هیونجین روی مبل نشسته، دستهاشو به هم قفل کرده و با نگاه سردش به زمین نگاه میکنه.
فلیکس اما کنار پنجره ایستاده، خورشید به صورتش میتابه و با خوشحالی به همه نگاه میکنه.
"هیون، چرا اینقدر جدی؟"
هیونجین چشمش رو میچرخونه و با آرامش جواب میده: "نمیدونم... شاید چون تو همیشه داری میخندی."
فلیکس یه قدم به سمتش برمیداره و با لبخند پهناش میگه: "خب، چون زندگی خیلی کوتاهتر از اونه که بهش جدی نگاه کنیم. تو که همیشه داری فکر میکنی، باید یه کم شاد باشی!"
هیونجین بدون اینکه جواب بده، یه لحظه مکث میکنه، ولی بعد میگه: "خندهها همیشه تهش یه چیز جدی میخوان."
فلیکس میخنده و به شوخی میگه: "آره، جدیگویی از تو و خندیدن از من. میدونی، خیلی چیزها باهم فرق میکنه."
هیونجین فقط سرش رو تکون میده، ولی یکم لبخند میزنه. شاید کم کم متوجه شده باشه که خندهی فلیکس، خودش یه چیزی جدیه
Chk Chk !
Photo
فلیکس این بار کاملاً نزدیک میشه، روی لبهی مبل کنار هیونجین میشینه و با شیطنت آرومی میگه:
"میخوای یه معامله کنیم؟ من یکم جدیتر میشم، تو یکم بیشتر میخندی."
هیونجین نیمنگاهی بهش میاندازه، لبخند محوی روی لبش میاد. "تو؟ جدی شدن؟ این یکی رو باید ببینم."
فلیکس شونهای بالا میندازه و میگه:
"خب، پس تماشا کن. اولین قدمم اینه که بهت بگم... مهم نیست چقدر دنیا سنگین باشه، همیشه یکی هست که بخواد بارش رو برات سبکتر کنه. مثل من."
هیونجین کمی جا میخوره. انتظار نداشت پشت اون لبخندهای ساده، اینقدر حرفهای عمیق پنهون شده باشه.
لحظهای نگاهشون توی هم قفل میشه. نور طلایی عصر صورت هر دو رو روشن کرده، و برای اولین بار، سکوت بینشون دیگه سنگین نیست — فقط آرامه.
هیونجین نفس عمیقی میکشه و لبخندش کمی پررنگتر میشه. آروم، با صدای خیلی خفهای میگه: "شاید... شاید حق با تو باشه."
فلیکس با خوشحالی دستهاش رو بالا میبره و میخنده: "دیدی؟ یکی صفر به نفع من!"
هیونجین چشماش رو میبنده و آروم میخنده، اون خندهای که خیلی وقته کسی نشنیده بود — خندهای که فلیکس میدونست بالاخره از دلش درمیاد.
🆒1