شیخ منذرون | رسانه و آخرالزمان
115 subscribers
202 photos
114 videos
4 files
370 links
به آخـرالزمــان خوش آمدید
یک عبا به دوشِ رسانه پژوه که از آخرالزمان می گوید
@monzeroon_pv

🆔 zil.ink/monzeroon
Download Telegram
🌸🌸
🌸
🌸

❤️‍🔥 #داستان_عشق ۲۶

بالاخره زدم به سیم آخر و تصمیم گرفتم بروم به منزلشان، برای امر خیر.
سال ۹۵ بود و نزدیک روزهای تولدش. هدیه ای خریدم و با چند نفری راهی شدیم.
اضطراب شدیدی داشتم و دست و پاهایم به رعشه افتاده بود. هرچند سعی می کردم خود را آرام نشان دهم، تا دیگران بویی نبرند از انقلابی که در وجودم به پا خواسته بود.
دلهره ام نه، برای رویارویی با خانواده اش، بلکه بخاطر فرارسیدنِ فصل الخطاب عشق بود.من سرانجام، خود را آورده بودم وسط معرکه ای که دیگر، باید مردانه پای آن، می ایستادم و به مسؤلیت هایی که در قبال او داشتم متعهد می ماندم.
تنها چیزی که در طول مسیر،کمی از تَرسم می کاست، اشتیاق قدم گذاشتن در خانه ای بود که تک تک اجزائش، رنگ و بوی او را داشت و ردّی از خاطراتش بر آنها نقش بسته بود.
آنقدر غرق در افکارم بودم که نفهمیدم چگونه رسیدیم.
نگاهی به در و دیوار خانه انداختم. یک لحظه احساس کردم، صدای دلنشینی به من سلام می کند.
دستم را گذاشتم روی قلبم و سَرم را به نشانه ی احترام کمی به جلو خم کردم‌.
یکی از همراهان، مرا دید و با لبخندِ معناداری نگاهم کرد.
من هم تبسمی کردم و گفتم:« هان؟! به حال و روز من می خندی؟ اشکالی ندارد.من هم روزی مثل بقیه عاقل بودم. عشق، مرا به این مرز از جنون رساند. هر چند، این دیوانگی را به هزاران عقل، دیگر ندهم.»

#عشق_و_عاشقی_و_این_مزه_ها
╔╦══• •✠•❀ - ❀•✠ • •══╦╗
@monzeroon💿🌸.⸙
╚╩══• •✠•❀ - ❀•✠ • •══╩╝
👍2
🌸🌸
🌸
🌸

❤️‍🔥 #داستان_عشق ۲۷

انگشت سبابه ام را گذاشتم روی زنگ خانه.
چند لحظه ای طول کشید، تا پاسخ دهند.
در حالی که آب دهانم خشک شده بود و به سختی زبانم در آن می چرخید، گفتم: «سلام قربان. منزل...؟»
صدای گرمی از پشت آیفون گفت:« علیکم سلام؛ بله بفرمایید.
انگار داشتم از ته چاه حرف می زدم، نفسم را به یکباره بیرون دادم و ادامه دادم:« آمده ایم برای فرزندتان. می شود چند دقیقه‌ای مُصدّع اوقات شویم؟»
انگار که گُل از گُلش شکفته باشد، با لحنی که این بار، گرم تر از قبل شده بود، پاسخ داد:« بله...بله...خوش آمدید. بفرمایید داخل.»
وارد که شدیم، بوی عطری که همیشه می‌زد در مشامم پیچید، با اینکه می دانستم، در منزل نیست، اما بی اختیار سَرم را به اطراف می چرخانیدم و به دنبالش می گشتم.
پدر و مادر و برادرش به استقبال از ما آمدند. خونگرم و مهربان بودند، دُرست مثل خودش.
به چهره ی والدینش نگاه کردم، انگار شکسته تر از سن و سالشان بنظر می رسیدند.
بعداز احوالپرسی و معرفی خودمان، پدرش رشته ی کلام را به دست گرفت و با غمی که در چشمانش موج می زد، گفت:« غم اولاد، پیرمان کرد.»
نگاهی به برادرش کردم که روی ویلچر نشسته بود. پدر، رَدّ نگاهم را دنبال کرد و ادامه داد:« این از این فرزندم و آن هم از آن یکی.»
به اینجای صحبت اش که رسید، اشک در چشم هر سه شان، حلقه زد.
می دانستم منظورش از «آن یکی»، کیست؟و او چه اندوه بزرگی بر قلب شان، گذاشته بود.
بُغضی را که در گلویم نشسته بود، فرو خوردم. تنها کاری که می توانستم بکنم دلداری آنها، بود و تعریف از خوبی هایی که فرزندشان داشت. همان خوبی هایی که من را عاشق و شیفته ی خود کرده بود.
با تعاریف من، تازه مادر، بغضش ترکید و به یاد خاطرات فرزندش افتاد. از روزهایی می گفت که او کودک بود و در این خانه بازی می کرد. از خوبی هایش گفت و اینکه چقدر دلش برای فرزندشان تنگ شده است.
دیگر، گریه به مادر امان نمی داد.
پشیمان شدم از اینکه، داغ دلشان را تازه کرده بودم و با شرمندگی، معذرت خواهی کردم.
اما پدر، با همان نگاه مهربانی که داشت، گفت:« نه، پسرم؛ این کار همیشگیِ ماست. آخر این، ته تغاری من، یک فرشته بود.»
کمی مکث کرد و انگار که چیزی یادش آمده باشد، ادامه داد:« اصلاً اگر آنقدر خوب نبود، که خدا خریدارش نمی شد. او امانتی الهی، نزد ما بود.»

#عشق_و_عاشقی_و_این_مزه_ها
╔╦══• •✠•❀ - ❀•✠ • •══╦╗
@monzeroon💿🌸.⸙
╚╩══• •✠•❀ - ❀•✠ • •══╩╝
👍2
🌸🌸
🌸
🌸

❤️‍🔥 #داستان_عشق "قسمت آخر"

دلم میخواست بیشتر در منزلش، بمانم و بنشینم بر سر سفره ی خاطرات خانواده اش.
مادر، کمی آرام تر شده بود و همانطور که از پنجره ی اتاق به درب حیاط نگاه می کرد، گفت:« آخرین قاب خاطره ام از او، همان جاست. بارِ آخری، که داشت می رفت، در چهارچوب آن در ایستاد. چرخید به سمتم و با لبخند همیشگی اش گفت:« این دفعه اگر بازگشتم، قول می دهم دیگر تنهایت نگذارم.»
اما خودش، خوب می دانست که، برگشتی در کار نیست، وگرنه او آدمی نبود که به این راحتی ها، از آرمان هایش دست بکشد.»

سخن مادر که به اینجا رسید، برادرش بر روی ویلچر تکانی به خودش داد و در حالی که سیلابی از اشک بر گونه هایش جاری شده بود، ادامه داد:« مادر دُرست می فرمایند. او می دانست، دیگر بر نمی گردد.
آن روز، آتش توپ و گلوله و خمپاره بود که از زمین و آسمان بر سرِمان، می بارید.عملیات سختی داشتیم و چندین روز متوالی بود که غذا و خواب درست و حسابی نصیبمان نشده بود. با سر و وضع خاک آلود و چشمان به گود افتاده از بی خوابی به او نگاه کردم. انگار نه انگار که چندین روز بود در پشت این خاکریز با آب جیره بندی شده و قمقمه های خالی سَر می کنیم. او بدون کوچکترین گله و شکایتی، هرجا، کاری بود، بی معطّلی خودش را به آنجا می رساند.
یادم هست که با لب های خشکیده از عطش، به او گفتم:« نکند تو ذخیره ی آب و چربی داری که اینقدر از اینجا به آنجا می پَری؟! یک لحظه آرام و قرار بگیر بچه! جسم بیچاره ات چه گناهی کرده که دست تو افتاده؟ برو یک گوشه بنشین و اینقدر از این بی زبان، کار نکِش.»
می خواست قهقهه بزند اما منطقه پُر بود از نیروهای دشمن. جلوی دهانش را گرفت و همانطور که از شدت خنده، اشک از چشمانش جاری شده بود، جواب داد:« نگران نباش أخوی. من حالم خوب است. یعنی دیگر بهتر از این نمی شوم.»
سپس، در حالی سرش را نزدیک گوشم آورد، به آهستگی گفت:« آخر، قرار است بسلامتی خبرهایی بشود. همین جا. پشت همین خاکریز. انگار بالاخره خدا ما را هم خرید.»
برادر، به اینجای سخن که رسید، دو دستش را حائل صورت کرد و زار زار گریست.
همه به گریه افتاده بودیم و صحبتی نمی کردیم.
اندکی بعد ، مادر برخاست، قاب عکسی که از او روی طاقچه بود را برداشت و بوسید. همان عکسی که من در اولین دیدار، از او گرفته بودم.
دوباره مادر، نگاهی به عکس انداخت و در حالی که آن را به قلبش می فشرد، آرام آرام به سَمت حیاط رفت و نشست روی صندلی ای که می گفت، هر روز روی آن می نشیند و به درب خانه خیره می شود.
من نیز بی اختیار به دنبال مادر به راه افتادم. کنارش ایستادم.دستم را گذاشتم بر لبه ی صندلی و گفتم:« فرزندی که شما تربیت کردید، مسیر زندگی من را عوض کرد. دستم را گرفت و از باتلاقی که برای خود ساخته بودم نجات داد. فرزند شما امتداد جاده ی نور را نشانم داد و مرا با چیزی به نام عشق راستین آشنا کرد‌.»

قطرات اشک هایم، بر کف حیاط می بارید.
مادر آنها را دید، به چهره ام نگاه مادرانه ای انداخت و گفت:« تو رفیق فرزندمی. اصلاً چه فرقی دارد؟ انگار تو هم پسرم و من هم مادرت.»
با این صحبت مادر، به شعف آمدم و با ذوق گفتم:« چه افتخاری بالاتر از این!
من جسارت کردم و گفتم رفیق فرزندتان شده ام و امروز بعد از فراز و نشیب های بسیار و کم کاری های زیاد، آمده ام بگویم، می خواهم پای این رفاقتم، مردانه بایستم. تا آخرین نفسی که می کشم‌.»
مادر لبخندی زد و در حالی که اشک هایش را با پَته ی چادرش پاک می کرد، گفت:«پس، خوبی های فرزندم را به تو می سپارم. مثل او خوب و الهی باش. جوری زندگی کن که انسان ها، خدا را در وجودت ببیند‌ و در یک کلام، سعی کن که آیینه ی فرزندم باشی.»

من و مادر به درب خانه خیره شده بودیم‌ و او همان جا در چهار چوب در، ایستاده بود و به ما لبخند می زد.

#عشق_و_عاشقی_و_این_مزه_ها
╔╦══• •✠•❀ - ❀•✠ • •══╦╗
@monzeroon💿🌸.⸙
╚╩══• •✠•❀ - ❀•✠ • •══╩╝
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⁉️ #انجمن_حجتیه

🌍 پروپاگاندای گوشت تلخ!؟

🔹به نظر می رسد پروپاگاندای « گوشت تلخ » برای تخریب حجت الاسلام پناهیان، آدرس انحرافی است. اینکه گفته شد این تعبیر از زبان دشمنان حضرت است هم، بی اثر است. چرا ؟؟

🔹اصل داستان حمله به حجت الاسلام پناهیان مربوط به مطالب شب‌های قبلی اوست

🔻آنجا که با ظرافت گوشه ای از تفکرات حجتیه را نقد کرده و کمی پرده اسرار شبکه نفوذ حجتیه را کنار زد و از فراموشی آنها با کنایه پرسید :
چطور می شود بچه های ما در طول دوازده سااااال درس خواندن، حتی یک کلمه از این اصلی‌ترین دشمن اسلام و پیامبر مطلبی ندانند!! و ادامه داد که این کدام شبکه مخفی است که به رغم همه این سال‌ها پیگیری، اجازه نمی دهد حتی یک کلمه از سازمان توطئه یهود در کتاب مدارس ایران بیاید؟؟

🔻آنجا که صحبت از جدایی دین و سیاست نمود و در عقل قائلین به آن تشکیک نمود

🔻آنجا که صحبت از مومنینی نمود که متوقف شده اند و از سخنرانی اش در مدرسه ی وابسته به حجتیه سخن به میان آورد

🔹داستان گوشت تلخ بهانه است، تا مبادا شاخکهای جامعه نسبت به ضرورت شناخت این تفکر در جامعه و جمهوری اسلامی حساس شود. هدف، تخریب شخصیت پناهیان است تا حرف اصلی او شنیده نشود!

🔷 دلیل حمله هماهنگ پیج ها و سخنرانان انجمن حجتیه به حجت الاسلام پناهیان اینجاست، شبکه ای ناپیدا که هم ثروت دارد و هم قدرت . هم تشکیلات دارد و هم ارتباطات . هم رسانه دارد و هم نفوذ

🆔 @monzeroon
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🇰🇷 #موج_کره_ای

وقتی میخوای در مورد کیپاپ و سوغات فرهنگیش صحبت کنی :

😶از نظرات منطقی و محترمانه آرمی ها که هر بیننده ای رو تحت تأثیر قرار میده!!

🔺از ویژگی های طرفداران کیپاپ انتقاد پذیری و پاسخ هاشونه که به جرات غالبشون فحاشی و تهدیده که در نوع خودش جالبه!!

#لشگر_کشی

#BTS #kpop

🆔 @monzeroon
👍2
🇰🇷 #موج_کره_ای

نا امنی برای آرمی ها در فضای مجازی!!!!!

🔺اینا واقعا باحالن انتقادای فضای مجازی رو ناامنی قلمداد میکنند!

🔺آخه یکی نیست بگه ناامنی برای ماست که اگه دو تا انتقاد بکنیم لشکرکشی میکنید براش....

#انتقاد

#BTS #kpop

🆔 @monzeroon
👍1
🇰🇷 #موج_کره_ای

☁️فضای توهم و خیال بافی در حد اعلا....

🔹داستان نویسی های تخیلی ، شیپ کردن و تخیل کردن از پیامد های #BTS هست.

🔹اینها چنان دنیای تخیلی ای برای خودشون ایجاد میکنن آنچنان که در واقعیت با اینها هستند.

❗️رول بازی کردن یکی دیگر از این خیال بافی های پوچ است که بین چند نفر شکل میگیرد و در برخی مواقع به هنجنسبازی ختم می شود!!!

#خیال_بافی #توهم

#BTS #kpop

🆔 @monzeroon
👍1
🇰🇷 #موج_کره_ای

🔺بنا به گفته منبع آگاه خوشبختانه با اقدامات پزشکی صورت گرفته این دختر نوجوان از مرگ نجات پیدا کرد اما پدر و مادر او در شوک فرو رفته اند.

🔺پدر و مادر کیمیا علت خودکشی دخترشان را مخالفت آنها با مهاجرت او به کره جنوبی عنوان کردند؛ مهاجرتی که به گفته پدر و مادر بهت زده، کیمیا تحت تاثیر فعالیت بلاگرهای ایرانی فعال در کره جنوبی در اینستاگرام و علاقه زائدالوصف به گروه موسیقی بی تی اس تصمیم به آن گرفته بود.

🔺پدر کیمیا می گوید بارها به او متذکر شدم: اینگونه تصمیم ها برای تو زود است و چند ویدیوی پر زرق و برق از کره جنوبی که در فضای مجازی دیده ای ملاک مهاجرت نیست؛ حداقل نیاز هر کشوری برای زندگی زبان آن کشور است، تو مگر کره ای بلدی؟!

#خودکشی
#رفتارهای_پرخطر


#BTS #kpop

🆔 @monzeroon
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🇰🇷 #موج_کره_ای

🎬معرفی BTS# از زبان خودشون!!!!

🔺این جماعت علاوه بر ظاهر عجیبشون اخلاق عجیبی هم دارند.
نه تنها تحمل شنیدن انتقاد ندارن بلکه تحمل افرادی غیر از خودشون رو هم ندارند.
دیگه خانواده و جامعه که بماند......

#آرایش_خاص

#bts #kpop

🆔 @monzeroon
👍1
🇰🇷 #موج_کره_ای

🔸اینها هم از پستا و استوری هاشون یعنی افسردگی و گوشه گیری موج میزنه توی اینا!

🔹ما با چنین افرادی طرف هستیم که از لحاظ روحی افسرده هستند و در سن بحرانی ای قرار دارند، سنی که از خانواده فاصله میگیرند و به چنین جوامعی کشیده میشوند.....

#آرمی #روانشناختی

#BTS #KPOP


🆔 @monzeroon
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🚨 #اطلاع_رسانی

◼️ چهل روز تا محرم

الهی البستنی الخطایا ثوب مذلتی
و جللنی التباعد منک لباس مسکنتی
خدا گناهانم لباس ذلت برتنم کرده
و این دوری از توست که بیچاره ام کرده

در این چهل روز این فاصله را بردار
تا شرمنده ی حسین نشوم

🆔 @monzeroon
😢2
⁉️ #انجمن_حجتیه #امام_زمان

🎇 خلاصه خاطره حجت الاسلام فردوسی پور از قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲

دیدم زنها و مردم از خانه ها بیرون ریختند و اعلام می کنند که : آبها را مسموم کرده اند آب نخورید و به پهلوی لعنت می فرستادند.

🕛 ساعت ۱۲ ظهر بود به منزل آقای حلبی (موسس انجمن حجتیه) رفتم
1⃣ از میدان قیام مرتب صدای تیراندازی و رگبار مسلسل می آمد. به هر حال زنگ زدم و خود ایشان درب را باز کرد و تا من را دید تعجب کرد و گفت اینجا چکار می کنی؟ و ما رفتیم داخل و نشستیم !

درحال ناهار هر دفعه که صدای رگبار از میدان بلند می شد ایشان یک تکانی می خورد و می گفت : هان حالا بیرونش کن ، حالا بیرونش کن، این هم حرف شد که حالا بیرونت می کنم.
من گفتم چیه قصه و مگر چه شده است. ایشان گفت: مگر نمی دانی که آیت الله خمینی در سخنرانی اش گفته است کاری نکن که مثل پدرت بگویم بیرونت کنند و خوب مگر می تواند بیرونش کند، با این تیراندازی و با این مردم کشی مگر می شود بیرونش کند.

2⃣ عصر که شد میخواستم بیایم که ایشان نگذاشت و فرمود که شلوغ است و تیراندازی می کنند و خطرناک است شما نرو.
بلند شو منزل آقای خرازی (پدر وزیرامور خارجه) برویم. منزل ایشان یک خانه فاصله داشت. رفتیم خدمت آقای خرازی و اتفاقاً آقازاده هایشان هم بودند.

ما نشسته بودیم و احوالپرسی می کردیم که دوباره صدای تیراندازی بلند شد و باز آقای حلبی آن جمله را تکرار کرد، وقتی آن جمله را تکرار کرد یکی از فرزندان آقای خرازی گفت: شیخ خفه شو ، سید را گرفته اند و برده اند زندان، معلوم نیست الآن در چه حالی است و با ایشان چه می کنند، تو اینجا راحت نشسته ای و می گویی بیرونش کن، این چه حرفی است که تو می زنی.
این برخورد را که پسر آقای خرازی کرد آقای حلبی برگشت و به خود مرحوم آقای خرازی گفت: نگفتم من نمی آیم و در منزلم راحت تر هستم حالا اجازه بده من بروم. ایشان بلند شد و به من گفت پاشو برویم.

🆔 @monzeroon
👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🚨 #اطلاع_رسانی

🎙 آیت الله ناصری درباره روز دحوالارض

🔔 اعمال روز دحوالارض فراموش نشه 😉


#امام_زمان #امام_رضا

🆔 @monzeroon
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🚨🎦 #رسانه #اطلاع_رسانی

🔴 همستر بازی تلگرامی این روزها

🔻 این روزها شاید نوتیف اضافه شدن آدم ها به تلگرام براتون زیاد میاد !! 🔔

🔻چرا اینهمه عضو به تلگرام داره اضافه میشه؟🏃‍♂🏃

🔸 استفاده ی از تکنیک طمع انداختن به جان مردم با شرکت در بازی همستر علت شلوغ شدن این روزهای تلگرام هست.

🔺اما در پس پرده ، تلگرام تعداد زیادی از یوزرهایی که دیلیت اکانت کردند را به همراه کلی یوزر جدید در حال جذب است

🔺توی این موج سازی ها (مثل بورس ، گلدکوئیست ، همستر و...) همیشه به یاد داشته باشیم احتیاط کنیم و به دنبال جایی نباشیم که یک شبِ پولدار شویم


🆔 @monzeroon
👍2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🚨 #اطلاع_رسانی
#حضرت_امام_جواد

🔰 موشن گرافی بنیان‌گذار بحث آزاد در جامعه

💢 امام جوانی که اولین بار به طور علنی بحث آزاد را بنیان‌گذاری کرد ...

📚 برگرفته از کتاب انسان ۲۵۰ ساله

🆔 @monzeroon
😢2