مشغول نوشیدن چای بود که از پنجره پشت سرش به بیرون نگاه کرد. درخت ها، آسمان، چند تکه ابر و گنجشکان بازیگوشی روی درختان. همه چیز عادی به نظر میرسید. سپس کمی فکر کرد و با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد. با خودش گفت اگر فردا صبح نتوانم اینها را ببینم، این اتفاقات عادی چقدر ارزشمند میشد
❤🔥1