Forwarded from ﮼مبینافراهانی
امیدوارم خواب باشی و با کسی نری توی این برف بیرون.
با کسی هم نری بستنی متری بخوری.
با کسی هم نشینی توی تراس و معاشرت کنی.
برای کسی هم کاپوچینو درست نکنی.
کاش برفا آب بشه تا فردا و تو نتونی با هیچکس توی برف خاطره بسازی.
کاش الان تهران نباشی و برف نبینی.
کاش اصلن دیگه از برف خوشت نیاد.
کاش خاطره نسازی....
کاش خاطره نسازی...
#مبینافراهانی
با کسی هم نری بستنی متری بخوری.
با کسی هم نشینی توی تراس و معاشرت کنی.
برای کسی هم کاپوچینو درست نکنی.
کاش برفا آب بشه تا فردا و تو نتونی با هیچکس توی برف خاطره بسازی.
کاش الان تهران نباشی و برف نبینی.
کاش اصلن دیگه از برف خوشت نیاد.
کاش خاطره نسازی....
کاش خاطره نسازی...
#مبینافراهانی
جایی که
عقل تونست
جلوی احساست رو بگیره
یعنی
دل دیگه خسته س😊
(وقت به چوخ رفتنه)
عقل تونست
جلوی احساست رو بگیره
یعنی
دل دیگه خسته س😊
(وقت به چوخ رفتنه)
کاش یکی بود دستامو میگرفت بعد من دستمو میبریدم میذاشتم تو دفتر خاطراتم که دیگه دستم، "دستش"ی بمونه :(
﮼مبینافراهانی
نه بابا بخدا که دیگه حسی ندارم به این چیزا همیشه کور شده احساساتم
من دسته کسیعو که گرفته باشم ول نمیکنم
مگه اینک حس کنم شل شده
فمیدی؟
مگه اینک حس کنم شل شده
فمیدی؟
﮼مبینافراهانی
نذار ياد بگيرم چطور بدون تو، روزامو شب كنم و شبامو و روز ... @mobina_farahanii
فیلم
پابجی
راز موفقیت منه🙊🙈
پابجی
راز موفقیت منه🙊🙈
مث حس ساییده شدن زانو رو فرش، یا کشیده شدن کف دست رو آسفالت، یا بریدن پوست با کاغذ، دردم عمیق نیس ولی کلافم میکنه!
از صبح شیشتا تکست تو ذهنم بوده که یادم رفته بنویسم، دیگه بعدازظهرا باید با بچهم برم پارک بگم این چیه؟ اون بگه گنجشک
Forwarded from حرفای خودمونی مبینا
مثل پرت شدن از یه پرتگاهه. یه پرتگاه که وقتی زیر پات خالی میشه تمام وجودت از ترس اون لحظه ی برخورد با زمینِ سخت میلرزه.
نفسات توی گلوت گیر میکنه و تنت به رعشه میوفته.
همون پرتگاهی که از لحظه ی اولش زیر پات خالی شده ولی بخاطر طولانی بودن مسیر دیگه ترسی رو حس نمیکنی.
نفسی نداری که بخواد به شماره بیوفته.
با گذر زمان بدنت بی حس میشه و فقط به یک چیز فکرمیکنی؛ پس بالاخره کی قراره به تهش برسم؟
من دیگه وسطای اون سقوطِ طولانی هیچ چیزی رو حس نمیکردم. چون میدونستم درنهایت اون لحظه و ثانیه ی متلاشی شدنم فرا میرسه.
نفسات توی گلوت گیر میکنه و تنت به رعشه میوفته.
همون پرتگاهی که از لحظه ی اولش زیر پات خالی شده ولی بخاطر طولانی بودن مسیر دیگه ترسی رو حس نمیکنی.
نفسی نداری که بخواد به شماره بیوفته.
با گذر زمان بدنت بی حس میشه و فقط به یک چیز فکرمیکنی؛ پس بالاخره کی قراره به تهش برسم؟
من دیگه وسطای اون سقوطِ طولانی هیچ چیزی رو حس نمیکردم. چون میدونستم درنهایت اون لحظه و ثانیه ی متلاشی شدنم فرا میرسه.