روحم سرکش شده سرجاش بند نمیشه رفته یه کنج خلوت و دور زار زار گریه میکنه و اشکاش چکه میکنه روی قلب زخمیم و شوریش آتیش میزنه به زخمام و تازشون میکنه
دلم میخواد دست یکیو بگیرم با یه کوله که توش دوتا کروسان و دوتا شیرکاکاعو گذاشتیم با یه فلاسک چای بزنیم تو دل جنگل بعد بشینیم تا صبح دورآتیش به آسمون نگاه کنیم و سکوت کنیم
الان که فکر میکنم من بجز یه نفر دیگه هیچ دوستی که بتونم باهاش برم بیرونو خوش باشم ندارم
شاید اگه ازم انتقاد کنی با دقت بهت گوش بدم ولی ت دلم یکی یکی داره از علاقم بهت کمتر میشه