𝖢𝖺𝗋𝖾𝗌𝗌 ♡
Photo
شبها در خوابگاه همیشه کمی شلوغ بود. صدای قدمزدنها، گاهبهگاه خندههای یقهپوشها، یا بوی نودل نیمهشب کسی. ولی اون شب، هوا به طرز عجیبی آروم بود. انگار خودِ آسمون هم تصمیم گرفته بود که فقط تماشا کنه و هیچ صدایی در نیاره.
جونگین با یک پتو روی شونههاش، از راهپله بالا میرفت. هوا خنک بود، اما نه اونقدر که اذیتکنه. بیشتر شبیه آغوشی بود که آدم میتونه بهش تکیه کنه. وقتی رسید بالای پشتبوم، همونطور که حدس میزد، فلیکس اونجا بود. نشسته روی لبهی دیوار کوتاه، پاها آویزون، صورتش رو به ستارهها.
"بازم تو اول اومدی..." جونگین با لبخند گفت.
فلیکس برگشت، نگاهش نرم شد. "فکر نمیکردم بیای."
"من همیشه میام. فقط... گاهی دیر."
جونگین کنار فلیکس نشست. پتو رو نصف کرد، نصفش رو انداخت روی شونههای فلیکس. ستارهها امشب بیشتر از همیشه معلوم بودن. انگار همهشون جمع شده بودن که دو نفر زیرشون، حرف دلشون رو بزنن.
"تو... از چی میترسی؟" جونگین آهسته پرسید.
فلیکس مکث کرد. لبش رو گاز گرفت. "از اینکه احساساتم رو نشون بدم و اون آدم درست، نباشه که بفهمهشون."
"شاید اون آدم نزدیکتر از چیزیه که فکر میکنی." جونگین نگاهش رو پایین انداخت. انگشتهاش با گوشهی پتو بازی میکردن.
فلیکس آروم گفت: "تو همیشه رمزآلود حرف میزنی."
"چون اگر واضح بگم، شاید همهچی خراب بشه."
سکوتی بینشون افتاد. نه از جنس سردرگمی، بلکه مثل آماده شدن زمین برای بارون.
فلیکس به سمت جونگین چرخید. صورتش نزدیک شد. "اگر من بگم... که تو اون آدم درستی هستی. چی میگی؟"
جونگین پلک نزد. فقط نگاه کرد. به اون چشمهای پر از نور، به اون صدای آروم و صادق.
"میگم... دیر گفتی. ولی هنوز نه اونقدر که نخوام دوباره بشنومش."
فلیکس لبخند زد. دستش رو بالا آورد و روی گونهی جونگین گذاشت. سرمای شب با لمس گرمی دستش از بین رفت. هیچکدوم حرفی نزدن. فقط اون لحظه، با همهی سکوتش، بلندتر از هر جملهای بود.
و بعد... بیعجله، بیاضطراب، بینمایش... فلیکس خم شد و پیشونیشو به پیشونی جونگین چسبوند. نفسی کوتاه، چشمای بسته، و قلبهایی که بالاخره هماهنگ زدن.
برای چند لحظه، فقط صدای نفس کشیدنشون بود. ستارهها نگاشون میکردن، ماه لبخند زده بود.
جونگین آروم گفت:
"بمون. امشب، فقط بمون. تا صبح."
فلیکس:
"تا وقتی بخوای. و شاید بیشتر."
🆒1