𝘔𝘰𝘰𝘯𝘭𝘪𝘵 𝘗𝘢𝘪𝘳 ⋮ new post
55 subscribers
16 photos
1 video
4 links
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طعم ݪب‌هـاٻـݭ،
مثـࢦ طعم انـاࢪ بـۅد؛
ډلـنݭـٻن،
ۅ بـه ٻـاد مانـډنے.
خانومه🤩های ناز‌و خوشگل!
این‌پیام+ پست رو فور کنید،،،
🤩.به پنج نفر رندوم‌استارز بدم.

🤩
. پست پین چنلتون رو فور کنم.

امیدوارم جوین باشید و در کنار کیوی‌بوی لذت ببرید
🤩
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ㅤ‌‌ㅤ‌‌𝖿𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇 𝖿𝖺𝗂𝗋𝗒༅˙
این پیامو فور کنید تا با chatgpt به صورت رندوم به دو نفر نفر 4 تا بوست بدم.🌟
اینجا و اینجا جوین باشید چک میشه.🌟

لیمیت: 100 , 1k🌸
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Even the night felt softer with you 🌟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1
🗓🗓🗓🗓🗓🗓🗓🗓
شب‌های شهر همیشه شبیه هم نیستند؛ بعضی شب‌ها فقط تاریک‌اند و بعضی دیگر انگار چیزی برای گفتن دارند.

جونگین آرام کنار پنجره ایستاده بود و چراغ‌های دوردست را تماشا می‌کرد. خیابان خلوت بود و صدای شهر، آن‌قدر دور به گوش می‌رسید که می‌شد برای چند دقیقه خیال کرد دنیا پشت همین شیشه تمام شده. نور چراغ‌ها روی آسفالت خیس کش آمده بود و هر ماشینی که از دور عبور می‌کرد، برای لحظه‌ای سکوت کوچه را می‌شکست و دوباره همه‌چیز به همان آرامی قبل برمی‌گشت.

سونگمین کمی آن‌طرف‌تر نشسته بود و چیزی نمی‌گفت. کتابی روی زانوهایش باز مانده بود، اما مدت‌ها بود صفحه‌اش را ورق نزده بود. گاهی نگاهش از روی نوشته‌ها سر می‌خورد و بی‌اختیار به جونگین می‌رسید؛ به قامت ساکتش کنار پنجره و انگشت‌هایی که بی‌حوصله لبه‌ی پرده را لمس می‌کردند.

سکوت میانشان از آن سکوت‌هایی نبود که آدم را مجبور به حرف زدن کند. برعکس، انگار هر دو می‌دانستند لازم نیست برای پر کردنش چیزی پیدا کنند. حضور دیگری، خودش برای آن شب کافی بود.

جونگین بعد از مدتی گفت: «فکر می‌کنی آدم می‌تونه یه شب رو هیچ‌وقت فراموش نکنه؟»

سونگمین کتاب را بست و چند ثانیه به او نگاه کرد.

«اگه دلیل خوبی داشته باشه، آره.»

جونگین لبخند محوی زد. «مثلاً چی؟»

«نمی‌دونم.»

«پس جواب خوبی نبودی.»

سونگمین خندید؛ کوتاه و آرام. «شاید دلیلش رو باید خودت پیدا کنی.»

جونگین دوباره به پنجره نگاه کرد. برای لحظه‌ای دلش خواست چیزی بگوید، چیزی که مدت‌ها گوشه‌ی ذهنش مانده بود، اما مثل همیشه ترجیح داد نگهش دارد. بعضی حرف‌ها عجیب‌اند؛ تا وقتی در ذهن می‌مانند، ساده و روشن به نظر می‌رسند، اما همین که قرار است به زبان بیایند، ناگهان آن‌قدر بزرگ می‌شوند که آدم از گفتنشان منصرف می‌شود.

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و شهر کم‌کم از حرکت می‌ایستاد. پنجره‌های روشن یکی‌یکی خاموش می‌شدند و خیابان بیشتر در تاریکی فرو می‌رفت.

جونگین آهسته گفت: «فکر کنم امشب یادم بمونه.»

سونگمین پرسید: «چرا؟»

این‌بار جونگین جواب نداد. فقط لبخند زد و از پنجره فاصله گرفت.

شاید خودش هم نمی‌دانست چرا.

صبح که برسد، چراغ‌ها خاموش می‌شوند، خیابان دوباره شلوغ خواهد شد و همه‌چیز شکل معمول خودش را می‌گیرد. کتاب‌ها سر جایشان برمی‌گردند، پرده‌ها کنار می‌روند و شب مثل تمام شب‌های دیگر تمام می‌شود.

اما آن لحظه‌ی کوتاه، میان سکوت و نور کم‌رنگ پنجره، جایی برای خودش پیدا کرده بود؛ جایی که حتی گذشتن روزها هم نمی‌توانست به‌سادگی پاکش کند.

چون گاهی یک شب، نه به خاطر اتفاقی که در آن افتاده، بلکه فقط به خاطر کسی که در آن کنارت بوده، برای همیشه در خاطرت می‌ماند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Please love me
𝘔𝘰𝘰𝘯𝘭𝘪𝘵 𝘗𝘢𝘪𝘳 ⋮
▶️⏸️⏯️⏹️▶️⏸️⏯️⏹️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM