برق اتاق خوابتان را كه خاموش مي كنيد تا بخوابيد
فقط به اين فكر كنيد
آنها كه بهترين خبرِ زندگي شان را روي صفحه ي گوشي هايشان ديدند
شبِ قبلِ آن بي خبر بودند
شايد شما همان آدم باشيد...
#مبینافراهانی
- @mobina_farahanii
فقط به اين فكر كنيد
آنها كه بهترين خبرِ زندگي شان را روي صفحه ي گوشي هايشان ديدند
شبِ قبلِ آن بي خبر بودند
شايد شما همان آدم باشيد...
#مبینافراهانی
- @mobina_farahanii
اگه بدونم مزاحمم اگه حتی دلتنگی خفم کنه یه بارم سراغتو نمیگیرم اینو قول میدم بهت :) 🕊🥀
@mobina_farahanii
@mobina_farahanii
﮼مبینافراهانی
انسان از آن چیزی که بسیار دوست می دارد، خود را جدا می سازد. در اوج تمنا نمی خواهد. دوست می دارد اما در عین حال می خواهد که متنفر باشد. امیدوار است، اما امیدوار است امیدوار نباشد. همواره به یاد می آورد اما می خواهد که فراموش کند. در پاهای کسانی که او را درهم…
امیدوارم ، اما امیدوارم که امیدوار نباشم
همواره به یاد می آورم اما میخواهم که فراموش کنم
در پاهای کسانی که من را در هم شکست رفت دنبال آمدنم
#مبینافراهانی
✒️✏️
@mobina_farahanii
همواره به یاد می آورم اما میخواهم که فراموش کنم
در پاهای کسانی که من را در هم شکست رفت دنبال آمدنم
#مبینافراهانی
✒️✏️
@mobina_farahanii
#literature
#poem
@mobina_farahanii
آن روزها بهانهی باران که داشتم
یک تکه ابر زیر سرم میگذاشتم
دور از تو آن جهان موازی رصد نشد
دیگر قطاری از وسط کوچه رد نشد
بعد از سهشنبهای که تو رفتی بهار رفت
آن روزهای آبی بیبند و بار رفت
تاریخها طلوع و غروبی نداشتند
تقویمها سهشنبهی خوبی نداشتند
دیوانهبازیِ من و طوفان شروع شد
بعد از تو مرگ و میرِ خدایان شروع شد
لبهای قرمزت به دریغی بدل شدند
آن بوسهها به خواب عمیقی بدل شدند
آیینه را شکستم و تکرار کم نشد
یک آجر از بلندی دیوار کم نشد
دیگر به انتهای خیابان نمیرسم
با موی چتریِ تو به باران نمیرسم
یک عمر رو به سینهی دریا گریستم
دریا اگر مرا نکُشد مرد نیستم
ماهی خطر نکن به تماشا نمیرسی
از لولههای نفت به دریا نمیرسی
دنیا به سمت عشق دری وا نمیکند
این چرخِ گوشت رحم به زنها نمیکند
مریم تو بر صلیب نباشی نمیشود
زن باشی و غریب نباشی نمیشود
اِی زنترین دقایقِ باران و روسری
پس کِی دوباره با تو ملاقات دیگری؟
جز داستانِ مرگ در این گنبد کبود
بین من و تو فاصلهی دیگری نبود
نوستالژیِ غروبِ مهآلودِ ما رسید
پیش از درود لحظهی بدرودِ ما رسید
هرچند رفتهایم و
زمین خالی از صداست
تهران پُر از پیادهروی های ما دوتاست
#احسان_افشاری
@mobina_farahanii
#poem
@mobina_farahanii
آن روزها بهانهی باران که داشتم
یک تکه ابر زیر سرم میگذاشتم
دور از تو آن جهان موازی رصد نشد
دیگر قطاری از وسط کوچه رد نشد
بعد از سهشنبهای که تو رفتی بهار رفت
آن روزهای آبی بیبند و بار رفت
تاریخها طلوع و غروبی نداشتند
تقویمها سهشنبهی خوبی نداشتند
دیوانهبازیِ من و طوفان شروع شد
بعد از تو مرگ و میرِ خدایان شروع شد
لبهای قرمزت به دریغی بدل شدند
آن بوسهها به خواب عمیقی بدل شدند
آیینه را شکستم و تکرار کم نشد
یک آجر از بلندی دیوار کم نشد
دیگر به انتهای خیابان نمیرسم
با موی چتریِ تو به باران نمیرسم
یک عمر رو به سینهی دریا گریستم
دریا اگر مرا نکُشد مرد نیستم
ماهی خطر نکن به تماشا نمیرسی
از لولههای نفت به دریا نمیرسی
دنیا به سمت عشق دری وا نمیکند
این چرخِ گوشت رحم به زنها نمیکند
مریم تو بر صلیب نباشی نمیشود
زن باشی و غریب نباشی نمیشود
اِی زنترین دقایقِ باران و روسری
پس کِی دوباره با تو ملاقات دیگری؟
جز داستانِ مرگ در این گنبد کبود
بین من و تو فاصلهی دیگری نبود
نوستالژیِ غروبِ مهآلودِ ما رسید
پیش از درود لحظهی بدرودِ ما رسید
هرچند رفتهایم و
زمین خالی از صداست
تهران پُر از پیادهروی های ما دوتاست
#احسان_افشاری
@mobina_farahanii
این تازگیا خسته شده بودم... هی فکر میکردم راست میگفت اون هیچ وقت نخواست با من باشه ته تهش من همیشه اصرار میکردم، آره واقعا هیچ وقت مطمعن نبودم دوستم داره...
این تازگیا هرکی میخندید ازش متنفر بودم
این تازگیا اگر گریه میکردم نباید میگفتم بهش به هیشکی نباید میگفتم باید میذاشتم بگذره تا خودش بند بیاد
این تازگیا حس میکردم نیست واقعا رفته، فقط داشتم تو گل دست و پا میزدم که شاید برگرده
این تازگیا دلم شکست، غرورى نموند ،حالم بد شد ولی باز گفتم شاید بیاد
این تازگیا رفت که رفتو دیگه برنگشت
این تازگیا حالش بدون من خوب بود با اینکه میگفت بدون من نمیتونه
این تازگیا فقط تو اتاقم بودمو صورتشو نقاشی میکردم
این تازگیا دلم خیلی گرفته بود و خسته بودم از صبحایی که بیدار میشدم
این تازگیارو خدا کهنه ش کن
#دل_نوشته_زبانی
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
این تازگیا هرکی میخندید ازش متنفر بودم
این تازگیا اگر گریه میکردم نباید میگفتم بهش به هیشکی نباید میگفتم باید میذاشتم بگذره تا خودش بند بیاد
این تازگیا حس میکردم نیست واقعا رفته، فقط داشتم تو گل دست و پا میزدم که شاید برگرده
این تازگیا دلم شکست، غرورى نموند ،حالم بد شد ولی باز گفتم شاید بیاد
این تازگیا رفت که رفتو دیگه برنگشت
این تازگیا حالش بدون من خوب بود با اینکه میگفت بدون من نمیتونه
این تازگیا فقط تو اتاقم بودمو صورتشو نقاشی میکردم
این تازگیا دلم خیلی گرفته بود و خسته بودم از صبحایی که بیدار میشدم
این تازگیارو خدا کهنه ش کن
#دل_نوشته_زبانی
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
اون گفت : "دلم ميگيره وقتي دستم به خيسيِ چشات نمي رسه. گريه نكن باشه؟"
و من فقط بيشتر گريه كردم .
#مبینافراهانی
#دیالوگ_کتاب
@mobina_farahanii
و من فقط بيشتر گريه كردم .
#مبینافراهانی
#دیالوگ_کتاب
@mobina_farahanii
اینکه روز کارمند افتاده شنبه حق مطلب زندگی کارمندی رو به طور کامل ادا میکنه.
😊
#مبارک
@mobina_farahanii
😊
#مبارک
@mobina_farahanii
به قلبت نگاه کن.
بعد از همه ی چیزهایی که از سر گذرونده
هنوز یک تپش رو هم از دست نداده!
@mobina_farahanii
بعد از همه ی چیزهایی که از سر گذرونده
هنوز یک تپش رو هم از دست نداده!
@mobina_farahanii
اگر خودت رو دوست نداشته باشی
دیگران ازش استفاده میکنن تا ناتوانی خودشون برای دوست داشتنت رو توجیه کنن.
@mobina_farahanii
دیگران ازش استفاده میکنن تا ناتوانی خودشون برای دوست داشتنت رو توجیه کنن.
@mobina_farahanii
﮼مبینافراهانی
"پنج شنبه ساعت دو ربع" ببخشید عزیزم چند لحظه مزاحم بشم؟ میشه مزاحم بشم؟ نمیدانم شاید حالا باید تورا ببخشید عزیزم صدا کنم؟ خواستم فقط بگویم تولدت مبارک میخواستم بگویم چند سالگیه جدیدت را فقط بخند و هیچ وقت به ادمها اعتماد نکن، گور پدر بدی های ادمها ،بعدش…
@mobina_farahanii
منتظرم
پنج شنبه ی همین هفته ساعت دو ربع بیا کنار ایستگاه اتوبوس سر چهار راه تا من ببینمت...
تا پنج شنبه ی این هفته قد پنج، شنبه نگذرد
#مبینافراهانی
منتظرم
پنج شنبه ی همین هفته ساعت دو ربع بیا کنار ایستگاه اتوبوس سر چهار راه تا من ببینمت...
تا پنج شنبه ی این هفته قد پنج، شنبه نگذرد
#مبینافراهانی
تموم این هزار و اندی صد سال یا شاید میلیارد میلیون میتونه تو چند ثانیه خلاصه شه.
یه انفجار بزرگ وتمام .
چند صدم ثانیه هیجان ، چند صدم ثانیه ترس ، یکم تلاش برای بقا ، بعد هجوم خاطرات ، کشتار های جمعی ، سرکوب استعداد های یکنسل ، جنگ های قومی ، پادشاهان مقتدر ، سران قیام های خونین ...
تو اون چند ثانیه کسی حواسش به تو نیست . شاید بتونی استعفا بدی و چند نخ سیگار بکشی .
اصلا شاید آتیش زمین به بهشت هم رسید و برای همیشه خلاص شدیم تا انقدر سر بهشت و جهنم نجنگیم، اونوقت میتونی لم بدی و نترسی و بدونی خدا هست . میدونی چه حسیو میگم ؟ تو زمین آدما تجربش نمیکنن .
#نوشته
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
یه انفجار بزرگ وتمام .
چند صدم ثانیه هیجان ، چند صدم ثانیه ترس ، یکم تلاش برای بقا ، بعد هجوم خاطرات ، کشتار های جمعی ، سرکوب استعداد های یکنسل ، جنگ های قومی ، پادشاهان مقتدر ، سران قیام های خونین ...
تو اون چند ثانیه کسی حواسش به تو نیست . شاید بتونی استعفا بدی و چند نخ سیگار بکشی .
اصلا شاید آتیش زمین به بهشت هم رسید و برای همیشه خلاص شدیم تا انقدر سر بهشت و جهنم نجنگیم، اونوقت میتونی لم بدی و نترسی و بدونی خدا هست . میدونی چه حسیو میگم ؟ تو زمین آدما تجربش نمیکنن .
#نوشته
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
👍1
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ...
از چیزهایی مپرسید که چون بر شما آشکار شود اندوهگینتان کند
@mobina_farahanii
از چیزهایی مپرسید که چون بر شما آشکار شود اندوهگینتان کند
@mobina_farahanii
فقط یک بازیگر کوچک تئاتر بود...
آنقدر صحنه ی انتظار را تمرین کرد تا ساق پاهای نحیفش از وسط بشکند
آنقدر دیالوگ سکوت را تکرار میکرد تا صدایش بگیرد
آنقدر نگاهش را به پروژکتورهای سقف میدوخت تا دنیایش تار شود
او را خیالباف نامیدند
گفتند زندگی تئاتر نیست
همیشه پایان هر داستان خوب نیست
گفتند تو فقط یک بازیگر کوچکی و دنیا یک بازی بزرگ
دخترک زندگی را باخت پی حرفهای مریضشان نه ، از آن شب که راستی را باد برد به همراه برگ های پاییزی در اهتزاز پرچم های پاره به همراه کفش های خالی کوچک کودکی بزرگ به همراه خاطرات چمدون ذهن...
از آن شب که او را با او دید، هوا را باد برد
🥀
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
آنقدر صحنه ی انتظار را تمرین کرد تا ساق پاهای نحیفش از وسط بشکند
آنقدر دیالوگ سکوت را تکرار میکرد تا صدایش بگیرد
آنقدر نگاهش را به پروژکتورهای سقف میدوخت تا دنیایش تار شود
او را خیالباف نامیدند
گفتند زندگی تئاتر نیست
همیشه پایان هر داستان خوب نیست
گفتند تو فقط یک بازیگر کوچکی و دنیا یک بازی بزرگ
دخترک زندگی را باخت پی حرفهای مریضشان نه ، از آن شب که راستی را باد برد به همراه برگ های پاییزی در اهتزاز پرچم های پاره به همراه کفش های خالی کوچک کودکی بزرگ به همراه خاطرات چمدون ذهن...
از آن شب که او را با او دید، هوا را باد برد
🥀
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
طنابِ تنهایی را
انداخته ای دور گردنم!
زیر صندلی چوبی قول هایت میزنی
پایه هایش لق است
می افتم!
نمیمیرم!
تنهابغض هایم را
سخت تر میفشاری به گلویم..!
#مبينافراهانی
🌪🌪🌪⚡️⚡️⚡️
@mobina_farahanii
انداخته ای دور گردنم!
زیر صندلی چوبی قول هایت میزنی
پایه هایش لق است
می افتم!
نمیمیرم!
تنهابغض هایم را
سخت تر میفشاری به گلویم..!
#مبينافراهانی
🌪🌪🌪⚡️⚡️⚡️
@mobina_farahanii