﮼‌مبینافراهانی
1.93K subscribers
380 photos
60 videos
2 files
139 links
میریم دریا🦕🤍

آیدی اینستاگرام:
moob1na
Download Telegram
جایی که
عقل تونست
جلوی احساست رو بگیره
یعنی
دل دیگه خسته س😊
(وقت به چوخ رفتنه)
کاش یکی بود دستامو می‌گرفت بعد من دستمو می‌بریدم می‌ذاشتم تو دفتر خاطراتم که دیگه دستم، "دستش"ی بمونه :(
کی فهمید دارم دون می‌پاشم واسه ولنتاین؟ :(
نه بابا بخدا که دیگه حسی ندارم به این چیزا همیشه کور شده احساساتم
و حس می‌کنم شما منو واسه تکستام می‌خواین😔بای
﮼‌مبینافراهانی
نه بابا بخدا که دیگه حسی ندارم به این چیزا همیشه کور شده احساساتم
من دسته کسیعو که گرفته باشم ول نمیکنم
مگه اینک حس کنم شل شده
فمیدی؟
بای
آدم هرچی بزرگتر میشه قلبش کوچیکتر میشه
نذار ياد بگيرم
چطور بدون تو،
روزامو شب كنم و
شبامو و روز ...

@mobina_farahanii
مث حس ساییده شدن زانو رو فرش، یا کشیده شدن کف دست رو آسفالت، یا بریدن پوست با کاغذ، دردم عمیق نیس ولی کلافم میکنه!
از صبح شیش‌تا تکست تو ذهنم بوده که یادم رفته بنویسم، دیگه بعدازظهرا باید با بچه‌م برم پارک بگم این چیه؟ اون بگه گنجشک
اینقدر کلافه م
نه میتونم بنویسم نه میتونم کاری کنم
فکر کردم اگه تلاش کنم درست میشه.
مثل پرت شدن از یه پرتگاهه. یه پرتگاه که وقتی زیر پات خالی می‌شه تمام وجودت از ترس اون لحظه ی برخورد با زمینِ سخت میلرزه.
نفسات توی گلوت گیر می‌کنه و تنت به رعشه میوفته‌.
همون پرتگاهی که از لحظه ی اولش زیر پات خالی شده ولی بخاطر طولانی بودن مسیر دیگه ترسی رو حس نمی‌کنی.
نفسی نداری که بخواد به شماره بیوفته.
با گذر زمان بدنت بی حس می‌شه و فقط به یک چیز فکر‌می‌کنی؛ پس‌ بالاخره کی قراره به تهش برسم؟
من دیگه وسطای اون سقوطِ طولانی هیچ چیزی رو حس نمی‌کردم. چون می‌دونستم درنهایت اون لحظه و ثانیه ی متلاشی شدنم فرا می‌رسه.
"آخرین خاطره"

میرسید خونه کفشاشو در میوورد پرت میکرد یه گوشه و کوله ی سبز ارتشیش رو میذاشت روی میز
میرفت سمت یخچال از سر بطری آب میخورد بعد می ایستاد نگام میکرد میگفت زندگی ما یه روزی قشنگ بود کاش اینقدر زود جدا نمیشدیم بعد از کادر خارج میشد و من فقط صدای موزیک و تند تند روشن کردن فندک رو میشنیدم
دلم میخواست یه بار دیگه باهاش سوار مترو بشمو از استرس اینکه مامان من الان بم زنگ میزنه سرش غر بزنم دلم میخواست عطرشو حس کنم، بغلش کنم....
شهربازی بریم بترسیو فقط بخاطر اینکه کسی کنارم نشینه سوارشی
سر هر عروسک فروشی وایسيمو تو بگی جدیدا خریدم واست دستمو بکشیو بگی دیر میشه بیا بعدا واست میخرم
دعوا کنیم...داد بزنی... گریه کنم تو بری، من باز بغلت کنم...ولی فقط بعضی وقتا قدمای تند و گریه های نیمه شبت رو میدیدم و چشامو میبستم
تا وقتی نفس میکشیدم فکر میکردم روحا هرجا بخوان میتونن برن حتی توی ذهن ادما دوست داشتم بدونم توی سرش چی میگذره پشت خنده های عصبیش به عکسای تو گوشیش چیه؟
 هنوزم وقتی بدون لباس از جلوم رد میشد حس میکردم لپام گل انداخته و از خجالت دارم میلرزم یا وقتی لم میداد جلو تلوزیون دوس داشتم بغلش کنم و بگم جای تلوزیون به من نگاه کن
اما یروز وقتی رسید خونه کفشاشو جفت کرد گذاشت توی جا کفشی بعد اومد روی کابینت اود روشن کرد و ظرفای دیشبو شست بعد دیدم که داره همه شیشه ها و قابارو گردگیری میکنه وقتی رسید به من بوسیدم فکر کردم امشب سوپرایز خیلی خوبی برام داره که گفت چقدر دلش برام تنگ شده و امیدواره شاید اینکار یکم از درداشو کم کنه
اون لحظه نفهمیدم منظورش از این چیه اما نزدیک یک ساعت بعد یه دختر با موهای لخت مشکی و لبای قرمز قلوه ای وارد خونه شد قدش زیاد بلند نبود یه بافت زرشکی پوشیده بود رفت سمتش و بهش گفت که چقدر زیبا شده بعد دستش رو حلقه کرد دور کمرش و بوسیدش
خندیدم...
یادم نبود تو اهل سوپرایز کردن نبودی
حس میکردم قلبم شکسته میدونم که دیگه قلبی نداشتم اما یه چیزی درونم شکست
 که ترجیه دادم دیگه یه روح زندانی توی قاب عکس نباشم
يه روح زندانی توی قاب عکس روبه روی آشپزخونه....
چشامو بستمو
اشکم چکید
من نمیدونستم روحام میتونن گریه کنن از اون روز هم توی تاریکی محض زندگی میکنم و این آخرین خاطره ی من از اونه
آخرین خاطره...آخرین خاطره!
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii