Forwarded from ﮼مبینافراهانی
"آخرین خاطره"
میرسید خونه کفشاشو در میوورد پرت میکرد یه گوشه و کوله ی سبز ارتشیش رو میذاشت روی میز
میرفت سمت یخچال از سر بطری آب میخورد بعد می ایستاد نگام میکرد میگفت زندگی ما یه روزی قشنگ بود کاش اینقدر زود جدا نمیشدیم بعد از کادر خارج میشد و من فقط صدای موزیک و تند تند روشن کردن فندک رو میشنیدم
دلم میخواست یه بار دیگه باهاش سوار مترو بشمو از استرس اینکه مامان من الان بم زنگ میزنه سرش غر بزنم دلم میخواست عطرشو حس کنم، بغلش کنم....
شهربازی بریم بترسیو فقط بخاطر اینکه کسی کنارم نشینه سوارشی
سر هر عروسک فروشی وایسيمو تو بگی جدیدا خریدم واست دستمو بکشیو بگی دیر میشه بیا بعدا واست میخرم
دعوا کنیم...داد بزنی... گریه کنم تو بری، من باز بغلت کنم...ولی فقط بعضی وقتا قدمای تند و گریه های نیمه شبت رو میدیدم و چشامو میبستم
تا وقتی نفس میکشیدم فکر میکردم روحا هرجا بخوان میتونن برن حتی توی ذهن ادما دوست داشتم بدونم توی سرش چی میگذره پشت خنده های عصبیش به عکسای تو گوشیش چیه؟
هنوزم وقتی بدون لباس از جلوم رد میشد حس میکردم لپام گل انداخته و از خجالت دارم میلرزم یا وقتی لم میداد جلو تلوزیون دوس داشتم بغلش کنم و بگم جای تلوزیون به من نگاه کن
اما یروز وقتی رسید خونه کفشاشو جفت کرد گذاشت توی جا کفشی بعد اومد روی کابینت اود روشن کرد و ظرفای دیشبو شست بعد دیدم که داره همه شیشه ها و قابارو گردگیری میکنه وقتی رسید به من بوسیدم فکر کردم امشب سوپرایز خیلی خوبی برام داره که گفت چقدر دلش برام تنگ شده و امیدواره شاید اینکار یکم از درداشو کم کنه
اون لحظه نفهمیدم منظورش از این چیه اما نزدیک یک ساعت بعد یه دختر با موهای لخت مشکی و لبای قرمز قلوه ای وارد خونه شد قدش زیاد بلند نبود یه بافت زرشکی پوشیده بود رفت سمتش و بهش گفت که چقدر زیبا شده بعد دستش رو حلقه کرد دور کمرش و بوسیدش
خندیدم...
یادم نبود تو اهل سوپرایز کردن نبودی
حس میکردم قلبم شکسته میدونم که دیگه قلبی نداشتم اما یه چیزی درونم شکست
که ترجیه دادم دیگه یه روح زندانی توی قاب عکس نباشم
يه روح زندانی توی قاب عکس روبه روی آشپزخونه....
چشامو بستمو
اشکم چکید
من نمیدونستم روحام میتونن گریه کنن از اون روز هم توی تاریکی محض زندگی میکنم و این آخرین خاطره ی من از اونه
آخرین خاطره...آخرین خاطره!
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
میرسید خونه کفشاشو در میوورد پرت میکرد یه گوشه و کوله ی سبز ارتشیش رو میذاشت روی میز
میرفت سمت یخچال از سر بطری آب میخورد بعد می ایستاد نگام میکرد میگفت زندگی ما یه روزی قشنگ بود کاش اینقدر زود جدا نمیشدیم بعد از کادر خارج میشد و من فقط صدای موزیک و تند تند روشن کردن فندک رو میشنیدم
دلم میخواست یه بار دیگه باهاش سوار مترو بشمو از استرس اینکه مامان من الان بم زنگ میزنه سرش غر بزنم دلم میخواست عطرشو حس کنم، بغلش کنم....
شهربازی بریم بترسیو فقط بخاطر اینکه کسی کنارم نشینه سوارشی
سر هر عروسک فروشی وایسيمو تو بگی جدیدا خریدم واست دستمو بکشیو بگی دیر میشه بیا بعدا واست میخرم
دعوا کنیم...داد بزنی... گریه کنم تو بری، من باز بغلت کنم...ولی فقط بعضی وقتا قدمای تند و گریه های نیمه شبت رو میدیدم و چشامو میبستم
تا وقتی نفس میکشیدم فکر میکردم روحا هرجا بخوان میتونن برن حتی توی ذهن ادما دوست داشتم بدونم توی سرش چی میگذره پشت خنده های عصبیش به عکسای تو گوشیش چیه؟
هنوزم وقتی بدون لباس از جلوم رد میشد حس میکردم لپام گل انداخته و از خجالت دارم میلرزم یا وقتی لم میداد جلو تلوزیون دوس داشتم بغلش کنم و بگم جای تلوزیون به من نگاه کن
اما یروز وقتی رسید خونه کفشاشو جفت کرد گذاشت توی جا کفشی بعد اومد روی کابینت اود روشن کرد و ظرفای دیشبو شست بعد دیدم که داره همه شیشه ها و قابارو گردگیری میکنه وقتی رسید به من بوسیدم فکر کردم امشب سوپرایز خیلی خوبی برام داره که گفت چقدر دلش برام تنگ شده و امیدواره شاید اینکار یکم از درداشو کم کنه
اون لحظه نفهمیدم منظورش از این چیه اما نزدیک یک ساعت بعد یه دختر با موهای لخت مشکی و لبای قرمز قلوه ای وارد خونه شد قدش زیاد بلند نبود یه بافت زرشکی پوشیده بود رفت سمتش و بهش گفت که چقدر زیبا شده بعد دستش رو حلقه کرد دور کمرش و بوسیدش
خندیدم...
یادم نبود تو اهل سوپرایز کردن نبودی
حس میکردم قلبم شکسته میدونم که دیگه قلبی نداشتم اما یه چیزی درونم شکست
که ترجیه دادم دیگه یه روح زندانی توی قاب عکس نباشم
يه روح زندانی توی قاب عکس روبه روی آشپزخونه....
چشامو بستمو
اشکم چکید
من نمیدونستم روحام میتونن گریه کنن از اون روز هم توی تاریکی محض زندگی میکنم و این آخرین خاطره ی من از اونه
آخرین خاطره...آخرین خاطره!
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
حکومتی که با " مرگ بر...." شروع میشه و ادامه میده یه روزی هم با " مرگ بر..." تموم میشه.
دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.
دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره.
با تیر جوون مردمو زدن کشتن میگن کار تکفیریا بوده.
سنگ پا بیانیه داده "پشمام".
سنگ پا بیانیه داده "پشمام".
دارن راه هاي ارتباطي رو قطع ميكنن چند وقت ديگه بايد با دود باهم حرف بزنیم😐
یکی دیگه تلگرامو فیلتر کرده عصبی میشه از چنل لفت میده😐
آره حتی دلیل گرون شدن تخم مرغ و منقرض شدن دایناسورام من بودم
آره حتی دلیل گرون شدن تخم مرغ و منقرض شدن دایناسورام من بودم
خواستهی من فیلترینگ دائمی و نگرانی آدمهایی که دوستشان داریم و دوستمان دارند😏(به روز های بدون تلگرام و غلط کردم می اندیشم)
بعضی چیزا یه جوری شروع میشن و تموم میشن که آدم حتی یادش نمیاد چی شد که اینجوری شد.
مثلا من مطمئنم تو یه نگاه عاشق نشدم ولی انگار زمانش از یه پلک زدنم کمتر بود.
مثلا من مطمئنم تو یه نگاه عاشق نشدم ولی انگار زمانش از یه پلک زدنم کمتر بود.
من میخوام بلند شم. الان با همهی وجودم دوست دارم که بلند شم. میدونی اینکه دیگران بهت لگد بزنن خیلی بهتر از لبخندای کجکیشونه. دستمو میذارم رو زمین زور میزنم که وایسم رو پام. دلم میخواد بهم لگد بزنن چون با هر ضربه بیشتر دلم میخواد از جام پا شم. ولی به جاش همش لبخندای کج و معوجشون جلوی چشمم رژه میره. اون لحظه حتی تو چشم خودمم مسخره به نظر میام. دستام شل میشن. ول میشم رو زمین.
@mobina_farahanii
@mobina_farahanii
منتظر بودن برای رسیدن به آخر هفته رو تموم کن؛
برای تابستون
برای کسی که عاشقت بشه
برای زندگی.
خوشحالی برای وقتی هست که تو دیگه منتظر رسیدن بهش نیستی و بیشتر لحظات الانت رو براش میسازی!
برای تابستون
برای کسی که عاشقت بشه
برای زندگی.
خوشحالی برای وقتی هست که تو دیگه منتظر رسیدن بهش نیستی و بیشتر لحظات الانت رو براش میسازی!
سریال Gray's Anatomy یک سکانس داشت که تیم جراحی در حال جدا کردن یک زن و مردی که در یک حادثه لوله ای در بدنشان فرو رفت، بودند .. تصمیم گرفتند اول لوله را از بدن زن که احتمال زنده ماندنش کمتر بود، بیرون بکشند تا احتمال زنده ماندن مرد بیشتر شود ... اما دخترک حالش وخیم شد و وقتی او را از مرد جدا کردند و خواستند که جراحتش را درمان کنند فشار خونش افت کرد و ضربان قلبش نا منظم شد .. دکتر ها او را رها کردند و سراغ مرد رفتند تا بتوانند او را نجات دهند، یکی از دکتر ها که جوان تر بود کنار دخترک ماند و سعی کرد کاری انجام دهد، هی فریاد می زد: "اون چی می شه ؟ ما نمی تونیم همینطور ولش کنیم بمیره .. باید نجاتش بدیم ما وظیفه داریم "... اما دکتر های دیگر فقط یک جمله می گفتند که دختر را از دست می دهیم اما مرد می تواند زنده بماند. باید بگذاریم دخترک راحت بمیرد؛ خواستم بگویم وضعیت ما هم همین است.. بین من و تو، تو شانس زندگیِ بیشتری داری، برای من همین چند روز و همین چند کلمه کافی است .. همین که هنوز قلبم می تپد. تو اما قلبت می تواند بیشتر از این ها زندگی کند، بیشتر از این ها عاشق باشد. من شبیه همان دخترک ام، کسی امیدی به ماندنم ندارد؛ آدم ها من را رها می کنند تا راحت تر از دست بروم. تنها تفاوتم این است که کسی نیست کنارم بایستد، قفسه سینه ام را فشار دهد، سعی کند من را نجات دهد، فریاد بزند که ما نمی تونیم همینطور ولش کنیم .. باید نجاتش بدیم. تفاوتم همین است، کسی من را نجات نخواهد داد حتى خود تو
@mobina_farahanii
@mobina_farahanii