شبهای بیخوابی، بهترین فرصتها برای حرف زدنهای طولانیه. جیمین و جونگکوک کنار هم روی مبل نشستن. نور کمرنگ لامپهای اتاق، صورتشون رو روشن کرده.
"یادته وقتی اولین بار همدیگه رو دیدیم؟"
جیمین با لبخند میگه و چشمهاش یه لحظه برق میزنن.
جونگکوک سری تکون میده و میخنده: "تو هیچی نمیگفتی، فقط با اون چشمها همه رو جلب میکردی."
جیمین میخنده. "من هیچوقت نمیگفتم، چون همیشه تو حرفها رو میزدی!"
جونگکوک به شوخی میگه: "آره، ولی میدونستی همیشه کنارم خواهی بود."
سکوت کوتاهی میشه، هر دو به فکر میافتن. بعد جیمین به ارامی میگه:
"هر چی گذشته، میدونم همیشه اینجا هستی، همینطور که من همیشه هستم."
جونگکوک با لبخند پاسخ میده: "هیچ وقت از هم دور نمیافتیم. حتی اگه راهها متفاوت بشه."
Chk Chk !
Photo
جیمین دستش رو آروم روی دست جونگکوک میذاره. انگار با همین لمس ساده، هزار حرف ناگفته بینشون رد و بدل میشه.
جونگکوک نگاهی به دست جیمین میاندازه، بعد سرش رو تکیه میده به شونهی جیمین و آروم میگه:
"بعضی وقتا فکر میکنم چقدر خوششانس بودم که توی اون مسیر افتادم، مسیری که تو تهش بودی."
جیمین با صدای آرومی میخنده، دستش رو روی موهای جونگکوک میکشه و زمزمه میکنه: "منم خوششانس بودم که پیدات کردم... درست زمانی که بیشتر از هر وقت دیگهای بهت نیاز داشتم."
لحظهای طولانی در سکوت میگذرونن؛ سکوتی که نه سنگینه و نه غمگین، بلکه از جنس آرامشه.
بیرون پنجره، شب آرام آرام بیدار میمونه، و داخل اتاق، فقط صدای نفسهای آرومشون شنیده میشه.
بعد از چند دقیقه، جونگکوک زمزمه میکنه: "قول بده... حتی اگه همه چیز تغییر کرد، باز هم همینجوری کنارم بمونی."
جیمین لبخندی پر از اطمینان میزنه و با صدای محکمی میگه: "قول میدم. همیشه."
جونگکوک چشماش رو میبنده و انگار همهی نگرانیهای دنیا رو پشت سر میذاره. توی اون لحظه، فقط اونا دوتا بودن. فقط اونا و قولی که به هم داده بودن.
🆒2