خیلی وقت بود دستی دردلی چیزی ننوشتم
تصمیم گرفتم روی تنم حال خوب رو نقاشی کنم...
مثلا یه قلبی که وسط کف دست میزنه و تو میتونی دستتو مشت کنی که دیگه نزنه
تصمیم گرفتم روی تنم حال خوب رو نقاشی کنم...
مثلا یه قلبی که وسط کف دست میزنه و تو میتونی دستتو مشت کنی که دیگه نزنه
دهنی که میگه دوستت دارم چه شکلیه؟
دستایی که پتو رو میکشن تا روی شونه چه شکلین؟
دستایی که پتو رو میکشن تا روی شونه چه شکلین؟
وقتی از دید من به دنیا نگاه کنی هیچ کسی رو جز خدا نمیبینی که بخواد پشتت باشه، رفیقت باشه، کنارت باشه یا حتی خود خانوادت یا وقتای بیخوابی بغلت کنه
اینو اگر الان نفهمیدی به مرور زمان میفهمی...
من نمیدونم چیزی به اسم خدا وجود داره یا نه شاید خدا خود ماها باشیم اینکه میگن: آدم جز خودش کسی رو نداره از این دید میگم
یا اینکه مثلا حتی شیطان پرستام یه وقتایی اشک گوشه ی چشمشونو پاک میکننو میگن من جز شیطون کسیو ندارم
اینو اگر الان نفهمیدی به مرور زمان میفهمی...
من نمیدونم چیزی به اسم خدا وجود داره یا نه شاید خدا خود ماها باشیم اینکه میگن: آدم جز خودش کسی رو نداره از این دید میگم
یا اینکه مثلا حتی شیطان پرستام یه وقتایی اشک گوشه ی چشمشونو پاک میکننو میگن من جز شیطون کسیو ندارم
یعنی میخوام بگم بنظرم همه ی ادمای دنیا توی این داستانا و تاریخا غرق شدیم
ندیدمش، ولی میدونم هست
یه چیزی هست که باهاش حرف میزنیو میدونی فقط اونو داری فقط و فقط
حالا هرجای دنیا و هر آیین و دینو فرهنگی اسمش فرق میکنه
برای هر ادمی حتی
شاید تو بهش بگی خدا
من بگم توپولوی خسته
یه چیزی هست که باهاش حرف میزنیو میدونی فقط اونو داری فقط و فقط
حالا هرجای دنیا و هر آیین و دینو فرهنگی اسمش فرق میکنه
برای هر ادمی حتی
شاید تو بهش بگی خدا
من بگم توپولوی خسته
وقتایی که یه اشتباه میکنمو رو میارم بهش پَسَم نمیزنه حتی یجوریه که انگار داره میگه هی مبینا بالارو نگاه کن اروم بگیر بچه
بعدش که میفهمی از رگ گردنم بهت نزدیکتره و تحت هر شرایطی هواتو داره دیگه دلگرمیتو از دست نمیدی
کم کم به حرف نزدن و ننوشتن حرف هایم به دیگران عادت کردم.
عادت میکنم که چیزی را بروز ندهم. علاقه و تنفر و فکرها و حرفایم یقه ی خودم را میگرفت
بدون کوچیک ترین نتیجه ای
@mobina_farahanii
عادت میکنم که چیزی را بروز ندهم. علاقه و تنفر و فکرها و حرفایم یقه ی خودم را میگرفت
بدون کوچیک ترین نتیجه ای
@mobina_farahanii
گفتن برخی جملات، اعتراف به برخی مسائل، و ابراز یک حس مثل سیلی زدن به خودم بود.
طی روزهای اخیر، یک بار دیگر آن حس رنج از گفتن حرفی مهم به شخصی که نباید، قلبم را مچاله کرد
قلبم مثل یک اسفنج مچاله شده و خشک برای خودش گوشه ای افتاده است. چندروز است به خوبی گذشته نان قلبم را نمیخورم. گمان میکنم باید مجددا روزه سکوت بگیرم. صحبت زیاد و بیان کردن احساسات بدون فیلتر، از مومن بودنت به حیات، کم میکند.