچ کاری رو نداره و حتی دلش نمیخواد هیچ حرکتی انجام بده.
❤3
پذیرش یعنی چی؟
پذیرش تو روانشناسی یعنی اینکه افکار و احساساتت رو همونطور که هستن ببینی، بدون اینکه باهاشون بجنگی یا انکارشون کنی.
یعنی بگی: «من دارم اضطراب رو تجربه میکنم»
نه اینکه «نباید مضطرب باشم!»
چطور به پذیرش برسیم؟
- آگاهی از لحظهی حال؛ نفس عمیق بکش و حالا رو ببین.
- اسم گذاشتن روی احساسات؛ فقط تماشا کن، قضاوت نکن.
- رها کردن کنترل افراطی؛ لازم نیست همهچی رو تغییر بدی.
- مهربونی با خودت؛ مثل یک دوست نزدیک با خودت رفتار کن.
- پذیرش یعنی به جای جنگیدن با درونت، یاد بگیری باهاش هممسیر بشی.
پذیرش تو روانشناسی یعنی اینکه افکار و احساساتت رو همونطور که هستن ببینی، بدون اینکه باهاشون بجنگی یا انکارشون کنی.
یعنی بگی: «من دارم اضطراب رو تجربه میکنم»
نه اینکه «نباید مضطرب باشم!»
چطور به پذیرش برسیم؟
- آگاهی از لحظهی حال؛ نفس عمیق بکش و حالا رو ببین.
- اسم گذاشتن روی احساسات؛ فقط تماشا کن، قضاوت نکن.
- رها کردن کنترل افراطی؛ لازم نیست همهچی رو تغییر بدی.
- مهربونی با خودت؛ مثل یک دوست نزدیک با خودت رفتار کن.
- پذیرش یعنی به جای جنگیدن با درونت، یاد بگیری باهاش هممسیر بشی.
❤3
دلنوشته یک ایرانی مقیم خارج :
من یه مدت پیش یه سفر کوتاه رفتم ایران.
چیزی که بیش از همه تو سفر اذیت میکرد این بود که فک و فامیل که لنگ نون شب خودشون بودن ما رو دعوت میکردن و چقدر خرج سفره رنگین میکردن و من میدونستم اینا برای این سفرهها رفتن زیر قرض.
هر چی هم خواستیم از زیر این مهمونیها در بریم نشد. پس تنها کاری که میتونستیم بکنیم این بود که با خودمون یه کادوی گرون ببریم جوری که شاید بعدا بتونن با اون کادو قرضشون رو بدن.
این فرهنگ مهماننوازی افراطی و خارج از توان واقعا چیز خوبی نیست و دو طرفه رو اذیت می کنه.
من یه مدت پیش یه سفر کوتاه رفتم ایران.
چیزی که بیش از همه تو سفر اذیت میکرد این بود که فک و فامیل که لنگ نون شب خودشون بودن ما رو دعوت میکردن و چقدر خرج سفره رنگین میکردن و من میدونستم اینا برای این سفرهها رفتن زیر قرض.
هر چی هم خواستیم از زیر این مهمونیها در بریم نشد. پس تنها کاری که میتونستیم بکنیم این بود که با خودمون یه کادوی گرون ببریم جوری که شاید بعدا بتونن با اون کادو قرضشون رو بدن.
این فرهنگ مهماننوازی افراطی و خارج از توان واقعا چیز خوبی نیست و دو طرفه رو اذیت می کنه.
❤7👏7👍1
تا حد امکان، هرچه میتوانید کمتر درباره کارهای خود صحبت کنید؛
آن هم تنها با کسانی که به شما دلگرمی و الهام میبخشند.
چون دنیا پُر از آدمهایی است که "نفوس بد" میزنند.
مردمی که تنها بلدند بگویند:
"اینکه محال است!" یا "واقعا که تو زیادی بلند پروازی!"
چهار اثر از فلورانس
فلورانس اسکاول شین
آن هم تنها با کسانی که به شما دلگرمی و الهام میبخشند.
چون دنیا پُر از آدمهایی است که "نفوس بد" میزنند.
مردمی که تنها بلدند بگویند:
"اینکه محال است!" یا "واقعا که تو زیادی بلند پروازی!"
چهار اثر از فلورانس
فلورانس اسکاول شین
👍6👎1
آدمهایی که روح بزرگی دارند، عقدههای کمتری دارند،
شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری،
برای همین نباید از آنها ترسید.
اما آدمهای کوچک و حقیر با عقدههای بزرگ ترسناکند،
چون از صدمه زدن به دیگران هراسی ندارند .
👤چارلی چاپلین
شعور بیشتری دارند و قلب مهربانتری،
برای همین نباید از آنها ترسید.
اما آدمهای کوچک و حقیر با عقدههای بزرگ ترسناکند،
چون از صدمه زدن به دیگران هراسی ندارند .
👤چارلی چاپلین
👍3👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی ما در برابر رفتار نادرست کودک، مثلاً گاز گرفتن یا زدن، با خنده یا واکنشی پرهیجان پاسخ میدهیم، در واقع بهطور ناخودآگاه آن رفتار را به یک بازی سرگرمکننده تبدیل میکنیم. کودک در این حالت، جذب واکنش ما میشود و نه متوجه نادرستی کار خودش.
قدرت واقعی در آرامش همراه با اقتدار و بیان واضح نهفته است. یک «نه» محکم اما مهربان، همراه با تعیین مرزی مشخص، برای کودک حس امنیت و درک درست از رفتار را به ارمغان میآورد.
مرزگذاری از همان ماههای ابتدایی زندگی، تمرینی از عشق، احترام و رشد متقابل است.
قدرت واقعی در آرامش همراه با اقتدار و بیان واضح نهفته است. یک «نه» محکم اما مهربان، همراه با تعیین مرزی مشخص، برای کودک حس امنیت و درک درست از رفتار را به ارمغان میآورد.
مرزگذاری از همان ماههای ابتدایی زندگی، تمرینی از عشق، احترام و رشد متقابل است.
👍1
🔴 *عوامل پرخاشگری*
✅ یکی از دلایلی که رفتار پرخاشگرانه تو بچهها تکرار میشه اینه که کودک یاد میگیره نهتنها دعوا و جیغ و دادش نتیجهی بدی نداره، بلکه باهاش به خواستهاش هم میرسه!
🔻 مثلاً بعضی وقتا پدر و مادر چون حوصلهی سر و صدا یا دعوای بچهشونو ندارن، سریع خواستهاشو برآورده میکنن تا آروم شه. همین باعث میشه بچه یاد بگیره هر وقت چیزی میخواد، پرخاشگری کنه تا زودتر به هدفش برسه.
🔻 یه وقتایی هم بچه فقط برای جلب توجهِ پدر و مادر پرخاش میکنه. اونا هم ناخودآگاه با دلسوزی و توجه، رفتارشو تقویت میکنن. اینطوری بچه یاد میگیره که برای جلب توجه هم میتونه پرخاش کنه.
✅ یکی از دلایلی که رفتار پرخاشگرانه تو بچهها تکرار میشه اینه که کودک یاد میگیره نهتنها دعوا و جیغ و دادش نتیجهی بدی نداره، بلکه باهاش به خواستهاش هم میرسه!
🔻 مثلاً بعضی وقتا پدر و مادر چون حوصلهی سر و صدا یا دعوای بچهشونو ندارن، سریع خواستهاشو برآورده میکنن تا آروم شه. همین باعث میشه بچه یاد بگیره هر وقت چیزی میخواد، پرخاشگری کنه تا زودتر به هدفش برسه.
🔻 یه وقتایی هم بچه فقط برای جلب توجهِ پدر و مادر پرخاش میکنه. اونا هم ناخودآگاه با دلسوزی و توجه، رفتارشو تقویت میکنن. اینطوری بچه یاد میگیره که برای جلب توجه هم میتونه پرخاش کنه.
❤5
میدونید چرا مغز خاطرات بد رو بیشتر به یاد میسپاره؟
چون مغز کارش خوشحال نگهداشتن ما نیست، کارش حفظ بقاست!
لازمه حفظ بقا هم حساسیت بیشتر به وقایع ناگوار و ناخوشاینده، که حواسش باشه نذاره دوباره اتفاق بیافته!
چون مغز کارش خوشحال نگهداشتن ما نیست، کارش حفظ بقاست!
لازمه حفظ بقا هم حساسیت بیشتر به وقایع ناگوار و ناخوشاینده، که حواسش باشه نذاره دوباره اتفاق بیافته!
❤8
یه روانشناسی میگفت وقتی بهت توهین میکنن و شخصیتت رو خرد می کنن همون لحظه باید جوابش رو بدی، اینکه بگی در حد من نیست و من اصیلم و نباید خودمو در سطح اون بیارم پایین اشتباهه باید جواب بدی اگرنه بعدا مدام خودتو سرزنش میکنی که چرا چیزی بهش نگفتم.
ولی من سالها سکوت کردم.!
ولی من سالها سکوت کردم.!
👍6❤4👎3
مکانیسم دفاعی جابجایی!
یه مدیری بخاطر موضوعی عصبانی بود و خشمش رو سر یکی از کارمنداش خالی کرد...
کارمند وقتی رسید خونه، سر همسرش داد زد که چرا غذا رو سوزونده؟!...
همسرش با عصبانیت به دخترش گفت که چرا شیر ترشیده خریده؟!...
دختر با چشم گریان، شیر رو به مغازه برگردوند و سر فروشنده داد زد...
فروشنده رفت خونه، سر همسرش داد زد که چرا لباسها رو نشسته...
همسرش بهش گفت: " به نظر میاد امروز روز سختی داشتی! کمی استراحت کن، بعد باهم چایی میخوریم.
در همین لحظه بود که چرخه عصبانیت با بخشش، مهربانی و درک وضعیت روحیِ طرف مقابل... شکسته شد.
یه مدیری بخاطر موضوعی عصبانی بود و خشمش رو سر یکی از کارمنداش خالی کرد...
کارمند وقتی رسید خونه، سر همسرش داد زد که چرا غذا رو سوزونده؟!...
همسرش با عصبانیت به دخترش گفت که چرا شیر ترشیده خریده؟!...
دختر با چشم گریان، شیر رو به مغازه برگردوند و سر فروشنده داد زد...
فروشنده رفت خونه، سر همسرش داد زد که چرا لباسها رو نشسته...
همسرش بهش گفت: " به نظر میاد امروز روز سختی داشتی! کمی استراحت کن، بعد باهم چایی میخوریم.
در همین لحظه بود که چرخه عصبانیت با بخشش، مهربانی و درک وضعیت روحیِ طرف مقابل... شکسته شد.
❤12👏7
اعتیاد، الکل و طلاق؛ ۳ آسیب اجتماعی اول کشور
👤رئیس سازمان امور اجتماعی کشور :
🔸آمار شاخص ترکیبی وضعیت اجتماعی کشور بزودی ارائه میشود
🔸اعتیاد، الکل و طلاق؛ ۳ آسیب اجتماعی اول کشور است که باید مورد توجه قرار گیرد.
🔸آمار نزاعهای دستهجمعی روند کاهشی داشته و سیر نزولی به خود گرفته است.
🔸برای موضوع حاشیهنشینی با دیدگاه رئیس جمهور برنامهریزی جدیدی مدنظر قرار گرفته است
👤رئیس سازمان امور اجتماعی کشور :
🔸آمار شاخص ترکیبی وضعیت اجتماعی کشور بزودی ارائه میشود
🔸اعتیاد، الکل و طلاق؛ ۳ آسیب اجتماعی اول کشور است که باید مورد توجه قرار گیرد.
🔸آمار نزاعهای دستهجمعی روند کاهشی داشته و سیر نزولی به خود گرفته است.
🔸برای موضوع حاشیهنشینی با دیدگاه رئیس جمهور برنامهریزی جدیدی مدنظر قرار گرفته است
مراجعه دختران و پسران ۱۷ و ۱۸ ساله با زگیل تناسلی!
مینو محرز، استاد بیماریهای عفونی:
▫️هماکنون در کلینیکها، دختران و پسران ۱۷ و ۱۸ ساله با زگیل تناسلی و عوارض ناشی از رابطه جنسی ناایمن مراجعه میکنند.
▫️این نشان میدهد که تأخیر در آموزش، آسیبزا بوده است.
▫️دسترسی دشوار و قیمت بالای ابزار پیشگیری، کار را برای جوانان سختتر کرده است.
▫️حدود ۹۰ درصد بیماران من حتی خانواده درجه یک خود را در جریان بیماری قرار نمیدهند تا بتوانند زندگی عادی داشته باشند.
▫️ افراد از ترس انگ اجتماعی آزمایش نمیدهند و همین باعث میشود موارد شناسایینشده فراوان باشد./ روزنامه شرق
مینو محرز، استاد بیماریهای عفونی:
▫️هماکنون در کلینیکها، دختران و پسران ۱۷ و ۱۸ ساله با زگیل تناسلی و عوارض ناشی از رابطه جنسی ناایمن مراجعه میکنند.
▫️این نشان میدهد که تأخیر در آموزش، آسیبزا بوده است.
▫️دسترسی دشوار و قیمت بالای ابزار پیشگیری، کار را برای جوانان سختتر کرده است.
▫️حدود ۹۰ درصد بیماران من حتی خانواده درجه یک خود را در جریان بیماری قرار نمیدهند تا بتوانند زندگی عادی داشته باشند.
▫️ افراد از ترس انگ اجتماعی آزمایش نمیدهند و همین باعث میشود موارد شناسایینشده فراوان باشد./ روزنامه شرق
❤4