تحمل این حجم از دلتنگی و بغض و سرماخوردگی و خستگی و غمو یکجا ندارم.
بغلش کردم بهش گفتم کنارش احساس خوبی دارم و برای نمیدونم چندمین بار گفتم دوسش دارم خندید،گفت چیزی شده جدیدا خیلی بهم میگی اینو!
گفتم راستش واسم سخته ولی دارم سعی میکنم احساساتمو بیان کنم حتی اگه بازخورد خوبی از طرفم نگیرم ترجیح میدم چیزی که احساس میکنمو به زبون بیارم.اگه دل تنگشم بگم دوسش دارم بگم زیبا شده بهش بگم و...
واقعا خیلی خیلی بعدش حالم خوب میشه.
گفتم راستش واسم سخته ولی دارم سعی میکنم احساساتمو بیان کنم حتی اگه بازخورد خوبی از طرفم نگیرم ترجیح میدم چیزی که احساس میکنمو به زبون بیارم.اگه دل تنگشم بگم دوسش دارم بگم زیبا شده بهش بگم و...
واقعا خیلی خیلی بعدش حالم خوب میشه.
کاش زندگی ام حالت Flight mode داشت.
بعضی وقتا خیلی بهش نیاز پیدا میکنم.
بعضی وقتا خیلی بهش نیاز پیدا میکنم.
فکرشو نمی کردم ولی دلم واسه دانشگاه، پرسه زدن تو انقلاب و تاتر شهرو کوچه پس کوچه هاش،گپ زدن با اکیپ،خالی کردن ذهنمون و حتی گربه های دانشگاهم تنگ شده بود.
و احساس سبکی ای که الان دارمو مدیون اینام.
و احساس سبکی ای که الان دارمو مدیون اینام.
خیلی خوشحالم که آدما با دیدن آسمون،ماه،شیرکاکاعو،کتاب و گل وگیاه یادم میوفتن حس می کنم رسالتمو به درستی ادا کردم
گفت: میدونی چی اذیتم می کنه؟
با نگاه منتظرم چشمدوختم بهش تا حرفشو ادامه بده،ولی انگار نخواست.
چشمای تب دارشو دوخته بود به آسمون،پی چیزی میگشت انگار.
با انگشت نم زیر چشمشو پاک کرد؛ زیر لب شروع کرد به زمزمه کردن:آسمان چشم او آیینه کیست!
با نگاه منتظرم چشمدوختم بهش تا حرفشو ادامه بده،ولی انگار نخواست.
چشمای تب دارشو دوخته بود به آسمون،پی چیزی میگشت انگار.
با انگشت نم زیر چشمشو پاک کرد؛ زیر لب شروع کرد به زمزمه کردن:آسمان چشم او آیینه کیست!
حس میکنم اگه معدم میتونست حرف بزنه میومد میشست جلوم میزد زیر گریه میگفت تروخدا انقد اذیتم نکن دیگه نمیتانم.
Forwarded from تکرارِغریبآنهیروزها
این پیام رو فور کنید و بگین چه وایبی از چنل و خودم میگیرین...منم متقابلا همین کار رو انجام میدم^^
وایب آنه شرلی که تو اتاق زیر شیروونیش، زیر نور کم جون شمع نشسته لب پنجره و با قلم تو دستش به کلمه ها رنگ میبخشه.
به قول یکی از دوستام،من اونقدرم بزرگ نشدم؛ هنوز کوچولوام هنوزم سر چیزای کوچیک بغض میکنمو دلم بغل می خواد این کجاش قابل درک نیست؟
یه ناشناس مهربون بود میگفت هروقت خواستی حرف بزنیو کسی نبود بیا پیش من،من الان میخوام بیام پیشت کجایی؟
من همون بچه ی ناخلف خانوادم که سنت شکنی میکنه و هیچوقتم واسه رسیدن به خواسته هاش کوتاه نمیاد.