﮼مبینافراهانی
mobina farahani – man divoone nistam 4
واقعا دوسش دارم:)
Forwarded from ﮼مبینافراهانی
"آخرین خاطره"
میرسید خونه کفشاشو در میوورد پرت میکرد یه گوشه و کوله ی سبز ارتشیش رو میذاشت روی میز
میرفت سمت یخچال از سر بطری آب میخورد بعد می ایستاد نگام میکرد میگفت زندگی ما یه روزی قشنگ بود کاش اینقدر زود جدا نمیشدیم بعد از کادر خارج میشد و من فقط صدای موزیک و تند تند روشن کردن فندک رو میشنیدم
دلم میخواست یه بار دیگه باهاش سوار مترو بشمو از استرس اینکه مامان من الان بم زنگ میزنه سرش غر بزنم دلم میخواست عطرشو حس کنم، بغلش کنم....
شهربازی بریم بترسیو فقط بخاطر اینکه کسی کنارم نشینه سوارشی
سر هر عروسک فروشی وایسيمو تو بگی جدیدا خریدم واست دستمو بکشیو بگی دیر میشه بیا بعدا واست میخرم
دعوا کنیم...داد بزنی... گریه کنم تو بری، من باز بغلت کنم...ولی فقط بعضی وقتا قدمای تند و گریه های نیمه شبت رو میدیدم و چشامو میبستم
تا وقتی نفس میکشیدم فکر میکردم روحا هرجا بخوان میتونن برن حتی توی ذهن ادما دوست داشتم بدونم توی سرش چی میگذره پشت خنده های عصبیش به عکسای تو گوشیش چیه؟
هنوزم وقتی بدون لباس از جلوم رد میشد حس میکردم لپام گل انداخته و از خجالت دارم میلرزم یا وقتی لم میداد جلو تلوزیون دوس داشتم بغلش کنم و بگم جای تلوزیون به من نگاه کن
اما یروز وقتی رسید خونه کفشاشو جفت کرد گذاشت توی جا کفشی بعد اومد روی کابینت اود روشن کرد و ظرفای دیشبو شست بعد دیدم که داره همه شیشه ها و قابارو گردگیری میکنه وقتی رسید به من بوسیدم فکر کردم امشب سوپرایز خیلی خوبی برام داره که گفت چقدر دلش برام تنگ شده و امیدواره شاید اینکار یکم از درداشو کم کنه
اون لحظه نفهمیدم منظورش از این چیه اما نزدیک یک ساعت بعد یه دختر با موهای لخت مشکی و لبای قرمز قلوه ای وارد خونه شد قدش زیاد بلند نبود یه بافت زرشکی پوشیده بود رفت سمتش و بهش گفت که چقدر زیبا شده بعد دستش رو حلقه کرد دور کمرش و بوسیدش
خندیدم...
یادم نبود تو اهل سوپرایز کردن نبودی
حس میکردم قلبم شکسته میدونم که دیگه قلبی نداشتم اما یه چیزی درونم شکست
که ترجیه دادم دیگه یه روح زندانی توی قاب عکس نباشم
يه روح زندانی توی قاب عکس روبه روی آشپزخونه....
چشامو بستمو
اشکم چکید
من نمیدونستم روحام میتونن گریه کنن از اون روز هم توی تاریکی محض زندگی میکنم و این آخرین خاطره ی من از اونه
آخرین خاطره...آخرین خاطره!
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
میرسید خونه کفشاشو در میوورد پرت میکرد یه گوشه و کوله ی سبز ارتشیش رو میذاشت روی میز
میرفت سمت یخچال از سر بطری آب میخورد بعد می ایستاد نگام میکرد میگفت زندگی ما یه روزی قشنگ بود کاش اینقدر زود جدا نمیشدیم بعد از کادر خارج میشد و من فقط صدای موزیک و تند تند روشن کردن فندک رو میشنیدم
دلم میخواست یه بار دیگه باهاش سوار مترو بشمو از استرس اینکه مامان من الان بم زنگ میزنه سرش غر بزنم دلم میخواست عطرشو حس کنم، بغلش کنم....
شهربازی بریم بترسیو فقط بخاطر اینکه کسی کنارم نشینه سوارشی
سر هر عروسک فروشی وایسيمو تو بگی جدیدا خریدم واست دستمو بکشیو بگی دیر میشه بیا بعدا واست میخرم
دعوا کنیم...داد بزنی... گریه کنم تو بری، من باز بغلت کنم...ولی فقط بعضی وقتا قدمای تند و گریه های نیمه شبت رو میدیدم و چشامو میبستم
تا وقتی نفس میکشیدم فکر میکردم روحا هرجا بخوان میتونن برن حتی توی ذهن ادما دوست داشتم بدونم توی سرش چی میگذره پشت خنده های عصبیش به عکسای تو گوشیش چیه؟
هنوزم وقتی بدون لباس از جلوم رد میشد حس میکردم لپام گل انداخته و از خجالت دارم میلرزم یا وقتی لم میداد جلو تلوزیون دوس داشتم بغلش کنم و بگم جای تلوزیون به من نگاه کن
اما یروز وقتی رسید خونه کفشاشو جفت کرد گذاشت توی جا کفشی بعد اومد روی کابینت اود روشن کرد و ظرفای دیشبو شست بعد دیدم که داره همه شیشه ها و قابارو گردگیری میکنه وقتی رسید به من بوسیدم فکر کردم امشب سوپرایز خیلی خوبی برام داره که گفت چقدر دلش برام تنگ شده و امیدواره شاید اینکار یکم از درداشو کم کنه
اون لحظه نفهمیدم منظورش از این چیه اما نزدیک یک ساعت بعد یه دختر با موهای لخت مشکی و لبای قرمز قلوه ای وارد خونه شد قدش زیاد بلند نبود یه بافت زرشکی پوشیده بود رفت سمتش و بهش گفت که چقدر زیبا شده بعد دستش رو حلقه کرد دور کمرش و بوسیدش
خندیدم...
یادم نبود تو اهل سوپرایز کردن نبودی
حس میکردم قلبم شکسته میدونم که دیگه قلبی نداشتم اما یه چیزی درونم شکست
که ترجیه دادم دیگه یه روح زندانی توی قاب عکس نباشم
يه روح زندانی توی قاب عکس روبه روی آشپزخونه....
چشامو بستمو
اشکم چکید
من نمیدونستم روحام میتونن گریه کنن از اون روز هم توی تاریکی محض زندگی میکنم و این آخرین خاطره ی من از اونه
آخرین خاطره...آخرین خاطره!
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
Forwarded from حرفای خودمونی مبینا
بگو با چ تنی میشه صداتو خوب از اب دراورد؟
دلم میخواهد زیباترین جملاتی باشم که تا حالا خواندهای.
مخاطب غایب من حالا که این را برایت مینویسم برفپاککنها بال بال میزنند برایت
#آیم
مخاطب غایب من حالا که این را برایت مینویسم برفپاککنها بال بال میزنند برایت
#آیم
﮼مبینافراهانی
دلم میخواهد زیباترین جملاتی باشم که تا حالا خواندهای. مخاطب غایب من حالا که این را برایت مینویسم برفپاککنها بال بال میزنند برایت #آیم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from حرفای خودمونی مبینا
اگر دوستدارت بود حرف میزد و اگر مشتاق دیدنت بود می آمد.
Forwarded from ﮼مبینافراهانی
میخوام ادامه ش بدم....آره بی ادبیه اما بعضی وقتا باید بی ادب باشی
بيشعور باشی.
عوضی باشی.
حتی...
@mobina_farahanii
بيشعور باشی.
عوضی باشی.
حتی...
@mobina_farahanii
﮼مبینافراهانی
Photo
میدانی چرا او در چنین شرایط سختی ساز میزند؟
چون
«هر آدم چیزی برای از دست ندادن دارد»
ساز برای ما تنها یک ساز است اما برای او #معنای_زندگی ست
چون
«هر آدم چیزی برای از دست ندادن دارد»
ساز برای ما تنها یک ساز است اما برای او #معنای_زندگی ست
من هم اگر روزی جای او بودم
ساز من قلم است
موسیقی من شرح دلتنگی توست
میگویم هرچقد خواستید پیش بروید
تا جایی که نامش را صدا نزنم
«هروقت نامش را صدا نزدم دست نگه دارید»
جایی میان تو و مرگ
#امیرعلی_ق
#یازده_روز
:)
ساز من قلم است
موسیقی من شرح دلتنگی توست
میگویم هرچقد خواستید پیش بروید
تا جایی که نامش را صدا نزنم
«هروقت نامش را صدا نزدم دست نگه دارید»
جایی میان تو و مرگ
#امیرعلی_ق
#یازده_روز
:)