غورباغهگرایی
چهرهی پریدهرنگ تو عکس باد میوزد. دختر پشت نشسته. شیشه کمی پایین است. موهای خرماییاش پریشان شده. آن بیرون باد گلهای زرد را هم تکان میدهد. تلی از گلهای زرد. دختر به حرف آنها میاندیشد. از ماشین پیاده میشود و پول تاکسی زرد را میپردازد. یافتنش چندان…
من هیچوقت تو مراسم کسی گریه نمیکنم. میرسند. مرد ماشین را خاموش میکند. همراه هم میگامند. دختر کنار سنگ مینشیند. مرد میایستد. به قبر و به دختر مینگرد. همکار بودیم. دختر چیزی نمیگوید. مرد عکسی از جیبش بیرون میکشد و به دختر میدهد. دختر متعجب برمیگردد. وقتی سکته کرد شب بود. داشتیم برمیگشتیم خانه. روی زمین افتاد و گفت سینهاش میسوزد. شروع کردم به سیپیآر. خیلی تلاش کردم اما هر کاری کردم نتوانستم کاری بکنم. چشمهای سیاهش یک جا متمرکز شد و دانستم رفته. پلکهایش را بستم. کنارش نشستم و هاج و واج ماندم. اطرفمان آدمها بیقرار و کلافه این ور و آن ور میرفتند و آنها هم درست نمیدانستند باید چه کنند. خواستم بلند بشوم که دیدم چیزی روی شانهاش سر خورده. این عکس بود. از جیبش افتاده بود. غریبه بودیم اما سر قبرش آمدم. راستش بیشتر برای این که صاحب عکس را پیدا کنم. دلداری بدهم و امیدوار باشم ازدواج نکرده باشد و یا این که بیوه باشد. تا دلداریاش بده م و کمکم نظرش را به خودم جلب کنم. ولی کسی که صاحب این عکس باشد نیامد و احساس کردم چه آدم بیرحمی است. و بعد گفتم شاید اصلا معشوقهاش است و یا این که اصلا شاید دخترش مرده باشد. گفتم بیخیال بشوم. اما نمیدانم چرا هر روز هوس کردم وقت ناهار بیایم اینجا. مرد به آن سمت جاده نگریست. شاید به خاطر گلها باشد. و خلوت اینجا. بعد هم نشست روی سنگی دیگر و به زمین دقیق شد. قاصدکی را که هنوز باد سفیدیاش را نبرده بود با سر انگشت آهسته لمس کرد. دختر آهی کشید. گلهای زرد پیوستهتر حراک بودند. و ابرها تندتر از دیروز تو آسمان میلغزیدند.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
👾1
زنبور خستهی خواب تو لاله
سهی شب. مایهی پنکیک را میریزم توی ماهیتابهی تقریبا داغ. منتظر میمانم. تهمایهی یکی از یادداشتهایم را هنوز دارم. به نظرم خواب خودمان را میدیدیم باز. گردو میشکنم. شکستن گردو این وقت شب مصیبت است. خواباند آنها همه. آهسته راه میروم. آهسته با خودم حرف میزنم. آهسته پنکیک را با چاقو میبرم و با چنگال برمیدارم. حتی آهسته میاندیشم. چای از پیشتر دم شده. خیلی پیشتر. مثلا نهئه شب. حالا فقط آبجوش تازه است. یک کلمهی روسی یادم میآید. صرفش میکنم. خوردن. میخورم. میخوری. آهسته به روسی تکرار میکنم. آهسته شیوهی درست زیستن نیست. چهارم هم که هستم آهستهام. آهسته راه میروم. آهسته درها را باز و بسته میکنم. هر لحظه پایینیها و یا بالاییها را تصور میکنم که چطور کلافهاند از دست سر و صداهایم. احساس میکنم این آهستگی تو هنرم هم یک جا بلخره خودش را نشان میدهد. شاید شخصیت اصلی فیلمنامهام آهسته و بیصدا برقصد. و یا دوربین زوم بشود رو پاهای زنی که دارد رو پنجهی پا راه میرود. و یا زوم بر انگشت کوچک. که چطور برای گذاشتن لیوان روی میز اول انگشت کوچک روی میز مینشیند تا صدای تق برخورد لیوان را کاهش دهد. جالب است. توی مخم پر از صحنات فیلم است. عین آن تهمایهی یادداشت نمیدانم این تصاویر به کجا وصل میشوند و سر و تهشان چیست اما یک سری تصاویر ناگهان گاهی تو سرم تاب میخورد و ویر نوشتن و فیلمنامهنویسیام بالا میزند. اما چیزی بلد نیستم. شاید باید بداهه و تمرینی اتودهایی بزنم. و خیلی بزنم اگر قرار است فیلمی بسازم. شاید باید کتابهایی دربارهی فیلمنامهنویسی و یا حتی ساخت فیلم بخوانم. شاید هم باید اول تمام چیزهایی که بدون تاثیر این چیزها در خودم دارم را همه بیاورم وسط و بعد که تقریبا خالی شدم بروم سراغ یادگیری و تاثیرپذیری. به این خاطر که گاهی زیاد یاد گرفتن هم آدم را گمراه میکند. مخصوصا وقتی حرف از کار هنریست. خوابی هنری میبینم. انگار تریلر فیلمی باشد. چند صحنهی خوشگل و ارتباطی که بین صحنه نیست و باید حدس زده شود و یا این که کنجکاویبرانگیز است تا کشف بشود. خواب را مینویسم. تو برگهی یادداشتی الکترونیکی به رنگ زرد. زرد انتخاب خودم است. تداعیگر گلهای شلغم. دوست دارم توی خانهمان شلغم بکارم. برای این که گلهایش خیلی دیدنیاند. زرد. این ماه همهاش درگیر زرد بودم. عادت دارم بعد از انجام کارهای مشخص شدهی هر روز دایرههای هر روز را رنگ بزنم. گلومبههای ماه پیش زرد بودند و این ماه گلومبهها زردیاند که زیر یک لایهی نازک از سرخ مدادرنگی خوابیده. به یاد اشترانکوه. با کوههای پررنگ. سرخ و بعد زرد. و حتی آبی حسابی توی آسمان. پیششمارهی لرستان ۰۶۶ است. همین روزها با سازمان حفاظت از محیط زیست تماس میگیرم و به خاطر آلودگی کارخانهی دورود شکایت میکنم. از بالای کوه کارخانه شکل نقاشی بچهها شده بود. یک سازهی عظیم بدرنگ که دود زیاد تولید میکند و دودش را میریزد روی شهر و روی درختها و نهالها و گلها و میوهها. چند درخت با ریشههای بیرون زده در حال فرارند. پسربچهای دوچرخهسواری میکند. دود همه جا را مهآلود کرده. ریهی پسربچه را تصور میکنم. تصور میکنم به خاطر سرطان و یا بیماری بدخیم دیگری به بیمارستان برود و آن جا مجبور بشود مدتها بماند و زجر بکشد. عجیب است که کارخانه هنوز فعال است. آن هم وسط شهر. دفرچه را ورق میزنم. قلمو را کمی خیس میکنم و روی رنگ مدادرنگیها میکشم. رنگها در هم میشوند. کاغذ تاب برمیدارد. کاش دفترچهای گیرم بیاید که کاغذش با آبرنگ تاببرندارد. تو جایم لم میدهم و طراحی میکنم. مهم نیست خوب بشود یا نه. فقط انجامش میدهم. یک جا بلخره باید باشد که آدم کارهای دربداغانش را بدون اهیمت به کمالگرایی انجام بدهد. این دفترچه همان جا است. جایم راحت است اما میپندارم اگر چندین و چندتا بالشت و کوسن داشته باشم بهتر میتوانم بخوابم. چراغ را مدتهاست خاموش کردهام و به سقف زل زدهام. بعد میچرخم به پهلو و به دیوار سمت چپم زل میزنم. و بعد میچرخم و دیوار سمت راست را مینگرم. ترکش را دنبال میکنم. از پایین راست است و بعد یک باره کج میشود. یک باره بلند میشوم. راه میروم. از پنجره بیرون را تماشا میکنم. هوا به نظر خوب است. پنجره اختراع عجیب بشر است. روزها اگر مگسی گیر بیفتد هی تلاش میکند از این مانع عجیب بیرون برود. احتمالا احساس میکند دچار فروپاشی روان و یا همچین چیزی شده که از راهی شفاف که بیمانع است نمیتواند عبور کند. بارها خودش را میکوبد. میکوبد و میکوبد. یک بار زنبوری افتاد توی خانه. با توجه به اندازهاش مسافت واقعا زیادی راه رفت تا به سمت نور پنجره برسد. و بعد مرد. در حالی که برایش آب قند گذاشته بودم تا حالش بهتر بشود و بتواند پرواز کند.
سهی شب. مایهی پنکیک را میریزم توی ماهیتابهی تقریبا داغ. منتظر میمانم. تهمایهی یکی از یادداشتهایم را هنوز دارم. به نظرم خواب خودمان را میدیدیم باز. گردو میشکنم. شکستن گردو این وقت شب مصیبت است. خواباند آنها همه. آهسته راه میروم. آهسته با خودم حرف میزنم. آهسته پنکیک را با چاقو میبرم و با چنگال برمیدارم. حتی آهسته میاندیشم. چای از پیشتر دم شده. خیلی پیشتر. مثلا نهئه شب. حالا فقط آبجوش تازه است. یک کلمهی روسی یادم میآید. صرفش میکنم. خوردن. میخورم. میخوری. آهسته به روسی تکرار میکنم. آهسته شیوهی درست زیستن نیست. چهارم هم که هستم آهستهام. آهسته راه میروم. آهسته درها را باز و بسته میکنم. هر لحظه پایینیها و یا بالاییها را تصور میکنم که چطور کلافهاند از دست سر و صداهایم. احساس میکنم این آهستگی تو هنرم هم یک جا بلخره خودش را نشان میدهد. شاید شخصیت اصلی فیلمنامهام آهسته و بیصدا برقصد. و یا دوربین زوم بشود رو پاهای زنی که دارد رو پنجهی پا راه میرود. و یا زوم بر انگشت کوچک. که چطور برای گذاشتن لیوان روی میز اول انگشت کوچک روی میز مینشیند تا صدای تق برخورد لیوان را کاهش دهد. جالب است. توی مخم پر از صحنات فیلم است. عین آن تهمایهی یادداشت نمیدانم این تصاویر به کجا وصل میشوند و سر و تهشان چیست اما یک سری تصاویر ناگهان گاهی تو سرم تاب میخورد و ویر نوشتن و فیلمنامهنویسیام بالا میزند. اما چیزی بلد نیستم. شاید باید بداهه و تمرینی اتودهایی بزنم. و خیلی بزنم اگر قرار است فیلمی بسازم. شاید باید کتابهایی دربارهی فیلمنامهنویسی و یا حتی ساخت فیلم بخوانم. شاید هم باید اول تمام چیزهایی که بدون تاثیر این چیزها در خودم دارم را همه بیاورم وسط و بعد که تقریبا خالی شدم بروم سراغ یادگیری و تاثیرپذیری. به این خاطر که گاهی زیاد یاد گرفتن هم آدم را گمراه میکند. مخصوصا وقتی حرف از کار هنریست. خوابی هنری میبینم. انگار تریلر فیلمی باشد. چند صحنهی خوشگل و ارتباطی که بین صحنه نیست و باید حدس زده شود و یا این که کنجکاویبرانگیز است تا کشف بشود. خواب را مینویسم. تو برگهی یادداشتی الکترونیکی به رنگ زرد. زرد انتخاب خودم است. تداعیگر گلهای شلغم. دوست دارم توی خانهمان شلغم بکارم. برای این که گلهایش خیلی دیدنیاند. زرد. این ماه همهاش درگیر زرد بودم. عادت دارم بعد از انجام کارهای مشخص شدهی هر روز دایرههای هر روز را رنگ بزنم. گلومبههای ماه پیش زرد بودند و این ماه گلومبهها زردیاند که زیر یک لایهی نازک از سرخ مدادرنگی خوابیده. به یاد اشترانکوه. با کوههای پررنگ. سرخ و بعد زرد. و حتی آبی حسابی توی آسمان. پیششمارهی لرستان ۰۶۶ است. همین روزها با سازمان حفاظت از محیط زیست تماس میگیرم و به خاطر آلودگی کارخانهی دورود شکایت میکنم. از بالای کوه کارخانه شکل نقاشی بچهها شده بود. یک سازهی عظیم بدرنگ که دود زیاد تولید میکند و دودش را میریزد روی شهر و روی درختها و نهالها و گلها و میوهها. چند درخت با ریشههای بیرون زده در حال فرارند. پسربچهای دوچرخهسواری میکند. دود همه جا را مهآلود کرده. ریهی پسربچه را تصور میکنم. تصور میکنم به خاطر سرطان و یا بیماری بدخیم دیگری به بیمارستان برود و آن جا مجبور بشود مدتها بماند و زجر بکشد. عجیب است که کارخانه هنوز فعال است. آن هم وسط شهر. دفرچه را ورق میزنم. قلمو را کمی خیس میکنم و روی رنگ مدادرنگیها میکشم. رنگها در هم میشوند. کاغذ تاب برمیدارد. کاش دفترچهای گیرم بیاید که کاغذش با آبرنگ تاببرندارد. تو جایم لم میدهم و طراحی میکنم. مهم نیست خوب بشود یا نه. فقط انجامش میدهم. یک جا بلخره باید باشد که آدم کارهای دربداغانش را بدون اهیمت به کمالگرایی انجام بدهد. این دفترچه همان جا است. جایم راحت است اما میپندارم اگر چندین و چندتا بالشت و کوسن داشته باشم بهتر میتوانم بخوابم. چراغ را مدتهاست خاموش کردهام و به سقف زل زدهام. بعد میچرخم به پهلو و به دیوار سمت چپم زل میزنم. و بعد میچرخم و دیوار سمت راست را مینگرم. ترکش را دنبال میکنم. از پایین راست است و بعد یک باره کج میشود. یک باره بلند میشوم. راه میروم. از پنجره بیرون را تماشا میکنم. هوا به نظر خوب است. پنجره اختراع عجیب بشر است. روزها اگر مگسی گیر بیفتد هی تلاش میکند از این مانع عجیب بیرون برود. احتمالا احساس میکند دچار فروپاشی روان و یا همچین چیزی شده که از راهی شفاف که بیمانع است نمیتواند عبور کند. بارها خودش را میکوبد. میکوبد و میکوبد. یک بار زنبوری افتاد توی خانه. با توجه به اندازهاش مسافت واقعا زیادی راه رفت تا به سمت نور پنجره برسد. و بعد مرد. در حالی که برایش آب قند گذاشته بودم تا حالش بهتر بشود و بتواند پرواز کند.
👾1
غورباغهگرایی
زنبور خستهی خواب تو لاله سهی شب. مایهی پنکیک را میریزم توی ماهیتابهی تقریبا داغ. منتظر میمانم. تهمایهی یکی از یادداشتهایم را هنوز دارم. به نظرم خواب خودمان را میدیدیم باز. گردو میشکنم. شکستن گردو این وقت شب مصیبت است. خواباند آنها همه. آهسته…
اما از خستگی مرد. ردپای ریز کمی خیسش روی سرامیک چند ساعتی مانده بود. مرگش چهارم را تسخیر کرده. گاهی مثل زنبور خسته میشوم. گاهی سعی میکنم به هر ترتیبی ادامه بدهم. و گاهی خوابم میبرد تا بتوانم بیشتر راه بروم. زنبورها عاشق گلهای شلغماند. از برخی گلها باسن زنبوری دیده میشود که با سر رفته است تو گل تا کمی گرده و یا چیزی شکل آن جمع کند. اگر زنبور بودم تمام روز توی لالهای چیزی میخوابیدم. و بعد که سرد و یا شب میشد سر راه کمی گرده جمع میکردم و به کندو برمیگشتم. روی پنکیک عسل میریزم. عسل زیاد. این نتیجهی زحمت جمعی زنبورهاست. مسئلهی دورود را تعریف میکردم که گفت مشکلم این است که زیادی دلرحمم. و پیشنهاد داد سوپ کوسه گیر بیاورم و بخورم که بیرحم و منطقیترم میکند. من اما پنکیک میخورم با عسل که نتیجهی کار و زحمت و استمرار است تا بیشتر کار کنم و زحمت بکشم و استمرار بورزم. و البته برای این که این وقت شب حسابی گرسنهام. و البته خسته. اگر کسی فردا بساطم را نمیدید و قضاوتم نمیکرد زیر ماهیتابه را تویش پنکیکی خام افتاده خاموش میکردم و میرفتم روی مبل و میخوابیدم. اما چون این خانه خانهی خودم نیست منتظر میمانم تا روی پنکیک برآمدگیهایی بالا بزند و کمکم بترکد تا بچرخانمش و منتظر طلایی شدن روی دیگرش بشوم. و بعد مینشینم پشت میز و به عسل مینگرم که چطور به خاطر گرمای پنکیک رقیقتر میشود. و بعد هم آهسته بریدن و آهسته خوردن و آهسته اندیشیدن. چرا زنبورها لباس زندانیها تنشان است؟ ممکن است زندانیها بعد از مرگ در تن زنبورها مسخ بشوند؟ آیا خز دور گردن زنبورها که جلوهای اشرافیتر از حشرات دیگر بهشان میدهد از پوست خرگوش و یا جانوری شبیه آن نیست؟ زنبورها زندانیانی اشرافیاند؟یا اشرافیانیاند پیگیر مدهای عجیب؟ آیا لباس راهراهشان نوعی اعتراض به کار زیاد نیست؟
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
👾1
انعکاسهای پراکنده از (Blind Chance (1987 و Three Colors trilogy
اگر از کشف داستان فیلم لذت میبرید اول فیلم را ببینید. ⚠️
We're always looking at this love through the eyes of the person who is suffering because of this love.
Krzysztof Kieslowski
کیشلوفسکی کلاف میدهد دست مخاطب. فیلم را میبینم. کلاف توی دستم است. اما حالا باید بازش کنم. معمایی که باید حل کنم. پازلی که باید بچینم. باید فیلم را باری دیگر و یا بارهایی دیگر ببینم. باید در آنها دقیق بشوم و باید بهشان فکر کنم.(Blind Chance (1987 روایت پسریست با سه سرنوشت متفاوت. ویتک بار اول به حزب کمونیست میپیوندد. بار دوم به حزب مخالف و بار سوم بیطرف است. اما در هر حال میبینم مهم نیست ویتک چه چیزی انتخاب کند. در هر حال وضع جامعه با حتی اثرات غیرمستقیمش منجر به وقایع سهمناک مستقیم در زندگی ویتک میشود.
از گفت و گوی ویتک با خواهر دوستش لذت میبرم. هر دو پشت میز نشستهاند. حرف میزنند. و بعد زن روی تخت دراز کشیده. مرد هم روی زمین کنارش پشت به او و تخت نشسته. زن نگاهش میکند و ویتک حرف میزند و بعد نمیداند چه شده است که این حرفها را زده که زن یادآور میشود چون او هم خیلی حرفهای شاید بیارتباط زده. و بعد ویتک میگوید به گمانم همه چیز گفتیم. که زن میگوید نه همه چیز را نمیشود گفت.
و بعد و بعد و بعد و بعد و بعد نامهی ویتک احتمالا دیرتر به زنش برسد. کیشلوفسکی قسمتی از آیندهی آنها را هم بدون این که نشانمان بدهد مثل دانهای کوچک تو سرمان میکارد. تصورش آسان است که زن نامه را بگشاید. بخواند و احتمالا در غمی خردکننده فرو برود. محتوای نامه البته مشخص نیست. دانهای که کیشلوفسکی تو سرمان میکارد خیلی نحیف است و به اندازهی ساقهای سبز عمر دارد و بعد دیگر بیش از آن نمیشود دانست در آن جهان چه پیش خواهد آمد.
و دربارهی Three Colors trilogy،
سفید کیشلوفسکی را بیشتر رنگهای دیگرش دوست دارم. و چه خوب است که کارگردانی رنگ خودش را داشته باشد تا افراد با چسباندن ضمیری رنگی را که البته تصاویر و مفاهیمی دیگر به غیر از رنگ هم به ذهن متبادر میکند متعلق به او بدانند. البته سفید با این که معروف است به سفید کیشلوفسکی اما برای هر کسی یک جور معنا ایجاد میکند. یکی سفید کیشلوفسکی را به معنای ارگاسم میبیند و دیگری به معنای برابری.
جالب است که سفید در آخر قرمز کامل میشود. مردی را میبینم که در آب هوای وطنش زیرک و قدرتمندتر میشود تا بتواند آنچه واقعا به آن عشق میورزد را به سوی خود بکشاند. به اسم انتقام. اما این چه انتقامی است که با اشک همراه بشود و حتی برای زن این چه عدم علاقهای است که دوباره مرد را ببوسد و بخواهد فرصتی دیگر بدهد. سفید
این فیلم برایم یک بازی دیدنیست.
کارول و نیکلاژ بعد از آن لحظهی مرگخواهی، رو زمینی برفی و یخزده میدوند، سر میخورند و روی زمین میافتند و میخندند. نیکلاژ میگوید احساس میکنم بچه شدهام. صحنه حسابی سفید است و سفید بازیگوشی و بازی را تداعی میکند.
نیکلاژ هم به تنهایی تاملبرانگیز است. مرگخواهی است که باعث نترسی و بیاعتناییاش تا این حد میشود که کارول را تو چمدان به وطن برگرداند. شخصیتش را دوست دارم. آرام است و سرش به کار خودش است. مرا یاد بارش برف میاندازد. قصد آزردن دیگران را تا این حد ندارد که خودکشیاش را به قتلی اتفاقی بدل کند. وفادار است و هوای دوستش را دارد.
برگردیم به فرانسه.
کارول طرد شده. شانه را جلوی دهانش میگیرد و آهنگی مینوازد. با غرور شکسته و جیب خالی. تا خردهپولی برای برگشت به وطن به دست بیاورد.
کارول به خانه برگشته و توانسته پولدار شود و زنش را از همین طریق به لهستان بکشاند. کارول شانه را جلوی صورتش گرفته. از جلوی چشم شانه را حرکت میدهد. اینجا انگار با نگاهش مینوازد. و یا انگار نوار فیلمی از جلوی چشمهایش رد میشود. بعد زنش را میبینیم. با لباس و تور سفید به سمت دستهای پرنده میرود. پرندهها پرواز میکنند. زن سر برمیگرداند. سفیدی دیگر اینجاست. و سفید شاید حتی به معنای دوست داشتن و دلتنگی باشد.
مسئلهی خیلی جالب دیگر این است که هرچند آن سرزمین سرد و خشن است ولی کارول بیوطنش سترون است. حتی به درستی عشق نمیتواند بورزد. در واقع کارول این قدر میخواهد برگردد که حتی حاضر میشود تو چمدانی و به حالت مچاله برگردد. با تنها یک مجسمهی سفید که احتمالا تداعیگر زن است.
زن دستش را روی انگشت حلقهاش پایین میکشد و کارول میگرید.
سفید این شکلی تمام میشود.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
We're always looking at this love through the eyes of the person who is suffering because of this love.
Krzysztof Kieslowski
کیشلوفسکی کلاف میدهد دست مخاطب. فیلم را میبینم. کلاف توی دستم است. اما حالا باید بازش کنم. معمایی که باید حل کنم. پازلی که باید بچینم. باید فیلم را باری دیگر و یا بارهایی دیگر ببینم. باید در آنها دقیق بشوم و باید بهشان فکر کنم.(Blind Chance (1987 روایت پسریست با سه سرنوشت متفاوت. ویتک بار اول به حزب کمونیست میپیوندد. بار دوم به حزب مخالف و بار سوم بیطرف است. اما در هر حال میبینم مهم نیست ویتک چه چیزی انتخاب کند. در هر حال وضع جامعه با حتی اثرات غیرمستقیمش منجر به وقایع سهمناک مستقیم در زندگی ویتک میشود.
از گفت و گوی ویتک با خواهر دوستش لذت میبرم. هر دو پشت میز نشستهاند. حرف میزنند. و بعد زن روی تخت دراز کشیده. مرد هم روی زمین کنارش پشت به او و تخت نشسته. زن نگاهش میکند و ویتک حرف میزند و بعد نمیداند چه شده است که این حرفها را زده که زن یادآور میشود چون او هم خیلی حرفهای شاید بیارتباط زده. و بعد ویتک میگوید به گمانم همه چیز گفتیم. که زن میگوید نه همه چیز را نمیشود گفت.
و بعد و بعد و بعد و بعد و بعد نامهی ویتک احتمالا دیرتر به زنش برسد. کیشلوفسکی قسمتی از آیندهی آنها را هم بدون این که نشانمان بدهد مثل دانهای کوچک تو سرمان میکارد. تصورش آسان است که زن نامه را بگشاید. بخواند و احتمالا در غمی خردکننده فرو برود. محتوای نامه البته مشخص نیست. دانهای که کیشلوفسکی تو سرمان میکارد خیلی نحیف است و به اندازهی ساقهای سبز عمر دارد و بعد دیگر بیش از آن نمیشود دانست در آن جهان چه پیش خواهد آمد.
و دربارهی Three Colors trilogy،
سفید کیشلوفسکی را بیشتر رنگهای دیگرش دوست دارم. و چه خوب است که کارگردانی رنگ خودش را داشته باشد تا افراد با چسباندن ضمیری رنگی را که البته تصاویر و مفاهیمی دیگر به غیر از رنگ هم به ذهن متبادر میکند متعلق به او بدانند. البته سفید با این که معروف است به سفید کیشلوفسکی اما برای هر کسی یک جور معنا ایجاد میکند. یکی سفید کیشلوفسکی را به معنای ارگاسم میبیند و دیگری به معنای برابری.
جالب است که سفید در آخر قرمز کامل میشود. مردی را میبینم که در آب هوای وطنش زیرک و قدرتمندتر میشود تا بتواند آنچه واقعا به آن عشق میورزد را به سوی خود بکشاند. به اسم انتقام. اما این چه انتقامی است که با اشک همراه بشود و حتی برای زن این چه عدم علاقهای است که دوباره مرد را ببوسد و بخواهد فرصتی دیگر بدهد. سفید
این فیلم برایم یک بازی دیدنیست.
کارول و نیکلاژ بعد از آن لحظهی مرگخواهی، رو زمینی برفی و یخزده میدوند، سر میخورند و روی زمین میافتند و میخندند. نیکلاژ میگوید احساس میکنم بچه شدهام. صحنه حسابی سفید است و سفید بازیگوشی و بازی را تداعی میکند.
نیکلاژ هم به تنهایی تاملبرانگیز است. مرگخواهی است که باعث نترسی و بیاعتناییاش تا این حد میشود که کارول را تو چمدان به وطن برگرداند. شخصیتش را دوست دارم. آرام است و سرش به کار خودش است. مرا یاد بارش برف میاندازد. قصد آزردن دیگران را تا این حد ندارد که خودکشیاش را به قتلی اتفاقی بدل کند. وفادار است و هوای دوستش را دارد.
برگردیم به فرانسه.
کارول طرد شده. شانه را جلوی دهانش میگیرد و آهنگی مینوازد. با غرور شکسته و جیب خالی. تا خردهپولی برای برگشت به وطن به دست بیاورد.
کارول به خانه برگشته و توانسته پولدار شود و زنش را از همین طریق به لهستان بکشاند. کارول شانه را جلوی صورتش گرفته. از جلوی چشم شانه را حرکت میدهد. اینجا انگار با نگاهش مینوازد. و یا انگار نوار فیلمی از جلوی چشمهایش رد میشود. بعد زنش را میبینیم. با لباس و تور سفید به سمت دستهای پرنده میرود. پرندهها پرواز میکنند. زن سر برمیگرداند. سفیدی دیگر اینجاست. و سفید شاید حتی به معنای دوست داشتن و دلتنگی باشد.
مسئلهی خیلی جالب دیگر این است که هرچند آن سرزمین سرد و خشن است ولی کارول بیوطنش سترون است. حتی به درستی عشق نمیتواند بورزد. در واقع کارول این قدر میخواهد برگردد که حتی حاضر میشود تو چمدانی و به حالت مچاله برگردد. با تنها یک مجسمهی سفید که احتمالا تداعیگر زن است.
زن دستش را روی انگشت حلقهاش پایین میکشد و کارول میگرید.
سفید این شکلی تمام میشود.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
👾1
اشکهایی با عطر نعناع
باید گریه میکرد. خب بازیگر بود. پس باید میتوانست بگرید.
اوایل از تکنیک خمیازه برای تر شدن چشمهایش استفاده میکرد. این قدر خمیازهی الکی میکشید تا که واقعا خمیازهاش بگیرد. فک پایینش را باز میگذاشت و یا بارها بالا و پایین میکرد و بلخره خمیازهاش میگرفت. و بعد از چند تا خمیازه چشمهایش خیس میشد. آنگاه تا اشکها خشک نشده بودند به کارگردان میگفت که آماده است. ولی همهی کارگردانها این قدر وقت و یا حوصله نداشتند که او بخواهد به خاطر دو قطره اشک بیست بار جلویشان خمیازه بکشد. حتی ممکن بود بهشان بر بخورد وقتی با دهندرههای مکرر او مواجه میشدند. به همین خاطر متوجه شد که خیلی زود باید از تکنیک دیگری استفاده کند وگرنه حرفهاش به خطر میافتد.
تکنیک دیگر باز نگه داشتن چشمهایش برای مدت طولانی بود. پیش از صحنههایی که میبایست در آنها بگرید رو به دیوار میایستاد و این قدر خیره میماند تا چشمهایش بسوزند و اشک تولید کنند. چندان فایده نداشت. طول میکشید و اشکها چندان نبودند. و آن جا ایستادنش رو به دیوار قدری عجیب به نگر میآمد.
این بود که کاری دیگر کرد. پیش از شروع فیلمبرداری پیاز خرد میکرد. اما پیاز خیلی فوری چشمهایش را میسوزاند و تا چاقو و تخته و پیاز را کنار بگذارد و بیاید سر صحنه اشکها ریخته بودند پایین. بوی پیاز هم حسابی تو ذوق میزد. هر چند که مخاطبان به خاطر تکنولوژی وقت نمیتوانستند بوی پیاز را از توی فیلم حس کنند اما بازیگران و عوامل فیلمبرداری که میتوانستند. همه از او به کارگردان شکایت کردند. وقتی این اتفاق افتاد متوجه شد حالا بیش از زمانهای دیگر حرفهاش در خطر است. به همین خاطر با این که میدانست بازیگران کلا چشم موفقیت هم را ندارند از همکارانش پرسید آنها برای گریستن چه میکنند. جواب دادند به چیزهای غمگین میاندیشند.
او این کار را پیشتر کرده بود. جواب هم گرفته بود اما بعدش که رفته بود خانه و حتی تا روزهای دیگر احساس بدبختی مفرط کرده بود. حس این که قربانی است و جهان همواره دارد بهش ظلم میکند. به همین خاطر این چارهجویی از بازیگران دیگر هم به کارش نیامد.
بنابراین چند بار دیگر از کارگردان اجازه خواست تا از اشک مصنوعی و ماتیک اشکآور استفاده کند. کارگردانان معمولا این اجازه را به او میدادند اما بسیاریشان با نگاه تحقیر اجازه را صادر میکردند. همچنین متوجه شده بود وقتی زیاد از کارگردانی چنین اجازهای میخواهد از میان گزینههای منتخب برای فیلمهای بعدی حذف میشود.
پس کاری دیگر کرد.
هرچند که تو خانه گربهای سیاه داشت وقتی در صحنهای قرار گرفت که سگش رفته بود زیر ماشین و استخوان لگنش شکسته بود به سگ نگریست و بعد به کارگردان که منتظر اشکهای او بود و چشمهایش را بست و به خودش تلقین کرد این سگ واقعا سگ خودش است. و آنگاه حس کرد بغض عین برادههای آهن گلویش را میخراشد و یکباره چنان طبیعی زده بود زیر گریه که همه که او را میشناختند و یا میپنداشتند که او را میشناسند هاج و واج مانده بودند. آن روز بعد از اتمام فیلمبرداری، پیش از خداحافظی کارگردان دستی به شانهاش زده بود و با لبخند به او گفته بود محشر بود محشر! و او کمی گیج لبخندکی زده بود و کیفش را برداشته و رفته بود. یک ماه بعد برای دوستش تعریف میکرد که چطور از وقتی سگش مرده دیگر نتوانسته سگ دیگری به خانه بیاورد و به جای سگ گربهای خریده.
و بعد در صحنهای دیگر که باید برای تیر خوردن و فلج شدن شوهرش بگرید، خودش و او را به یاد آورده بود که چطور شب عروسی به هم لبخند زده بودند و او بعد از این که مهمانان رفته بودند چطور خامهی کیکی که برای شوخی به لب و چانهی او مالیده بود با عشق بوسیده و لیسده بود. و تا این را به یاد آورد زانوهایش خم شد و در حالی که به شدت میگریست و روی زمین نشسته بود. و فیلمبردار به خاطر تغییر زاویه میپنداشت که کارگردان دستور کات بدهد اما وقتی به کارگردان نگریست و دید چطور ماتش برده دانسته بود بهتر است همچنان به فیلم گرفتن ادامه بدهد. و بعد که فیلم تمام شده بود دختر کمی آشفته و بیحواس از همهشان خداحافظی کرده بود و بعد از یک سال وقتی اتفاقی به آن بازیگر مرد برخورده بود متعجب به پایش نگریسته بود و گفته بود عزیزم پایت دیگر درد نمیکند؟ و مرد از تعجب اخمی کرده بود و پنداشته بود او یا مست است و یا چیزی مصرف کرده و جدی نگرفته بود و با لبخندی از روی تعارف به او گفته بود امیدوار است او را باز ببیند و او را آشفتهتر از پیش ترک کرده بود.
باید گریه میکرد. خب بازیگر بود. پس باید میتوانست بگرید.
اوایل از تکنیک خمیازه برای تر شدن چشمهایش استفاده میکرد. این قدر خمیازهی الکی میکشید تا که واقعا خمیازهاش بگیرد. فک پایینش را باز میگذاشت و یا بارها بالا و پایین میکرد و بلخره خمیازهاش میگرفت. و بعد از چند تا خمیازه چشمهایش خیس میشد. آنگاه تا اشکها خشک نشده بودند به کارگردان میگفت که آماده است. ولی همهی کارگردانها این قدر وقت و یا حوصله نداشتند که او بخواهد به خاطر دو قطره اشک بیست بار جلویشان خمیازه بکشد. حتی ممکن بود بهشان بر بخورد وقتی با دهندرههای مکرر او مواجه میشدند. به همین خاطر متوجه شد که خیلی زود باید از تکنیک دیگری استفاده کند وگرنه حرفهاش به خطر میافتد.
تکنیک دیگر باز نگه داشتن چشمهایش برای مدت طولانی بود. پیش از صحنههایی که میبایست در آنها بگرید رو به دیوار میایستاد و این قدر خیره میماند تا چشمهایش بسوزند و اشک تولید کنند. چندان فایده نداشت. طول میکشید و اشکها چندان نبودند. و آن جا ایستادنش رو به دیوار قدری عجیب به نگر میآمد.
این بود که کاری دیگر کرد. پیش از شروع فیلمبرداری پیاز خرد میکرد. اما پیاز خیلی فوری چشمهایش را میسوزاند و تا چاقو و تخته و پیاز را کنار بگذارد و بیاید سر صحنه اشکها ریخته بودند پایین. بوی پیاز هم حسابی تو ذوق میزد. هر چند که مخاطبان به خاطر تکنولوژی وقت نمیتوانستند بوی پیاز را از توی فیلم حس کنند اما بازیگران و عوامل فیلمبرداری که میتوانستند. همه از او به کارگردان شکایت کردند. وقتی این اتفاق افتاد متوجه شد حالا بیش از زمانهای دیگر حرفهاش در خطر است. به همین خاطر با این که میدانست بازیگران کلا چشم موفقیت هم را ندارند از همکارانش پرسید آنها برای گریستن چه میکنند. جواب دادند به چیزهای غمگین میاندیشند.
او این کار را پیشتر کرده بود. جواب هم گرفته بود اما بعدش که رفته بود خانه و حتی تا روزهای دیگر احساس بدبختی مفرط کرده بود. حس این که قربانی است و جهان همواره دارد بهش ظلم میکند. به همین خاطر این چارهجویی از بازیگران دیگر هم به کارش نیامد.
بنابراین چند بار دیگر از کارگردان اجازه خواست تا از اشک مصنوعی و ماتیک اشکآور استفاده کند. کارگردانان معمولا این اجازه را به او میدادند اما بسیاریشان با نگاه تحقیر اجازه را صادر میکردند. همچنین متوجه شده بود وقتی زیاد از کارگردانی چنین اجازهای میخواهد از میان گزینههای منتخب برای فیلمهای بعدی حذف میشود.
پس کاری دیگر کرد.
هرچند که تو خانه گربهای سیاه داشت وقتی در صحنهای قرار گرفت که سگش رفته بود زیر ماشین و استخوان لگنش شکسته بود به سگ نگریست و بعد به کارگردان که منتظر اشکهای او بود و چشمهایش را بست و به خودش تلقین کرد این سگ واقعا سگ خودش است. و آنگاه حس کرد بغض عین برادههای آهن گلویش را میخراشد و یکباره چنان طبیعی زده بود زیر گریه که همه که او را میشناختند و یا میپنداشتند که او را میشناسند هاج و واج مانده بودند. آن روز بعد از اتمام فیلمبرداری، پیش از خداحافظی کارگردان دستی به شانهاش زده بود و با لبخند به او گفته بود محشر بود محشر! و او کمی گیج لبخندکی زده بود و کیفش را برداشته و رفته بود. یک ماه بعد برای دوستش تعریف میکرد که چطور از وقتی سگش مرده دیگر نتوانسته سگ دیگری به خانه بیاورد و به جای سگ گربهای خریده.
و بعد در صحنهای دیگر که باید برای تیر خوردن و فلج شدن شوهرش بگرید، خودش و او را به یاد آورده بود که چطور شب عروسی به هم لبخند زده بودند و او بعد از این که مهمانان رفته بودند چطور خامهی کیکی که برای شوخی به لب و چانهی او مالیده بود با عشق بوسیده و لیسده بود. و تا این را به یاد آورد زانوهایش خم شد و در حالی که به شدت میگریست و روی زمین نشسته بود. و فیلمبردار به خاطر تغییر زاویه میپنداشت که کارگردان دستور کات بدهد اما وقتی به کارگردان نگریست و دید چطور ماتش برده دانسته بود بهتر است همچنان به فیلم گرفتن ادامه بدهد. و بعد که فیلم تمام شده بود دختر کمی آشفته و بیحواس از همهشان خداحافظی کرده بود و بعد از یک سال وقتی اتفاقی به آن بازیگر مرد برخورده بود متعجب به پایش نگریسته بود و گفته بود عزیزم پایت دیگر درد نمیکند؟ و مرد از تعجب اخمی کرده بود و پنداشته بود او یا مست است و یا چیزی مصرف کرده و جدی نگرفته بود و با لبخندی از روی تعارف به او گفته بود امیدوار است او را باز ببیند و او را آشفتهتر از پیش ترک کرده بود.
غورباغهگرایی
اشکهایی با عطر نعناع باید گریه میکرد. خب بازیگر بود. پس باید میتوانست بگرید. اوایل از تکنیک خمیازه برای تر شدن چشمهایش استفاده میکرد. این قدر خمیازهی الکی میکشید تا که واقعا خمیازهاش بگیرد. فک پایینش را باز میگذاشت و یا بارها بالا و پایین میکرد…
آشفته بود. اما همچنان بازی میکرد. پیشرفت کرده بود. هر چه بازی میکرد رتبه یا جایزه و تحسین عالی به دنبال داشت. حالا همه میخواستند او تو فیلمهایشان بازی کند.
در اوج این تحسینها بود که آن روز از خانه خارج شد تا پاکتی شیر بخرد. از نزدیکی پارک میگذشت. سگی ولگرد را دید که از پارک به سمت خیابان دوید. ترمز ماشین صدای ناخراشی داد. کم مانده بود سگ زیر ماشین برود. او همان جا یکباره احساس کرده بود از درد و غم دارد متلاشی میشود. کیسهی خرید از دستش رها شد. به سمت اتوبان رفت و قریبالوقعانه خودش را پرت کرد جلوی یک ماشین پرسرعت و در جا با خونریزی مغزی مرد. با چشمهایی مات و نیمه باز. خیره به زمین. مرده بود و کسی نمیدانست که در آن ثانیههای آخر، همان بازیگر را کنارش دیده است. که با هم روی تخت خوابیدهاند و به محض بیدار شدن به هم لبخند میزنند. تازه اولین روز ازدواجشان است و نمیتوانند خوشبختتر از این باشند.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
در اوج این تحسینها بود که آن روز از خانه خارج شد تا پاکتی شیر بخرد. از نزدیکی پارک میگذشت. سگی ولگرد را دید که از پارک به سمت خیابان دوید. ترمز ماشین صدای ناخراشی داد. کم مانده بود سگ زیر ماشین برود. او همان جا یکباره احساس کرده بود از درد و غم دارد متلاشی میشود. کیسهی خرید از دستش رها شد. به سمت اتوبان رفت و قریبالوقعانه خودش را پرت کرد جلوی یک ماشین پرسرعت و در جا با خونریزی مغزی مرد. با چشمهایی مات و نیمه باز. خیره به زمین. مرده بود و کسی نمیدانست که در آن ثانیههای آخر، همان بازیگر را کنارش دیده است. که با هم روی تخت خوابیدهاند و به محض بیدار شدن به هم لبخند میزنند. تازه اولین روز ازدواجشان است و نمیتوانند خوشبختتر از این باشند.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
آبـزرشکــآمیخته
به برندی
حذف میشوی. جای تعجب نیست. پیشبینی میشد. مخصوصا به خاطر آن روز. روز مسابقه. تحت عنوان فوتبالیست آن جا هستی. زمان آبدرنگ* که میرسد مربی میآید سمتت. نمیخواهی بداند که تو قمقمهات چه داری پس راهت را زودتر کج میکنی و میروی سمت سرویس. در را بستهای و روی توالتفرنگی نشستهای. آبزرشک مخلوط به برندیات را میخوری که تقهای میخورد به در دستشویی. موهایت تنت سیخ میشود. صدای مربی است. محسنی تو اینجایی؟ میبینی اگر چیزی نگویی بدتر است. صدایت را صاف میکنی و میگویی بله. مربی میگوید دربارهی این پاسی که وسطهای بازی به احمدی دادی... میپرسی کدام پاس؟ یادت هست که چند تا پاس به این آن داده باشی اما درست به خاطر نداری که به چه کسانی پاس دادهای. فقط توپ را رد کردهای به سمت هرکسی که سفید تنش بوده. همان که احمدی گرفت و پاس داد به موسیزاده و گل شد. به یاد میآوری. هرچند او تو را نمیبیند سر تکان میدهی. بله. یادم آمد. و جرئههایی از قمقمهات مینوشی. زرشک روی زبانت مینشیند و بزاقت بیشتر میشود. پاس بدی نبود. خوب بود. میگویی مرسی. بعد از سکوتی که میشود میپنداری رفته باشد. جرئههای بیشتری بالا میاندازی. مربی باز به حرف میآید. البته موقع پاس پایت را زیادی قوس میدهی. شاید این بار عالی عمل کرده باشی. اما ممکن است سری بعدی توپ منحرف بشود و خطا برود. یا بدتر. بیفتد دست یکی از بازیکنان حریف. آبزرشکی برندی میپرد توی گلویت. از این جهت که انتظارش را نداشتهای مربی سریچات هنوز آن جا ایستاده باشد. سرفه میکنی. و سرفه میکنی. مربی به در میزند. حالت خوب است؟ داشتی چیزی میخوردی؟ رنگ از رخت میپرد. با صدای دو رگه میگویی خوبم. خوب خوب. نه چیزی نمیخورم. آب دهانم پرید تو گلویم. چهرهی مربی را نمیبینی اما یک طورهایی احساس میکنی برایت متاسف شده باشد. کمی باز سکوت میشود. میپنداری دیگر رفته باشد. اما وقتی باز حرف میزند میبینی این آدم رفتنی نیست. مربی میگوید احمدی پاست را خوب گرفت. شاید حتی بشود گفت او از موسیزاده هم سهم بیشتری در این گل داشت. تایید میکنی بله بله. میگوید بازیکن عالیای است. هیچ میدانستی مادرش تو ده سالگی از دست داده؟ اخم میکنی. تو دلت میگویی به من و تو چه. مربی ادامه میدهد. با این همه ببین چه خوب بازی میکند. انگار نه انگار. و بعد تکخندی میزند و میگوید یا همین موسیزاده... احساس میکنی مربی رفتنی نیست. میپنداری کاری کنی که خجالتزده بشود و خودش برود. اما هر چه فشار بر روده میآوری گازی که صدایش جلبتوجه کند تولید نمیشود. شاید اگر قمقمه را بگذاری تو دستشویی و بروی بیرون ببینی دقیقا حرف حسابش چیست زودتر برود پی کارش. بلند میشوی. سیفون را میکشی و قمقمه را گوشهی پشت در میگذاری تا دیده نشود. در را میگشایی. مربی دقیقا کنار در ایستاده. نگاهش میکنی. مربی ادامهی حرفهایش را هم میزند و تو سر تکان میدهی و در وصف خوبی موسیزاده چیزهایی میگویی. مربی همین که از کنار در کنار میروی میخواهد برود تو. نگاهی میکنی به دو در بستهی کناری و تازه متوجه میشوی مربی این همه مدت فقط میخواسته برود دستشویی. اما اگر برود توی این دستشویی حتما قمقمه را میبیند و افتضاح به بار میآید. دست مربی را میگیری. با تعجب به دستت و بعد به چهرهات مینگرد. میفهمی که باید سریع یک چیزی بگویی. توی ذهنت خوب میکاوی و یاد بدترین بازیکن گروه میافتی. باید بهتان یک چیزی دربارهی علیبیگی بگویم. مربی از در دستشویی فاصله میگیرد و دست به سینه منتظر میماند تا حرفت را بزنی. راستش شنیدهام که زیاد از بازی علیبیگی راضی نیستید. مربی جدیتر گوش میکند. میخواهد بداند چه چیزی دربارهی او برای گفتن داری. توی سرت را خوب میکاوی. و بعد چون این کاویدن طول میکشد. مربی باز به سمت دستشویی میرود و میگوید حالا بگذار یک وقت دیگر دربارهاش حرف میزنیم. وحشت میکنی. دستش را محکم میگیری. مربی اخم میکند. او را کنار میکشی. نه شما متوجه نیستید. مربی دستش را رها میکند. چه چیزی را متوجه نیستم؟ میگویی علیبیگی را نباید حذف کنید. مربی میگوید نه قرار نیست... حرفش را قطع میکنی. علیبیگی مهم است نباید حذفش کنید. وحشت کشف جرم در خونات میدود و بر حرف زدنت اثر میگذارد. مربی حالا میبیند که سرخ شدهای و پرحرارت حرف میزنی. حیرتزده نگاهت میکند. میبینی هنوز کسی از دو دستشویی دیگر بیرون نیامده و اوضاع خراب است. اما همان وقت علیبیگی از دستشویی دیگر بیرون میآید. رنگپریده و مردهدل. همین که مربی نگاهش میکند میگوید میخواهید مرا حذف کنید؟ مربی نگاهی غضبناک بهت میاندازد و میگوید نخیر همچین قصدی نداشتهایم. فوری میگویی علیبیگی با این که کمی بازیاش ضعیفتر از دیگران است اما وجودش مهمتر است.
به برندی
حذف میشوی. جای تعجب نیست. پیشبینی میشد. مخصوصا به خاطر آن روز. روز مسابقه. تحت عنوان فوتبالیست آن جا هستی. زمان آبدرنگ* که میرسد مربی میآید سمتت. نمیخواهی بداند که تو قمقمهات چه داری پس راهت را زودتر کج میکنی و میروی سمت سرویس. در را بستهای و روی توالتفرنگی نشستهای. آبزرشک مخلوط به برندیات را میخوری که تقهای میخورد به در دستشویی. موهایت تنت سیخ میشود. صدای مربی است. محسنی تو اینجایی؟ میبینی اگر چیزی نگویی بدتر است. صدایت را صاف میکنی و میگویی بله. مربی میگوید دربارهی این پاسی که وسطهای بازی به احمدی دادی... میپرسی کدام پاس؟ یادت هست که چند تا پاس به این آن داده باشی اما درست به خاطر نداری که به چه کسانی پاس دادهای. فقط توپ را رد کردهای به سمت هرکسی که سفید تنش بوده. همان که احمدی گرفت و پاس داد به موسیزاده و گل شد. به یاد میآوری. هرچند او تو را نمیبیند سر تکان میدهی. بله. یادم آمد. و جرئههایی از قمقمهات مینوشی. زرشک روی زبانت مینشیند و بزاقت بیشتر میشود. پاس بدی نبود. خوب بود. میگویی مرسی. بعد از سکوتی که میشود میپنداری رفته باشد. جرئههای بیشتری بالا میاندازی. مربی باز به حرف میآید. البته موقع پاس پایت را زیادی قوس میدهی. شاید این بار عالی عمل کرده باشی. اما ممکن است سری بعدی توپ منحرف بشود و خطا برود. یا بدتر. بیفتد دست یکی از بازیکنان حریف. آبزرشکی برندی میپرد توی گلویت. از این جهت که انتظارش را نداشتهای مربی سریچات هنوز آن جا ایستاده باشد. سرفه میکنی. و سرفه میکنی. مربی به در میزند. حالت خوب است؟ داشتی چیزی میخوردی؟ رنگ از رخت میپرد. با صدای دو رگه میگویی خوبم. خوب خوب. نه چیزی نمیخورم. آب دهانم پرید تو گلویم. چهرهی مربی را نمیبینی اما یک طورهایی احساس میکنی برایت متاسف شده باشد. کمی باز سکوت میشود. میپنداری دیگر رفته باشد. اما وقتی باز حرف میزند میبینی این آدم رفتنی نیست. مربی میگوید احمدی پاست را خوب گرفت. شاید حتی بشود گفت او از موسیزاده هم سهم بیشتری در این گل داشت. تایید میکنی بله بله. میگوید بازیکن عالیای است. هیچ میدانستی مادرش تو ده سالگی از دست داده؟ اخم میکنی. تو دلت میگویی به من و تو چه. مربی ادامه میدهد. با این همه ببین چه خوب بازی میکند. انگار نه انگار. و بعد تکخندی میزند و میگوید یا همین موسیزاده... احساس میکنی مربی رفتنی نیست. میپنداری کاری کنی که خجالتزده بشود و خودش برود. اما هر چه فشار بر روده میآوری گازی که صدایش جلبتوجه کند تولید نمیشود. شاید اگر قمقمه را بگذاری تو دستشویی و بروی بیرون ببینی دقیقا حرف حسابش چیست زودتر برود پی کارش. بلند میشوی. سیفون را میکشی و قمقمه را گوشهی پشت در میگذاری تا دیده نشود. در را میگشایی. مربی دقیقا کنار در ایستاده. نگاهش میکنی. مربی ادامهی حرفهایش را هم میزند و تو سر تکان میدهی و در وصف خوبی موسیزاده چیزهایی میگویی. مربی همین که از کنار در کنار میروی میخواهد برود تو. نگاهی میکنی به دو در بستهی کناری و تازه متوجه میشوی مربی این همه مدت فقط میخواسته برود دستشویی. اما اگر برود توی این دستشویی حتما قمقمه را میبیند و افتضاح به بار میآید. دست مربی را میگیری. با تعجب به دستت و بعد به چهرهات مینگرد. میفهمی که باید سریع یک چیزی بگویی. توی ذهنت خوب میکاوی و یاد بدترین بازیکن گروه میافتی. باید بهتان یک چیزی دربارهی علیبیگی بگویم. مربی از در دستشویی فاصله میگیرد و دست به سینه منتظر میماند تا حرفت را بزنی. راستش شنیدهام که زیاد از بازی علیبیگی راضی نیستید. مربی جدیتر گوش میکند. میخواهد بداند چه چیزی دربارهی او برای گفتن داری. توی سرت را خوب میکاوی. و بعد چون این کاویدن طول میکشد. مربی باز به سمت دستشویی میرود و میگوید حالا بگذار یک وقت دیگر دربارهاش حرف میزنیم. وحشت میکنی. دستش را محکم میگیری. مربی اخم میکند. او را کنار میکشی. نه شما متوجه نیستید. مربی دستش را رها میکند. چه چیزی را متوجه نیستم؟ میگویی علیبیگی را نباید حذف کنید. مربی میگوید نه قرار نیست... حرفش را قطع میکنی. علیبیگی مهم است نباید حذفش کنید. وحشت کشف جرم در خونات میدود و بر حرف زدنت اثر میگذارد. مربی حالا میبیند که سرخ شدهای و پرحرارت حرف میزنی. حیرتزده نگاهت میکند. میبینی هنوز کسی از دو دستشویی دیگر بیرون نیامده و اوضاع خراب است. اما همان وقت علیبیگی از دستشویی دیگر بیرون میآید. رنگپریده و مردهدل. همین که مربی نگاهش میکند میگوید میخواهید مرا حذف کنید؟ مربی نگاهی غضبناک بهت میاندازد و میگوید نخیر همچین قصدی نداشتهایم. فوری میگویی علیبیگی با این که کمی بازیاش ضعیفتر از دیگران است اما وجودش مهمتر است.
غورباغهگرایی
آبـزرشکــآمیخته به برندی حذف میشوی. جای تعجب نیست. پیشبینی میشد. مخصوصا به خاطر آن روز. روز مسابقه. تحت عنوان فوتبالیست آن جا هستی. زمان آبدرنگ* که میرسد مربی میآید سمتت. نمیخواهی بداند که تو قمقمهات چه داری پس راهت را زودتر کج میکنی و میروی سمت…
بعد چون دیگر نمیدانی این چرت و پرتها را باید چطور جمع کنی میروی سمت دستشویی و میگویی ببخشید. و پیش از این که کسی مانع بشود در را قفل میکنی. علیبیگی آن بیرون التماس مربی میکند که او را حذف نکند و مربی هم به دین و پیغمبر قسم میخورد که نمیخواسته او را حذف کند. در این بهبوهه کسی میآید و میگوید زمان آبدرنگ تمام است. مربی آه میکشد و لعنتی زیر لب میفرستد. تقهای به در میزند. محسنی وقت تمام است. میگویی الان میآیم الان. و تا آنها بیرون میروند قمقمه را برمیداری و میخواهی بروی سمت رختکن که میبینی علیبیگی آنجا هم دارد التماس مربی میکند. این است که قمقمهات را به ناچار توی سطل میاندازی. و چون اوضاع ختم به خیر شده است. دست میاندازی روی شانههای مضطرب علیبیگی و به مربی لبخند میزنی و میگویی نه علیبیگی جان بعید است مربی حذفت کند. حتما میداند چه قدر تاثیر دارید. مربی اخم متعجبی میکند و این حرکتت را احتمالا همجنسگرایی ورزشکارانه در نظر میگیرد و از این حیث تعجیبی ندارد که ماه بعد به جای علیبیگی تو را حذف کند.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
تهوقت
تو بودی که میگفتی باید ساعت هفت برویم؟ زن بیگودی را از طرهای جدا میکند و میگوید خب اشتباه کردم. دختر از اتاق دیگر داد میزند من بودم. مرد به اتاق او میرود. دختر با چشم بیش از حد باز شده جلوی آینهی بزرگ اتاقش نشسته و برس کوچک سیاهی را به مژههایش میکشد. مرد این پا و آن پا میکند. پس چرا فقط من آمادهام؟ دختر آه میکشد. برای این که من باید میرفتم حمام. موهایم را با دو نوع شامپو میشستم. بعد هم باید بهشان نرمکننده میزدم و پیش از شستن نرمکننده برای این که وقت هدر نشود لیف را با شامپو بدن و آب خیس میکردم و بدنم را میشستم. بعد باید موهایم را میشستم. چند بار. چون این نرمکنندهای که تازه گرفتم خیلی ماسندگی دارد. بعد هم باید میآمدم بیرون و به پاهایم کرم میزدم. بعدش هم باید موهایم را خشک میکردم و روغن میزدم و شانه میکردم. بعد باید میبستمشان تا شلخته نشوند. بعد باید به صورتم کرم نرمکننده میزدم و بعدش هم برای شروع باید یک جور کرم دیگر میزدم تا بتوانم آرایشم را روی چهرهام نگه دارم. بعد هم باید سایه میزدم و خط چشم و ریمل و به گونهها رژگونه و به لب خط لب و رژ لب و بعد هم باید به لباسم عطر میزدم و از مام حمام استفاده میکردم و بعد هم باید کیفم را پیدا میکردم و آن آینهی کوچک تا وقتی بعد از خوردن غذا رژلبم پاک شد بتوانم دوباره سریع تمدیدش کنم و بعد هم چون جوراب شیشهایم پاره شد باید یکی دیگر از ته کمد پیدا میکردم. بعدش هم باید لباس میپوشیدم و پشت کفشهای پاشنهدارم پد مخصوص میچسباندم تا پایم را نزند. اما خب همانطور که میبینی دیدم چشمهایم نامیزاناند و مجبور شدم بخشی از آرایشم را پاک کنم تا بتوانم درستش کنم. این را گفت و در ریمل را بست. خب تو چه؟ لابد شاید باید مثلا واکسی به کفشهایت میزدی و یک عالم هم ژل به موهایت میمالیدی. مرد سمت آینه میآید و به موهای براقش مینگرد. بد شده؟ دختر آهی میکشد و به مرد اشاره میکند تا بنشیند. شروع میکند به درست کردن سرش تا از آن حالت براق بسیار خشک و چسبناک حالتی طبیعیتر به خود بگیرد. هر بار که دختر موی مرد بیش از حد میکشد مرد آخی اخمآلود تحویلش میدهد و میگوید زود باش. دختر میگوید آراستگی زمانبر است. مرد میگوید میتوانستید زودتر آماده شدنتان را شروع کنید. دختر تکخندی میزند و میگوید شاید باورت نشود اما من از دیشب آماده شدن را شروع کردهام. آن لباسها را میبینی آن جا؟ اینها را اتو زدهام و این ناخنهایم را که میبینی این قدر مرتب و براقاند کار دیشب است. مرد به ناخنهای دختر مینگرد. لزومی ندارد که این قدر سخت بگیری. دختر تکهای ژل بیرنگ از بین موهای مرد بیرون میکشد و میگذارد کف دست مرد و میگوید پس تو چرا این قد ژل تو سرت تپاندهای؟ زن از آن سمت داد میزند رابط سینهبندش دست دختر است؟ که دختر متقابلا داد میزند نه. زن غرغری میکند که شنیده نمیشود. دختر سریع دکمههایش را میبندد. زن فوری کیفش را برمیدارد. و مرد جیب کتش را میگردد تا چیزی جا نگذاشته باشد. بعد کفشهای واکس خوردهاش را زمین میگذارد. پاشنهکش را پشت کفشش وارد میکند. زن برای بار آخر فرهای موی خود را توی آینه برانداز میکند و دختر یک پاف دیگر عطر روی خودش میپاشد. یک ساعت بعد از آن پرسش مرد شده است که هر سه راه میافتند. مرد با سرعت میراند. چون میداند اگر فقط نیم ساعت دیرتر برسند درها را خواهند بست. پایش را تا تقریبا ته میفشارد و گاز را پر میکند و به طرز خطرناکِ لحظهآخریای از بین ماشینها میگذرد. بوقها حوالهشان میشود و عکس ماشین تو بسیاری از دوربینهای شهر ثبت میشود و فحشها میخورند تا که بلخره میرسند. به درهای بسته. چرا که آنها به جای آن نیم ساعت، پنجاه دقیقه دیرتر رسیدهاند. هر سه دیگر حرفی برای گفتن به هم ندارند. میروند رستورانی همان حوالی و با تیپ و قیافههایی مرفه و خوب و شیک سیبزمینی با سالاد میخورند. مردم به آنها خیره میشوند. میپندارند مقصدشان همان جا باشد. برایشان جالب است که کسی برای آمدن به همچین رستوارنی همچو تیپی زده باشد.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
تو بودی که میگفتی باید ساعت هفت برویم؟ زن بیگودی را از طرهای جدا میکند و میگوید خب اشتباه کردم. دختر از اتاق دیگر داد میزند من بودم. مرد به اتاق او میرود. دختر با چشم بیش از حد باز شده جلوی آینهی بزرگ اتاقش نشسته و برس کوچک سیاهی را به مژههایش میکشد. مرد این پا و آن پا میکند. پس چرا فقط من آمادهام؟ دختر آه میکشد. برای این که من باید میرفتم حمام. موهایم را با دو نوع شامپو میشستم. بعد هم باید بهشان نرمکننده میزدم و پیش از شستن نرمکننده برای این که وقت هدر نشود لیف را با شامپو بدن و آب خیس میکردم و بدنم را میشستم. بعد باید موهایم را میشستم. چند بار. چون این نرمکنندهای که تازه گرفتم خیلی ماسندگی دارد. بعد هم باید میآمدم بیرون و به پاهایم کرم میزدم. بعدش هم باید موهایم را خشک میکردم و روغن میزدم و شانه میکردم. بعد باید میبستمشان تا شلخته نشوند. بعد باید به صورتم کرم نرمکننده میزدم و بعدش هم برای شروع باید یک جور کرم دیگر میزدم تا بتوانم آرایشم را روی چهرهام نگه دارم. بعد هم باید سایه میزدم و خط چشم و ریمل و به گونهها رژگونه و به لب خط لب و رژ لب و بعد هم باید به لباسم عطر میزدم و از مام حمام استفاده میکردم و بعد هم باید کیفم را پیدا میکردم و آن آینهی کوچک تا وقتی بعد از خوردن غذا رژلبم پاک شد بتوانم دوباره سریع تمدیدش کنم و بعد هم چون جوراب شیشهایم پاره شد باید یکی دیگر از ته کمد پیدا میکردم. بعدش هم باید لباس میپوشیدم و پشت کفشهای پاشنهدارم پد مخصوص میچسباندم تا پایم را نزند. اما خب همانطور که میبینی دیدم چشمهایم نامیزاناند و مجبور شدم بخشی از آرایشم را پاک کنم تا بتوانم درستش کنم. این را گفت و در ریمل را بست. خب تو چه؟ لابد شاید باید مثلا واکسی به کفشهایت میزدی و یک عالم هم ژل به موهایت میمالیدی. مرد سمت آینه میآید و به موهای براقش مینگرد. بد شده؟ دختر آهی میکشد و به مرد اشاره میکند تا بنشیند. شروع میکند به درست کردن سرش تا از آن حالت براق بسیار خشک و چسبناک حالتی طبیعیتر به خود بگیرد. هر بار که دختر موی مرد بیش از حد میکشد مرد آخی اخمآلود تحویلش میدهد و میگوید زود باش. دختر میگوید آراستگی زمانبر است. مرد میگوید میتوانستید زودتر آماده شدنتان را شروع کنید. دختر تکخندی میزند و میگوید شاید باورت نشود اما من از دیشب آماده شدن را شروع کردهام. آن لباسها را میبینی آن جا؟ اینها را اتو زدهام و این ناخنهایم را که میبینی این قدر مرتب و براقاند کار دیشب است. مرد به ناخنهای دختر مینگرد. لزومی ندارد که این قدر سخت بگیری. دختر تکهای ژل بیرنگ از بین موهای مرد بیرون میکشد و میگذارد کف دست مرد و میگوید پس تو چرا این قد ژل تو سرت تپاندهای؟ زن از آن سمت داد میزند رابط سینهبندش دست دختر است؟ که دختر متقابلا داد میزند نه. زن غرغری میکند که شنیده نمیشود. دختر سریع دکمههایش را میبندد. زن فوری کیفش را برمیدارد. و مرد جیب کتش را میگردد تا چیزی جا نگذاشته باشد. بعد کفشهای واکس خوردهاش را زمین میگذارد. پاشنهکش را پشت کفشش وارد میکند. زن برای بار آخر فرهای موی خود را توی آینه برانداز میکند و دختر یک پاف دیگر عطر روی خودش میپاشد. یک ساعت بعد از آن پرسش مرد شده است که هر سه راه میافتند. مرد با سرعت میراند. چون میداند اگر فقط نیم ساعت دیرتر برسند درها را خواهند بست. پایش را تا تقریبا ته میفشارد و گاز را پر میکند و به طرز خطرناکِ لحظهآخریای از بین ماشینها میگذرد. بوقها حوالهشان میشود و عکس ماشین تو بسیاری از دوربینهای شهر ثبت میشود و فحشها میخورند تا که بلخره میرسند. به درهای بسته. چرا که آنها به جای آن نیم ساعت، پنجاه دقیقه دیرتر رسیدهاند. هر سه دیگر حرفی برای گفتن به هم ندارند. میروند رستورانی همان حوالی و با تیپ و قیافههایی مرفه و خوب و شیک سیبزمینی با سالاد میخورند. مردم به آنها خیره میشوند. میپندارند مقصدشان همان جا باشد. برایشان جالب است که کسی برای آمدن به همچین رستوارنی همچو تیپی زده باشد.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
🎄1👾1
خوابلاخ
نشستهای. نشسته است کنارت. روی صندلی. روی زمین. با دقت زیادی تمرکز کرده است. مژههایش را از بالای عینک میبینی. وقتی دقیقتر میشود کمتر پلک میزند. هر بار که سوهان میکشد خردههای برف بیشتری روی زمین میریزد و خردههای برف قبلی آبتر میشوند. وقتی به قسمت سختی از برف میرسد ارّه برمیدارد. میترسی پایت را ببرد. خودت را جمع میکنی و به رفت و برگشت ارّه دقت میکنی. از پایین نگاه جدیای بهت میاندازد. نترس قرار نیست پایت را ببرم. شانه بالا میاندازی. نگاهی به مغازهاش میکنی. اینجا همیشه این قدر خلوته؟ میگوید تقریبا. به لاکها مینگری. از روی میز کوچک کنار دستت مجلهای برمیداری. ورق میزنی. تصویری از مرد. و جواهری توی جعبهای با روکش مخملی. با خون خودش جواهری ساخته. دست میکشی روی گردنبند. تصورشان میکنی. مرد را که سرنگ سرنگ خون از خودش میکشد. با ترفندی خون را به گوهرهای یاقوتی بدل میکند. زیر ذرهبینی که نوری متمرکز دارد گوهرها را میسابد و صیقلی میکند. سوراخهایی ریز بهشان میزند و به هم متصل میسازد. وقتی کارش تمام میشود گردنبند را با احتیاط توی جعبهی جواهر میگذارد و میبرد. و زن را که بعد از شام دارد آهسته قدم میزند. با کفشهای پاشنهدار و کتی روی شانهها. نگاه به ماه شاید. شاید قدم زدنی حوالی جنگل. مرد صدایش میزند و زن سرش را برمیگرداند. مرد جعبه را به سویش میگیرد. زن لبخند میزند. جعبه را میگشاید و دستی به یاقوتها میکشد. لبخندش عمیقتر میشود. دستهای مرد میرود پشت گردن زن. گردنبند روی سینهی زن میدرخشد. حواست با منه؟ مجله را کنار میگذاری. پاشنهش این شکلی باشه خوبه؟ مینگری. خوبه. سر تکان میدهد و باز به ساییدن ادامه میدهد. بعد از مدتی بلند میشود و کیفی میآورد. زیپش را میکشد. انواع چاقوها را میبینی. بزرگ و کوچک. با سرهای متفاوت. برخیشان گردتر و برخی تیزتر و یا زاویهدارتر. میبینی که چطور شبیه گچکاران باستانی طرحهایی ظریف در میآورد. گلها و خم برگها و نمادهایی غریب. درست همانطور که نشانش دادهای. و خیلی نمیگذرد که کار تمام میشود. تو آینه مینگری. درست همانطور شده است که خوابش را دیدهای. تشکر میکنی و سریع از مغازه خارج میشوی. به سمت شمال میروی. گاه احساس میکنی بهت خیره شدهاند. ولی فرصت نیست. تند میگامی. هر لحظه قدت کوتاهتر میشود. پاهایت خیستر. ولی ادامه میدهی. یا این که زن نگاهی مردد به جعبه میاندازد. بازش میکند و میگوید نکند این همان چیزیست که این مدت داشتی دربارهاش تحقیق میکردی. مرد لبخندی کمرو میزند و میگوید تقریبا بله. زن چهرهاش را مچاله میکند. اَییی. یعنی این را از خون خودت ساختهای؟ مرد میگوید بله. زن در جعبه را میبندد و آن را برمیگرداند. پس بهتر است خودت مصرفش کنی. راه میروی و راه میروی. نگرانی. مرددی. دیوانگیست که به خوابت این قدر اهمیت بدهی. ممکن است کسی نباشد.ممکن است چیزی نشود و تو ذوقت بخورد. تو ذوق مرد میخورد. جعبه را روی تختش میاندازد. میپندارد شاید واقعا کار کثیفی کرده است. تو اتاقش راه میرود. بالا و پایین. زن رژ سرخش را پاک میکند. به لکهی سرخ روی دستمال خیره میشود. یاد دانههای گردنبند میافتد. باز اخم میکند. سر تکان میدهد. به مرد تلفن میکند. مرد با موهای به هم ریخته و چهرهی برافروخته تلفن را برمیدارد. ببخشید. ولی واقعا نمیتوانستم همچین چیزی را بپذیرم. شاید تو باید هنرمندی چیزی بشوی. مرد به رشتههای پاره شده و دانههای یاقوت ریخته روی زمین مینگرد. لبخند محوی میزند. بیآنکه چیزی بگوید تلفن را میگذارد. تق. راه میروی و پیش سرت ردپای آدم برفی گریخته در آفتاب به جا میگذاری. طرحهای ظریف حالا کمتر به چشم میآیند. ادامه میدهی. پای راستت حالا تقریبا برهنه است. با قدی تقریبا نامیزان راه میروی. به خاطر خردهتفاوت قد حین راه رفتن شانهی راستت پایینتر میرود. میخندی. تصویری از خودت را در دید این و آن تصور میکنی و خندهات میگیرد. اما همچنان ادامه میدهی. عصر است که اخرین تکهی یخ هم از پایت جدا میشود. روی ریگها ایستادهای. جلوی در خانهای که بعدش پیچ به سمت بالا و چپ دارد. اگر هنوز میشد پیچ را میرفتی. اما تا همین جا شد. خوابت یک همچین شکلی بود. پس حالا باید میایستادی. منتظر میمانی. تا که چراغ پنجرهها خاموش میشود و کسی با شتاب بیرون میآید. به شانهات میخورد. تو حالا خواب هستی. سر میچرخانی. حتی نمیایستد که عذرخواهی کند. میگویی ببخشید. تا بایستد. نمیایستد. یا نمیشنود. دنبالش میدوی. خوابت را شرح میدهی. قدری گیج میپرسد چه؟ دوباره میگویی. بلخره میایستد. میبینیاش. این بار دقیقتر. موهایش به هم ریخته. چهرهاش آشفته است. با سکوتت باز به راه میافتد. همراهش میروی. پابرهنه.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
نشستهای. نشسته است کنارت. روی صندلی. روی زمین. با دقت زیادی تمرکز کرده است. مژههایش را از بالای عینک میبینی. وقتی دقیقتر میشود کمتر پلک میزند. هر بار که سوهان میکشد خردههای برف بیشتری روی زمین میریزد و خردههای برف قبلی آبتر میشوند. وقتی به قسمت سختی از برف میرسد ارّه برمیدارد. میترسی پایت را ببرد. خودت را جمع میکنی و به رفت و برگشت ارّه دقت میکنی. از پایین نگاه جدیای بهت میاندازد. نترس قرار نیست پایت را ببرم. شانه بالا میاندازی. نگاهی به مغازهاش میکنی. اینجا همیشه این قدر خلوته؟ میگوید تقریبا. به لاکها مینگری. از روی میز کوچک کنار دستت مجلهای برمیداری. ورق میزنی. تصویری از مرد. و جواهری توی جعبهای با روکش مخملی. با خون خودش جواهری ساخته. دست میکشی روی گردنبند. تصورشان میکنی. مرد را که سرنگ سرنگ خون از خودش میکشد. با ترفندی خون را به گوهرهای یاقوتی بدل میکند. زیر ذرهبینی که نوری متمرکز دارد گوهرها را میسابد و صیقلی میکند. سوراخهایی ریز بهشان میزند و به هم متصل میسازد. وقتی کارش تمام میشود گردنبند را با احتیاط توی جعبهی جواهر میگذارد و میبرد. و زن را که بعد از شام دارد آهسته قدم میزند. با کفشهای پاشنهدار و کتی روی شانهها. نگاه به ماه شاید. شاید قدم زدنی حوالی جنگل. مرد صدایش میزند و زن سرش را برمیگرداند. مرد جعبه را به سویش میگیرد. زن لبخند میزند. جعبه را میگشاید و دستی به یاقوتها میکشد. لبخندش عمیقتر میشود. دستهای مرد میرود پشت گردن زن. گردنبند روی سینهی زن میدرخشد. حواست با منه؟ مجله را کنار میگذاری. پاشنهش این شکلی باشه خوبه؟ مینگری. خوبه. سر تکان میدهد و باز به ساییدن ادامه میدهد. بعد از مدتی بلند میشود و کیفی میآورد. زیپش را میکشد. انواع چاقوها را میبینی. بزرگ و کوچک. با سرهای متفاوت. برخیشان گردتر و برخی تیزتر و یا زاویهدارتر. میبینی که چطور شبیه گچکاران باستانی طرحهایی ظریف در میآورد. گلها و خم برگها و نمادهایی غریب. درست همانطور که نشانش دادهای. و خیلی نمیگذرد که کار تمام میشود. تو آینه مینگری. درست همانطور شده است که خوابش را دیدهای. تشکر میکنی و سریع از مغازه خارج میشوی. به سمت شمال میروی. گاه احساس میکنی بهت خیره شدهاند. ولی فرصت نیست. تند میگامی. هر لحظه قدت کوتاهتر میشود. پاهایت خیستر. ولی ادامه میدهی. یا این که زن نگاهی مردد به جعبه میاندازد. بازش میکند و میگوید نکند این همان چیزیست که این مدت داشتی دربارهاش تحقیق میکردی. مرد لبخندی کمرو میزند و میگوید تقریبا بله. زن چهرهاش را مچاله میکند. اَییی. یعنی این را از خون خودت ساختهای؟ مرد میگوید بله. زن در جعبه را میبندد و آن را برمیگرداند. پس بهتر است خودت مصرفش کنی. راه میروی و راه میروی. نگرانی. مرددی. دیوانگیست که به خوابت این قدر اهمیت بدهی. ممکن است کسی نباشد.ممکن است چیزی نشود و تو ذوقت بخورد. تو ذوق مرد میخورد. جعبه را روی تختش میاندازد. میپندارد شاید واقعا کار کثیفی کرده است. تو اتاقش راه میرود. بالا و پایین. زن رژ سرخش را پاک میکند. به لکهی سرخ روی دستمال خیره میشود. یاد دانههای گردنبند میافتد. باز اخم میکند. سر تکان میدهد. به مرد تلفن میکند. مرد با موهای به هم ریخته و چهرهی برافروخته تلفن را برمیدارد. ببخشید. ولی واقعا نمیتوانستم همچین چیزی را بپذیرم. شاید تو باید هنرمندی چیزی بشوی. مرد به رشتههای پاره شده و دانههای یاقوت ریخته روی زمین مینگرد. لبخند محوی میزند. بیآنکه چیزی بگوید تلفن را میگذارد. تق. راه میروی و پیش سرت ردپای آدم برفی گریخته در آفتاب به جا میگذاری. طرحهای ظریف حالا کمتر به چشم میآیند. ادامه میدهی. پای راستت حالا تقریبا برهنه است. با قدی تقریبا نامیزان راه میروی. به خاطر خردهتفاوت قد حین راه رفتن شانهی راستت پایینتر میرود. میخندی. تصویری از خودت را در دید این و آن تصور میکنی و خندهات میگیرد. اما همچنان ادامه میدهی. عصر است که اخرین تکهی یخ هم از پایت جدا میشود. روی ریگها ایستادهای. جلوی در خانهای که بعدش پیچ به سمت بالا و چپ دارد. اگر هنوز میشد پیچ را میرفتی. اما تا همین جا شد. خوابت یک همچین شکلی بود. پس حالا باید میایستادی. منتظر میمانی. تا که چراغ پنجرهها خاموش میشود و کسی با شتاب بیرون میآید. به شانهات میخورد. تو حالا خواب هستی. سر میچرخانی. حتی نمیایستد که عذرخواهی کند. میگویی ببخشید. تا بایستد. نمیایستد. یا نمیشنود. دنبالش میدوی. خوابت را شرح میدهی. قدری گیج میپرسد چه؟ دوباره میگویی. بلخره میایستد. میبینیاش. این بار دقیقتر. موهایش به هم ریخته. چهرهاش آشفته است. با سکوتت باز به راه میافتد. همراهش میروی. پابرهنه.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
👾1
مارمارک
نسخهی مود شده را نصب میکنم. حالا بینهایت جان دارم و بینهایت سکه. اولین کاری که میکنم خریدن سرباز و تمرین دادنشان است و بعد حمله میکنم به شهری با صاحبی وسواسی. تمام انبارهای سکهاش را یک طرف چیده و دیواری که ساخته نه برای حافظت بلکه فقط برای جدا کردن بخش انبار سکهها از خانهی روستایان است. نه سربازی و نه برج مراقبتی. عدهای از سربازهای سنگاندازم را میفرستم سمت خانهها و با یکی از سوارهایم میروم سراغ انبارهای سکه. زیر یک دقیقه تمام شهر را غارت میکنم. نگاه میکنم به شهر ویران شده. و آن دیوار بیکاره که قرار بوده شهر را منظمتر کند. به خاطر پرچمی که کنار اسمش هست متوجه میشوم مالک وسواسی این شهر داغان کسیست زادهی آن سوی کرهی زمین. با احتمالا اختلاف زیاد ساعت. حالا که اینجا صبح است احتمالا آن جا شب باشد. و اریک ۵۹۴ خواب باشد. تصور میکنم صبح ساعتش زنگ میخورد. دستش را دراز میکند و روی سر ساعت لاکیرنگش میکوبد. ساعت خفه میشود. اریک ۵۹۴ با موهای شلخته روی تخت مینشیند و پاهایش را توی دمپاییهای نرمش فرو میبرد. خمیازهای میکشد و چانهاش را میخاراند. طبق عادت هر روز موبایلش را برمیدارد تا پیامهایش را برسی کند. بالای صفحه با اعلانی مواجه میشود از بازی. شهر شما شکست خورده است. آن هم از کاربری به نام زیزیمور. اریک ۵۹۴ اخم میکند و با صدای بم شدهی خوابآلودش بدوبیراه و میگوید و موبایلش را پرت میکند روی تخت و میرود حمام تا حین مسواک زدن بشاشد. به سربازانم شربت قدرت مینوشانم و وقتی عضلاتشان تپلتر شد راهی جنگی دیگر میکنمشان. شهر اِ.ج مَکین. مشخص نیست مرد است یا زن. دوجنسهای را تصور میکنم که مدتهاست شهرش را رها کرده. شاید وقتش گرفته میشده. شاید مرده. شاید هم درگیریهایی دیگر داشته. در شهر پوسیده با گاوهای لاغرمردنی ا.ج مکین قدم میزنم. زنی گدا دستش را به پالتوی یکی از سلحشوران محبوبم میآویزد. التماس میکند. میگویم اینجا هستم تا شما را همه بکشم. زن میگرید. میگوید به آنها رحم کنم و اگر قرار است به شهری بهتر برگردم آنها را نیز با خودم ببرم. حتی شده به عنوان کالای جنسی. سلحشورم زن را هل میدهد و جلو میرود. نه انبار سکه و نه مغازه و آذوقه. فقط چون عشقم کشیده یکی از گاوهای استخوانی را با شمشیر میکشم. وارد خانهای میشوم. سادهست. دو تا کمد خالی. شومینهی کثیف. از پلههای چوبی بالا میروم. یک مرد حسابی لاغر که افتاده توی تخت. سخت نفس میکشد و زنده به نظر میرسد. لعنت بهت ا.ج مکین. سیاق بازی این گونه است که اگر سر و کلهات پیدا نشود ۳ ماه یا ۶ ماه یا ۱۲ ماه یا ۲۴ ماه شهر را برایت نگه دارد. و حالا شاید این ماه دوازدهم نبود ا.ج مکین باشد. از پلههای میروم پایین. میخواهم در را باز کنم که دختری وارد میشود. دختر به سینهی سلحشور محبوبم میخورد. دستش دو سه تا سیبزمینی است. سیبزمینیها میافتند. دختر سریع خم میشود و آنها را برمیدارد. نگاهش میکنم. میخندم. پنداشته سلحشور من دزد است. هاه. چه فکرهای ابلهی. از دختر میپرسم با مردی که بالاست نسبتی دارد؟ نگاهم میکند و چشم به زیر میاندازد. میگوید پدرم است. چشمهای دختر آبی آغشته به سبز است. این خانه که چیزی نداشت. بد نیست سلحشورم این دختر را به تاراج ببرد. هرچند خیلی استخوانیست. اسمش را میپرسم. ماهایا. میگویم خیلی خب ماهایا تو باید با من بیایی. تعجب میکند. میگوید نه آقا. میخندم. آن زنک داشت اصرار میکرد و حالا این دختر دارد برای سلحشورم ناز میکند؟ میپرسم چرا نمیآید. میگوید باید از پدرش مراقبت کند و یا یک همچو چیزی. دستش را میگیرم و از پلهها میروم بالا. از بس که ریغوست سیبزمینیهایش باز میافتد. میخواهد نیاید اما توانش را ندارد. با هم میرویم بالا تا توی گلوی پدرش شمشیرم را فرو برم. و بعد او که دارد ناباورانه جیغ میزند و گریه میکند را باز پایین بکشم و بپرم سوار اسبم بشوم. دختر را هم بسپارم بیندازند تو درشکهی میلهدار و بعد هم به افرادم بگویم که کارمان تو این آشغالدره تمام است. آنها هم چیزی دستشان نیامده. جز یک مشت ظرف ظروف عتیقه که از این ور آن ور پیدا کردهاند. شانه بالا میاندازم. یک تف بر خاک شهر و برمیگردیم به وطن. ماهایا را شب تو زندان قلعه مییابم. دستور میدهم ببرند بشورند و غذا بهش بدهند. و چون لجباز است مدتها طول میکشد تا خشمش را کم کند و غذا بخورد و خوشآبورنگ بشود. در واقع این قدر طول میکشد که حتی وجودش از یادم میرود. به این خاطر که باید حواسم به کشورم باشد. باید سلحشورانم را دائم بفرستم جنگ و وقتی خرابیای تو شهری پیش میآید سریع معماران و کارگرانم را بفرستم تا تعمیرش کنند. باید حواسم به کشاورزان و محصولات باشد.
نسخهی مود شده را نصب میکنم. حالا بینهایت جان دارم و بینهایت سکه. اولین کاری که میکنم خریدن سرباز و تمرین دادنشان است و بعد حمله میکنم به شهری با صاحبی وسواسی. تمام انبارهای سکهاش را یک طرف چیده و دیواری که ساخته نه برای حافظت بلکه فقط برای جدا کردن بخش انبار سکهها از خانهی روستایان است. نه سربازی و نه برج مراقبتی. عدهای از سربازهای سنگاندازم را میفرستم سمت خانهها و با یکی از سوارهایم میروم سراغ انبارهای سکه. زیر یک دقیقه تمام شهر را غارت میکنم. نگاه میکنم به شهر ویران شده. و آن دیوار بیکاره که قرار بوده شهر را منظمتر کند. به خاطر پرچمی که کنار اسمش هست متوجه میشوم مالک وسواسی این شهر داغان کسیست زادهی آن سوی کرهی زمین. با احتمالا اختلاف زیاد ساعت. حالا که اینجا صبح است احتمالا آن جا شب باشد. و اریک ۵۹۴ خواب باشد. تصور میکنم صبح ساعتش زنگ میخورد. دستش را دراز میکند و روی سر ساعت لاکیرنگش میکوبد. ساعت خفه میشود. اریک ۵۹۴ با موهای شلخته روی تخت مینشیند و پاهایش را توی دمپاییهای نرمش فرو میبرد. خمیازهای میکشد و چانهاش را میخاراند. طبق عادت هر روز موبایلش را برمیدارد تا پیامهایش را برسی کند. بالای صفحه با اعلانی مواجه میشود از بازی. شهر شما شکست خورده است. آن هم از کاربری به نام زیزیمور. اریک ۵۹۴ اخم میکند و با صدای بم شدهی خوابآلودش بدوبیراه و میگوید و موبایلش را پرت میکند روی تخت و میرود حمام تا حین مسواک زدن بشاشد. به سربازانم شربت قدرت مینوشانم و وقتی عضلاتشان تپلتر شد راهی جنگی دیگر میکنمشان. شهر اِ.ج مَکین. مشخص نیست مرد است یا زن. دوجنسهای را تصور میکنم که مدتهاست شهرش را رها کرده. شاید وقتش گرفته میشده. شاید مرده. شاید هم درگیریهایی دیگر داشته. در شهر پوسیده با گاوهای لاغرمردنی ا.ج مکین قدم میزنم. زنی گدا دستش را به پالتوی یکی از سلحشوران محبوبم میآویزد. التماس میکند. میگویم اینجا هستم تا شما را همه بکشم. زن میگرید. میگوید به آنها رحم کنم و اگر قرار است به شهری بهتر برگردم آنها را نیز با خودم ببرم. حتی شده به عنوان کالای جنسی. سلحشورم زن را هل میدهد و جلو میرود. نه انبار سکه و نه مغازه و آذوقه. فقط چون عشقم کشیده یکی از گاوهای استخوانی را با شمشیر میکشم. وارد خانهای میشوم. سادهست. دو تا کمد خالی. شومینهی کثیف. از پلههای چوبی بالا میروم. یک مرد حسابی لاغر که افتاده توی تخت. سخت نفس میکشد و زنده به نظر میرسد. لعنت بهت ا.ج مکین. سیاق بازی این گونه است که اگر سر و کلهات پیدا نشود ۳ ماه یا ۶ ماه یا ۱۲ ماه یا ۲۴ ماه شهر را برایت نگه دارد. و حالا شاید این ماه دوازدهم نبود ا.ج مکین باشد. از پلههای میروم پایین. میخواهم در را باز کنم که دختری وارد میشود. دختر به سینهی سلحشور محبوبم میخورد. دستش دو سه تا سیبزمینی است. سیبزمینیها میافتند. دختر سریع خم میشود و آنها را برمیدارد. نگاهش میکنم. میخندم. پنداشته سلحشور من دزد است. هاه. چه فکرهای ابلهی. از دختر میپرسم با مردی که بالاست نسبتی دارد؟ نگاهم میکند و چشم به زیر میاندازد. میگوید پدرم است. چشمهای دختر آبی آغشته به سبز است. این خانه که چیزی نداشت. بد نیست سلحشورم این دختر را به تاراج ببرد. هرچند خیلی استخوانیست. اسمش را میپرسم. ماهایا. میگویم خیلی خب ماهایا تو باید با من بیایی. تعجب میکند. میگوید نه آقا. میخندم. آن زنک داشت اصرار میکرد و حالا این دختر دارد برای سلحشورم ناز میکند؟ میپرسم چرا نمیآید. میگوید باید از پدرش مراقبت کند و یا یک همچو چیزی. دستش را میگیرم و از پلهها میروم بالا. از بس که ریغوست سیبزمینیهایش باز میافتد. میخواهد نیاید اما توانش را ندارد. با هم میرویم بالا تا توی گلوی پدرش شمشیرم را فرو برم. و بعد او که دارد ناباورانه جیغ میزند و گریه میکند را باز پایین بکشم و بپرم سوار اسبم بشوم. دختر را هم بسپارم بیندازند تو درشکهی میلهدار و بعد هم به افرادم بگویم که کارمان تو این آشغالدره تمام است. آنها هم چیزی دستشان نیامده. جز یک مشت ظرف ظروف عتیقه که از این ور آن ور پیدا کردهاند. شانه بالا میاندازم. یک تف بر خاک شهر و برمیگردیم به وطن. ماهایا را شب تو زندان قلعه مییابم. دستور میدهم ببرند بشورند و غذا بهش بدهند. و چون لجباز است مدتها طول میکشد تا خشمش را کم کند و غذا بخورد و خوشآبورنگ بشود. در واقع این قدر طول میکشد که حتی وجودش از یادم میرود. به این خاطر که باید حواسم به کشورم باشد. باید سلحشورانم را دائم بفرستم جنگ و وقتی خرابیای تو شهری پیش میآید سریع معماران و کارگرانم را بفرستم تا تعمیرش کنند. باید حواسم به کشاورزان و محصولات باشد.
👾1
غورباغهگرایی
مارمارک نسخهی مود شده را نصب میکنم. حالا بینهایت جان دارم و بینهایت سکه. اولین کاری که میکنم خریدن سرباز و تمرین دادنشان است و بعد حمله میکنم به شهری با صاحبی وسواسی. تمام انبارهای سکهاش را یک طرف چیده و دیواری که ساخته نه برای حافظت بلکه فقط…
باید حرف مشاورم را که میگوید ممکن است فلان شهر و یا کشور به ما حمله کند جدی بگیرم و بروم تو اتاق جنگ و با وزیران و مرشدان برای حملات احتمالی برنامهریزی کنم. و شب هم که این قدر خستهام که فقط یک سر به فرماندهها و شاهم بزنم. یا یک خرده بگذارم محبوبترین سلحشورم از پنجره به ماه بزرگ تو آسمان بازی خیره بشود و بعد هم برود بخوابد. سلحشور خیره است به ماه که ماهایا از بین بوتهها میآید جلو و سلحشور را چنان صدا میکند که گویی پسرخالهاش باشد. نمیشناسم. سلحشور هم او را نمیشناسد. تا که خودش را معرفی میکند. و بعد جلوتر میآید و میبینم که اوه! لباس ساتن و حریر پوشیده و لبهایش را شاتوتمالی و یا هر کاری که آن زمانها برای بزکدوزک میکردند کرده و دستش را میگذارد روی دست مردانهی جذاب سلحشورم. چشم در کاسه میچرخانم. خوب میدانم این مار چه فکرهای پلیدی دارد. به سلحشورم نگاه میکنم تا ببینم او میخواهد چطور حال ماهایا را بگیرد که میبینم سلحشورم آرام نشسته و هیچ نمیگوید. اخم میکنم. دنبال شمشیرم میگردم تا دختر را نصف کنم اما سلحشور میگوید دلیلی ندارد که از شمشیرش استفاده کند. میگویم بکند. دیگر جواب نمیدهد. دارد موهای ماهایا را از روی چشمهایش کنار میزند. و بعد پیش از این که بتوانم نگهبانان را خبر کنم سلحشور محبوبم دست ماهایا را میگیرد و به اتاقش میبرد. و پسفردا میبینم که چطور با هم ماچ تو ماچ تو یکی از قشنگترین باغهای شهرم نشستهاند. کفری میشوم. جنگ با شهری که لازم نیست به راه میاندازم و سلحشور را اعزام میکنم. دست ماهایا را میبوسم. این کاریست که سلحشور میکند و من نمیتوانم کاری جز این نکنم. و بعد میگوید زود برمیگردم. اصلا هم دوست ندارم زود برگردد. پس سلحشور را بعد از آن جنگ به شهری دیگر میفرستم. و همچنین شهری دیگر. وقتی برمیگردد سلحشور نه اما من میبینم ماهایا لب بالکن منتظرش است آن هم با یک بطری مخفی که شکل بطریهای زهرفروش شهر است. آه میکشم. بیزارم که سلحشورم این طوری رکب بخورد. با این که اصلا دوست ندارم چنین کنم به یکی از سربازانم دستور میدهم تا با تیر سلحشور را بزند. سلحشور میمیرد. میروم بالای جنازهاش. ماهایا کنارش ایستاده. ماتش برده. من آن جا هستم تا قیافهی خیطشدهی ماهایا را ببینم. و البته آن جا هستم تا در جلد یکی از سادیسم و بیعاطفهترین مسئولان زندان فرو رفته باشم تا به ماهایا بگویم تو اتاقش یک بطری زهر پیدا کردهاند و او حالا به جرم اقدامات توطئهآمیز بازداشت است و من هم شکنجهگرش هستم.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
👾1
دورتر
به او میاندیشی. همین که بیدار میشوی. احتمالا حالا به مدرسه رسیده باشد. اگر روزی دیگر میرفتی یا اگر کلاس او به دلیلی تعطیل شده بود میتوانست بیاید کنار بندر و برای باری دیگر ببوسیش.
برای این که چیزی جا نگذاری کاغذ و
کتابهایی را که باید ببری روی میز میچینی. گلدان زرد را زمین میگذاری تا میز خالیتر شود.
گلبرگی از زنبقهای آبی خشک شده میافتد روی کف چوبی اتاق. مادر قند میشکاند. کلهی قند را با چکشی میشکند و تکههای به اندازهی کف دست و یا بزرگتر را زیر آروارهی قندشکن میگذارد و با دست دیگرش اهرم را هل میدهد پایین. تقوتق قند میشکند. حواسش هست که انگشتهایش زیر آروارهی قندشکن نروند. کتات را میپوشی. برای لحظهای دست از کار میکشد و نگاهت میکند. چمدانت را بستهای؟
صبح است. همه خواباند. هوا خنک و مهالود است. روبهروی پنجرهی اتاقات شاخههای درخت گلابیست. بیبرگ و میوه. بهارها شکوفههای صدفیسفیدش همهی جای پنجرهات را پر میکند. از این شکوفهها برایش برده بودی. شکوفهها را بوییده بود و لبخندی زده بود. به شیرینی عسل.
به دوردست مینگری. سروهای ردیفی با باد تکان میخورند. کلاغهایی از فرای گندمزار پرواز میکنند.
چمدان باز و خالی وسط اتاق افتاده است. لباسها و جورابها و شلوارها. کتابها و کاغذها. میچینی. چمدان پر و تپل میشود. میبندی. کنار در میگذاری. دست توی جیبات میکنی. دکمه را لمس میکنی. هنوز نخی بهش متصل است.
روی سنگفرشهای خیابان راه میروید. خیابانها تاریکاند. شب است. خیلیها خوابیدهاند. چندی هم که بیدارند پنجرههایشان کمنور است. آسمان پر از ستاره است. ابرهای چندانی در آسمان نیست. آنهایی هم که هستند محواند. کنارت میگامد. انتظاری نمیرود جایی باز باشد. و اگر هم هست دارند میبندند. اما بیشتر که میروید تو خیابانی با روشنایی کافهای مواجه میشوید که هنوز باز است. دیوارهایش سبز و زرداند. میز و صندلیهایش بیرون مغازه روی فرشی آجریرنگ چیده شدهاند. بالای این میز و صندلیها سایهبانی زرد متصل به دیوار قرار گرفته. افرادی روی برخی از این صندلیهای چوبی نشستهاند. پشت میزهای سفید سهپایه. چراغی پر نور به دیوار متصل است. پشت میزی که دورتر از دیگران است مینشنید. پیشخدمتی سفیدپوش از درون مغازه که نارنجی به نظر میرسد سینی به دست بیرون میآید و به سوی مشتریهای آن سمت میرود. سپس با سینی خالیاش به سوی شما میآید. قهوه میگرفت اگر روز بود. ولی حالا یک نوشیدنی گرم و سبک. سوپ روز اگر مانده باشد. به پیشخدمت میگویی. سر تکان میدهد و میرود و توی نارنجی داخل مغازه از نظر گم میشود. نگاه میکنی به خیابان که رفته رفته تا انتهایش تاریک و تاریکتر میشود. دستهایش را میگیری. نگاهت میکند. میگویی دوست نداری بروی. لبخندی محو میزند. اشکالی ندارد. اما دارد. و تو کمکم دچار میشوی به تبی که پیشتر احتمالا دیگری را هم گرفته. مثلا کسی شبیه خالق همین خیابان و کافه. راه میروید. کنار آب مینشینید. کنار قایقهای ماهیگیری که آن جاست. تاریک است. نور فانوسهای آن سو روی آب افتاده. شانههایتان به هم چسبیده. ساکتی. کفشهایت را میآوری و پاهایت را توی آب فرو میبری. آب سرد است. و فرو بردن پا در آبی چنان تاریک نگرانش میکند. میخندی. پایت را بیرون میکشی. انگشتانت را تکان تکان میدهم. کدام انگشت را بیشتر دوست داری؟ به انگشت پاهایت مینگرد. میگوید وسطی. چون نه مثل آن دو تای دیگر بزرگ و نه مثل این دوتای این ور کوچک است. و ضمنا بین انگشتهای دیگر احاطه شده. با جوراب خیسی پاهایت را خشک میکنی. بلند میشوید. میروید. وقت رفتن است. منتظری بلیطات را بدهند. دکمه را مدام لمس میکنی. روی حفرههایش مکث میکنی و بعد گردی دورش را دوباره طی میکنی. نخ سوراخ را با دو انگشت میگیری و میکشی. به او میاندیشی. داغ شدهای. تبات بیشتر و بیشتر میشود. تا جایی که دوام نمیآوری. میدوی. انگشت وسط پایات زیر آروارهی قندشکن است. به یادم باش. با قدرت میکوبی روی اهرم قندشکن. انگشت را برمیداری. لای دستمال میپیچی. برمیگردی. درد از تب کمتر است. انگشت را توی پاکتی میگذاری. به پستچی میسپاری. سوار کشتی میشوی. کشتی دور میشود. از مهی که از روی دریا بلند میشود به خانهشان مینگری. به مدرسهای که در آن به بچهها درس میدهد. و اگر درس نمیداد میآمد بندر. میبوسیدیش. برایت دست تکان میداد. دکمه را لمس میکنی. در جنگل راه میرفتید که گفت دکمهاش گم شده. نگاه کردی به لباسش. در بالاترین قسمت سینهاش کماَکی دیده میشد. دنبال دکمه میگشت که زودتر یافتی و پنهانش کردی. میخواستی قدری بیشتر با او در این جنگل گیر افتاده باشی.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
به او میاندیشی. همین که بیدار میشوی. احتمالا حالا به مدرسه رسیده باشد. اگر روزی دیگر میرفتی یا اگر کلاس او به دلیلی تعطیل شده بود میتوانست بیاید کنار بندر و برای باری دیگر ببوسیش.
برای این که چیزی جا نگذاری کاغذ و
کتابهایی را که باید ببری روی میز میچینی. گلدان زرد را زمین میگذاری تا میز خالیتر شود.
گلبرگی از زنبقهای آبی خشک شده میافتد روی کف چوبی اتاق. مادر قند میشکاند. کلهی قند را با چکشی میشکند و تکههای به اندازهی کف دست و یا بزرگتر را زیر آروارهی قندشکن میگذارد و با دست دیگرش اهرم را هل میدهد پایین. تقوتق قند میشکند. حواسش هست که انگشتهایش زیر آروارهی قندشکن نروند. کتات را میپوشی. برای لحظهای دست از کار میکشد و نگاهت میکند. چمدانت را بستهای؟
صبح است. همه خواباند. هوا خنک و مهالود است. روبهروی پنجرهی اتاقات شاخههای درخت گلابیست. بیبرگ و میوه. بهارها شکوفههای صدفیسفیدش همهی جای پنجرهات را پر میکند. از این شکوفهها برایش برده بودی. شکوفهها را بوییده بود و لبخندی زده بود. به شیرینی عسل.
به دوردست مینگری. سروهای ردیفی با باد تکان میخورند. کلاغهایی از فرای گندمزار پرواز میکنند.
چمدان باز و خالی وسط اتاق افتاده است. لباسها و جورابها و شلوارها. کتابها و کاغذها. میچینی. چمدان پر و تپل میشود. میبندی. کنار در میگذاری. دست توی جیبات میکنی. دکمه را لمس میکنی. هنوز نخی بهش متصل است.
روی سنگفرشهای خیابان راه میروید. خیابانها تاریکاند. شب است. خیلیها خوابیدهاند. چندی هم که بیدارند پنجرههایشان کمنور است. آسمان پر از ستاره است. ابرهای چندانی در آسمان نیست. آنهایی هم که هستند محواند. کنارت میگامد. انتظاری نمیرود جایی باز باشد. و اگر هم هست دارند میبندند. اما بیشتر که میروید تو خیابانی با روشنایی کافهای مواجه میشوید که هنوز باز است. دیوارهایش سبز و زرداند. میز و صندلیهایش بیرون مغازه روی فرشی آجریرنگ چیده شدهاند. بالای این میز و صندلیها سایهبانی زرد متصل به دیوار قرار گرفته. افرادی روی برخی از این صندلیهای چوبی نشستهاند. پشت میزهای سفید سهپایه. چراغی پر نور به دیوار متصل است. پشت میزی که دورتر از دیگران است مینشنید. پیشخدمتی سفیدپوش از درون مغازه که نارنجی به نظر میرسد سینی به دست بیرون میآید و به سوی مشتریهای آن سمت میرود. سپس با سینی خالیاش به سوی شما میآید. قهوه میگرفت اگر روز بود. ولی حالا یک نوشیدنی گرم و سبک. سوپ روز اگر مانده باشد. به پیشخدمت میگویی. سر تکان میدهد و میرود و توی نارنجی داخل مغازه از نظر گم میشود. نگاه میکنی به خیابان که رفته رفته تا انتهایش تاریک و تاریکتر میشود. دستهایش را میگیری. نگاهت میکند. میگویی دوست نداری بروی. لبخندی محو میزند. اشکالی ندارد. اما دارد. و تو کمکم دچار میشوی به تبی که پیشتر احتمالا دیگری را هم گرفته. مثلا کسی شبیه خالق همین خیابان و کافه. راه میروید. کنار آب مینشینید. کنار قایقهای ماهیگیری که آن جاست. تاریک است. نور فانوسهای آن سو روی آب افتاده. شانههایتان به هم چسبیده. ساکتی. کفشهایت را میآوری و پاهایت را توی آب فرو میبری. آب سرد است. و فرو بردن پا در آبی چنان تاریک نگرانش میکند. میخندی. پایت را بیرون میکشی. انگشتانت را تکان تکان میدهم. کدام انگشت را بیشتر دوست داری؟ به انگشت پاهایت مینگرد. میگوید وسطی. چون نه مثل آن دو تای دیگر بزرگ و نه مثل این دوتای این ور کوچک است. و ضمنا بین انگشتهای دیگر احاطه شده. با جوراب خیسی پاهایت را خشک میکنی. بلند میشوید. میروید. وقت رفتن است. منتظری بلیطات را بدهند. دکمه را مدام لمس میکنی. روی حفرههایش مکث میکنی و بعد گردی دورش را دوباره طی میکنی. نخ سوراخ را با دو انگشت میگیری و میکشی. به او میاندیشی. داغ شدهای. تبات بیشتر و بیشتر میشود. تا جایی که دوام نمیآوری. میدوی. انگشت وسط پایات زیر آروارهی قندشکن است. به یادم باش. با قدرت میکوبی روی اهرم قندشکن. انگشت را برمیداری. لای دستمال میپیچی. برمیگردی. درد از تب کمتر است. انگشت را توی پاکتی میگذاری. به پستچی میسپاری. سوار کشتی میشوی. کشتی دور میشود. از مهی که از روی دریا بلند میشود به خانهشان مینگری. به مدرسهای که در آن به بچهها درس میدهد. و اگر درس نمیداد میآمد بندر. میبوسیدیش. برایت دست تکان میداد. دکمه را لمس میکنی. در جنگل راه میرفتید که گفت دکمهاش گم شده. نگاه کردی به لباسش. در بالاترین قسمت سینهاش کماَکی دیده میشد. دنبال دکمه میگشت که زودتر یافتی و پنهانش کردی. میخواستی قدری بیشتر با او در این جنگل گیر افتاده باشی.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
👾1
لقمهی مدرسه
همسر سارا روی صندلی آبی بیمارستان منتظر نشسته. سارا میگرید و بعد جیغ میزند. پرستار خسته به ناهار میاندیشد. زن کباب شامی را روی لواش میگذارد. گوجهی پخته شده را پوست میگیرد و در کاسه با چنگال کمی له میکند. روی کباب سبزی میچیند و بعد گوجههای له شده را روی آنها. لواش را رول میکند. لقمهی شامی را توی کیسهی فریز کنار دو لقمهی دیگر میگذارد و کیسه را میبندد. زیپ جیب کوچکتر کیف را میگشاید و لقمه را کنار جامدادیاش میگذارد. مرد ابرویش را که هر وقت عصبی میشود به خارش میافتد میخاراند. زن پسر را برای بار ششم صدا میزند. مرد شمارهی کسی را میگیرد و با صدای بلند دربارهی دیر رسیدن مرسولهها سوال میکند. پسر از صدای بلند مرد بیدار میشود. با چشمهای کبره بسته و موهای شلخته به دستشویی میرود. زن توی استکان چای به رنگ تازه و براقی میریزد. مرد استکان را توی نعلبکی خم میکند. پسر وارد آشپزخانه میشود و صبحبخیر میگوید. مرد درحالی که دارد شمارهای را روی کارتن جعبهی دستمالکاغذی مینویسد به پسر سری تکان میدهد. زن به کیف اشاره میکند و ميگوید ناهارت را هم توی زیپ کنار جامدادیات گذاشتم. پسر غر میزند ک حالا جامدادیاش بوی غذا خواهد گرفت. زن زیر کتری را خاموش میکند و میرود توی اتاقش. روی تخت را مرتب میکند و لباسش را عوض میکند. ضد آفتابش را میمالد که مرد تلفن به دست وارد اتاق میشود. دهن تلفن را میگیرد و میگوید چکم کجاست؟ زن به کشوی آینه اشاره میکند. به اتاق پسر میرود و به پسر که دارد به کندی دکمههایش را میبندد میگوید زود باش. زن آخرین لکههای سفیدی حاصل ضدآفتاب را روی چهرهاش حل میکند. کیف باشگاهش را برمیدارد و قمقمهاش را زیر شیر آب میگیرد. مرد کیفش را که روی مبل است برمیدارد. میگوید من رفتم. زن شیر آب را میبندد و تا دم در میرود. مرد خم میشود و کفشهایش را میپوشد. امشب باید برویم خانهی سارا اینها. مرد اخم متعجبی میکند. زن شفافسازی میکند. از یک ساعت پیش رفته است بیمارستان. مرد خندهای میکند. باشدی میگوید و دستی تکان میدهد. زن صدای بوق سرویس را میشوند. پسر را صدا میکند. پسر کوله به پشت از خانه بیرون میدود. خداحافظی سرسریای میکنند. زن در را میبندد و برمیگردد و قمقمهاش را پر میکند. توی کیف باشگاهش میچپاند. مرد پشت میزش نشسته و برگههایی را با تمرکز میخواند. زن دو تا دمبل نیمکیلویی دستش است و دارد همراه با مربی به شکل یک دو سه چهار حرکت میکند و دستهایش را به کنار و بالا میبرد. پسر تو گوش بغلدستیاش چیزی میگوید و هر دو به معلم استخوانی یواشکی میخندند. آنها در این حالاند که سارا میمیرد. زن همین که از حمام بیرون میآید با تماسی میفهمد. مرد وقتی به خانه میرسد و پسر وقتی شب مادر به پدر میگوید. هر سه قدری به سارا میاندیشند. و فردا پسر خانه میماند تا مادر و پدر به مراسم خاکسپاری بروند. مادر نوزاد را میبیند. نوزادی گریهای. مرد میبیند که چطور روی کفن سارا خاک میریزند. پسر از پنجره میبیند که یکی از عابران پیاده چقدر شبیه معلمش است. زن و مرد در راه برگشت ساکتاند. وقتی به چراغ قرمز میرسند مرد میگوید حیف شد. زن قیافهی بچه را که به سارا رفته توصیف میکند. مرد مياندیشد قیافهی هیچ نوزادی نمیتواند به کسی شبیه باشد. پسر به زن میگوید برای شام کوکوی مرغ بپزد. زن کوکوی مرغ را روی لواش میگذارد. قدری سبزی رویش میچیند. چند برش خیارشور و نان را رول میکند. لقمه را کنار دو لقمهی دیگر توی کیسهی فریزر میگذارد. مرد با کیف از خانه خارج میشود. پسر با کوله. و زن با یک کیسه پر از گندم که مادرش پیشتر خواسته. مرد از آبدارچی که چای روی میزش میگذارد تشکر میکند. پسر ضربهای به توپی که وسط حیاط گذاشته میزند. زن برای مادرش برنج میکشد و به خواهرش میگوید بیچاره بچهاش. مادر میگوید حالا شوهرش میرود زنی دیگر میآورد. خواهرش شانهای بالا میاندازد و میگوید هر زنی که مادر نمیشود. زن گلکلمی کوچک از پیالهی کنار ترشی برمیدارد و زیر دندانش له میکند. از شوری گلکلم خوشش میآید و طریقهي درست کردنش را از مادر میپرسد. مرد به استکان خالی روی میز خیره میشود و سارا را به یاد میآورد. وقتی دور هم جمع میشدند از ملاحظهی سارا در رفتار و گفتار خوشش میآمد. گاهی خودش را جای همسر او میگذاشت و به زندگی آرامشان غبطه میخورد. پسر گازی به لقمهي کوکو میزند. زن میگوید آدم از فردای خودش خبر ندارد. مرد سر تکان میدهد و دکمهای از کنترل تلویزیون را میفشارد. سارا زیر خاک خنک در حال وا رفتن است. نوزاد در آغوش مادر سارا میگرید. همسر سارا تو بالکن سیگاری دیگر خاموش میکند.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
همسر سارا روی صندلی آبی بیمارستان منتظر نشسته. سارا میگرید و بعد جیغ میزند. پرستار خسته به ناهار میاندیشد. زن کباب شامی را روی لواش میگذارد. گوجهی پخته شده را پوست میگیرد و در کاسه با چنگال کمی له میکند. روی کباب سبزی میچیند و بعد گوجههای له شده را روی آنها. لواش را رول میکند. لقمهی شامی را توی کیسهی فریز کنار دو لقمهی دیگر میگذارد و کیسه را میبندد. زیپ جیب کوچکتر کیف را میگشاید و لقمه را کنار جامدادیاش میگذارد. مرد ابرویش را که هر وقت عصبی میشود به خارش میافتد میخاراند. زن پسر را برای بار ششم صدا میزند. مرد شمارهی کسی را میگیرد و با صدای بلند دربارهی دیر رسیدن مرسولهها سوال میکند. پسر از صدای بلند مرد بیدار میشود. با چشمهای کبره بسته و موهای شلخته به دستشویی میرود. زن توی استکان چای به رنگ تازه و براقی میریزد. مرد استکان را توی نعلبکی خم میکند. پسر وارد آشپزخانه میشود و صبحبخیر میگوید. مرد درحالی که دارد شمارهای را روی کارتن جعبهی دستمالکاغذی مینویسد به پسر سری تکان میدهد. زن به کیف اشاره میکند و ميگوید ناهارت را هم توی زیپ کنار جامدادیات گذاشتم. پسر غر میزند ک حالا جامدادیاش بوی غذا خواهد گرفت. زن زیر کتری را خاموش میکند و میرود توی اتاقش. روی تخت را مرتب میکند و لباسش را عوض میکند. ضد آفتابش را میمالد که مرد تلفن به دست وارد اتاق میشود. دهن تلفن را میگیرد و میگوید چکم کجاست؟ زن به کشوی آینه اشاره میکند. به اتاق پسر میرود و به پسر که دارد به کندی دکمههایش را میبندد میگوید زود باش. زن آخرین لکههای سفیدی حاصل ضدآفتاب را روی چهرهاش حل میکند. کیف باشگاهش را برمیدارد و قمقمهاش را زیر شیر آب میگیرد. مرد کیفش را که روی مبل است برمیدارد. میگوید من رفتم. زن شیر آب را میبندد و تا دم در میرود. مرد خم میشود و کفشهایش را میپوشد. امشب باید برویم خانهی سارا اینها. مرد اخم متعجبی میکند. زن شفافسازی میکند. از یک ساعت پیش رفته است بیمارستان. مرد خندهای میکند. باشدی میگوید و دستی تکان میدهد. زن صدای بوق سرویس را میشوند. پسر را صدا میکند. پسر کوله به پشت از خانه بیرون میدود. خداحافظی سرسریای میکنند. زن در را میبندد و برمیگردد و قمقمهاش را پر میکند. توی کیف باشگاهش میچپاند. مرد پشت میزش نشسته و برگههایی را با تمرکز میخواند. زن دو تا دمبل نیمکیلویی دستش است و دارد همراه با مربی به شکل یک دو سه چهار حرکت میکند و دستهایش را به کنار و بالا میبرد. پسر تو گوش بغلدستیاش چیزی میگوید و هر دو به معلم استخوانی یواشکی میخندند. آنها در این حالاند که سارا میمیرد. زن همین که از حمام بیرون میآید با تماسی میفهمد. مرد وقتی به خانه میرسد و پسر وقتی شب مادر به پدر میگوید. هر سه قدری به سارا میاندیشند. و فردا پسر خانه میماند تا مادر و پدر به مراسم خاکسپاری بروند. مادر نوزاد را میبیند. نوزادی گریهای. مرد میبیند که چطور روی کفن سارا خاک میریزند. پسر از پنجره میبیند که یکی از عابران پیاده چقدر شبیه معلمش است. زن و مرد در راه برگشت ساکتاند. وقتی به چراغ قرمز میرسند مرد میگوید حیف شد. زن قیافهی بچه را که به سارا رفته توصیف میکند. مرد مياندیشد قیافهی هیچ نوزادی نمیتواند به کسی شبیه باشد. پسر به زن میگوید برای شام کوکوی مرغ بپزد. زن کوکوی مرغ را روی لواش میگذارد. قدری سبزی رویش میچیند. چند برش خیارشور و نان را رول میکند. لقمه را کنار دو لقمهی دیگر توی کیسهی فریزر میگذارد. مرد با کیف از خانه خارج میشود. پسر با کوله. و زن با یک کیسه پر از گندم که مادرش پیشتر خواسته. مرد از آبدارچی که چای روی میزش میگذارد تشکر میکند. پسر ضربهای به توپی که وسط حیاط گذاشته میزند. زن برای مادرش برنج میکشد و به خواهرش میگوید بیچاره بچهاش. مادر میگوید حالا شوهرش میرود زنی دیگر میآورد. خواهرش شانهای بالا میاندازد و میگوید هر زنی که مادر نمیشود. زن گلکلمی کوچک از پیالهی کنار ترشی برمیدارد و زیر دندانش له میکند. از شوری گلکلم خوشش میآید و طریقهي درست کردنش را از مادر میپرسد. مرد به استکان خالی روی میز خیره میشود و سارا را به یاد میآورد. وقتی دور هم جمع میشدند از ملاحظهی سارا در رفتار و گفتار خوشش میآمد. گاهی خودش را جای همسر او میگذاشت و به زندگی آرامشان غبطه میخورد. پسر گازی به لقمهي کوکو میزند. زن میگوید آدم از فردای خودش خبر ندارد. مرد سر تکان میدهد و دکمهای از کنترل تلویزیون را میفشارد. سارا زیر خاک خنک در حال وا رفتن است. نوزاد در آغوش مادر سارا میگرید. همسر سارا تو بالکن سیگاری دیگر خاموش میکند.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
👾1
سیاهشهرسوخته
مورچه میخواهد بخوابد اما هرج و مرج اطرافش نمیگذارد راحت لم بدهد به کنج دلخواهش و استراحت کند. سر و صداهایشان هم خیلی زیاد است. و البته نگاههایشان که خصمانه و تا حدی قضاوتگر است. مورچه با دلخوری تکانی به خود میدهد و از لانه خارج میشود. با تظاهر بر این که پی غذا است از مورچههایی که در رفت و آمدند سوال میپرسد چیز به درد بخوری یافتهاند که بیای کمک؟ که آنها هم میگویند بله یک سوسک. و به راهی اشاره میکنند. مورچه قیافهاش را در هم میکشد. همیشه از قطعه کردن و حمل قطعات سوسک بیزار بود. نه تن درست و حسابیای برای خوردن دارند و نه بوی خوبی میدهند. پاهایشان هم زبر است و گاهی تا بیاورندش خانه به خارخارش میاندازد. خلاف جهت مورچهها میپیچد سمت پیادهرو تا کنار جدول که معمولا خلوت است در سایه استراحت کند.
صبح است. اما اشعهی خورشید هنوز از پشت ساختمانهای اطراف به پارک نرسیده و بنابراین پارک خنک است. بخشی از باغچه را که تازه در آن گل کاشتهاند آب دادهاند. بوی خاک خیس خورده به مشام رهگذران میرسد. دختر لبخند میزند. و با کفشهای پاشنهدارش تقتقتقتق از آن جا رد میشود. باد میزند و برگی کنار پایش میافتد. دختر میایستد تا برگ را ببیند اما به جایش به کفشهایش خیره میشود. میاندیشد شاید کفشهای دیگرش با این لباسها جورتر باشند. ساعت مچیاش را برسی میکند. مورچه که دارد راهش را میرود اتفاقی به یک پاشنهی سیاه میرسد. جنسش را با دست امتحان میکند و دلش میخواهد از آن جنس بالا برود. و میرود هم. دختر چون میبیند هنوز فرصت هست سریع برمیگردد خانه که هنوز خیلی از آن دور نشده تا کفشهای دیگرش ر ا بپوشد. مورچه که حرکت جسمی که بر آن نشسته را با وزش باد احساس میکنم میفهمد هر حرکت اشتباهی ممکن است به کشتنش بدهد. پس با دلهره تو حفرههای بند کفش قایم میشود. دختر همین که به خانه میرسد کفشهایش را توی جاکفشی میگذارد و کفشهای دیگر را میپوشد و سریع در را باز قفل میکند و میرود. مورچه قدری ساکن میماند. سپس وقتی از سکون جسم اطمینان مییابد از حفرهی بند بیرون ميآید. و چون تاریکی مطلق است به دنبال دریچهی باریک که از آن نور دیده میشود میرود. مورچه از سوراخ کوچک پایین جاکفشی بیرون میآید و با احتیاط پایش را روی جسم غریبی که تا به حال لمس نکرده میگذارد. از پرزهای انبوه فرش که حس جنگل به مورچه میدهد میگذرد و خسته روی سرامیک خانه راه میرود. گرسنهاش شده است. به اطراف مینگرد تا مورچهای چیزی بیاید. اما هر چه مینگرد هیچ خبری نیست. آنگاه بو میکشد و گوش میدهد. صدای مورچههای دیگری را میشنود. به سمت آشپزخانه میرود. میپرسد کسی نیست. که مورچهای جوان جوابش را میدهد. میرود سمت مورچهی جوان و از ماهیت جای غریبی که آمده پرس و جو میکند. مورچهی جوان میگوید آنها خانه هستند. مورچه به تمیزی دور و برش مینگرد از این که چیزی برای خوردن نیابد باز دچار دلهره میشود. نگرانیاش را برای مورچهی جوان میگوید. مورچهی جوان دستش را میگیرد و میبرد زیر کابینت. آن جا با مورچههای دیگر آشنا میشود. که همگی دارند خردههای کیک میخورند. مورچه با خوشحالی تکهی کیکش را گاز میزند و به ماجرای یکی از مورچهها میخندد. وقتی خوابش میآید و احتمال میدهد روز تمام شده باشد میپرسد خب لانه کجاست. مورچهها میخندند. میپنداری اینجا چندان سرد میشود که بخواهیم لانه داشته باشیم؟ یا مثلا دشمنی هست که بخواهیم از شرش به جایی پناه ببریم؟ آنگاه به گوشهی ته کابینت اشاره میکنند. اینجا هم میخوریم هم میخوابیم و هم زن و بچههایی متعدد شکل میدهیم. بدین صورت مورچه هم یک جایی همانورها برای خودش میخوابد و هر وقت دوست دارد از خواب بیدار میشود و خردهخوراکیهایی میخورد هزار بار بهتر از سوسک. و بچههایش را مینگرد که زنانش میزایند و با مورچههای به تفریح دور تا دور خانه ميرود و حسابی خوش است و گاه میپندارد آن کفش نه کفش بلکه بلیطی بوده است برای ورود به بهشت. همه چیز محشر است. تا این که روزی کابینتها و یخچال و گاز و ماشینهای لباسشویی و ظرفشویی کنار میروند و پودری تو کنجهای مورچهای زده میشود که همهشان را اول به سرفه و بعد تب و خفگی و اسهال و مرگ میاندازد. دستهدسته مورچههای مرده و نیمهمرده با جاروبرقی بلعیده میشوند و جسدهایشان چندین ماه بعد وقتی کیسهی جارو پر میشود روی هم انباشه، میان گرد و غبار دور ریخته میشود. فراموش شده. شبیه مردم سرزمینی سوخته.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
مورچه میخواهد بخوابد اما هرج و مرج اطرافش نمیگذارد راحت لم بدهد به کنج دلخواهش و استراحت کند. سر و صداهایشان هم خیلی زیاد است. و البته نگاههایشان که خصمانه و تا حدی قضاوتگر است. مورچه با دلخوری تکانی به خود میدهد و از لانه خارج میشود. با تظاهر بر این که پی غذا است از مورچههایی که در رفت و آمدند سوال میپرسد چیز به درد بخوری یافتهاند که بیای کمک؟ که آنها هم میگویند بله یک سوسک. و به راهی اشاره میکنند. مورچه قیافهاش را در هم میکشد. همیشه از قطعه کردن و حمل قطعات سوسک بیزار بود. نه تن درست و حسابیای برای خوردن دارند و نه بوی خوبی میدهند. پاهایشان هم زبر است و گاهی تا بیاورندش خانه به خارخارش میاندازد. خلاف جهت مورچهها میپیچد سمت پیادهرو تا کنار جدول که معمولا خلوت است در سایه استراحت کند.
صبح است. اما اشعهی خورشید هنوز از پشت ساختمانهای اطراف به پارک نرسیده و بنابراین پارک خنک است. بخشی از باغچه را که تازه در آن گل کاشتهاند آب دادهاند. بوی خاک خیس خورده به مشام رهگذران میرسد. دختر لبخند میزند. و با کفشهای پاشنهدارش تقتقتقتق از آن جا رد میشود. باد میزند و برگی کنار پایش میافتد. دختر میایستد تا برگ را ببیند اما به جایش به کفشهایش خیره میشود. میاندیشد شاید کفشهای دیگرش با این لباسها جورتر باشند. ساعت مچیاش را برسی میکند. مورچه که دارد راهش را میرود اتفاقی به یک پاشنهی سیاه میرسد. جنسش را با دست امتحان میکند و دلش میخواهد از آن جنس بالا برود. و میرود هم. دختر چون میبیند هنوز فرصت هست سریع برمیگردد خانه که هنوز خیلی از آن دور نشده تا کفشهای دیگرش ر ا بپوشد. مورچه که حرکت جسمی که بر آن نشسته را با وزش باد احساس میکنم میفهمد هر حرکت اشتباهی ممکن است به کشتنش بدهد. پس با دلهره تو حفرههای بند کفش قایم میشود. دختر همین که به خانه میرسد کفشهایش را توی جاکفشی میگذارد و کفشهای دیگر را میپوشد و سریع در را باز قفل میکند و میرود. مورچه قدری ساکن میماند. سپس وقتی از سکون جسم اطمینان مییابد از حفرهی بند بیرون ميآید. و چون تاریکی مطلق است به دنبال دریچهی باریک که از آن نور دیده میشود میرود. مورچه از سوراخ کوچک پایین جاکفشی بیرون میآید و با احتیاط پایش را روی جسم غریبی که تا به حال لمس نکرده میگذارد. از پرزهای انبوه فرش که حس جنگل به مورچه میدهد میگذرد و خسته روی سرامیک خانه راه میرود. گرسنهاش شده است. به اطراف مینگرد تا مورچهای چیزی بیاید. اما هر چه مینگرد هیچ خبری نیست. آنگاه بو میکشد و گوش میدهد. صدای مورچههای دیگری را میشنود. به سمت آشپزخانه میرود. میپرسد کسی نیست. که مورچهای جوان جوابش را میدهد. میرود سمت مورچهی جوان و از ماهیت جای غریبی که آمده پرس و جو میکند. مورچهی جوان میگوید آنها خانه هستند. مورچه به تمیزی دور و برش مینگرد از این که چیزی برای خوردن نیابد باز دچار دلهره میشود. نگرانیاش را برای مورچهی جوان میگوید. مورچهی جوان دستش را میگیرد و میبرد زیر کابینت. آن جا با مورچههای دیگر آشنا میشود. که همگی دارند خردههای کیک میخورند. مورچه با خوشحالی تکهی کیکش را گاز میزند و به ماجرای یکی از مورچهها میخندد. وقتی خوابش میآید و احتمال میدهد روز تمام شده باشد میپرسد خب لانه کجاست. مورچهها میخندند. میپنداری اینجا چندان سرد میشود که بخواهیم لانه داشته باشیم؟ یا مثلا دشمنی هست که بخواهیم از شرش به جایی پناه ببریم؟ آنگاه به گوشهی ته کابینت اشاره میکنند. اینجا هم میخوریم هم میخوابیم و هم زن و بچههایی متعدد شکل میدهیم. بدین صورت مورچه هم یک جایی همانورها برای خودش میخوابد و هر وقت دوست دارد از خواب بیدار میشود و خردهخوراکیهایی میخورد هزار بار بهتر از سوسک. و بچههایش را مینگرد که زنانش میزایند و با مورچههای به تفریح دور تا دور خانه ميرود و حسابی خوش است و گاه میپندارد آن کفش نه کفش بلکه بلیطی بوده است برای ورود به بهشت. همه چیز محشر است. تا این که روزی کابینتها و یخچال و گاز و ماشینهای لباسشویی و ظرفشویی کنار میروند و پودری تو کنجهای مورچهای زده میشود که همهشان را اول به سرفه و بعد تب و خفگی و اسهال و مرگ میاندازد. دستهدسته مورچههای مرده و نیمهمرده با جاروبرقی بلعیده میشوند و جسدهایشان چندین ماه بعد وقتی کیسهی جارو پر میشود روی هم انباشه، میان گرد و غبار دور ریخته میشود. فراموش شده. شبیه مردم سرزمینی سوخته.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
👾1
گاز غیرسترون
خوشکار مرا یاد زخم پانسمان شده میاندازد. یاد پانسمان مصرف شده روی زخمهای عفونی و خونی. مزهاش هم زیادی قوی است و پر از آجیل. به آجیل معمولا حساسیت پوستی نشان میدهم. خوراکیهایی هستند که آدم را زشت میکنند خوشکار خوراکی زشتکنندهی من است. از این رو وقتی تو آن مهمانی کنار چای فقط خوشکار آوردند بگینگی قیافهام در هم شد. میزبان هم انگاری که این را فهمیده باشد سرخ شده و گفت شرمنده فقط همین را داریم. فوری متوجهی چهرهی کج و کولهام شدم و سریع جمع و جورش کردم. یک لبخند بزرگ تصعنی زدم و گفتم من عاشق خوشکارم. و روی کلمهی «عاشق» تایید کردم. از آن تاکیدها که توی کتابها پررنگش میکنند. میزبان گفت واقعا؟ و بعد جوری به من و خوشکار کنار استکانم نگریست که گویی منتظر است عشق را نشانش بدهم.
خوشکار را برداشتم و گازی به آن زدم. چشمهایم را بستم که مثلا یعنی دارم لذت میبرم. اممممی هم گفتم. بعد گفتم محشر است.
میزبان انگاری که خیالش راحت شده باشد به مبل تکیه داد و با لبخندی آسوده گفت خودم درستش کردهام. با چشمهای نیمهبسته ابروهایم را بالا انداختم و سرم را تکان دادم. مشخصه. شما آشپزیتان هم به گمانم حرف نداشته باشد. لپهای میزبان سرخی مهربانی افتاد که موجب شد حالم از عوضی بودنم به هم بخورد. حقش نبود این قدر دو رو باشم. اما خب شاید نخوردنم ناراحتترش میکرد. میزبان بلند شد
رفت تا میوه هم بیاورد. همین که رفت توی دستمال تف کردم. دستمال را مچاله کردم ولی چون کیف یا جیب نداشتم دستمال را توی دستمال گذاشتم و گوشهی مبل چپاندم. میزبان به سرعت برگشت. بعد نگاه میز کرد و گفت ای وای پیشدستی نیاوردهام. گفتم زحت نکشید. همین که میزبان رفت. تمام خوشکار را انداختم توی دستمال و دستمال روی دستمال و چپاندمش کنار آن یکی. میزبان که برگشت. دهنم را به شکل جویدن در آوردم. و محتویات فرضی دهانم را با یک قلپ چای مثلا قورت دادم. دستم را روی شکمم گذاشتم و گفتم عالی بود. ممنون. میزبان ظرف خوشکار را به سمتم آورد. دستم را به نشانهی صداقت و یا نهی صادقانه نشانش دادم. خیلی دوست دارم بخورم اما اصلا نمیتوانم دکتر رژیمم هر هفته روی ترازوی طلافروشی وزنم میکند. خندید. ظرف خوشکار را کنار گذاشت و دربارهي دکتر ازم پرسید. منتهی من که دکتر نمیرفتم. سریع یک اسم ساختگی در آوردم و دورترین جا نسبت به خانهی مهمان را گفتم تا خیال رفتن به این دکتر از سرش بیفتد. نمیدانستم هفتهی بعدی برای گرفتن شمارهاش زنگ خواهد زد و مجبور خواهم شد یک بار دیگر هم پشت تلفن خزعبل به هم ببافم که دکتر همین چند روز پیش رفت خارج. چه دروغهای شاخداری. میزبان ظرف میوه را به سمتم گرفت. خیاری برداشتم و به پوست کندنش مشغول شدم. با هم گپ و گفتی مصالحتآمیز دربارهي چیزهای روزمره داشتیم و بعد یک باره تلفن زنگ خورد و میزبان گوشی را که کنار دستش بود برداشت. کسی پشت خط داشت میگفت که پسر میزبان تو مدرسه زمین خورده و کلهاش دارد خون میآید. دیدم میزبان رنگ فوری پرید و لبش لرزید. گفت الان میآیم. تلفن را گذاشت و یک لحظه به من نگریست. چنان که گویی اصلا مرا نمیشناسد. معذب شدم. یک خرده پوست خیار را که کنده بودم بهش چسباندم و توی ظرف میوه برگرداندم و بلند شدم. چه شده؟ به سمت میزبان رفتم. میزبان به خودش آمد و تو چشمهایش پر شد از اشک. گفت چه شده و بلند شد تا لباس بپوشد. آمد سویچش را بردارد که از دستش افتاد. سویچ را برداشتم و گفتم بگذارید برسانمتان. و رفتیم و بچه را آوردیم. چیزیش آن طور که پشت تلفن اغراق کرده بودند نشده بود. خود پسر تو ماشین خندید و گفت خوشحال است که برمیگردد خانه. از آینه دیدم که میزبان سر پسرش را بوسید و یکی دو لحظه چشمهایش را بست. منقلب شدم. به نظرم آمد که آدمی سراسر عوضی هستم. به خانه رساندمشان و میخواستم بروم که یاد دستمالهای خوشکار افتادم. ندانستم به چه بهانه به خانهشان برگردم. آنها از آسانسور رفتند بالا و من ماندم و خیال هولناک پیدا شدن دستمالها توسط میزبان. ناخودآگاه کشیده شدم بالا. جلوی در خانهشان ایستادم و مردد ماندم که زنگ بزنم یا نه. نمیدانستم به چه علتی باید زنگ بزنم. تا که فکری به سرم زد. یکی از دکمههایم را کندم و نگه داشتم توی دستم. زنگ زدم. گفتم ببخشید بابت مزاحتم. اما دکمهی لباسم کنده شده و این لباس را از کسی قرض گرفتهام. به همین خاطر شرمنده اما به نظرم تو خانهی شما افتاده. میزبان گفت یک لحظه و داشت میرفت بگردد که وحشت کردم. گفتم میشود بیایم تو؟ که میزبان به سمتم برگشت و با همان لبخند بامزه گفت البته. و من تو رفتم و مدتها همراه میزبان گشتم. حواسم بود که به آن مقبرهی دستمالهای مچاله نزدیک نشود. عرق کرده بودم و نمیدانستم دیگر چه بکنم. تا این که پسر مادرش را صدا زد و میزبان گفت یک لحظه و رفت. همین که رفت دستمالها را برداشتم و رفتم سمت در.
خوشکار مرا یاد زخم پانسمان شده میاندازد. یاد پانسمان مصرف شده روی زخمهای عفونی و خونی. مزهاش هم زیادی قوی است و پر از آجیل. به آجیل معمولا حساسیت پوستی نشان میدهم. خوراکیهایی هستند که آدم را زشت میکنند خوشکار خوراکی زشتکنندهی من است. از این رو وقتی تو آن مهمانی کنار چای فقط خوشکار آوردند بگینگی قیافهام در هم شد. میزبان هم انگاری که این را فهمیده باشد سرخ شده و گفت شرمنده فقط همین را داریم. فوری متوجهی چهرهی کج و کولهام شدم و سریع جمع و جورش کردم. یک لبخند بزرگ تصعنی زدم و گفتم من عاشق خوشکارم. و روی کلمهی «عاشق» تایید کردم. از آن تاکیدها که توی کتابها پررنگش میکنند. میزبان گفت واقعا؟ و بعد جوری به من و خوشکار کنار استکانم نگریست که گویی منتظر است عشق را نشانش بدهم.
خوشکار را برداشتم و گازی به آن زدم. چشمهایم را بستم که مثلا یعنی دارم لذت میبرم. اممممی هم گفتم. بعد گفتم محشر است.
میزبان انگاری که خیالش راحت شده باشد به مبل تکیه داد و با لبخندی آسوده گفت خودم درستش کردهام. با چشمهای نیمهبسته ابروهایم را بالا انداختم و سرم را تکان دادم. مشخصه. شما آشپزیتان هم به گمانم حرف نداشته باشد. لپهای میزبان سرخی مهربانی افتاد که موجب شد حالم از عوضی بودنم به هم بخورد. حقش نبود این قدر دو رو باشم. اما خب شاید نخوردنم ناراحتترش میکرد. میزبان بلند شد
رفت تا میوه هم بیاورد. همین که رفت توی دستمال تف کردم. دستمال را مچاله کردم ولی چون کیف یا جیب نداشتم دستمال را توی دستمال گذاشتم و گوشهی مبل چپاندم. میزبان به سرعت برگشت. بعد نگاه میز کرد و گفت ای وای پیشدستی نیاوردهام. گفتم زحت نکشید. همین که میزبان رفت. تمام خوشکار را انداختم توی دستمال و دستمال روی دستمال و چپاندمش کنار آن یکی. میزبان که برگشت. دهنم را به شکل جویدن در آوردم. و محتویات فرضی دهانم را با یک قلپ چای مثلا قورت دادم. دستم را روی شکمم گذاشتم و گفتم عالی بود. ممنون. میزبان ظرف خوشکار را به سمتم آورد. دستم را به نشانهی صداقت و یا نهی صادقانه نشانش دادم. خیلی دوست دارم بخورم اما اصلا نمیتوانم دکتر رژیمم هر هفته روی ترازوی طلافروشی وزنم میکند. خندید. ظرف خوشکار را کنار گذاشت و دربارهي دکتر ازم پرسید. منتهی من که دکتر نمیرفتم. سریع یک اسم ساختگی در آوردم و دورترین جا نسبت به خانهی مهمان را گفتم تا خیال رفتن به این دکتر از سرش بیفتد. نمیدانستم هفتهی بعدی برای گرفتن شمارهاش زنگ خواهد زد و مجبور خواهم شد یک بار دیگر هم پشت تلفن خزعبل به هم ببافم که دکتر همین چند روز پیش رفت خارج. چه دروغهای شاخداری. میزبان ظرف میوه را به سمتم گرفت. خیاری برداشتم و به پوست کندنش مشغول شدم. با هم گپ و گفتی مصالحتآمیز دربارهي چیزهای روزمره داشتیم و بعد یک باره تلفن زنگ خورد و میزبان گوشی را که کنار دستش بود برداشت. کسی پشت خط داشت میگفت که پسر میزبان تو مدرسه زمین خورده و کلهاش دارد خون میآید. دیدم میزبان رنگ فوری پرید و لبش لرزید. گفت الان میآیم. تلفن را گذاشت و یک لحظه به من نگریست. چنان که گویی اصلا مرا نمیشناسد. معذب شدم. یک خرده پوست خیار را که کنده بودم بهش چسباندم و توی ظرف میوه برگرداندم و بلند شدم. چه شده؟ به سمت میزبان رفتم. میزبان به خودش آمد و تو چشمهایش پر شد از اشک. گفت چه شده و بلند شد تا لباس بپوشد. آمد سویچش را بردارد که از دستش افتاد. سویچ را برداشتم و گفتم بگذارید برسانمتان. و رفتیم و بچه را آوردیم. چیزیش آن طور که پشت تلفن اغراق کرده بودند نشده بود. خود پسر تو ماشین خندید و گفت خوشحال است که برمیگردد خانه. از آینه دیدم که میزبان سر پسرش را بوسید و یکی دو لحظه چشمهایش را بست. منقلب شدم. به نظرم آمد که آدمی سراسر عوضی هستم. به خانه رساندمشان و میخواستم بروم که یاد دستمالهای خوشکار افتادم. ندانستم به چه بهانه به خانهشان برگردم. آنها از آسانسور رفتند بالا و من ماندم و خیال هولناک پیدا شدن دستمالها توسط میزبان. ناخودآگاه کشیده شدم بالا. جلوی در خانهشان ایستادم و مردد ماندم که زنگ بزنم یا نه. نمیدانستم به چه علتی باید زنگ بزنم. تا که فکری به سرم زد. یکی از دکمههایم را کندم و نگه داشتم توی دستم. زنگ زدم. گفتم ببخشید بابت مزاحتم. اما دکمهی لباسم کنده شده و این لباس را از کسی قرض گرفتهام. به همین خاطر شرمنده اما به نظرم تو خانهی شما افتاده. میزبان گفت یک لحظه و داشت میرفت بگردد که وحشت کردم. گفتم میشود بیایم تو؟ که میزبان به سمتم برگشت و با همان لبخند بامزه گفت البته. و من تو رفتم و مدتها همراه میزبان گشتم. حواسم بود که به آن مقبرهی دستمالهای مچاله نزدیک نشود. عرق کرده بودم و نمیدانستم دیگر چه بکنم. تا این که پسر مادرش را صدا زد و میزبان گفت یک لحظه و رفت. همین که رفت دستمالها را برداشتم و رفتم سمت در.
👾1
غورباغهگرایی
گاز غیرسترون خوشکار مرا یاد زخم پانسمان شده میاندازد. یاد پانسمان مصرف شده روی زخمهای عفونی و خونی. مزهاش هم زیادی قوی است و پر از آجیل. به آجیل معمولا حساسیت پوستی نشان میدهم. خوراکیهایی هستند که آدم را زشت میکنند خوشکار خوراکی زشتکنندهی من است.…
میزبان صدای در را که شنید گفت پیدایش کردی و به سمتم میآمد. دستمالها را چپاندم توی کفشهایم. و بعد صاف شدم و دکمه را نشانش دادم. بله. مچکرم باز هم ببخشید. و خداحافظ. پاشنههایم به کفش فشار میآوردند و شیرهی خوشکار بیرون زده بود. میتوانستم حسش کنم. سرسری رفتم تو آسانسور و همین که درهایش بسته شد نفس عمیقی کشیدم. دستمالهای چسبناک را از توی کفشم در آوردم و دیدم گند خورده به جوراب و کفشهایم. دستهایم هم چسبناک شده بود. به همین خاطر در تاکسی را خیلی سخت باز کردم. راننده خصمانه نگاهم کرد که چرا زودتر نمیجنبم. شاید اگر کمی بیشتر طول میکشد حتی میگفت مگر فلجی چیزی هستی. و فردایش بود که دیدم جوش زدهام. نه خوشکار خورده بودم و نه چیزی که این بلا را به صورتم بیاورد. به گمانم از استرس بود. جوش را روی صورتم لمس کردم و از دردی که گرفت چهرهام در هم شد. ابرو بالا انداختم. گاهی هم این جوری میشود دیگر.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
👾1
آدمها با در دوبلاهایشان چه میکنند؟
عاشق سومین روز سرماخوردگی است. دیگر به درد گلویش عادت کرده و درد چندان آزارش نمیدهد. تنش رخوتیست و گوشهایش مبهمتر میشنوند. میتواند ساعتها بخوابد و به خوابهایی که میبیند بیاعتنا باشد. توی لباسهای گرمش غرق بشود و لم بدهد روی مبل و مسخرهترین برنامههای تلویزیونی را تماشا کند.
روی گلویش حساس است. از بچگی هم حساس بود. هر وقت صبحها به خاطر خشکی گلو یک خرده احساس گلودرد میکرد سریع لیوان لیوان آب مینوشید. یک بار این قدر آب خورد که آب بالا آورد. وقتی مریض میشد و گلویش درد میگرفت قورت دادن برایش سخت میشد. نه که درد آن چنانی داشته باشد. فقط نمیتوانست تغییر حس گلویش را راحت بپذیرد. دوست داشت گلویش را ارّه کند و دور بیندازد. وقتی بچهتر بود اهمیت خوردن را کمتر درک میکرد و باید به زور وادارش میکردند که موقع مریضی چیزی بخورد. اگر انسان اولیه بود با همان یکی دو بار سرماخوردگی اولیه حتما میمرد. آن هم نه بخاطر خود سرماخوردگی بلکه به خاطر سوتغذیه.
شلغمها را میشوید. سرشان را میبرد. تویشان را قدری خالی میکند. لایههایی از عسل بهشان میمالد. درهایشان را میبندد. شلغمها را کنار گاز میگذارد. وقتی آب انداختند عصارهی آب شلغم و عسل را توی ظرفی دربسته میگذارد و توی یخچال میگذارد. وقتی دچار گلودرد میشود قدر از آن مینوشد.
با اولین بزاقی که قورت میدهد و احساس غریبی بهش دست میدهد میرود جلوی آینه و با آینهی کوچک دستهداری که از دنداپزشک هدیه گرفته بود گلوی سرخش را میبیند که چطور ملتهب شده. آن وقت چراغقوهاش را هم روشن میکند و ته دهانش را میپاید. روی برگهای کوچک عکس قرصهایی ریز و شربت میکشد و میدود اتاق و برگه را میگذارد تو دست مادرش.
مریض که میشود لذت میبرد. مدام زنگ اتاقش را میزند تا پرستار تازهی بخش سالمندان که جوانیست خوش بر و رو بیاید کمکش. برای آب پرتقال بیاورد و یا فقط کوسنهای پشتش را جابهجا کند. میخواهد بیشتر تو نقش مریض فرو برود تا او را زود به زود ببیند اما وقتی او را میبند گل از گلش میشکفد و جوانک هم از نقشهاش بو میبرد. اما جوان این قدر خوب است که کماکان بیاید کنارش و توی این مریضی خفیف کمکحالش باشد. گاهی که سرش شلوغ نباشد با هم کارت بازی میکنند. موقع بازی دیگر کلا نقش بازی کردن را کنار میگذارد و مثل یک پیر لعنتی خردهپولها را میبرد و جوان را به خنده میاندازد.
وقتی احساس مریضی میکند میداند کارش زار است. به این خاطر که هرچند خانهدار است اما نمیتواند کارهایش را تعطیل کند. باید کماکان غذا بپزد و ظرفها را بشوید و بچهها را برای مدرسه آماده کند. همچنین باید مراقب باشد بچهها مریض نشوند. که آن وقت کارش زارتر است. مریضداری از آنها کلافهاش میکند. غذا نمیخوند و نق میزنند و باید لاقل یک شب تا صبح کنارشان بیدار بماند.
گلویش که درد میگیرد پشت گردنش را دقیقا قرینهی نقطهی گلودردش میمالد. و میمالد. درد گلویش کمتر و قابل تحملتر میشود. بچگی لوزههایش مدام ملتهب میشدند و درد میگرفتند. درد آن وقتها هنوز خاطرش هست و حالا هر وقت گلودرد میگیرد میکوشد با ماساژ پشت گردنش گلودرد را آرامتر کند.
از مدرسه متنفر است. به همین خاطر دوش آب سرد میگیرد و با موهای خیس زیر پنجرهی اتاقش مینشیند. وقتی صبح احساس کند گلویش درد میکند لبخند شریری میزند. تبسنج را نشان والدینش میدهد و مدرسه را میپیچاند.
ورزشکار است. مدام یا مسابقه شرکت میکند و یا در حال تمرین است. وقتی مریض میشود به تقلا میافتد تا مریض نشود. پیش دکترهایی میرود و وضعیتش را بهشان توضیح میدهد دکترها معمولا بهش میگویند مریضی یک پروسهای دارد که به هر حال باید طی بشود. یا این که باید صبور باشد. یا این که نگران نباشد که مریضی چندان حاد نخواهد بود. او چشم در کاسه میچرخاند و مدام پی قرص و دوایی میگردد که سیستم ایمنی بدنش را چنان بالا ببرد که به ندرت مریض بشود.
از داروخانه یک بسته قرص گلودرد میگیرد. مکیدنشان را دوست دارد. گلویش را خنک میکنند. مزهشان هم بدک نیست. گاهی دلش برای گلودرد و خوردن قرصهای مکیدنی تنگ میشود.
همین که احساس کند دارد مریض میشود ایبوبروفن میخورد و برای خودش دمنوش چای عسل درست میکند و تا آن درست بشود دوش آب گرم میگیرد. لباسهای گرم میپوشد و چای را مینوشد و میخوابد. فردا تمام کارهایش را تعطیل میکند.
غذای ناجور و چرب میخورد. چند ساعت بعد استفراغ میکند. استفراغش را توی کیسهی پارچهای میریزد. میچلاند. عصارهی استفراغ را جمع میکند و میگذارد یخچال. هرگاه گلودرد میگیرد کمی از عصاره قرقره میکند.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
عاشق سومین روز سرماخوردگی است. دیگر به درد گلویش عادت کرده و درد چندان آزارش نمیدهد. تنش رخوتیست و گوشهایش مبهمتر میشنوند. میتواند ساعتها بخوابد و به خوابهایی که میبیند بیاعتنا باشد. توی لباسهای گرمش غرق بشود و لم بدهد روی مبل و مسخرهترین برنامههای تلویزیونی را تماشا کند.
روی گلویش حساس است. از بچگی هم حساس بود. هر وقت صبحها به خاطر خشکی گلو یک خرده احساس گلودرد میکرد سریع لیوان لیوان آب مینوشید. یک بار این قدر آب خورد که آب بالا آورد. وقتی مریض میشد و گلویش درد میگرفت قورت دادن برایش سخت میشد. نه که درد آن چنانی داشته باشد. فقط نمیتوانست تغییر حس گلویش را راحت بپذیرد. دوست داشت گلویش را ارّه کند و دور بیندازد. وقتی بچهتر بود اهمیت خوردن را کمتر درک میکرد و باید به زور وادارش میکردند که موقع مریضی چیزی بخورد. اگر انسان اولیه بود با همان یکی دو بار سرماخوردگی اولیه حتما میمرد. آن هم نه بخاطر خود سرماخوردگی بلکه به خاطر سوتغذیه.
شلغمها را میشوید. سرشان را میبرد. تویشان را قدری خالی میکند. لایههایی از عسل بهشان میمالد. درهایشان را میبندد. شلغمها را کنار گاز میگذارد. وقتی آب انداختند عصارهی آب شلغم و عسل را توی ظرفی دربسته میگذارد و توی یخچال میگذارد. وقتی دچار گلودرد میشود قدر از آن مینوشد.
با اولین بزاقی که قورت میدهد و احساس غریبی بهش دست میدهد میرود جلوی آینه و با آینهی کوچک دستهداری که از دنداپزشک هدیه گرفته بود گلوی سرخش را میبیند که چطور ملتهب شده. آن وقت چراغقوهاش را هم روشن میکند و ته دهانش را میپاید. روی برگهای کوچک عکس قرصهایی ریز و شربت میکشد و میدود اتاق و برگه را میگذارد تو دست مادرش.
مریض که میشود لذت میبرد. مدام زنگ اتاقش را میزند تا پرستار تازهی بخش سالمندان که جوانیست خوش بر و رو بیاید کمکش. برای آب پرتقال بیاورد و یا فقط کوسنهای پشتش را جابهجا کند. میخواهد بیشتر تو نقش مریض فرو برود تا او را زود به زود ببیند اما وقتی او را میبند گل از گلش میشکفد و جوانک هم از نقشهاش بو میبرد. اما جوان این قدر خوب است که کماکان بیاید کنارش و توی این مریضی خفیف کمکحالش باشد. گاهی که سرش شلوغ نباشد با هم کارت بازی میکنند. موقع بازی دیگر کلا نقش بازی کردن را کنار میگذارد و مثل یک پیر لعنتی خردهپولها را میبرد و جوان را به خنده میاندازد.
وقتی احساس مریضی میکند میداند کارش زار است. به این خاطر که هرچند خانهدار است اما نمیتواند کارهایش را تعطیل کند. باید کماکان غذا بپزد و ظرفها را بشوید و بچهها را برای مدرسه آماده کند. همچنین باید مراقب باشد بچهها مریض نشوند. که آن وقت کارش زارتر است. مریضداری از آنها کلافهاش میکند. غذا نمیخوند و نق میزنند و باید لاقل یک شب تا صبح کنارشان بیدار بماند.
گلویش که درد میگیرد پشت گردنش را دقیقا قرینهی نقطهی گلودردش میمالد. و میمالد. درد گلویش کمتر و قابل تحملتر میشود. بچگی لوزههایش مدام ملتهب میشدند و درد میگرفتند. درد آن وقتها هنوز خاطرش هست و حالا هر وقت گلودرد میگیرد میکوشد با ماساژ پشت گردنش گلودرد را آرامتر کند.
از مدرسه متنفر است. به همین خاطر دوش آب سرد میگیرد و با موهای خیس زیر پنجرهی اتاقش مینشیند. وقتی صبح احساس کند گلویش درد میکند لبخند شریری میزند. تبسنج را نشان والدینش میدهد و مدرسه را میپیچاند.
ورزشکار است. مدام یا مسابقه شرکت میکند و یا در حال تمرین است. وقتی مریض میشود به تقلا میافتد تا مریض نشود. پیش دکترهایی میرود و وضعیتش را بهشان توضیح میدهد دکترها معمولا بهش میگویند مریضی یک پروسهای دارد که به هر حال باید طی بشود. یا این که باید صبور باشد. یا این که نگران نباشد که مریضی چندان حاد نخواهد بود. او چشم در کاسه میچرخاند و مدام پی قرص و دوایی میگردد که سیستم ایمنی بدنش را چنان بالا ببرد که به ندرت مریض بشود.
از داروخانه یک بسته قرص گلودرد میگیرد. مکیدنشان را دوست دارد. گلویش را خنک میکنند. مزهشان هم بدک نیست. گاهی دلش برای گلودرد و خوردن قرصهای مکیدنی تنگ میشود.
همین که احساس کند دارد مریض میشود ایبوبروفن میخورد و برای خودش دمنوش چای عسل درست میکند و تا آن درست بشود دوش آب گرم میگیرد. لباسهای گرم میپوشد و چای را مینوشد و میخوابد. فردا تمام کارهایش را تعطیل میکند.
غذای ناجور و چرب میخورد. چند ساعت بعد استفراغ میکند. استفراغش را توی کیسهی پارچهای میریزد. میچلاند. عصارهی استفراغ را جمع میکند و میگذارد یخچال. هرگاه گلودرد میگیرد کمی از عصاره قرقره میکند.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
👾1
رفیق جینگات
دوباره کنکور دادی و من نبودم. کامپیوتر قبول شدی و من نبودم. پدرت حسابی مریض شد و من نبودم. کیستهای تخمدانت را عمل کردی و من نبودم. از رشتهات بیزار شدی و من نبودم. بچهگربه گرفتی و من نبودم. بچهگربهات را به خاطر زور مادر و پدر پس دادی و من نبودم. با پسری آشنا شدی و من نبودم. رشتهات را عوض کردی و من نبودم. با آن پسر بحثت شد و من نبودم. رابطهتان را تمام کردید و من نبودم. لیسانس گرفتی و من نبودم. با پسری دیگر آشنا شدی و من نبودم. برای کنکور ارشد رد شدی و من نبودم. پدرت برایت ماشین خرید و من نبودم. کنکور ارشد قبول شدی و من نبودم. با آن پسر دعوای بدی سر چرت و پرت کردی و من نبودم. برای کادو تولدت گردنبند مورد علاقهات را خرید و من نبودم. خواهرت وارد دانشگاه شد و من نبودم. جلسهی دفاع پایان نامهات من نبودم. برای دکترا میخواندی و من نبودم. نامزد کردی و من نبودم. رفتی سر کار و من نبودم. ازدواج کردی و حتی در مراسم ازدواجت هم من نبودم. پدرت مریض شد و من نبودم. متوجه شدی حاملهای و من نبودم. نگران سلامتی پدرت بودی و من نبودم. پسرت به دنیا آمد و من نبودم. پسرت مدرسه رفت و من نبودم. دخترت را حامله بودی و من نبودم. نوزاد مریض و آزردهات به دنیا آمد و من نبودم. بارها بیمارستان رفتی و من نبودم. دخترت خوب شد و من نبودم. بچههایت بزرگ میشدند و من نبودم. دانشگاه رفتند و من نبودم. بازنشسته شدی و من نبودم. پدرت فوت کرد و من نبودم. به ماتم سالانه فرو رفتی و من نبودم. حالت بهتر شد اما نشانههایی از آلزایمرت شروع شدند و من نبودم. تو را گذاشتند سالمندان و من و نبودم. من نبودم عزیزم. اما به طرز احمقانهای هفتهای دو سه بار مفصل به یادت بودم. دوست خوبی نبودم. روح محشری اما بودم. ناظر ساکت. متوجهی تو و شادیها و دردهایت بودم. و حالا که دیگر هیچ فایدهای ندارد کنارت تو سالمندان مینشینم و در خاطرات متزلزلت خودم را جا میدهم.
صبح روز کنکورت ساعت گذاشتم و پیش از رفتن بیدار شدم تا بهت زنگ بزنم. کنارت پای کامپیوتر نشسته بودم وقتی سایت را بالا و پایین میکردی تا ببینی چه قبول شدهای. بهت گفتم همه چیز درست میشود وقتی گفتی دکتر به پدرت چع توصیههایی کرده. فردای وقتی از عمل به هوش آمدی من با چند قثطی کمپوت بیمارستان بودم. به من زنگ زدی تا به استادهای رشتهات فحش بدهی. صورتکی زرد با چشمهای قلبی فرستادم وقتی برایم عکس بچهگربهات را فرستادی. به من زنگ زدی و یکی دو ساعت به نحوهی تربیت سخت والدینت ایراد گرفتی. ذوقزده عکس پسره را به من نشان دادی و از وضعیت زندگیاش برایم گفتی. گفتی بعد از این همه مدت فقط ده واحد پاس کردهای و دیگر نمیتوانی و میخواهی رشتهات را عوض کنی. زندگی زدی و گفتی ضروریست و من آمدم پیشت و تو ساعتها به خاطر آن پسر غصه خوردی. بلخره رابطهات را با او قطع کردی و با هم بیرون رفتیم تا سرحال بشوی. جشن لیسانست بود که برایت بزرگترین دستهگلی که تا به حال برای کسی خریده بودم خریدم. با پسر دیگری آشنا شدی و مرا هم به ششمین قرارتان که کنسرت بود دعوت کردید. جواب کنکور ارشدت را خودت جرئت نکردی ببینی و برای من فرستادیش. با ماشین آلبالویی تازهات رفتیم سعادتآباد بستنی خوردیم. یک بار دیگر کنکور دادی و وقتی قبول شدی به عنوان شیرینی شام بیرون دعوتمان کردی. تو بغلم گریه میکردی به خاطر دعوایی که با پسره کرده بودی. گردنبندی که برای تولدت و دلجویی خریده بود را نشانم دادی و با کلی ذوق حرف میزدی. هر دو تیپ خواهرت را تایید کردیم که برای بار اول داشت میرفت دانشگاه. شیرینی جلسهی دفاعت را خودم گرفتم و آوردم. برای دکترا با هم درس میخواندیم. پیش از مراسم لباس نامزدیات را که کمی لک شده بود شستم و سریع خشک کردم. شمارهی محل کارت را یادداشت کردم. شب عروسیات از خوشحالی یک جا بند نمیشدم. شبی که پدرت را بردی بیمارستان بهم زنگ زدی. وقتی حامله شدی زودتر از مادر و خواهرت به من خبر دادی. نگران پدرت بودی و من آرامت میکردم. برای پسرت اسباببازی خریدم و وقتی تو حولهی بیمارستانی بغلش کرده بودم کیف کردم که انگشتم را تو مشتش گرفت. روز اول مدرسه از تو و پسرت کنار هم عکس گرفتم. خبر دادی که باز حاملهای. نوزادت زودتر و آزرده به دنیا آمد. میرفتی بیمارستان و میآمدی و یک بار بهم گفتی اگر مرا نداشتی از افسردگی بعد از زایمان دق میکردی. هوایت را داشتم و کنارت بودم وقتی دخترت روز به روز بهتر میشد. گهگاه که عکس میفرستادی میدیدم بچههایت بزرگ و بزرگتر میشوند. مدرسه و حتی دانشگاه رفتند. بازنشسته شدی. آخرین روز کاریات رفتیم کافه. کنار قبر پدرت بغلت کردم و گریه کردی. یک سال تمام هی یاد پدرت میافتادی و چشمهایت پراشک میشد. میدیدم گاهی چیزهایی را میفراموشی. تا جایی که وقتی گذاشتندت سالمندان هیچ تعجب نکردم.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
دوباره کنکور دادی و من نبودم. کامپیوتر قبول شدی و من نبودم. پدرت حسابی مریض شد و من نبودم. کیستهای تخمدانت را عمل کردی و من نبودم. از رشتهات بیزار شدی و من نبودم. بچهگربه گرفتی و من نبودم. بچهگربهات را به خاطر زور مادر و پدر پس دادی و من نبودم. با پسری آشنا شدی و من نبودم. رشتهات را عوض کردی و من نبودم. با آن پسر بحثت شد و من نبودم. رابطهتان را تمام کردید و من نبودم. لیسانس گرفتی و من نبودم. با پسری دیگر آشنا شدی و من نبودم. برای کنکور ارشد رد شدی و من نبودم. پدرت برایت ماشین خرید و من نبودم. کنکور ارشد قبول شدی و من نبودم. با آن پسر دعوای بدی سر چرت و پرت کردی و من نبودم. برای کادو تولدت گردنبند مورد علاقهات را خرید و من نبودم. خواهرت وارد دانشگاه شد و من نبودم. جلسهی دفاع پایان نامهات من نبودم. برای دکترا میخواندی و من نبودم. نامزد کردی و من نبودم. رفتی سر کار و من نبودم. ازدواج کردی و حتی در مراسم ازدواجت هم من نبودم. پدرت مریض شد و من نبودم. متوجه شدی حاملهای و من نبودم. نگران سلامتی پدرت بودی و من نبودم. پسرت به دنیا آمد و من نبودم. پسرت مدرسه رفت و من نبودم. دخترت را حامله بودی و من نبودم. نوزاد مریض و آزردهات به دنیا آمد و من نبودم. بارها بیمارستان رفتی و من نبودم. دخترت خوب شد و من نبودم. بچههایت بزرگ میشدند و من نبودم. دانشگاه رفتند و من نبودم. بازنشسته شدی و من نبودم. پدرت فوت کرد و من نبودم. به ماتم سالانه فرو رفتی و من نبودم. حالت بهتر شد اما نشانههایی از آلزایمرت شروع شدند و من نبودم. تو را گذاشتند سالمندان و من و نبودم. من نبودم عزیزم. اما به طرز احمقانهای هفتهای دو سه بار مفصل به یادت بودم. دوست خوبی نبودم. روح محشری اما بودم. ناظر ساکت. متوجهی تو و شادیها و دردهایت بودم. و حالا که دیگر هیچ فایدهای ندارد کنارت تو سالمندان مینشینم و در خاطرات متزلزلت خودم را جا میدهم.
صبح روز کنکورت ساعت گذاشتم و پیش از رفتن بیدار شدم تا بهت زنگ بزنم. کنارت پای کامپیوتر نشسته بودم وقتی سایت را بالا و پایین میکردی تا ببینی چه قبول شدهای. بهت گفتم همه چیز درست میشود وقتی گفتی دکتر به پدرت چع توصیههایی کرده. فردای وقتی از عمل به هوش آمدی من با چند قثطی کمپوت بیمارستان بودم. به من زنگ زدی تا به استادهای رشتهات فحش بدهی. صورتکی زرد با چشمهای قلبی فرستادم وقتی برایم عکس بچهگربهات را فرستادی. به من زنگ زدی و یکی دو ساعت به نحوهی تربیت سخت والدینت ایراد گرفتی. ذوقزده عکس پسره را به من نشان دادی و از وضعیت زندگیاش برایم گفتی. گفتی بعد از این همه مدت فقط ده واحد پاس کردهای و دیگر نمیتوانی و میخواهی رشتهات را عوض کنی. زندگی زدی و گفتی ضروریست و من آمدم پیشت و تو ساعتها به خاطر آن پسر غصه خوردی. بلخره رابطهات را با او قطع کردی و با هم بیرون رفتیم تا سرحال بشوی. جشن لیسانست بود که برایت بزرگترین دستهگلی که تا به حال برای کسی خریده بودم خریدم. با پسر دیگری آشنا شدی و مرا هم به ششمین قرارتان که کنسرت بود دعوت کردید. جواب کنکور ارشدت را خودت جرئت نکردی ببینی و برای من فرستادیش. با ماشین آلبالویی تازهات رفتیم سعادتآباد بستنی خوردیم. یک بار دیگر کنکور دادی و وقتی قبول شدی به عنوان شیرینی شام بیرون دعوتمان کردی. تو بغلم گریه میکردی به خاطر دعوایی که با پسره کرده بودی. گردنبندی که برای تولدت و دلجویی خریده بود را نشانم دادی و با کلی ذوق حرف میزدی. هر دو تیپ خواهرت را تایید کردیم که برای بار اول داشت میرفت دانشگاه. شیرینی جلسهی دفاعت را خودم گرفتم و آوردم. برای دکترا با هم درس میخواندیم. پیش از مراسم لباس نامزدیات را که کمی لک شده بود شستم و سریع خشک کردم. شمارهی محل کارت را یادداشت کردم. شب عروسیات از خوشحالی یک جا بند نمیشدم. شبی که پدرت را بردی بیمارستان بهم زنگ زدی. وقتی حامله شدی زودتر از مادر و خواهرت به من خبر دادی. نگران پدرت بودی و من آرامت میکردم. برای پسرت اسباببازی خریدم و وقتی تو حولهی بیمارستانی بغلش کرده بودم کیف کردم که انگشتم را تو مشتش گرفت. روز اول مدرسه از تو و پسرت کنار هم عکس گرفتم. خبر دادی که باز حاملهای. نوزادت زودتر و آزرده به دنیا آمد. میرفتی بیمارستان و میآمدی و یک بار بهم گفتی اگر مرا نداشتی از افسردگی بعد از زایمان دق میکردی. هوایت را داشتم و کنارت بودم وقتی دخترت روز به روز بهتر میشد. گهگاه که عکس میفرستادی میدیدم بچههایت بزرگ و بزرگتر میشوند. مدرسه و حتی دانشگاه رفتند. بازنشسته شدی. آخرین روز کاریات رفتیم کافه. کنار قبر پدرت بغلت کردم و گریه کردی. یک سال تمام هی یاد پدرت میافتادی و چشمهایت پراشک میشد. میدیدم گاهی چیزهایی را میفراموشی. تا جایی که وقتی گذاشتندت سالمندان هیچ تعجب نکردم.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
🎄1👾1
دوسگدوسرنوشت
هیچوقت درست نمیفهمید چرا بین او و خواهرش فرق میگذارند. گوشهایش را چیدند و دمش را کوتاه کردند. اما گوشهای خواهرش را با عشق نوازش میکردند و دمش را که تکان تکان میداد خوراکیهای خوشمزهتری بهش میدادند. قلادهی زنگولهدار لطیفی به گردن خواهرش بستند اما به او قلادهای زنجیردار بستند که زمستانها سرمایش تن را میلرزاند. خواهرش را بیرون میبردند و وقتی برمیگشت با بوییدن پوزهاش میفهید که در این گشت و گذار باز چیزهایی خوشمزه به او خوراندهاند. پنداشت شاید خواهرش سگی باشد خاصتر از او و به همین جهت کوشید با او جفتگیری کند که البته همان لحظهی اول که میخواست پاهایش را حرکت بدهد آنها را از هم جدا کردند و دیگر هرگز خواهرش را با او توی یک قفس نگذاشتند. بهش برخورد و خشمگین شد. روزانه قدری مخلوط نان خشک و گوشت و یا استخوان برایش میآورند و همین که غذایش تمام میشد میدانست تا فردا دیگر خبری از غذا نخواهد بود. هی حوصلهاش سر میرفت و وقتی رهگذری میدید به شدت پارس میکرد. وقتی رهگذر میترسید یا شوکه میشد خوشش میآمد. این قدر حوصلهاش سر رفته بود که با سگهای دیگر ارتباط کلامی پیدا کرده بود. اگر چیزی از محدودهی آنها رد میشد و بهش پارس میکردند او با زوزه ازشان میپرسد که آن چیز چه بوده. آنها هم جواب میدادند. و بعد اگر آن چیز از محدودهی خودش میگذشت میدید که آن چیز که آنها میگفتند چه بوده. ارتباطش با سگهای دیگر در همین حد بود. نه آنها را دیده بود و نه آنها او را. گاهی تصور میکرد که آنها هم را دیدهاند و زن و بچه دارند و دور هم خوشاند. گاهی هم تصور میکرد آنها هم عین خودش باشند. سترون. عصبی و تنها. دوست داشت با خواهرش ارتباط برقرار کند. وقتی بوی خواهرش را میشنید پارس میکرد. آیا اینجایی؟ خواهرش هم گاهی جوابش را میداد. آنگاه پارس میکرد داری چه میکنی؟ که خواهرش معمولا میگفت دارم بازی میکنم و یا دارم بال و کتف مرغ میخورم. آنگاه او دهانش آب میافتاد و پارس میکرد که برای او هم غذا ببرنند. این پارسها معمولا بینتجیه بود. هر وقت موقع غذایش بود برای او غذا میآوردند. و هر چه هم که میآورند کلی با چیزهایی که خواهرش خورده متفاوت بود. از این جهت گاهی بدجوری عنق میشد و تا یکی دو ساعت لب به غذایش نمیزد. اما خب مهم نبود به چه شکلی دست به اعتراض بزند. برعکس خواهرش که با یک عطسه هم حسابی نگرانش میشدند، برای کسی مهم نبود دست به چه اعتراضاتی بزند. خواهرش بیست سی تا اسباببازی هم داشت. پیشتر از اسباببازیهایش برای او هم میآورد. آنگاه کمی با هم بازی میکردند و بعد کسی خواهرش را صدا میزد و خواهرش با تمام اسباببازیهایش میرفت. تنها اسباببازیهای او پرندگانی بودند که گاهی اتفاقی نزدیک محوطهی او مینشستند. میدوید دنبالشان و وقتی پرواز میکردند و میرفتند دلش میگرفت. به خواهرش واکسن زده بودند و دندانهایش را مدام برسی میکردند. موهایش را گهگاه میشستند و خوب شانه میکردند. خواهرش شبیه سگهای اشرافی بود. و او شبیه سگهای جنگلی بدبو. این را خواهرش بهش گفته بود. و او باز حسابی بهش برخورده بود. و به خواهرش پارس کرده بود. خواسته بود جلوتر بیاید تا او را گاز بگیرد اما زنجیرش نگهاش داشته بود. خواهرش هم با بیاعتنایی از کنارش رد شده بود. از آن وقت به بعد دیگر از خواهرش خوشش نمیآمد. گاهی سگهایی که با خواهرش رفت و آمد داشتند را تصور میکرد. سگهای نری که به اندازهی خواهرش برازنده باشند. آنگاه از حسادت کلافه میشد و کل باغ را قدم میزد. یک بار تو همین افکار بود که سایهی کسی را دید. این قدر اعصابش خرد بود که وقتی حس کرد بوی سایه غریبه است پرید به جانش و ران پایش را چنان گاز گرفت که دادش به هوا رفت. آن وقت چراغ اتاقک یکی از صاحبانش روشن شد و فوری به سمتشان آمد. چیزهایی به سایه گفت و وقتی چند نفر آمدند سایه را بردند دستی به سرش کشید و تشویقش کرد. از این که تشویق شده بود حیرت کرد. دوست داشت دوباره دستی به سرش کشیده بشود و تشویق بشود. به همین خاطر تیزتر از قبل باغ را میپایید. یک بار سگ ولگرد مادهای گذرش به باغ افتاد. میخواست بپرد و او را هم گاز بگیرد و باز تشویق بشود. اما تنش و ولعی داشت که با بوی مادهسگ بیدار شده بود. به همین خاطر جلو رفت و وقتی مادهسگ را پذیرا دید شروع کرد به جفتگیری. همان وقت یکی دو سایه از روی باغ پریدند و شروع کردند به چیدن میوهها. خواست به سمتشان برود و گازشان بگیرد و صاحبش را صدا بزند اما گیر کرده بود به مادهسگ. بدنش رها نمیکرد. پس فقط پارس کرد و پارس کرد و با پارس کردن مادهسگ را ترساند و مادهسگ این قدر زور زد تا جدا بشود که او را دچار آسیبهای جبرانناپذیر کرد. او را به دامپزشکی بردند و همان جا کنار سگهای نیاز به مراقبت رها کردند.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
هیچوقت درست نمیفهمید چرا بین او و خواهرش فرق میگذارند. گوشهایش را چیدند و دمش را کوتاه کردند. اما گوشهای خواهرش را با عشق نوازش میکردند و دمش را که تکان تکان میداد خوراکیهای خوشمزهتری بهش میدادند. قلادهی زنگولهدار لطیفی به گردن خواهرش بستند اما به او قلادهای زنجیردار بستند که زمستانها سرمایش تن را میلرزاند. خواهرش را بیرون میبردند و وقتی برمیگشت با بوییدن پوزهاش میفهید که در این گشت و گذار باز چیزهایی خوشمزه به او خوراندهاند. پنداشت شاید خواهرش سگی باشد خاصتر از او و به همین جهت کوشید با او جفتگیری کند که البته همان لحظهی اول که میخواست پاهایش را حرکت بدهد آنها را از هم جدا کردند و دیگر هرگز خواهرش را با او توی یک قفس نگذاشتند. بهش برخورد و خشمگین شد. روزانه قدری مخلوط نان خشک و گوشت و یا استخوان برایش میآورند و همین که غذایش تمام میشد میدانست تا فردا دیگر خبری از غذا نخواهد بود. هی حوصلهاش سر میرفت و وقتی رهگذری میدید به شدت پارس میکرد. وقتی رهگذر میترسید یا شوکه میشد خوشش میآمد. این قدر حوصلهاش سر رفته بود که با سگهای دیگر ارتباط کلامی پیدا کرده بود. اگر چیزی از محدودهی آنها رد میشد و بهش پارس میکردند او با زوزه ازشان میپرسد که آن چیز چه بوده. آنها هم جواب میدادند. و بعد اگر آن چیز از محدودهی خودش میگذشت میدید که آن چیز که آنها میگفتند چه بوده. ارتباطش با سگهای دیگر در همین حد بود. نه آنها را دیده بود و نه آنها او را. گاهی تصور میکرد که آنها هم را دیدهاند و زن و بچه دارند و دور هم خوشاند. گاهی هم تصور میکرد آنها هم عین خودش باشند. سترون. عصبی و تنها. دوست داشت با خواهرش ارتباط برقرار کند. وقتی بوی خواهرش را میشنید پارس میکرد. آیا اینجایی؟ خواهرش هم گاهی جوابش را میداد. آنگاه پارس میکرد داری چه میکنی؟ که خواهرش معمولا میگفت دارم بازی میکنم و یا دارم بال و کتف مرغ میخورم. آنگاه او دهانش آب میافتاد و پارس میکرد که برای او هم غذا ببرنند. این پارسها معمولا بینتجیه بود. هر وقت موقع غذایش بود برای او غذا میآوردند. و هر چه هم که میآورند کلی با چیزهایی که خواهرش خورده متفاوت بود. از این جهت گاهی بدجوری عنق میشد و تا یکی دو ساعت لب به غذایش نمیزد. اما خب مهم نبود به چه شکلی دست به اعتراض بزند. برعکس خواهرش که با یک عطسه هم حسابی نگرانش میشدند، برای کسی مهم نبود دست به چه اعتراضاتی بزند. خواهرش بیست سی تا اسباببازی هم داشت. پیشتر از اسباببازیهایش برای او هم میآورد. آنگاه کمی با هم بازی میکردند و بعد کسی خواهرش را صدا میزد و خواهرش با تمام اسباببازیهایش میرفت. تنها اسباببازیهای او پرندگانی بودند که گاهی اتفاقی نزدیک محوطهی او مینشستند. میدوید دنبالشان و وقتی پرواز میکردند و میرفتند دلش میگرفت. به خواهرش واکسن زده بودند و دندانهایش را مدام برسی میکردند. موهایش را گهگاه میشستند و خوب شانه میکردند. خواهرش شبیه سگهای اشرافی بود. و او شبیه سگهای جنگلی بدبو. این را خواهرش بهش گفته بود. و او باز حسابی بهش برخورده بود. و به خواهرش پارس کرده بود. خواسته بود جلوتر بیاید تا او را گاز بگیرد اما زنجیرش نگهاش داشته بود. خواهرش هم با بیاعتنایی از کنارش رد شده بود. از آن وقت به بعد دیگر از خواهرش خوشش نمیآمد. گاهی سگهایی که با خواهرش رفت و آمد داشتند را تصور میکرد. سگهای نری که به اندازهی خواهرش برازنده باشند. آنگاه از حسادت کلافه میشد و کل باغ را قدم میزد. یک بار تو همین افکار بود که سایهی کسی را دید. این قدر اعصابش خرد بود که وقتی حس کرد بوی سایه غریبه است پرید به جانش و ران پایش را چنان گاز گرفت که دادش به هوا رفت. آن وقت چراغ اتاقک یکی از صاحبانش روشن شد و فوری به سمتشان آمد. چیزهایی به سایه گفت و وقتی چند نفر آمدند سایه را بردند دستی به سرش کشید و تشویقش کرد. از این که تشویق شده بود حیرت کرد. دوست داشت دوباره دستی به سرش کشیده بشود و تشویق بشود. به همین خاطر تیزتر از قبل باغ را میپایید. یک بار سگ ولگرد مادهای گذرش به باغ افتاد. میخواست بپرد و او را هم گاز بگیرد و باز تشویق بشود. اما تنش و ولعی داشت که با بوی مادهسگ بیدار شده بود. به همین خاطر جلو رفت و وقتی مادهسگ را پذیرا دید شروع کرد به جفتگیری. همان وقت یکی دو سایه از روی باغ پریدند و شروع کردند به چیدن میوهها. خواست به سمتشان برود و گازشان بگیرد و صاحبش را صدا بزند اما گیر کرده بود به مادهسگ. بدنش رها نمیکرد. پس فقط پارس کرد و پارس کرد و با پارس کردن مادهسگ را ترساند و مادهسگ این قدر زور زد تا جدا بشود که او را دچار آسیبهای جبرانناپذیر کرد. او را به دامپزشکی بردند و همان جا کنار سگهای نیاز به مراقبت رها کردند.
زهرا مرادپور
@moradpour_frogism
🎄1👾1