تصمیم میگیرن با هم توی یه ورکشاپ آشپزی شرکت کنن..
یکی کاملاً جدیه و با دقت اندازه میگیره. اون یکی؟ کلی ادویه میریزه چون «حس میکنه خوب میشه!»
در نهایت غذاشون میسوزه، ولی استاد کلاس میگه: «این یه تجربه سورئاله!»
با هم میخندن، غذا رو میذارن کنار و میرن یه فستفود نزدیک میخورن.
در فستفود، کنار پنجرهای که نور زرد و گرمی میتابه، میشینن. یکی هنوز داره غر میزنه:
– «اگه اون همه زیره نمیریختی، شاید نمیسوخت!»
اون یکی لبخند میزنه و با بیخیالی میگه:
– «ولی بوی فوقالعادهای داشت، تا لحظهای که بوی سوختگی اومد!»
غذاشون که میرسه، هر دو با اشتهای زیاد شروع میکنن به خوردن. ساندویچ سادهایه، ولی بعد اون تجربهی عجیب، طعمش عالیه.
وسط غذا، یکی ازشون میگه:
– «بیایم هفته بعد دوباره بریم یه ورکشاپ. این بار شیرینیپزی!»
دیگری با دهان پر میخنده:
– «به شرطی که این بار دستور پختو دقیق بخونی، و نذاری باز "حست" تصمیم بگیره!»
– «باشه، ولی فقط اگه قول بدی سرِ شیرینی شکلاتی، دعوام نکنیا!»
قرار رو میذارن، موبایلها رو درمیارن و یه عکس دستهجمعی با ساندویچها میگیرن. کپشنش میشه:
"وقتی غذات میسوزه ولی دوستیات نه."
از رستوران که بیرون میان، هوا خنک شده و بوی بارون میاد. یکی زیر لب میگه:
– «شاید شکست توی آشپزی، شروع یه چیز باحالتر باشه.»
و با صدای خنده دوتاییشون، شب توی خیابون خلوت ادامه پیدا میکنه