تو انقلاب که قدم میزدم سوز سرما تا مغز استخونم نفوذ میکرد یه جورایی تمام بدنم بی حس شده بود کلاه پافرمو کشیدم رو موهامو تا پیشونیم پایین اوردم باد تندی اومد و همراهشم بوی ساندویچ بندری باعث شد از افکارم پرت بشم بیرون،سرجام وایسادم و یادم اومد خیلی وقته از ساعت نهار گذشته و من از دیشب چیزی نخوردم راهمو به سمت بوی خوشمزه ای که میومد کج کردم با دستای بی حس شده از سرما ساندویچی که از سلامت محتویاتش مطمعن نبودمو تو پارک دانشجو با اشتها خوردم و بعد مدتها احساس کردم هنوزم زندم.
نشد من یه بار بخندم رفیقام انگشتشونو نکنن تو چال لپم سوراخ شد لنتی نکن.
بغض و سردرد جفتشون باهم هجوم اوردن به تن خستم فلذا چون دیگه توان مقابله باهاشونو ندارم به خواب پناه میبرم.
نفسام از سرما یخ زدن ولی باید تحمل کنیم برای رسیدن انرژی به بقیه مردممون:)
بدنم داره به هرنوع کافئین واکنش نشون میده اگه از خوردنش منع بشم میمیرممم.
من مثال بارز :من در میان جمع و دلم جای دیگرست هستم همونقدر بی توجه به دور و برم غرق میشم تو افکارم.
بعضی حرفا ممکنه به نظر شما بی منظور و برای شوخی باشه ولی ممکنه قلب یه نفرو بشکنه ذوقشو کور کنه و لبخندشو از بین ببره.
روحم گمشده
میخوام واسش یه اعلامیه بزنم با این مضمون که :(یک عدد روح خسته و درمانده گمشده است،در صورت یافتنش تیمارش کنید.)
میخوام واسش یه اعلامیه بزنم با این مضمون که :(یک عدد روح خسته و درمانده گمشده است،در صورت یافتنش تیمارش کنید.)
آخرای پاییز رفتم سر کمدم و کمبود یه شالگردن مشکیو حس کردم،میل بافتنیو یه کاموای مشکی از وسایل مامان برداشتم شروع کردم سر انداختن،درسته کامل بلد نبودم ولی به هر سختی بود بافتمو بافتمو بافتم تا بالاخره هم قد خودم شد. الان دیگه میتونم شالی که با دستای خودم بافتمو بندازم دور گردنم و حالا یکم احساس مفید بودن میکنم:)
امروز به رادیو آب دادم گل هایم را روشن کردم غذایم را خواندم و کتابی را پختم و بله حال من کاملا خوب است.
انقدر که پارتنر درسی تو درس خوندنم تاثیر گذاشت مشاور دبیرستانم با اون همه ادعای سابقه کار نذاشت.
ما از بس در تلاش برای یاداوری خودمان به دیگران بودیم که خودمان،خودمان را فراموش کردیم.