Forwarded from _poune_
سالها ماندن در یک رابطهی آزاردهنده و یا سالها منزوی ماندن و معاشرت نکردن میتواند ما را بسیار حساس و زودرنج کند. گاهی ماندن در رابطهای دردناک و بیهوده همانقدر ما را خسته میکند که نبودن در هیچ رابطهای میتواند ما را خسته کند و این خستگی علائمش را با بیحوصلگی، مدام حساس بودن و رفتارها را برعلیه خودمان برداشت کردن و نوسان خلق زیاد، نشان میدهد.
تصور کنید در اتاقی زندگی میکنید که شخصی حضور دارد و با شلاق شما را تنبیه میکند. اوایل وقتی در اتاق شلاق میخورید هنوز امیدوارید که شکنجهگر، تنبیه را ادامه ندهد و بتوانید با خیالی آسوده و با چشماندازی روشن به سمت آینده بروید. اوایل هنوز حوصله دارید و سعی میکنید بر روی احساسات مثبتان نسبت به شکنجه گر تمرکز کنید. به علت آسیبهایی که به بدنتان وارد میشود، به زمانهایی برای ترمیم پوستتان احتیاج دارید و در این زمانها از اتاق خارج نمیشوید چون دوست ندارید دیگران شما را زخمی ببینند. آرام آرام زمانهای ترمیم پوست طولانی تر میشود چون پوست با برخورد مدام شلاق وضعش بدتر میشود و درمانش طولانی تر میشود و تا کمی بهتر میشود شکنجه گر دوباره به رفتارش ادامه میدهد. و زمانهای بیرون رفتن از اتاق و معاشرت کردن با جهانِ بیرون از اتاق هم کمتر میشود و در نهایت پوست بدن انقدر زخمی و دردناک میشود که دیگر حتی تحمل گرما و سرمای طبیعی محیط را هم ندارد.
داستانِ بالا نماد اتفاقیست که برای درون ما میافتد زمانی که به مدت طولانی در آسیب قرار میگیرد. این آسیب هم میتواند یک رابطهی آزار دهندهی بیسرانجام باشد و هم میتواند یک تنهاییِ آسیبزا باشد. یک رابطهی آزاردهنده آنقدر از لحاظ روانی، درونمان را بهم میریزد که دیگر حتی تحملِ کوچکترین رفتارها و واکنشهای آدمها را نداریم و گاهی فکر میکنیم آدمها بد شده اند و یا هیچکس ما را درک نمیکند و یا چقدر همه تغییر کرده اند و چقدر همه به ما میخواهند توهین کنند و یا منظوری دارند، اما حقیقت این نیست! همهی آدمها نمیتوانند ناگهان قصد توهین و آزار داشته باشند، بلکه این روانِ ماست که بسیار حساس شده است و دیگر نیمتواند تحمل کند!
اتاق سمبل ماست و بیرون از اتاق سمبل جهان و آدمهای بیرون از ماست و شکنجهگر میتواند نمادِ یک رابطهی بد و یا یک انزوای آسیبزا باشد.
در نهایت این انتخابِ ماست و شکنجهگر واقعی خودِ ما هستیم چون اجازه میدهیم سالها در آزار باقی بمانیم.
و سوال مهم این است که چرا ما با این شکنجهگر باقی میمانیم؟
با یک جواب بسیار آشنا: خب دوستش دارم!
متن#پونه_مقیمی
تصور کنید در اتاقی زندگی میکنید که شخصی حضور دارد و با شلاق شما را تنبیه میکند. اوایل وقتی در اتاق شلاق میخورید هنوز امیدوارید که شکنجهگر، تنبیه را ادامه ندهد و بتوانید با خیالی آسوده و با چشماندازی روشن به سمت آینده بروید. اوایل هنوز حوصله دارید و سعی میکنید بر روی احساسات مثبتان نسبت به شکنجه گر تمرکز کنید. به علت آسیبهایی که به بدنتان وارد میشود، به زمانهایی برای ترمیم پوستتان احتیاج دارید و در این زمانها از اتاق خارج نمیشوید چون دوست ندارید دیگران شما را زخمی ببینند. آرام آرام زمانهای ترمیم پوست طولانی تر میشود چون پوست با برخورد مدام شلاق وضعش بدتر میشود و درمانش طولانی تر میشود و تا کمی بهتر میشود شکنجه گر دوباره به رفتارش ادامه میدهد. و زمانهای بیرون رفتن از اتاق و معاشرت کردن با جهانِ بیرون از اتاق هم کمتر میشود و در نهایت پوست بدن انقدر زخمی و دردناک میشود که دیگر حتی تحمل گرما و سرمای طبیعی محیط را هم ندارد.
داستانِ بالا نماد اتفاقیست که برای درون ما میافتد زمانی که به مدت طولانی در آسیب قرار میگیرد. این آسیب هم میتواند یک رابطهی آزار دهندهی بیسرانجام باشد و هم میتواند یک تنهاییِ آسیبزا باشد. یک رابطهی آزاردهنده آنقدر از لحاظ روانی، درونمان را بهم میریزد که دیگر حتی تحملِ کوچکترین رفتارها و واکنشهای آدمها را نداریم و گاهی فکر میکنیم آدمها بد شده اند و یا هیچکس ما را درک نمیکند و یا چقدر همه تغییر کرده اند و چقدر همه به ما میخواهند توهین کنند و یا منظوری دارند، اما حقیقت این نیست! همهی آدمها نمیتوانند ناگهان قصد توهین و آزار داشته باشند، بلکه این روانِ ماست که بسیار حساس شده است و دیگر نیمتواند تحمل کند!
اتاق سمبل ماست و بیرون از اتاق سمبل جهان و آدمهای بیرون از ماست و شکنجهگر میتواند نمادِ یک رابطهی بد و یا یک انزوای آسیبزا باشد.
در نهایت این انتخابِ ماست و شکنجهگر واقعی خودِ ما هستیم چون اجازه میدهیم سالها در آزار باقی بمانیم.
و سوال مهم این است که چرا ما با این شکنجهگر باقی میمانیم؟
با یک جواب بسیار آشنا: خب دوستش دارم!
متن#پونه_مقیمی
چند وقتیه که نمیتونم مداد دستم بگیرم
مداد که دستم میگیرم دستم درد میگیره میلرزه زخمش باز میشه من اگه مداد دستم نگیرم دیوونه میشم تو میدونی چی میگم
یادمه اولین باری که گفتم میخوام مدلم شی خندیدی خودمم خنده م گرفت دورت چرخیدمو چرخیدمو چرخیدمو حس کردم هیچ زاویه ای نیست که بشه اونجوری که من میبینمت رو کاغذ بکشمت...
میدونی کنار تو خودمم بدون مخفی کاری بدون سانسور کنار تو دلمو میزنم به دریا اواز میخونم بلند میخندم کنار تو حالم بد باشه الکی نمیگم خوبم الکی نمیخندم کنار تو فرق داره حتی نفس کشیدنم با تو از لاکم میام بیرون جون میگیرم همه چی آروم میشه
وقتی گفتم میخوام مدلم شی میخواستم چیزیو بت نشون بدم که خودت نمیبینی از چشمای خودم به همین مهربونی و ظریفی، دلم میخواست صداتو بکشم که وقتی حالم بده بگی همه چی ردیفه ها
نخند
بت میاد یروزی با دوتا بال سفید میکشمت بت میاد بال داشتن بت میاد معجزه شی بت میاد بال بزنیو معجزه شیو برگردی.
@mobina_farahanii
مداد که دستم میگیرم دستم درد میگیره میلرزه زخمش باز میشه من اگه مداد دستم نگیرم دیوونه میشم تو میدونی چی میگم
یادمه اولین باری که گفتم میخوام مدلم شی خندیدی خودمم خنده م گرفت دورت چرخیدمو چرخیدمو چرخیدمو حس کردم هیچ زاویه ای نیست که بشه اونجوری که من میبینمت رو کاغذ بکشمت...
میدونی کنار تو خودمم بدون مخفی کاری بدون سانسور کنار تو دلمو میزنم به دریا اواز میخونم بلند میخندم کنار تو حالم بد باشه الکی نمیگم خوبم الکی نمیخندم کنار تو فرق داره حتی نفس کشیدنم با تو از لاکم میام بیرون جون میگیرم همه چی آروم میشه
وقتی گفتم میخوام مدلم شی میخواستم چیزیو بت نشون بدم که خودت نمیبینی از چشمای خودم به همین مهربونی و ظریفی، دلم میخواست صداتو بکشم که وقتی حالم بده بگی همه چی ردیفه ها
نخند
بت میاد یروزی با دوتا بال سفید میکشمت بت میاد بال داشتن بت میاد معجزه شی بت میاد بال بزنیو معجزه شیو برگردی.
@mobina_farahanii
- بهش اعتماد داشتم. اگه میگفت شب روزه، قبول میکردم. اگه میگفت امشب بارون افقی میباره باور میکردم..
چون دوستش داشتم..
رفت..
Channa Mereya/Blueloubear
@mobina_farahanii
چون دوستش داشتم..
رفت..
Channa Mereya/Blueloubear
@mobina_farahanii
ولی جدی نیازی نیست با آدمای جدید آشنا شیم همینایی که هستن هر روز با یه چهره و شخصیت جدید سورپرایزمون میکنن
چطوری میاین تو زندگی یه آدم و بعد خیلی راحت گورتونو گم میکنین؟
گند میزنین به زندگی یکی و با لبخند هنوز نفس میکشین!؟
من چیپس و اینارم میخوام باز کنم حواسم هس عکسش سروته نباشه یوخ بالابیاره وگرنه عذاب وجدان میگیرم چتونه شماها واقعا
بیشعورین واقعا
کثافظ
عوضی
یکمم لاشی
و حیوون به تمام معنا
گند میزنین به زندگی یکی و با لبخند هنوز نفس میکشین!؟
من چیپس و اینارم میخوام باز کنم حواسم هس عکسش سروته نباشه یوخ بالابیاره وگرنه عذاب وجدان میگیرم چتونه شماها واقعا
بیشعورین واقعا
کثافظ
عوضی
یکمم لاشی
و حیوون به تمام معنا
من هنوز یادمه چجوری بهت نگاه میکردم وقتی حتی با کسی دیگه میخندیدی
میدونی چی ترسناکه؟؟
اینکه دیگه قبول کردم بدون من کنارش خوشحالیو میخندی
#مبینافراهانی
میدونی چی ترسناکه؟؟
اینکه دیگه قبول کردم بدون من کنارش خوشحالیو میخندی
#مبینافراهانی
من اشتباه کردم
من قشنگترین کلمههامو برای تو کنار گذاشتم.
توام بدترین کارا و بدترین حرفارو
بخاطر تک تک حرفایی که بیجواب گذاشتمو تو فکر کردی جوابی نداشتم از خودم معذرت میخوام.
من قشنگترین کلمههامو برای تو کنار گذاشتم.
توام بدترین کارا و بدترین حرفارو
بخاطر تک تک حرفایی که بیجواب گذاشتمو تو فکر کردی جوابی نداشتم از خودم معذرت میخوام.
میگن باید «امشب» رو آرزو کرد .
#ابدیت رو برای ابدی هاتون٬
#تَرین رو برای تَر هاتون
و #رنگهآ رو برای بی رنگی هاتون
@mobina_farahanii
#ابدیت رو برای ابدی هاتون٬
#تَرین رو برای تَر هاتون
و #رنگهآ رو برای بی رنگی هاتون
@mobina_farahanii
تو رو آرزو نکردم
این یعنی نهایت درد
خیلی چیزا هست تو دنیا
که نمیشه آرزو کرد
این یعنی نهایت درد
خیلی چیزا هست تو دنیا
که نمیشه آرزو کرد
یادت نیس چون بچه بودی اینقدر بچه بودی و از نبودنم میترسیدی که جلو جلو دعوا را مینداختی و تهش میگفتی اگه بری چی؟
و من الان از تو میپرسم حالا کهرفتی چی؟
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
و من الان از تو میپرسم حالا کهرفتی چی؟
#مبینافراهانی
@mobina_farahanii
Bavaram Kon
Ali Zand Vakili
🆔 @mobina_farahanii
رفتی که من در نیمه ی تاریک این سیاره باشم
رفتی که مثل سایه ای روی زمین آواره باشم
رفتیو جای خالیت را در کنارم حس نکردی
رفتیو چیزی از عذاب انتظارم حس نکردی
رفتی که من در نیمه ی تاریک این سیاره باشم
رفتی که مثل سایه ای روی زمین آواره باشم
رفتیو جای خالیت را در کنارم حس نکردی
رفتیو چیزی از عذاب انتظارم حس نکردی
گفتم نخت میکنن که فقط سوراخ ها و خلاء های زندگیشونو وصله بزنی؟!
بعد خودت نابود میشی
بعد خودت نابود میشی