میدانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد.
تا به من ثابت کند در تاریکی، همه شبیه یکدیگریم!
تا به من ثابت کند در تاریکی، همه شبیه یکدیگریم!
میگه مبینا مهم نیست چقدر عصبانی میشی چون در نهایت اونی که دوست داریو می بخشی☹️
راست میگه
راست میگه
آخه بنظرم اگه تو این دنیا آدمای خوبی باشیم بعد مرگمون میریم تو فیلمای "تیم برتن"
﮼مبینافراهانی
آخه بنظرم اگه تو این دنیا آدمای خوبی باشیم بعد مرگمون میریم تو فیلمای "تیم برتن"
یا دیمن شزل😍
یا دیوید فینچر😏
یا دیوید فینچر😏
Forwarded from در۲دل
#پیام_ناشناس
📩 پیغام جدید از *****:
اگه یه پازل داشته باشی
که یکی از تیکه هاش نباشه
آیا وقت میزاری اون پازل و کامل کنی؟
@dar2delkon
--------------------
↩️ جواب بده: /reply_JDvKzXHV8L4da
⛔️ بلاک کن: /block_P9LWRbU0qw7Azu6
🕰 تاریخچه مکالمه: #DW9WlMBI09qQ6Vu6U0
--------------------
🍳 شام مام، اسپانسر در2دل:
👌شیکمو ها عضو شن👌
📩 پیغام جدید از *****:
اگه یه پازل داشته باشی
که یکی از تیکه هاش نباشه
آیا وقت میزاری اون پازل و کامل کنی؟
@dar2delkon
--------------------
↩️ جواب بده: /reply_JDvKzXHV8L4da
⛔️ بلاک کن: /block_P9LWRbU0qw7Azu6
🕰 تاریخچه مکالمه: #DW9WlMBI09qQ6Vu6U0
--------------------
🍳 شام مام، اسپانسر در2دل:
👌شیکمو ها عضو شن👌
در۲دل
#پیام_ناشناس 📩 پیغام جدید از *****: اگه یه پازل داشته باشی که یکی از تیکه هاش نباشه آیا وقت میزاری اون پازل و کامل کنی؟ @dar2delkon -------------------- ↩️ جواب بده: /reply_JDvKzXHV8L4da ⛔️ بلاک کن: /block_P9LWRbU0qw7Azu6 🕰 تاریخچه مکالمه: #DW9WlMBI09qQ6Vu6U0…
سلام دمت گرم خیلی سوال قشنگی بود
مخصوصا اگه خودت گفته باشی😊
نمیدونم شاید وقت بذارم...
بستگی داره کدوم تیکه از پازل باشه به خیلی چیزا بستگی داره
مخصوصا اگه خودت گفته باشی😊
نمیدونم شاید وقت بذارم...
بستگی داره کدوم تیکه از پازل باشه به خیلی چیزا بستگی داره
اگر شما در اسراییل به دنیا میآمدید به احتمال زیاد یهودی میشدید؛ اگر در عربستان به دنیا میآمدید قطعا مسلمان میشدید؛ اگر در اروپا به دنیا میآمدید به احتمال زیاد مسیحی و اگر در ژاپن به دنیا میآمدید شینتو میشدید! «دین» پدیدهای است که «جغرافیا» برای شما تعیین میکند ، پس تعصب برای چیست؟! آنچه مهم است «اخلاق و انسانیت» است که به جغرافیای زمان و مکان محدود نیست.
#چارلی_چاپلین_جان
#چارلی_چاپلین_جان
به این فکر میکنم که چقد این زندگیو نمیخوام و چقد زندگیای که میخوام داشتنش برام غیرممکنه. گیر کردم تو تصور یه زندگی دیگه، زندگیای که واسه ساختنش دیره. انگار همهجا دیر میرسم و بدیش اینه که میدونم اگه زود میرسیدمم فرقی نمیکرد.
﮼مبینافراهانی
یه سریارو تو چشمشون نگاه کنید بگید: لبخند حلالت باد خوشمزه ی دیوانه
من کلی تو مغزم دیالوگ آماده میکنم واسه وقتی که دوباره باهام حرف بزنی، بعد همش آرزو میکنم که دیگه هیچوقت باهام حرف نزنی چون چیزی که میخوای بشنوی رو نمیگم. آخه توم چیزی که میخوامو نمیگی....
@mobina_farahanii
@mobina_farahanii
Forwarded from ﮼مبینافراهانی
"آخرین خاطره"
میرسید خونه کفشاشو در میوورد پرت میکرد یه گوشه و کوله ی سبز ارتشیش رو میذاشت روی میز
میرفت سمت یخچال از سر بطری آب میخورد بعد می ایستاد نگام میکرد میگفت زندگی ما یه روزی قشنگ بود کاش اینقدر زود جدا نمیشدیم بعد از کادر خارج میشد و من فقط صدای موزیک و تند تند روشن کردن فندک رو میشنیدم
دلم میخواست یه بار دیگه باهاش سوار مترو بشمو از استرس اینکه مامان من الان بم زنگ میزنه سرش غر بزنم دلم میخواست عطرشو حس کنم، بغلش کنم....
شهربازی بریم بترسیو فقط بخاطر اینکه کسی کنارم نشینه سوارشی
سر هر عروسک فروشی وایسيمو تو بگی جدیدا خریدم واست دستمو بکشیو بگی دیر میشه بیا بعدا واست میخرم
دعوا کنیم...داد بزنی... گریه کنم تو بری، من باز بغلت کنم...ولی فقط بعضی وقتا قدمای تند و گریه های نیمه شبت رو میدیدم و چشامو میبستم
تا وقتی نفس میکشیدم فکر میکردم روحا هرجا بخوان میتونن برن حتی توی ذهن ادما دوست داشتم بدونم توی سرش چی میگذره پشت خنده های عصبیش به عکسای تو گوشیش چیه؟
هنوزم وقتی بدون لباس از جلوم رد میشد حس میکردم لپام گل انداخته و از خجالت دارم میلرزم یا وقتی لم میداد جلو تلوزیون دوس داشتم بغلش کنم و بگم جای تلوزیون به من نگاه کن
اما یروز وقتی رسید خونه کفشاشو جفت کرد گذاشت توی جا کفشی بعد اومد روی کابینت اود روشن کرد و ظرفای دیشبو شست بعد دیدم که داره همه شیشه ها و قابارو گردگیری میکنه وقتی رسید به من بوسیدم فکر کردم امشب سوپرایز خیلی خوبی برام داره که گفت چقدر دلش برام تنگ شده و امیدواره شاید اینکار یکم از درداشو کم کنه
اون لحظه نفهمیدم منظورش از این چیه اما نزدیک یک ساعت بعد یه دختر با موهای لخت مشکی و لبای قرمز قلوه ای وارد خونه شد قدش زیاد بلند نبود یه بافت زرشکی پوشیده بود رفت سمتش و بهش گفت که چقدر زیبا شده بعد دستش رو حلقه کرد دور کمرش و بوسیدش
خندیدم...
یادم نبود تو اهل سوپرایز کردن نبودی
حس میکردم قلبم شکسته میدونم که دیگه قلبی نداشتم اما یه چیزی درونم شکست
که ترجیه دادم دیگه یه روح زندانی توی قاب عکس نباشم
يه روح زندانی توی قاب عکس روبه روی آشپزخونه....
چشامو بستمو
اشکم چکید
من نمیدونستم روحام میتونن گریه کنن از اون روز هم توی تاریکی محض زندگی میکنم و این آخرین خاطره ی من از اونه
آخرین خاطره...آخرین خاطره!
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
میرسید خونه کفشاشو در میوورد پرت میکرد یه گوشه و کوله ی سبز ارتشیش رو میذاشت روی میز
میرفت سمت یخچال از سر بطری آب میخورد بعد می ایستاد نگام میکرد میگفت زندگی ما یه روزی قشنگ بود کاش اینقدر زود جدا نمیشدیم بعد از کادر خارج میشد و من فقط صدای موزیک و تند تند روشن کردن فندک رو میشنیدم
دلم میخواست یه بار دیگه باهاش سوار مترو بشمو از استرس اینکه مامان من الان بم زنگ میزنه سرش غر بزنم دلم میخواست عطرشو حس کنم، بغلش کنم....
شهربازی بریم بترسیو فقط بخاطر اینکه کسی کنارم نشینه سوارشی
سر هر عروسک فروشی وایسيمو تو بگی جدیدا خریدم واست دستمو بکشیو بگی دیر میشه بیا بعدا واست میخرم
دعوا کنیم...داد بزنی... گریه کنم تو بری، من باز بغلت کنم...ولی فقط بعضی وقتا قدمای تند و گریه های نیمه شبت رو میدیدم و چشامو میبستم
تا وقتی نفس میکشیدم فکر میکردم روحا هرجا بخوان میتونن برن حتی توی ذهن ادما دوست داشتم بدونم توی سرش چی میگذره پشت خنده های عصبیش به عکسای تو گوشیش چیه؟
هنوزم وقتی بدون لباس از جلوم رد میشد حس میکردم لپام گل انداخته و از خجالت دارم میلرزم یا وقتی لم میداد جلو تلوزیون دوس داشتم بغلش کنم و بگم جای تلوزیون به من نگاه کن
اما یروز وقتی رسید خونه کفشاشو جفت کرد گذاشت توی جا کفشی بعد اومد روی کابینت اود روشن کرد و ظرفای دیشبو شست بعد دیدم که داره همه شیشه ها و قابارو گردگیری میکنه وقتی رسید به من بوسیدم فکر کردم امشب سوپرایز خیلی خوبی برام داره که گفت چقدر دلش برام تنگ شده و امیدواره شاید اینکار یکم از درداشو کم کنه
اون لحظه نفهمیدم منظورش از این چیه اما نزدیک یک ساعت بعد یه دختر با موهای لخت مشکی و لبای قرمز قلوه ای وارد خونه شد قدش زیاد بلند نبود یه بافت زرشکی پوشیده بود رفت سمتش و بهش گفت که چقدر زیبا شده بعد دستش رو حلقه کرد دور کمرش و بوسیدش
خندیدم...
یادم نبود تو اهل سوپرایز کردن نبودی
حس میکردم قلبم شکسته میدونم که دیگه قلبی نداشتم اما یه چیزی درونم شکست
که ترجیه دادم دیگه یه روح زندانی توی قاب عکس نباشم
يه روح زندانی توی قاب عکس روبه روی آشپزخونه....
چشامو بستمو
اشکم چکید
من نمیدونستم روحام میتونن گریه کنن از اون روز هم توی تاریکی محض زندگی میکنم و این آخرین خاطره ی من از اونه
آخرین خاطره...آخرین خاطره!
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii